يک خاطره از يک سفر
مهم نيست چه قدر وقت قبل بود که رفتيم، مهم اين است که چه اتفاقي افتاد!
براي ارضاي کنجکاوي خوانندگان عزيز خيلي کليشه اي مي نويسم:
دو - سه سال قبل قرار شده بود براي ما پنجمي ها يک سفر ترتيب دهند. انتظارها بالاخره به سر رسيد. همراه آن، رضايت نامه ها و خبرها هم رسيد که: «مي خواهيم به عنوان جايزه ببريم تان شيراز. منتها شش هزار تومان پول بياوريد براي هزينه ي سفر!»
شايد بگوييد: «شش هزار تومان که چيزي نيست. اين علامت تعجب براي چيه؟»
مي گويم براي تان. شما وقتي مي خواهيد به دوست تان به مناسبت تولدش هديه بدهيد مي گوييد: «پول هديه رو رد کن بياد؟» حتي يک ده ريالي ناقابل هم از او در قبال هديه بگيريد ناراحت مي شود. در ضمن نگوييد که هديه ي ما با جايزه ي مدرسه فرق مي کند که توي عقل خودم و شما شک مي کنم. در هر صورت، من مثل هميشه پول را آوردم، ولي دريغ از رضايت نامه ي امضا شده و خوشگل و ترو تميز که روي ميز خانه بود. مثل هميشه تمديد وقت کردند براي آوردن رضايت نامه که ما بي نظم هاي تنبل هم از اين فيض بزرگ و عجيب محروم نمانيم!
من که مي دانم اين بچه هاي عزيز تهران وقتي اين را مي خوانند، شهرستاني ها را مسخره مي کنند و مي گويند با خودشان که: «ما را تا به حال صد بار کرج و ورامين و شمال برده اند. اين دهاتي ها عرضه ندارند.»
ولي من از شما مي خواهم براي چند روز، مدرسه ي تان را عوض کنيد و بياييد مدرسه ي ما. آن وقت مي فهميد که بحث عرضه نيست. به نظرم بيش تر بحث بودجه است که در شهر شما به فراواني در دست مديران يافت مي شود. وقتي آمديد، اگر توانستيد کاري کنيد که يک بار در طول سال به دهات اطراف شهر ببرندتان، به خدا شاهکار کرده ايد!
در ضمن فکر نکنم تا حالا بيش از يک بار مدرسه ها شما را به يک پارک برده باشند؛ چون پارک ها بسيار زيادند و بالاخره بايد نشاط روحي- رواني داشته باشيد شما، اما ما نه؛ چون مسؤولان محترم شهرستان ما يک دانه پارک زپرتي را هم با اين هماهنگ بودن شان نمي توانند درست کنند. کل پارک هاي مان از عدد انگشتان دست تجاوز نمي کند. به خاطر همين مي گويم ما را بيش تر خارج از شهر بايد ببرند.
در هر صورت، وقتي ما نتبل ها هم رضايت نامه هاي مان را آورديم،نوبت به انتظار براي فرا رسيدن روز سفر رسيد. آن روز موعود همه آن تايم آمدند بجز اتوبوس که مثل هميشه به دليل مسايل فني خراب بود و ما خودمان را در پارک محل قرار به بازي با آتاري يکي از بچه ها مشغول کرديم تا مسأله ي فني جناب اتوبوس براي تا آخر سفر حل شود. فکر مي کنم دو ساعتي معطل مانديم تا بالاخره والا حضرت تشريف فرما شدند. بالاخره سوار اتوبوس شديم و بگذريم از پارتي ها و کلک هايي که يکي از معلمان عزيز براي فرستادن فرزند دلبندش به اين اردو سوار کرده بود و اتفاقاً آن عزيز هم از مدرسه ي خودمان بود، يا اين که يکي از بچه ها يکي از قوم و خويش هايش را هم همراه آورده بود و من نمي دانم با کي هماهنگ کرده بود که به اين راحتي سوار شدند.
