آبي به رنگ خون

-فرشاد من واقعاً خسته م. اصلاً امروز روز مناسبي براي خريد نبود، من بهت گفته بودم. تو گفتي که فقط امروز مرخصي داري. فرشاد در حالي که به چشمان نيمه باز نامزد زيبايش خيره شده بود و در دل حق را به او مي داد، در جواب گفت:
شنبه، 27 خرداد 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
آبي به رنگ خون

 آبي به رنگ خون
آبي به رنگ خون


 

نويسنده: نازيلا سرهنگي




 
افسون در حالي که با چشمان خمارش به فرشاد نگاه مي کرد گفت:
 
-فرشاد من واقعاً خسته م. اصلاً امروز روز مناسبي براي خريد نبود، من بهت گفته بودم. تو گفتي که فقط امروز مرخصي داري. فرشاد در حالي که به چشمان نيمه باز نامزد زيبايش خيره شده بود و در دل حق را به او مي داد، در جواب گفت:
-بهت حق مي دم، ولي تا روز عروسي چيزي نمونده، من امروز را مرخصي گرفتم. حالام که تو حال نداري، باشه براي يه روز ديگه.
-اي بابا، فرشاد تو خيلي حساسي. به خدا اگه به عهده ي من بود با يه عروسي ساده يا اصلاً يه عقد خصوصي سرو ته ش رو هم مي آوردم.
-فرشاد از اين همه نکته بيني و دور انديشي زنش لذت مي برد. اين يکي از خصوصيات ويژه ي افسون بود که با اين همه ثروت پدري اهميتي به ظواهر نمي داد. البته اين مسأله هرازگاهي مشکل ساز هم مي شد. افسون رفت و آمد زياد را دوست نداشت. به ظاهر خودش نيز زياد اهميت نمي داد. البته اين مورد گاهي باعث مشاجرات کوچکي بين اين زوج مي شد که با از خود گذشتگي افسون حل مي شد. فرشاد هميشه از اين که زيباترين دختر ثروتمند شهر را که پدرش يکي از سرمايه داران بزرگ بود به عقد خود در آورده، خوشحال بود. علاقه ي فرشاد به افسون به سال ها پيش بر مي گشت، به سال هاي سربازي او. آن موقع افسون دانش آموز بود. رفت و آمد زياد خانواده ي فرشاد براي پيوند اين خانواده، سال هاي طولاني به درازا کشيد. پدر افسون هميشه ثروت اندک اين خانواده و تحصيلات کم فرشاد را بهانه مي کرد، تا اين که افسون در رشته ي پرستاري در يکي از شهر هاي شرقي کشور قبول شد. چشمان نمناک افسون در هنگام عزيمت، نشان دهنده ي علاقه ي قلبي او به فرشاد بود که بعدها نيز توسط نامه يي که به دست فرشاد رسيد، ثابت شد، افسون در آن نامه که توسط دوست مشترکي براي فرشاد فرستاده بود، از علاقه ي خود گفته بود و اينکه جز او هيچ کس نمي تواند لقب همسر آينده ي او را به دوش بکشد و از او خواسته بود به تحصيلاتش ادامه دهد و بهانه يي به دست پدر و مادرش ندهد. تحصيلات چهار ساله ي افسون به اتمام نرسيده و افسون پس از يک سال به خانه برگشت. دليل بازگشتنش را دلتنگي و افسردگي اعلام کرد. فرشاد تا هفته ها بعد از اين خبر، موفق به ديدن افسون نشد. ولي او که اينک دانشجوي مهندسي عمران بود، از اينکه به قول خودش عمل کرده، بر خود مي باليد. تا اينکه خانواده ي افسون بدون مقدمه از طريق يک واسطه، موافقت خود را با اين وصلت اعلام کردند. روز خواستگاري با وارد شدن افسون سکوت عميقي جمع را در بر گرفت که با صداي مادر فرشاد شکسته شد.
-به به عروس گلم...
و خنده بر لب هايش خشک شد. فرشاد خيره به افسون نگاه مي کرد. افسون خيلي لاغر شده بود. از چشمان آبي رنگ درخشانش، تنها دو تيله ي مات و فرو رفته باقي مانده بود. مادر فرشاد کمي خود را جمع و جور کرد و با صداي آهسته تري دنباله ي حرفش را ادامه داد.
-عروس گلم، بميرم حسابي خودت رو خسته کردي. معلومه عزيزم، هيچ جا خونه ي خود آدم نمي شه. و دوباره با نگاهي مشکوک به افسون خيره شد. افسون با خنده گفت:
- به شما تبريک مي گم. آقا فرشاد هم که شد جناب مهندس.
و دوباره با خنده يي بي قيد به صورت فرشاد خيره شد. جلسه ي آن روز خواستگاري خيلي سرد و بي روح به اتمام رسيد. در موقع برگشت مادر گفت:
-به نظرت افسون خيلي تغيير نکرده؟ يه جوري شده، بي پروا، نه؟ حالا غير از اينا، چرا اينقدر عوض شده، نکنه مريضي چيزي گرفته خداي نکرده؟ انگار اون افسون رو بردن، جاش يه آدم جديد آوردن.
