خریدن لنین

وقتی پدربزرگ خبردار شد که من برای تحصیل راهی آمریکا شده ام، برایم یاداشت خداحافظی فرستاد. در این یاداشت نوشته بود: «ای خوک عوضی کاپیتالیست! پروازت خوش.
يکشنبه، 12 شهريور 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
خریدن لنین
خریدن لنین *
 

نویسنده: میروسلاوپنکوف
ترجمه: امیر مهدی حقیقت


 
وقتی پدربزرگ خبردار شد که من برای تحصیل راهی آمریکا شده ام، برایم یاداشت خداحافظی فرستاد. در این یاداشت نوشته بود: «ای خوک عوضی کاپیتالیست! پروازت خوش. دوستدارت، پدربزرگ.» یادداشت را روی یک برگه رأی انتخابات سال 1991 نوشته بود، یکی از اساسی ترین اقلام موجود در کلکسیونش سرِ انتخابات کمونیستی که همه اهالی دهکده لنینگراد امضایش کرده بودند.
من از این که چنین افتخاری نصیبم شده بود، تحت تاثیر قرار گرفته بودم برای همین روی یک اسکناس یک دلاری برای پدربزرگ این جواب را نوشتم: «ای کمونیست ساده لوح! ممنون از نامه ات. من فردا عازمم و همین که برسم سعی می کنم در اسرع وقت با یک زن آمریکایی ازدواج کنم. بعد هم سعی می کنم صاحب بچه های آمریکایی بشوم. دوستدارت، نوه ات.»

سال آخر دبیرستان که بیشتر هم شاگردی های من سرشان گرمِ خوشگذرانی و سیگار و قمار و دروغ گفتن به پدر و مادر و اتوزدن تا لب دریا و جعل اسکناس و ساختن نارنجک برای مسابقه های فوتبال بود، من درس می خواندم؛ زبان انگلیسی. لغت و گرامر از بَر می کردم و عبارت هایی را تمرین می کردم که تلفظشان سخت بود و مخصوص تمرین اروپای شرقی ها طراحی شده بود: «پول را به یاد داشته باش Remember the money». بارها و بارها تمرین می کردم؛ توی خیابان، زیر دوش، حتی توی خواب: Remember the money, Remember the money, Remember the money».
این جور عبارت ها به آدم کمک می کند انگلیسی اش خوب شود و گوشش عادت کند.
توی آپارتمانم تنها زندگی می کردم چون تا آن موقع تقریبا همه کسانی که دوستشان داشتم، مرده بودند؛ اول مادربزرگم، بعد هم پدر و مادرم. پدربزرگ به دهکده ای اسباب کشی کرد که اسمش شده بود لنینگراد و پایش را در یک کفش کرده بود که برنگردد. به من سر هم نمی زد. گمانم در چند مناسبت، حرف های خیلی بدی به او زده بودم، به خصوص سرِ آن دعوای اساسی. حالا رفتارش نشان می داد بهش برخورده. من هم تصمیم گرفتم بختم را جای دیگری امتحان کنم.
اول تابستان سال 1999 در دانشگاه آرکانزاس قبول شدم و بورسیه تحصیلی گرفتم. یک بورسیه کامل با اتاق و غذا و حتی بلیت رایگان هواپیما. به پدربزرگ تلفن زدم، گفت: «نوه من، ای کاپیتالیست! باورم نمی شود که داری با من این کار را می کنی، آن هم وقتی که می دانی من چه چیزی از سر گذرانده ام.»