بعد از اين جر و دعواها بالاخره نوبت به پر خوري اهل اتوبوس رسيد و بچه ها آنچه داشتند خاضعانه، ولي با کمي تا قسمتي منت، گاهي با وزش نيشگون در طبق اخلاصي که داشتند گذاشتند و به يک ديگر جوري تعارف کردند که پودرش هم به طراح طرح شکست خورده (که حالا کشتي هايش را هم غرق شده مي ديد) نرسد.
بالاخره بعد از همه ي اين شيطنت ها و کارها به شيراز رسيديم. خنده دار است براي همه، اين که الکي بگويم در بهترين مدرسه ي شيراز اسکان گزيديم؛ يعني اگر بهترين هم نبود نبايد بدترين مي بود. پس راستش دريک مخروبه که اسمش مدرسه بود ولو شديم. آن وقت چشم هاي مان تار و خمار بود و هيچ چيز نمي ديد؛ اما بعد ديديم که جلو ما پر از کيف و وسايلي است که مال ما نيست. شست مان که چه عرض کنم، عقل زپرتي مان به کار افتاد که اين وسايل و زيلو ها مال بچه هايي است که از ما جدا هستند و گروه شان فرق مي کند و الآن هم رفته اند براي سير ديدني هاي شيراز.
قبل از اتخاذ هيچ گونه تصميمي وسط جر و بحث هاي يک دانه آقا که با آن چشم هاي خواب ما، آشنا به نظر مي رسيد آمد و گفت: «نيم ساعت ديگر مي خواهيم برويم بازديد.» از خوش حالي وا رفتيم. برنامه ي سفر چه عالي بود! هنوز ننشسته بايد بلند مي شديم. وقتي براساس تصميم مان کيف ها را همان دور و بر گذاشتيم و آمديم، ديديم آن يک دانه آقاي آشنا همان است که کشتي طرحش هم شکسته بود و هم غرق شده بود. اما براي اعتراض و سرو صدا و شورش، ديگر خيلي دير شده بود. در ضمن اين موضوع با تعجب به ميني بوس زپرتي خيره شده بوديم که قرار بود ما را در خود آنچنان بچلاند که رودست قرص لاغري بزند.
در بين راه يکي از بچه ها گفت: «سرتان را بيندازيد پايين! مگر نمي بينيد که همه دارند به اين ميني بوس که خودش و سوارانش جوک اند، مي خندند.» با اين حرف او باب جوک و خنده باز شد و بچه ها کم کم، کمبود که نه، نبود جا را از ياد بردند. دقيقاً يادم هست که هيچ جا را درست و دقيق نديديم. فکر مي کرديم که اقلاً يک جين راهنما منتظر باشند که يک نفر از آن ها بخواهد برايش توضيح مقبره و يا اثر تاريخي را بدهند؛ ولي به جاي آن چندين جين آدم اصرار و التماس براي خريدن فال هاي خنده دار شان مي کردند. با يک پوزخند به يکي شان گفتم: «بيچاره حافظ با اين طرز فال گرفتن شما توي قبرش مي لرزد!»
آن قدر حول مان کردند که يادمان رفت اقلاً يک فاتحه براي حافظ بخوانيم. يک دانه عکس ناپلئوني هم همان آقاي آشنا گرفت که من مطمئن بودم يا همه يک پارچه نور شده ايم يا يک پارچه زغال! يکي از بچه ها که کلاً قيد عکس را زد؛ ولي ما به رحمت واسعه ي پروردگار اميدوار بوديم و به آيه هاي يأس دوست مان توجه نمي کرديم. بگذريم که اصلاً عکس ها را نگرفتيم ازشان.
چند جاي ديگر هم بردندمان که ما البته بعدتر از روي گفتن اسمش به بقيه فهميديم اثر تاريخي اصلي را نديده ايم و هر چه ديده ايم اطراف اثر بوده است.
رفتيم تخت جمشيد و حسابي در آن جا خودمان را خسته کرديم و با ذره بيني که اتفاقي در وسايل بچه ها پيدا شده بود اداي مورّخان را در آورديم و کلي خنديديم.
وقتي خسته به خوابگاه که نه، نمازخانه ي بزرگ برگشتيم، ديديم به به، اين عزيزان گروه قبلي دارن با احترام تمام وسايل مان را پرتاب مي کنند. ما که قبل تر حسابي از آن فضاي فراخ لذت برده بوديم، حالا بايد همگي توي نيم متر جا خودمان را جا مي کرديم که اين خود بسيار کار را سخت مي کرد. براي وضوي نماز مغرب و عشا بيرون رفتيم و وضو گرفتيم. بعد ازخواندن نماز، همه ي بچه هاي مدرسه ي مان ايثارگر شدند و دست آخر خودمان را جا کرديم در آن فضاي فراخ. در ضمن اين موضوع متوجه شديم که الان پنج- شش اتوبوس را مثل خرما داخل اين فضاي فراخ، چپانده اند. شام لذيذ را که شامل سوسيس بندري نپخته به همراه مقدار وحشتناکي سير بود صرف کرديم و به آشپز و همه ي اهلش سلام و صلوات داديم. بعد از اين کارها ديگر خواب از سرمان پرديده بود. با توجه به اين که شب هم بود، داخل حياط رفتيم و با توپي که يادم نيست از کجا رسيده بود به بازي مشغول شديم. فکر نکنيد به همين راحتي ها بود، مسؤولان دل سوزمان هر 5 دقيقه مزاحم شده و ما را تهديد به بستن در مي کردند. تا ساعت دوازده تهديدها خيلي جدي نبود البته براي ما. ولي از ساعت دوازده تايک را با اصرار و التماس بيرون مانديم. داخل که رفتيم چراغ ها هنوز روشن بود و ما هم زير پتوي گنده ي من، به برگزاري مراسم شبانه ي اردو مشغول شديم. از هر دري گفتيم تا وقتي که فهميديم واقعاً بچه ها خواب شان مي آيد. در ضمن چراغ ها را هم خاموش و جمع ما را منحل فرمودند عزيزان. ما که دقيقاً رو به روي کولر بوديم ديديم همه دارند يخ مي زنند، همه بجز من. چون من به دليل حس ششم که نه، فقط به دليل تجربه نداشتن پتوي گنده اي آورده بودم که حسابي گرمم کرد و از سرما خوردگي تا صبح که بيدار شدم نجاتم داد.
صبح بعد از نماز همگي مي خواستيم بخوابيم که خبر رسيد صبحانه را فقط همين آلان مي دهند و لاغير.
بازديدهاي آن روز هم مثل ديروزش بود و تنها موردش شاهچراغ بود. بعد از آن قرار به رفتن بازار بود و بچه هاي خنگ ما هم تا يک بازار الکي ديدند فکر کردند بازار شاهچراغ است و سرشان را انداختند پايين و رفتن تو. داخل آن بازار فکر مي کنم تقريباً هيچي نخريدم بجز دو تا تو مويي. بعد از بيرون آمدن از آن بازار چند قدم که برداشتيم يک تابلو گنده سر يک بازار خوشگل ديديم که رويش نوشته بود: «بازار شاهچراغ» و بد جوري توي ذوق مان مي زد.
در راه بازگشت همگي خواب بوديم. بازگشت مان که با معطل کردن ما به تلافي تأخير رفت يک ساعتي دير شده بود، شب به شهرمان رسيديم و يک خاطره از يک سفر را در قلب مان به يادگاري نوشتيم.
نجمه پرنيان- جهرم
منبع: ماهنامه سلام بچه ها شماره 7.
براي ارضاي کنجکاوي خوانندگان عزيز خيلي کليشه اي مي نويسم:
دو - سه سال قبل قرار شده بود براي ما پنجمي ها يک سفر ترتيب دهند. انتظارها بالاخره به سر رسيد. همراه آن، رضايت نامه ها و خبرها هم رسيد که: «مي خواهيم به عنوان جايزه ببريم تان شيراز. منتها شش هزار تومان پول بياوريد براي هزينه ي سفر!»