-نمي دونم مادر، موقعي که تو اتاق باهاش حرف مي زدم ازش پرسيدم، گفت از دوري خونواده ش و تنهايي، يه کم دچار افسردگي شده که الان هم کاملاً حالش خوبه.
-وا... چي بگم، آدم شک مي کنه.
فرشاد ساعتش را براي بار صدم نگاه کرد. چهل و پنج دقيقه بود که افسون دير کرده و يک ربع ديگر آزمايشگاه تعطيل مي شد. خيلي عصباني بود. صداي سلام بلند و کشدار افسون از پشت سر او را به خود آورد. افسون دست هايش را به علامت تسليم بالا برده بود و تند تند توضيح مي داد که در راه کم مانده بود کيفش را بزنند و او با کمک دو نفر توانسته بود از خودش دفاع کند. فرشاد به افسون که داشت وقايع را با آب و تاب تعريف مي کرد، خيره شد و پيش خودش فکر کرد، که شايد اين براي بار دهم است که افسون براي تأخيرش دليل هاي عجيب و غريب مي آورد. سعي کرد عصبانيتش را در پس خنده ي مسخره يي پنهان کند، که همين خنده، افسون را وادار به سکوت کرد. وقتي سرش را بالا آورد، قطره ي اشکي از چشمانش فرو چکيد. فرشاد که تحمل ديدن اشک را در آن چشم ها نداشت، گفت: اين بار هم عيبي نداره، ولي افسون جون بار آخرت باشه. باور کن من چون خودم خيلي مقيد به قول و قرارم، تحمل بد قولي و دروغگويي را ندارم. افسون که مانند بچه ها بالا و پايين مي پريد گفت:
-قول مي دم، جون فرشاد قول مي دم. حالا که آزمايشگاه تعطيل شده، بزن بريم يه کافي شاپ!
فرشاد با تعجب سؤال کرد:
-تو از کجا مي دوني آزمايشگاه تعطيله؟
افسون جا خورد و با من و من جواب داد:
-خب، الان لنگ ظهره، همه جا تعطيله ديگه. و نگاهش را از فرشاد دزديد. فرشاد به فکر فرو رفت. اين دير کردن ها، اين دروغ ها، اين تعويق انداختن کارهاي عروسي به نظر عمدي مي آمد. از علاقه ي افسون به خودش شک نداشت، ولي احساس مي کرد يک جاي کار مي لنگد.
همانطور که در فکر بود، به ماشين اشاره کرد و با هم به طرف ماشين حرکت کردند.
مادر در حال اتو کردن پرده ها بود که گفت:
-فرشاد جان مادر، من از اين خونواده مي ترسم. هنوز با اين که شماها رسمي نشدين، اين پدر متعصب هيچ قيد و بندي براي دخترش نمي ذاره. مادره هم هر روز زنگ مي زنه بيايد تاريخ قطعي يا تعداد مهمونا رو مشخص کنيم. تازه مي گه نمي خواد زياد شلوغ باشه. خصوصي باشه بهتره. بهانه ش هم اينه که نمي خوان به تو فشار بياد. وا... اين قضيه بوداره. انگار دارن دختره را از سر وا مي کنن. زبونم لال، نکنه اين دختره مسأله يي، چيزي داره؟
و چند بار زير لب استغفار کرد. فرشاد گوش مي داد. مادرش هم با اينکه در عمق ماجرا نبود اين مسأله را احساس کرده بود.
خانواده ي متوسلان براي سفري کوتاه خانه را ترک کرده و افسون و خاله ي کوچکش در منزل تنها بودند. فرشاد قرار بود آن دو را براي شام به منزل خودشان بياورد. مادر خورش را هم زد و از همان آشپزخانه با صداي بلند گفت:
-فرشاد مادر، برو دنبال شون دير شده!
فرشاد چشمي گفت و از خانه خارج شد. در راه چند بار با موبايل، منزل افسون را گرفت، ولي کسي جواب نمي داد، پيش خودش گفت، باز طبق معمول بد قولي. وقتي زنگ زد، انگار کسي پشت در باشد، دربه شدت باز شد و خاله ي کوچک در حالي که با ديدن فرشاد شوکه زده شده بود، گفت:
-واي خدامرگم بده، خدا به دادم برسه. نميدونم چي شده، دو ساعت تو اتاقشه، در رو باز نمي کنه. زنگ را زدم به داداشم، فکر کردم اونه. تو رو خدا بياين ببينين چي شده.
فرشاد پله ها رو دو تا يکي بالا رفت. هر چه به در اتاق مي زد کسي جواب نمي داد. با يک تصميم ناگهاني در را با لگدي کوبيد و در به شدت باز شد. آنچه را ديد در لحظه ي اول باور نکرد، ولي حقيقت بود. همان چيزي که ماه ها به دنبالش بود، باعث تمام دروغ ها، بد قولي ها و بدبختي ها. افسون جلوي تخت روي زمين چمباتمه زده و سرنگي داخل دستش آويزان بود. با چشماني بي حال به ديوار خيره شده بود. با صداي در آرام آرام سرش را بالا آورد و به فرشاد خيره شد. اين پايان همه چيز بود. چشمان آبي، رنگ خون بودند.
منبع:نشريه 7 روز زندگي-ش86.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط