نویسنده: معین فرخی
ماهی یک بار یکی از ما تصمیمش را می گیرد: می خواهد برود. دیروز او تصمیم گرفت و ماه پیش، من. ناراضی نبودم فقط می گفتم اگر دو نفر کنار هم شاد نباشند با هم ماندنشان بی معنی است. یک روز بعد از این که این حرف ها را زدم، زنگ زد با من حرف زد. گفت که درست است که همه چیز خوب نیست-راست می گفت: خیلی چیزها، شاید هیچ چیز خوب نبود-ولی دل خوشی های کوچک را که نباید از هم دریغ کنیم. من هم ماندم. نه برای آن که این چیزها را نمی دانستم، به این دلیل که دلم خوشی های کوچک می خواست و تنگ شده بود. از طرف دیگر به این هم فکر می کردم که باید بهتر از این باشیم و به هر دری که می زنیم، نمی توانیم.؛ و او می گفت می توانیم. مگر قبلاً بهتر از این نبوده ایم؟
هفته پیش چهارشنبه، او بود که تصمیمش را گرفت. تعجب کردم. مدتی بود که بد پیش نرفته بودیم ولی او می گفت که این تصور من است که بد پیش نرفته ایم. سه شنبه هفته پیش تولد من بود. مثلاً قرار بود با برادرم من را غافلگیر کنند ولی من از قبل فهمیده بودم که برای تولدم طرحی ریخته اند. برای همین وقتی از دانشگاه به خانه برگشتم و دیدم منتظر من روی مبل نشسته اند، جا نخوردم. جلویشان روی میز، کیکی بود که رویش بیست و دو شمع خاموش بود و بالای سرشان هم بادکنک های رنگارنگ آویزان بود. همان شب بود که این عکس را از او گرفتم؛ نمی خندد، لبخند ملایمی زده و چند تار مو روی صورتش افتاده، صورتش گردتر به نظر می رسد. آن شب لب پنجره چای خوردیم. نسیم خنکی از پنجره نیمه باز می آمد تو. از خانه ما که طبقه پنجم یک آپارتمان است مردم ریز دیده می شوند. می دوند، حرف می زنند و به زندگی مشغولند، ولی از دور. او لیوان چای را به لب هایش نزدیک می کرد و کمی از آن می نوشید. انگار فقط می خواهد مزه اش را بچشد. بعد دست هایش را روی لیوان می گذاشت تا گرم شوند. بیرون باران نسبتاً تندی می بارد. آدم ها می دویدند و روزنامه بالای سرشان گرفته بودند، ماشین ها ایستاده بودند و بوق می زدند و نورهای شهر از پشت پنجره محو بود و کش می آمد.
فردای آن روز تصمیمش را گرفت؛ اشتباه می کرده، دل خوشی های کوچکمان آن قدر نیست که کنار هم نگه مان دارد. گفتم: «برویم جایی حرف بزنیم.» از چیزهای مختلف حرف زدیم. به اش گفتم: «چند سال پیش هم آن قدر که الان به نظر می آید، همه چیز خوب نبود.» بعد گفتم: «مشکل همیشه هست، باید با بودنش کنار آمد.» بعد چیزی نگفتم. حس کردم همین چند جمله را هم نباید می گفتم. وقتی بر می گشتیم از من عکس گرفت. توی دوربینم، می شود درست عکس بعد از عکس های تولد؛ قطار مترو پشت سرم حرکت کرده و من رو به قطار ایستاده ام ولی سرم را به طرف دوربین برگردانده ام. دوربین را جوری پایین گرفته که قد من بلند تر از قطار افتاده. پشت کله ام سیاه است. همان پیراهنی را هم پوشیده ام که روز تولدم به ام کادو داد. بعد برگشتیم خانه. برادرم به یک استاد انگلیسی ایمیل زده بود و تقاضای پذیرش کرده بود. وقتی دیدمش نشسته بود روی مبل و پاهایش را بغل کرده بود. استاد جواب داده بود که ما امسال پذیرش دانشجو نداریم. برادرم برای گرفتن پذیرش به چند استاد در جاهای مختلف دنیا ایمیل زده. دانشگاهی که در آن درس خوانده، جاهایی که در آن کار کرده، پروژه هایی که انجام داده، همه چیز را نوشته و برایشان فرستاده است.