شايد بگوييد: «شش هزار تومان که چيزي نيست. اين علامت تعجب براي چيه؟»
مي گويم براي تان. شما وقتي مي خواهيد به دوست تان به مناسبت تولدش هديه بدهيد مي گوييد: «پول هديه رو رد کن بياد؟» حتي يک ده ريالي ناقابل هم از او در قبال هديه بگيريد ناراحت مي شود. در ضمن نگوييد که هديه ي ما با جايزه ي مدرسه فرق مي کند که توي عقل خودم و شما شک مي کنم. در هر صورت، من مثل هميشه پول را آوردم، ولي دريغ از رضايت نامه ي امضا شده و خوشگل و ترو تميز که روي ميز خانه بود. مثل هميشه تمديد وقت کردند براي آوردن رضايت نامه که ما بي نظم هاي تنبل هم از اين فيض بزرگ و عجيب محروم نمانيم!
من که مي دانم اين بچه هاي عزيز تهران وقتي اين را مي خوانند، شهرستاني ها را مسخره مي کنند و مي گويند با خودشان که: «ما را تا به حال صد بار کرج و ورامين و شمال برده اند. اين دهاتي ها عرضه ندارند.»
ولي من از شما مي خواهم براي چند روز، مدرسه ي تان را عوض کنيد و بياييد مدرسه ي ما. آن وقت مي فهميد که بحث عرضه نيست. به نظرم بيش تر بحث بودجه است که در شهر شما به فراواني در دست مديران يافت مي شود. وقتي آمديد، اگر توانستيد کاري کنيد که يک بار در طول سال به دهات اطراف شهر ببرندتان، به خدا شاهکار کرده ايد!
در ضمن فکر نکنم تا حالا بيش از يک بار مدرسه ها شما را به يک پارک برده باشند؛ چون پارک ها بسيار زيادند و بالاخره بايد نشاط روحي- رواني داشته باشيد شما، اما ما نه؛ چون مسؤولان محترم شهرستان ما يک دانه پارک زپرتي را هم با اين هماهنگ بودن شان نمي توانند درست کنند. کل پارک هاي مان از عدد انگشتان دست تجاوز نمي کند. به خاطر همين مي گويم ما را بيش تر خارج از شهر بايد ببرند.
در هر صورت، وقتي ما نتبل ها هم رضايت نامه هاي مان را آورديم،نوبت به انتظار براي فرا رسيدن روز سفر رسيد. آن روز موعود همه آن تايم آمدند بجز اتوبوس که مثل هميشه به دليل مسايل فني خراب بود و ما خودمان را در پارک محل قرار به بازي با آتاري يکي از بچه ها مشغول کرديم تا مسأله ي فني جناب اتوبوس براي تا آخر سفر حل شود. فکر مي کنم دو ساعتي معطل مانديم تا بالاخره والا حضرت تشريف فرما شدند. بالاخره سوار اتوبوس شديم و بگذريم از پارتي ها و کلک هايي که يکي از معلمان عزيز براي فرستادن فرزند دلبندش به اين اردو سوار کرده بود و اتفاقاً آن عزيز هم از مدرسه ي خودمان بود، يا اين که يکي از بچه ها يکي از قوم و خويش هايش را هم همراه آورده بود و من نمي دانم با کي هماهنگ کرده بود که به اين راحتي سوار شدند.
ديدن اين صحنه ها با اين که کمي توي ذوق مان زد، باز هم آن قدر سفر براي مان شوق و ذوق آور بود که اين مسايل براي کم کردنش پيش پا افتاده به نظر مي رسيد. ما مي خواستيم جايزه ي هر گروهي (مثلاً ما که زرنگ هاي هر مدرسه بوديم) مخصوص به اعضايش باشيد و من در اين موقع فکر مي کردم که اين دوست مان اگر حق يکي از بچه هاي مدرسه ي عادي را زير پا گذاشته و دل او را شکسته باشد چطور مي تواند به اين راحتي بگويد و با ما که براي خرد نکردن اعصابش تحويلش گرفته بوديم بخندد.
