باباي من قهرمان نيست

هنوز گريه مي کرد. چشمانش خيس خيس شده بودند، اينقدر قرمز که ديگر رنگ عسلي اش معلوم نبودند. گريه ام نمي آمد، فقط اعصابم خرد شده بود. مامان آن طرف تر بود. آرام دستش را گذاشت روي شانه هايش. - بازم مي يايم.
شنبه، 27 خرداد 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
باباي من قهرمان نيست

 باباي من قهرمان نيست
باباي من قهرمان نيست


 

نويسنده: زهره درويش




 
دستمال را از من گرفت و فين کرد تويش و با گريه گفت: بازم مي ياي؟ لحن کودکانه اش آزارم داد. دستانم را از دستانش جدا کردم، آخر برده بود طرف لب هايش.
 
هنوز گريه مي کرد. چشمانش خيس خيس شده بودند، اينقدر قرمز که ديگر رنگ عسلي اش معلوم نبودند. گريه ام نمي آمد، فقط اعصابم خرد شده بود. مامان آن طرف تر بود. آرام دستش را گذاشت روي شانه هايش. -
بازم مي يايم.
ولي ول کن نبود. باز هم گريه مي کرد. چشم هايم را دوختم به مادر، مادر فهميد با نگاه به من حالي کرد که جايم را به او بدهم. خواستم بلند شوم، بازويم را گرفت و گفت:
-نرو... نرو... ديگه حرف نمي زنم. کشيدم کنار. رفتم کنار باغچه. مادر به جايم نشست. بابا فقط گريه مي کرد، گريه، گريه و مادر دستپاچه دستمال را از کيفش در مي آورد.
به درخت تکيه دادم. با اين که روز ملاقات بود، ولي محوطه خيلي خلوت بود. فقط تک و توک، خانواده ها آمده بودند. بيشتر مريض ها خودشان دور هم بودند، يکي شان دزدکي به من نگاه کرد، درست مثل يک بره... يعني او هم مثل بابا بود؟ وقتي عصباني مي شد، همه چيز را به هم مي ريخت؟ همه چيز را مي شکست؟ دلم گرفت. آخرين دفعه کي بود؟
فکر کنم سه ماه پيش بود... وقتي تمام شيشه ها را شکست... من و خودش بوديم. يک دفعه حمله اش شروع شد. خيلي ترسيده بودم. مدام داد مي زدم، فرياد مي زدم، گريه مي کردم، شيشه ها را مي شکست، خواست حتي من را بزند، همسايه ها ريختند توي خانه. چه آبرو ريزي شد. همه اش گريه مي کرد. همه اش اسم دوستانش را صدا مي کرد، همرزمانش، همان هايي که حتي نتوانسته بودند پيکر هاي شان را پيدا کنند. چقدر خودش را زد. آن موقع بود که دکترها گفتند بايد بستريش کنيم. گفتند که خطرناک است، شايد آسيبي برساند، به خودش يا ديگران. منظور از ديگران، خانواده اش بودند، يعني ما. هميشه وقتي حمله اش شروع مي شد، ديگه بابا، بابا نبود، مي شد غريبه. حتي وقتي که خواستگارهاي پروانه را فراري داده بود... واي خدايا، آن شب چقدر پروانه گريه کرد، بعد آمد توي اتاق. براي پروانه عروسک آورده بود. عروسک را گذاشت توي بغل پروانه، پروانه عروسک را پرت کرد، باز هم آورد گذاشت توي بغلش. اين قدر اين کار را تکرار کرد که پروانه از رو رفت... پروانه عاشق بابا بود. بابا خيلي خوب بود، خيلي. وقتي مي آمد مدرسه دنبالم، دستم را حلقه مي کرد دور بازوهاي پهنش. قدم از او کوتاه تر بود و اين را خيلي دوست داشتم. آن موقع راه مي افتاديم توي خيابان ها. هي مي خورديم و مي خورديم، بعد تندکي دهان مان را پاک کرديم تا مامان دعواي مان نکند که چرا هله، هوله خورديم. يادم مي آيد آن روزي که آمده بود دبيرستان براي خاطره تعريف کردن، چقدر خوش تيپ شده بود. تبپ اسپرت زده بود. ميان تمام دخترها نگاهش به من خورد. خودم را انداختم توي بغلش. همه به من حسودي کردند، آخر بابام خيلي خوش تيپ شده بود. مامان هنوز داشت با او حرف مي زد. ديگر از دستمال پاره خبري نبود. دور تا دور نيمکت پر از دستمال بود. دستمال هاي پاره پاره. رفتم طرف شان، نگاهم کرد. باز هم گريه مي کرد. نمي دانم از کجا اين همه اشک را مي آورد. گفت:
-بابايي... ديشب خواب تيموري رو ديدم.