چیزی که پدربزرگ پشت سر گذاشته بود، اساسا این بود:
سال 1944، پدربزرگ در میانه دهه سوم زندگی اش بود. صورتی زمخت ولی خوش قیافه داشت؛ دماغ نوک تیز و چشم های مشکی که از شوق چیزی تازه و بزرگ که می توانست جهان را عمیقا زیرورو کند، برق می زد. پدربزرگ فقیر بود. بارها به من گفته بود: «صبحانه نان و سیب می خوردم. ناهار نان و سیب می خوردم. شام فقط سیب می خوردم چون تا شام، دیگر نان تمام شده بود.»
برای همین بود که وقتی کمونیست ها برای دزدیِ غذا به دهکده اش در بلغارستان آمدند، پدربزرگ هم به آنها پیوست. آنها همگی به جنگل فرار کردند و چاله ای کندند و تویش قایم شدند و چند هفته همان جا ماندند. بیرون مخفیگاه، فاشیست ها دنبالشان وجب به وجب، همه جا را بو می کشیدند. تصمیم داشتند با سگ های شکاری، با تفنگ و بمب و گلوله، شکارشان کنند؛ حرامزاده ها، عوضی های سزاری. یک بار پدربزرگم گفت: «اگر خیال می کنی که قبر جای تنگی است، برای خودت یک چاله بکن که مخفیگاه موقتت بشود. نه، نه، یک چاله بکن و بگو پانزده نفر هم باهات بیایند و یک هفته آن جا بمانند. چند تا زن حامله را هم صدا کن، با یک بز گرسنه. آن وقت اگر خواستی، برو به همه بگو که قبر تنگترین جای زمین است.»
«من هیچ وقت نگفتم که قبر تنگترین جای زمین است، پدربزرگ.»
«ولی همین فکر را می کنی.»
بالاخره پدربزرگ آنقدر گرسنه شد که دیگر توی مخفیگاه دوام نیاورد و تصمیم گرفت تفنگ به دوش، دنبال غذا برود. وقتی به دهکده رسید، دید همه چیز عوض شده. بالای برج کلیسا یک پرچم قرمز باد می خورد. آدم ها آزادانه راه می رفتند و چشم های سیاهشان از شوق چیزی که تازه بود، بزرگ بود و می توانست جهان را عمیقا زیرورو کند، برق می زد. پدربزرگ به زانو افتاد و گریه اش گرفت. خاک سرزمین مادری اش را بوسید. بالافاصله جذبِ حزب شد و به او مقامی عالی در بین مقامات محلی دادند. از نردبان ترقی بالا رفت و طولی نکشید که به شهر منتقل شد و در آن جا فلان کاره فلان اداره شد. آپارتمانی به او دادند، مادربزرگم ازدواج کرد و یک سال بعد صاحب پسری شدند.
پیش از رفتنم به آمریکا، یک روز تلفنی از او پرسیدم: «شما چه چیز وحشتناکی از سر گذراندی؟ شما که زندگی خوبی داشتی.»
گفت: «من از کاپیتالیست ها بدم می آید. من عاشق لنینم.»
«عاشق من هم هستی؟»
«تو نوه منی.»
«پس بیا به شهر. با من زندگی کن.»
«من این جا کار دارم. مسؤولیت دارم.»
«آن جا سنگِ قبر پاک می کنی.»
«من نمی آیم. خودت می دانی که ازم برنمی آید.»
«می دانم. برای همین است که دارم می روم.»

روز یازده اوت 1999 به آرکانزاس رسیدم. در فرودگاه، دو مرد جوان و یک دختر، هر سه کت و شلوارپوش، از طرف موسسه ای به استقبالم آمده بودند که مسؤولیت دانشجوهای خارجی را بر عهده داشت. قبلش به من ایمیل زده بودند و پیشنهاد کرده بودند که دنبالم بیایند. آنها با صدایی گرم و دوستانه گفتند: «به آمریکا خوش آمدید» قیافه هایشان خوشایند و دوستانه بود. ما با هم دست دادیم. سوار ماشین که شدیم، یک جلد کتاب مقدس به من دادند. دختر، با صدای خیلی بلند و کشدار گفت: «می دانید این چیست؟» من گفتم: «نه» و به نظرم واقعا خوشحال شد: «این مجموعه اعمالِ ناجی ماست. کلمات خداوندگارِ ما» گفتم: «وای، مجموعه آثار لنین! جلد چندم؟»

بچه که بودم، بیشتر تابستان ها را توی دهکده با پدربزرگ و مادربزرگم می گذراندم. زمستان ها در شهر زندگی می کردند؛ به فاصله دو کوچه از خانه ما ولی همین که هوا گرم می شد، اسباب و اثاثشان را می بستند و به دهکده می رفتند. گاهی شب ها که قرص ماه کامل بود، پدربزرگ مرا به شکار خرچنگ می برد. بیشتر روز را در حیاط می گذراندیم، کیسه های بزرگ را آماده می کردیم، تهشان را چسب می زدیم و سوراخ های مربوط به شکار قبلی را وصله می کردیم. کارمان که تمام می شد، توی ایوان می نشستیم و خورشید را تماشا می کردیم که پشت قله های کوهستان بالکان فرو می رفت. پدربزرگ سیگاری آتش می زد، چاقوی جیبی اش را درمی آورد و روی پوست چوب نیزه های درخت نارگیل که برای شکار خرچنگ تیز کرده بودیم، شکل هایی کنده کاری می کرد. منتظر می ماندیم تا ماه کامل درآید. گاهی مادربزرگ کنارمان می نشست و آواز می خواند. یا پدربزرگ قصه هایی می گفت از روزهای زندگی در جنگل توی مخفیگاه با رفقای کمونیستش. ماه که درمی آمد و مهتاب می شد، پدربزرگ سرپا می ایستاد و کش و قوس می آمد. می گفت: «الان دیگر آمده اند بیرون، لای علف ها. برویم بگیریمشان.»
مادربزرگ برایمان ساندویچ آماده می کرد و لای دستمال می پیچید که همیشه درآوردنشان سخت بود چون دستمال ها بهشان می چسبید. برای ما شکار خوبی آرزو کرد و ما پیاده راه می افتادیم. از دهکده بیرون می زدیم و جاده گلی را می رفتیم به طرف جنگل. پدربزرگ گونی ها و نیزه ها را می برد و من دنبالش می رفتم. مهتاب راه پیش پایمان را روشن می کرد. باد نرمی به صورت هایمان می خورد. از جایی نزدیک، صدای رودخانه می آمد. از جنگل بیرون می رفتیم تا علفزار و همان طور که درخت ها کنار می رفتند و آسمان شب بالای سرمان پیدا می شد، می دیدیمشان؛ رودخانه را و خرچنگ ها را. رودخانه همیشه سیاه بود و غُران و خرچنگ ها همه همیشه بیرون بودند، روی علف ها؛ آهسته می جنبیدند و با چنگک هایشان برگ ها را تیغ می زدند.

روی علف ها می نشستیم، ساندویچ ها را درمی آوردیم و می خوردیم. زیر نور مهتاب، پوست سخت و مرطوب خرچنگ ها مثل زغال سنگ تازه برق می زد و ساحل رودخانه انگار با خاکه زغالِ نیم سوز پوشیده شده بود. چشم های ریزی از میان تاریکی، ما را تماشا می کردند. خوردنمان که تمام می شد،
شکار شروع می شد. پدربزرگ به من نیزه ای می داد با یک گونی. صدها خرچنگ جنبان زیر پاهایمان بودند: «با چوبت آهسته به چنگک هاشان بزن. سیخونک بزنشان. خرچنگ ها با همه زورشان چوبت را محکم می گیرند.» یاد گرفته بودم که چطور یکی یکی از زمین بلندشان کنم و توی گونی بتکانم. پدربزرگ اغلب می گفت: «شکارهای ساده ای هستند. یکی شان را که می گیری، بقیه درنمی روند. بقیه تا وقتی که بلندشان نکردی، اصلا حالی شان نیست که تو این جایی. تازه همان موقعش هم باز چیزی حالی شان نمی شود. خرچنگ ها به ما آدم ها درسی می دهند، مگر نه؟» من بچه تر از آن بودم که بفهمم این درس، چه درسی است، برای همین فقط حرف هایش را گوش می دادم و سرم را با شکار گرم می کردم.
یک، دو، سه ساعت؛ ماه خسته، به سمت افق شنا می کند و آسمانِ شرق به سرخی می زند. آن وقت خرچنگ ها در هماهنگی کامل می چرخند و آهسته، بی صدا، راه می افتند سمت رودخانه که سرد و بی احساس، آنها را باز پس می گیرد و همان طور که روز تازه ای آغاز می شود، برایشان لالایی می خواند و خوابشان می کند. ما روی علف ها می نشینیم، با گونی هایی سنگین از شکار. روی شانه پدربزرگ خوابم می برد. او مرا تا خانه به دوش می گیرد و دست آخر خرچنگ ها را ول می کند تا بروند.