بگذريم که مي خواستند گروه بندي کنند و چه مي دانم که هر مدرسه اي يک نفر را داخل گروهي بگذارند و از اين سفر يک زهرمار درست و حسابي در دل مان به يادگار بگذارند، با هدف آشنايي بچه ها با همديگر و دوست شدن آن ها در يکي- دو روز. تازه رئيس هم گذاشته بودند براي اين گروه ها که نمي دانم براساس چه منطقي اين جناب رؤساي محترم را انتخاب کرده بودند. البته ما هم کم نياورديم و به مادر يکي از بچه هاي مدرسه ي مان که همراه بود مراجعه کرديم. سپس به شدت به اين طرح اعتراض کرده و حرف دل همه ي بچه هاي اتوبوس را زديم. خوش بختانه به خاطر دلايل محکمي که ما داشتيم اين طرح با شکست همه جانبه مواجه شده و از پنجره ي اتوبوس به بيرون پرت شد.بعد از اين جر و دعواها بالاخره نوبت به پر خوري اهل اتوبوس رسيد و بچه ها آنچه داشتند خاضعانه، ولي با کمي تا قسمتي منت، گاهي با وزش نيشگون در طبق اخلاصي که داشتند گذاشتند و به يک ديگر جوري تعارف کردند که پودرش هم به طراح طرح شکست خورده (که حالا کشتي هايش را هم غرق شده مي ديد) نرسد.
بالاخره بعد از همه ي اين شيطنت ها و کارها به شيراز رسيديم. خنده دار است براي همه، اين که الکي بگويم در بهترين مدرسه ي شيراز اسکان گزيديم؛ يعني اگر بهترين هم نبود نبايد بدترين مي بود. پس راستش دريک مخروبه که اسمش مدرسه بود ولو شديم. آن وقت چشم هاي مان تار و خمار بود و هيچ چيز نمي ديد؛ اما بعد ديديم که جلو ما پر از کيف و وسايلي است که مال ما نيست. شست مان که چه عرض کنم، عقل زپرتي مان به کار افتاد که اين وسايل و زيلو ها مال بچه هايي است که از ما جدا هستند و گروه شان فرق مي کند و الآن هم رفته اند براي سير ديدني هاي شيراز.
قبل از اتخاذ هيچ گونه تصميمي وسط جر و بحث هاي يک دانه آقا که با آن چشم هاي خواب ما، آشنا به نظر مي رسيد آمد و گفت: «نيم ساعت ديگر مي خواهيم برويم بازديد.» از خوش حالي وا رفتيم. برنامه ي سفر چه عالي بود! هنوز ننشسته بايد بلند مي شديم. وقتي براساس تصميم مان کيف ها را همان دور و بر گذاشتيم و آمديم، ديديم آن يک دانه آقاي آشنا همان است که کشتي طرحش هم شکسته بود و هم غرق شده بود. اما براي اعتراض و سرو صدا و شورش، ديگر خيلي دير شده بود. در ضمن اين موضوع با تعجب به ميني بوس زپرتي خيره شده بوديم که قرار بود ما را در خود آنچنان بچلاند که رودست قرص لاغري بزند.
در بين راه يکي از بچه ها گفت: «سرتان را بيندازيد پايين! مگر نمي بينيد که همه دارند به اين ميني بوس که خودش و سوارانش جوک اند، مي خندند.» با اين حرف او باب جوک و خنده باز شد و بچه ها کم کم، کمبود که نه، نبود جا را از ياد بردند. دقيقاً يادم هست که هيچ جا را درست و دقيق نديديم. فکر مي کرديم که اقلاً يک جين راهنما منتظر باشند که يک نفر از آن ها بخواهد برايش توضيح مقبره و يا اثر تاريخي را بدهند؛ ولي به جاي آن چندين جين آدم اصرار و التماس براي خريدن فال هاي خنده دار شان مي کردند. با يک پوزخند به يکي شان گفتم: «بيچاره حافظ با اين طرز فال گرفتن شما توي قبرش مي لرزد!»
آن قدر حول مان کردند که يادمان رفت اقلاً يک فاتحه براي حافظ بخوانيم. يک دانه عکس ناپلئوني هم همان آقاي آشنا گرفت که من مطمئن بودم يا همه يک پارچه نور شده ايم يا يک پارچه زغال! يکي از بچه ها که کلاً قيد عکس را زد؛ ولي ما به رحمت واسعه ي پروردگار اميدوار بوديم و به آيه هاي يأس دوست مان توجه نمي کرديم. بگذريم که اصلاً عکس ها را نگرفتيم ازشان.