کمي با خودش فکر کرد و انگار چيزي به خاطرش آمد و بلند گفت: شهيد تيموري... مي گفت دخترت تو را خيلي دوست داره، اذيتش نکن. من اذيتت مي کنم بابايي...؟ نگاهش کردم، نه اشکي، نه چيزي. مامان گريه کرد... دلم از گريه ي مامان سوخت. چقدر نگران بود وقتي من و بابا را تنها مي گذاشت. بعد از جريان خرد کردن شيشه ها، ديگر طاقتش تمام شد، ولي هنوز هم احساس گناه مي کرد. اما تقصيري نداشت...
به مامانم اشاره کردم که يعني پاشو برويم، يکدفعه دستم را گرفت. مامان با التماس نگاهم کرد. نشستم ميان فضاي خالي بين شان.
مثل يک پسر بچه دستش را داخل جبيش کرد و يک شکلات درآورد گذاشت کف دستم. وقتي دستش به دستم خورد، لرزيدم. چقدر لاغر شده بود. از آن بازوهاي قدرتمند خبري نبود. اين قدر لاغر بود که مطمئن بودم من هم مي توانستم بلندش کنم. شکلات را گرفتم. چادر مامان را کشيدم... يعني برويم. مامان دل نمي کند. اعصابم خرد شده بود. باز هم دستم را گرفت. گفت:
-بابايي... هنوز هله، هوله مي خوري؟ اين قدر نخور. ببين من اينقدر خوردم که اينطور شدم. از شما دور افتادم. از پروانه م... از تو. بابايي... نخور!
دلم سوخت. اين دفعه نگاهش کردم، دقيق تر. چشمانش هنوز عسلي بودند، عسلي که به قرمز مي زد، از بس گريه کرده بود...
مامانم دستم را گرفت. بايد مي رفتم، موقع خداحافظي بود. دستم را گرفت و گفت:
-نرو... من بدون شما مي ميرم. بغض چند ماهه ام را شکست. صورتم را به صورتش نزديک کردم. صورتم خيس شده بود. آرام گفت: -بابايي... مي ياي؟
نمي دانم گفتم آره يا نه يا اصلاً چيزي گفتم؟ چيزي آن وسط معلوم نبود، فقط گريه ي من و خودش معلوم بود، گريه يي که آرام و کشدار بود.
منبع:نشريه 7 روز زندگي-ش86.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
بهترین غذاهای فست‌فودی که با پنیر پیتزا خوشمزه‌تر می‌شوند
بهترین غذاهای فست‌فودی که با پنیر پیتزا خوشمزه‌تر می‌شوند
نگاهی به الگوپذیری از پیامبر (ص) در قرآن و تفاسیر
نگاهی به الگوپذیری از پیامبر (ص) در قرآن و تفاسیر
جنایت‌هایی که فراموش نمی‌شوند
play_arrow
جنایت‌هایی که فراموش نمی‌شوند
چرا رهبر شهید به پناهگاه نرفتند؟
play_arrow
چرا رهبر شهید به پناهگاه نرفتند؟
جهانگیر: آقای خرازی به دادگاه ویژه روحانیت احضار شد
play_arrow
جهانگیر: آقای خرازی به دادگاه ویژه روحانیت احضار شد
پرونده یونیک فایننس به کجا رسید؟
play_arrow
پرونده یونیک فایننس به کجا رسید؟
ترامپ برای فرار از پاسخ‌گویی به خبرنگاران، جنگ را بهانه کرد
play_arrow
ترامپ برای فرار از پاسخ‌گویی به خبرنگاران، جنگ را بهانه کرد
رابرت دنیرو: کشور من دیگر دوست داشتنی نیست
play_arrow
رابرت دنیرو: کشور من دیگر دوست داشتنی نیست
مک‌گریگور: ترامپ با شکست در کنگره روبرو است؛ عملیات پرچم دروغین دیگر کار نمی‌کند
play_arrow
مک‌گریگور: ترامپ با شکست در کنگره روبرو است؛ عملیات پرچم دروغین دیگر کار نمی‌کند
وزیر خزانه داری آمریکا: به زودی شاهد توافق با ایران خواهیم بود
play_arrow
وزیر خزانه داری آمریکا: به زودی شاهد توافق با ایران خواهیم بود
برای حفظ زندگی مشترک چه دعاهایی بخوانیم؟
برای حفظ زندگی مشترک چه دعاهایی بخوانیم؟
برای آسان شدن ازدواج فرزند چه دعاهایی سفارش شده است؟
برای آسان شدن ازدواج فرزند چه دعاهایی سفارش شده است؟
آمریکا تصاویر جدیدی از اشیاء ناشناس پرنده در خاورمیانه منتشر کرد
play_arrow
آمریکا تصاویر جدیدی از اشیاء ناشناس پرنده در خاورمیانه منتشر کرد
آنچه از پهپادها و جنگنده‌های آمریکایی پس از انهدام باقی ماند
play_arrow
آنچه از پهپادها و جنگنده‌های آمریکایی پس از انهدام باقی ماند
مهران غفوریان: دوست دارم نقش شهید بازی کنم
play_arrow
مهران غفوریان: دوست دارم نقش شهید بازی کنم