پریروز با هم رفتیم سینما. فیلمی دیدیم که روایتش از ته به سر بود. از یک قتل شروع می شد و با آغاز یک رابطه تمام می شد. بعدش رفتیم در کافه ای قهوه خوردیم و از پنجره اش مردم را نگاه کردیم. می خواستم برای هر کس که رد می شود داستانی بسازم ولی نمی توانستم داستان خوبی بسازم. فقط می توانستم آدم های جالب را پیدا کنم و به او نشان بدهم ولی تا بخواهد بفهمد کدام آدم را می گویم، طرف رفته بود و آدم های دیگری از جلوی تنه پیر درخت با برگ های زرد ریخته شده دورش، رد می شدند.
به خانه که رسیدم آسمان کبود شده بود و خورشید نارنجی رفته بود. خواستم به اش ایمیل بزنم و بگویم تا این جا دوام آورده ایم باز هم دوام خواهیم آورد، بگویم برگرد. ولی چیزی ننوشتم. حس کردم همه حرف هایم آبکی می شود. از آن گذشته وقتی کسی دو چهارشنبه پشت سر هم می گوید می خواهد برود یعنی می خواهد برود. اصرار و کش دادن فایده ندارد. بلند شدم و شروع کردم به بازی کردن با بادکنک نارنجی ای که از هفته پیش در خانه مانده بود. نخش را باز کردم. می خواستم با دستم بادش را نگه دارم. دستم را شل تر کردم. کمی از باد خالی شد. فکر کردم اگر دستم را شل تر کنم، بادش خالی خالی می شود. نیم ساعتی دستم را نگه داشتم، بعد دوباره بادکنک را با نخ بستم. الان که نگاهش می کنم، بادش کمتر شده و کمی چروکیده شده.
امروز که عکس های دوربین را نگاه می کردم، عکس را دیدم که پریروز ازش گرفته بودم. در همان کافه است، دست هایش را گرفته جلوی صورت و فقط لای دو انگشتش را باز کرده که یک چشمش از آن جا پیداست. همان وقت چند بار ازش پرسیدم: «خوبی؟» و او تکان داد که اوهوم. بعد پرسید: «یادت می آید اولین باری را که با هم حرف زدیم؟» یادم بود. دو روز قبلش همدیگر را در جمع دوستانه ای دیده بودیم. دنبال کتاب نایابی بود که فقط من داشتم. شماره ام را گرفت و زنگ زد. صدایش پشت تلفن شگفت زده ام کرد. حس می کردم کسی زیر گوشم برای من حرف می زند. فهمیدم که ما بخواهیم یا نخواهیم راهی را شروع کرده ایم. یادم هست تصورش کردم که نشسته تا راحت با من حرف بزند. به این فکر کردم که فقط من می توانم صدای او را بشنوم، فقط او می تواند صدای من را بشنود و فکر کردم این صدا همان صدایی نیست که در جمع چند نفره، آن هم گاهی، حرف می زند. همین ها را به اش گفتم. گفتم: «آدم ها چند شخصیت دارند؛ کسی که پشت تلفن حرف می زند، کسی که در جمع حرف می زند، کسی که می نویسد، کسی که اس ام اس می زند. همین طور هم زیاد می شوند.» بعد گفتم: «هیچ کس خودش را چند تا نمی بیند.»
دیشب قبل از خواب، باز خواستم به این فکر کنم که ما چرا به این جا رسیدیم، به این فکر کنم که او حق داشت یا نه، ولی نمی توانستم روی چیزی تمرکز کنم. شروع کردم به شمردن، شاید خوابم ببرد. بعد در ذهنم با خودم حرف زدم: «باران نم نم می بارد. من صدای باران را می شنوم. من امروز کسی را از دست داده ام. آبان است. آبان نم نم می بارد.»
نور آبی رنگی روی دیوار افتاده بود. چشم هایم را بستم. برادرم خواب خواب بود. می توانستم صدای نفس کشیدنش را بشنوم. استاد کانادایی جوابش را داده بود، گفته بود که دانشگاه آن ها می تواند هزینه درس خواندنش را در آن جا بدهد. منظم نفس می کشید. عکس تولدم که در آن لبخند زده بود، به ذهنم آمد و رفت.
صبح که بیدار شدم، انگار اصلاً نخوابیده بودم. خستگی دیروز هنوز در من مانده بود. در ذهنم همان فکرهایی جریان داشت که از دیشب یادم می آمد ولی گرمی پلک ها حس خوبی به ام می داد. خواب خاصی ندیده بودم. دلم می خواست بخوابم ولی می دانستم نمی توانم، دیگر بیدار شده بودم. چشم هایم را باز کردم و دیدم نور نارنجی آفتاب افتاده روی پیراهنی که چهارشنبه گذشته پوشیده بودم.
منبع: نشریه همشهری داستان شماره 5
هفته پیش چهارشنبه، او بود که تصمیمش را گرفت. تعجب کردم. مدتی بود که بد پیش نرفته بودیم ولی او می گفت که این تصور من است که بد پیش نرفته ایم. سه شنبه هفته پیش تولد من بود. مثلاً قرار بود با برادرم من را غافلگیر کنند ولی من از قبل فهمیده بودم که برای تولدم طرحی ریخته اند. برای همین وقتی از دانشگاه به خانه برگشتم و دیدم منتظر من روی مبل نشسته اند، جا نخوردم. جلویشان روی میز، کیکی بود که رویش بیست و دو شمع خاموش بود و بالای سرشان هم بادکنک های رنگارنگ آویزان بود. همان شب بود که این عکس را از او گرفتم؛ نمی خندد، لبخند ملایمی زده و چند تار مو روی صورتش افتاده، صورتش گردتر به نظر می رسد. آن شب لب پنجره چای خوردیم. نسیم خنکی از پنجره نیمه باز می آمد تو. از خانه ما که طبقه پنجم یک آپارتمان است مردم ریز دیده می شوند. می دوند، حرف می زنند و به زندگی مشغولند، ولی از دور. او لیوان چای را به لب هایش نزدیک می کرد و کمی از آن می نوشید. انگار فقط می خواهد مزه اش را بچشد. بعد دست هایش را روی لیوان می گذاشت تا گرم شوند. بیرون باران نسبتاً تندی می بارد. آدم ها می دویدند و روزنامه بالای سرشان گرفته بودند، ماشین ها ایستاده بودند و بوق می زدند و نورهای شهر از پشت پنجره محو بود و کش می آمد.
فردای آن روز تصمیمش را گرفت؛ اشتباه می کرده، دل خوشی های کوچکمان آن قدر نیست که کنار هم نگه مان دارد. گفتم: «برویم جایی حرف بزنیم.» از چیزهای مختلف حرف زدیم. به اش گفتم: «چند سال پیش هم آن قدر که الان به نظر می آید، همه چیز خوب نبود.» بعد گفتم: «مشکل همیشه هست، باید با بودنش کنار آمد.» بعد چیزی نگفتم. حس کردم همین چند جمله را هم نباید می گفتم. وقتی بر می گشتیم از من عکس گرفت. توی دوربینم، می شود درست عکس بعد از عکس های تولد؛ قطار مترو پشت سرم حرکت کرده و من رو به قطار ایستاده ام ولی سرم را به طرف دوربین برگردانده ام. دوربین را جوری پایین گرفته که قد من بلند تر از قطار افتاده. پشت کله ام سیاه است. همان پیراهنی را هم پوشیده ام که روز تولدم به ام کادو داد. بعد برگشتیم خانه. برادرم به یک استاد انگلیسی ایمیل زده بود و تقاضای پذیرش کرده بود. وقتی دیدمش نشسته بود روی مبل و پاهایش را بغل کرده بود. استاد جواب داده بود که ما امسال پذیرش دانشجو نداریم. برادرم برای گرفتن پذیرش به چند استاد در جاهای مختلف دنیا ایمیل زده. دانشگاهی که در آن درس خوانده، جاهایی که در آن کار کرده، پروژه هایی که انجام داده، همه چیز را نوشته و برایشان فرستاده است.