چند جاي ديگر هم بردندمان که ما البته بعدتر از روي گفتن اسمش به بقيه فهميديم اثر تاريخي اصلي را نديده ايم و هر چه ديده ايم اطراف اثر بوده است.
رفتيم تخت جمشيد و حسابي در آن جا خودمان را خسته کرديم و با ذره بيني که اتفاقي در وسايل بچه ها پيدا شده بود اداي مورّخان را در آورديم و کلي خنديديم.
وقتي خسته به خوابگاه که نه، نمازخانه ي بزرگ برگشتيم، ديديم به به، اين عزيزان گروه قبلي دارن با احترام تمام وسايل مان را پرتاب مي کنند. ما که قبل تر حسابي از آن فضاي فراخ لذت برده بوديم، حالا بايد همگي توي نيم متر جا خودمان را جا مي کرديم که اين خود بسيار کار را سخت مي کرد. براي وضوي نماز مغرب و عشا بيرون رفتيم و وضو گرفتيم. بعد ازخواندن نماز، همه ي بچه هاي مدرسه ي مان ايثارگر شدند و دست آخر خودمان را جا کرديم در آن فضاي فراخ. در ضمن اين موضوع متوجه شديم که الان پنج- شش اتوبوس را مثل خرما داخل اين فضاي فراخ، چپانده اند. شام لذيذ را که شامل سوسيس بندري نپخته به همراه مقدار وحشتناکي سير بود صرف کرديم و به آشپز و همه ي اهلش سلام و صلوات داديم. بعد از اين کارها ديگر خواب از سرمان پرديده بود. با توجه به اين که شب هم بود، داخل حياط رفتيم و با توپي که يادم نيست از کجا رسيده بود به بازي مشغول شديم. فکر نکنيد به همين راحتي ها بود، مسؤولان دل سوزمان هر 5 دقيقه مزاحم شده و ما را تهديد به بستن در مي کردند. تا ساعت دوازده تهديدها خيلي جدي نبود البته براي ما. ولي از ساعت دوازده تايک را با اصرار و التماس بيرون مانديم. داخل که رفتيم چراغ ها هنوز روشن بود و ما هم زير پتوي گنده ي من، به برگزاري مراسم شبانه ي اردو مشغول شديم. از هر دري گفتيم تا وقتي که فهميديم واقعاً بچه ها خواب شان مي آيد. در ضمن چراغ ها را هم خاموش و جمع ما را منحل فرمودند عزيزان. ما که دقيقاً رو به روي کولر بوديم ديديم همه دارند يخ مي زنند، همه بجز من. چون من به دليل حس ششم که نه، فقط به دليل تجربه نداشتن پتوي گنده اي آورده بودم که حسابي گرمم کرد و از سرما خوردگي تا صبح که بيدار شدم نجاتم داد.
صبح بعد از نماز همگي مي خواستيم بخوابيم که خبر رسيد صبحانه را فقط همين آلان مي دهند و لاغير.
بازديدهاي آن روز هم مثل ديروزش بود و تنها موردش شاهچراغ بود. بعد از آن قرار به رفتن بازار بود و بچه هاي خنگ ما هم تا يک بازار الکي ديدند فکر کردند بازار شاهچراغ است و سرشان را انداختند پايين و رفتن تو. داخل آن بازار فکر مي کنم تقريباً هيچي نخريدم بجز دو تا تو مويي. بعد از بيرون آمدن از آن بازار چند قدم که برداشتيم يک تابلو گنده سر يک بازار خوشگل ديديم که رويش نوشته بود: «بازار شاهچراغ» و بد جوري توي ذوق مان مي زد.
در راه بازگشت همگي خواب بوديم. بازگشت مان که با معطل کردن ما به تلافي تأخير رفت يک ساعتي دير شده بود، شب به شهرمان رسيديم و يک خاطره از يک سفر را در قلب مان به يادگاري نوشتيم.
نجمه پرنيان- جهرم
منبع: ماهنامه سلام بچه ها شماره 7.