پریروز با هم رفتیم سینما. فیلمی دیدیم که روایتش از ته به سر بود. از یک قتل شروع می شد و با آغاز یک رابطه تمام می شد. بعدش رفتیم در کافه ای قهوه خوردیم و از پنجره اش مردم را نگاه کردیم. می خواستم برای هر کس که رد می شود داستانی بسازم ولی نمی توانستم داستان خوبی بسازم. فقط می توانستم آدم های جالب را پیدا کنم و به او نشان بدهم ولی تا بخواهد بفهمد کدام آدم را می گویم، طرف رفته بود و آدم های دیگری از جلوی تنه پیر درخت با برگ های زرد ریخته شده دورش، رد می شدند.
پاییز را به خاطر همین چیزهایش دوست دارم، به خاطر آن که زندگی بیشتر در آن جریان دارد؛ سرعتش بیشتر است. از پشت هر پنجره آدم های زیادی رد می شوند که می توانم خیال کنم که هر کدام داستان خودشان را دارند.
دیروز در بوفه دانشگاه نشسته بودم روی لبه پنجره و چای کیسه ای را به آب جوش می زدم و پخش شدن رنگ در آب را نگاه می کردم که موبایل ته جیبم لرزید. اس ام اس زده بود که می خواهد تنها باشد و خواهش کرده بود سعی نکنم متقاعدش کنم برگردد. خیره شدم به نور آبی موبایل. گفته بود دیگر زنگ نزنم. چای حسابی پررنگ و تلخ شده بود. چند حبه قند انداختم توش. تا فندها حل شوند، سکه ای از ته جیبم در آوردم و با انگشت تلنگری به اش زدم تا بچرخد. دور خودش چرخید و یکهو افتاد. انگار که یک ورش سنگین تر شده باشد یا مثلاً خسته شده باشد، می فهمید نباید بچرخد و می افتاد. حوصله نداشتم صبر کنم چایم شیرین شود. چای را همان جور تلخ و ولرم خوردم و از دانشگاه زدم بیرون. زیر پایم پر بود از برگ های زرد. دلم می خواست دوربین پیشم بود و از برگ ها عکس می گرفتم. دلم می خواست آدمی می ایستاد کنار درختی که زیرش پر بود از برگ های رنگارنگ تا ازش عکس بگیرم. از کنار کافه ای که پریروز آن جا بودیم رد شدم، دختر و پسری جای ما نشسته بودند و بیرون را نگاه می کردند. تا ایستگاه اتوبوس رفتم و منتظر ایستادم. نور خورشید از بین ابرها آسمان را رنگ زده بود. در اتوبوس نشسته بودم و به آسفالت خیابان خیره شده بودم و خط کشی هایی که می آمدند و می رفتند. دلم می خواست چیزی از گذشته بیرون بکشم که آن قدر دلتنگم کند که طاقتم تمام شود و به اش زنگ بزنم. عقربه های ساعت با نظم مشخص می چرخیدند. یک جایی که مرکز چرخش همه شان بود به هم وصل شده بودند. خواستم به این فکر کنم که ما دور چه نقطه ای چرخیدیم و از کجا شروع کردیم ولی نمی شد. خاطره ها، صداها و تصویرها می آمدند، بی آن که من بفهمم مال کی بودند و کجا می رفتند.به خانه که رسیدم آسمان کبود شده بود و خورشید نارنجی رفته بود. خواستم به اش ایمیل بزنم و بگویم تا این جا دوام آورده ایم باز هم دوام خواهیم آورد، بگویم برگرد. ولی چیزی ننوشتم. حس کردم همه حرف هایم آبکی می شود. از آن گذشته وقتی کسی دو چهارشنبه پشت سر هم می گوید می خواهد برود یعنی می خواهد برود. اصرار و کش دادن فایده ندارد. بلند شدم و شروع کردم به بازی کردن با بادکنک نارنجی ای که از هفته پیش در خانه مانده بود. نخش را باز کردم. می خواستم با دستم بادش را نگه دارم. دستم را شل تر کردم. کمی از باد خالی شد. فکر کردم اگر دستم را شل تر کنم، بادش خالی خالی می شود. نیم ساعتی دستم را نگه داشتم، بعد دوباره بادکنک را با نخ بستم. الان که نگاهش می کنم، بادش کمتر شده و کمی چروکیده شده.
امروز که عکس های دوربین را نگاه می کردم، عکس را دیدم که پریروز ازش گرفته بودم. در همان کافه است، دست هایش را گرفته جلوی صورت و فقط لای دو انگشتش را باز کرده که یک چشمش از آن جا پیداست. همان وقت چند بار ازش پرسیدم: «خوبی؟» و او تکان داد که اوهوم. بعد پرسید: «یادت می آید اولین باری را که با هم حرف زدیم؟» یادم بود. دو روز قبلش همدیگر را در جمع دوستانه ای دیده بودیم. دنبال کتاب نایابی بود که فقط من داشتم. شماره ام را گرفت و زنگ زد. صدایش پشت تلفن شگفت زده ام کرد. حس می کردم کسی زیر گوشم برای من حرف می زند. فهمیدم که ما بخواهیم یا نخواهیم راهی را شروع کرده ایم. یادم هست تصورش کردم که نشسته تا راحت با من حرف بزند. به این فکر کردم که فقط من می توانم صدای او را بشنوم، فقط او می تواند صدای من را بشنود و فکر کردم این صدا همان صدایی نیست که در جمع چند نفره، آن هم گاهی، حرف می زند. همین ها را به اش گفتم. گفتم: «آدم ها چند شخصیت دارند؛ کسی که پشت تلفن حرف می زند، کسی که در جمع حرف می زند، کسی که می نویسد، کسی که اس ام اس می زند. همین طور هم زیاد می شوند.» بعد گفتم: «هیچ کس خودش را چند تا نمی بیند.»
دیشب قبل از خواب، باز خواستم به این فکر کنم که ما چرا به این جا رسیدیم، به این فکر کنم که او حق داشت یا نه، ولی نمی توانستم روی چیزی تمرکز کنم. شروع کردم به شمردن، شاید خوابم ببرد. بعد در ذهنم با خودم حرف زدم: «باران نم نم می بارد. من صدای باران را می شنوم. من امروز کسی را از دست داده ام. آبان است. آبان نم نم می بارد.»
نور آبی رنگی روی دیوار افتاده بود. چشم هایم را بستم. برادرم خواب خواب بود. می توانستم صدای نفس کشیدنش را بشنوم. استاد کانادایی جوابش را داده بود، گفته بود که دانشگاه آن ها می تواند هزینه درس خواندنش را در آن جا بدهد. منظم نفس می کشید. عکس تولدم که در آن لبخند زده بود، به ذهنم آمد و رفت.
صبح که بیدار شدم، انگار اصلاً نخوابیده بودم. خستگی دیروز هنوز در من مانده بود. در ذهنم همان فکرهایی جریان داشت که از دیشب یادم می آمد ولی گرمی پلک ها حس خوبی به ام می داد. خواب خاصی ندیده بودم. دلم می خواست بخوابم ولی می دانستم نمی توانم، دیگر بیدار شده بودم. چشم هایم را باز کردم و دیدم نور نارنجی آفتاب افتاده روی پیراهنی که چهارشنبه گذشته پوشیده بودم.
منبع: نشریه همشهری داستان شماره 5
/ج