از خوابگاه به پدربزرگ زنگ زدم. صدای بلند پدربزرگ را از آن سر خط شنیدم: «نوه من؟»
«این جام.»
«آن جایی.» صدایش بم و خفه بود و طنینش جوری به گوش می رسید انگار دو تایی در دو سر تونلی ایستاده بودیم.
پرسید: «چه حال و چه احوال؟»
«خسته. نامه خداحافظی من را گرفتی؟»
«دادمش به خوک ها. خوک ها پول آمریکایی دوست دارند.»
صدا قطع و وصل شد، انگار که باد صداهایمان را می برد.
«پدربزرگ، کلی آب، بین ماست. خیلی از هم فاصله داریم»
«بعله. ولی امیدوارم خون، از آب اقیانوس غلیظ تر باشد.»

پدربزرگ وقتی فلان کاره فلان اداره شده بود سی سالش بود و با زن دلخواهش آشنا شد. یک داستان عاشقانه صددرصد کلاسیک کمونیستی: آنها در یک گردهمایی شبانه حزب، با هم آشنا شده بودند. مادربزرگ دیر رسیده بود. خیس باران، روی تنها صندلی خالی کنار پدربزرگ نشسته بود و روی شانه او خوابش برده بود. پدربزرگ از کم علاقگی مادربزرگ به موضوعاتی که حزب با آن درگیر بود، خوشش نیامد و صد البته در جا، دل به عطرش باخت. همان شب، آنها درباره ایده آل های ناب و آینده روشن حرف زدند. درباره پلیدی کاپیتالیسم غرب، درباره پذیرفتن اتحاد جماهیر شوروی و مهم تر از همه، درباره لنین. پدربزرگ که فهمید هر دو به یک چیز علاقه دارند و چیزهای مشترکی را می ستایند، صبح روز بعدش مادربزرگ را به دفتر شهرداری برد و همان جا با هم ازدواج کردند.
مادربزرگ در سال 1989 از سرطان سینه درگذشت؛ فقط یک ماه بعد از فروپاشی کمونیسم در بلغارستان. من هشت ساله بودم و همه ماجرا را خوب به یاد دارم. او را در دهکده خودمان دفن کردیم چون اصالتا هم اهل همان جا بود. تابوت را توی یک درشکه گذاشتیم و درشکه را به تراکتور بستیم. تراکتور، درشکه و تابوت را می کشید و ما پشت سرش راه می رفتیم. پدربزرگ توی درشکه، کنار تابوت نشسته بود. دست بی جان مادربزرگ را گرفته بود. فکر نمی کنم آن روز واقعا باران آمده باشد ولی در خاطراتم باران و ابر و باد می بینم. لابد درون خود من باران آمده بود. باران بی صدای سردی که هنگام از دست دادن کسی آن قدر نزدیک، به قلبت می بارد. حتما درون پدربزرگ هم باریده بود ولی او اشک نمی ریخت. فقط همان جا توی درشکه نشسته بود و باران خاطرات رویش می ریخت، روی کله تاسش، روی تابوت باز، روی چشم های بسته مادربزرگ. موسیقی در اطراف جاری بود؛ صدای بم و غمبارِ نی، شیپور و طبل. مراسم تدفین کمونیست ها کشیش ندارد. مادربزرگ را هم که در قبرش گذاشتیم، کشیشی در کار نبود. پدربزرگ از جلد دوازدهمِ مجموعه آثار لنین خواند. کلمه هایش به آسمان بلند می شد و باران آنها را به زمین می کوبید، مثل پرهای خیس. کلمه ها به شکل رودهایی گل آلود جاری می شدند، به شکل آبشارهایی خروشان از لبه های قبر.
وقتی همه چیز تمام شد، پدربزرگ گفت: «قبر خوبی است. به تنگی مخفیگاه ها نیست که همین، خودش خیلی خوب است. نه؟ زیاد که تنگ و باریک نیست؟ آن جا راحت است؟ اذیت نمی شود؟ حتم اذیت نمی شود.»

پس از دفن مادربزرگ، پدربزرگ حاضر نشد دهکده را ترک کند. ظرف یک سال همه چیزهایی را که یک مرد ممکن است از دست بدهد، از دست داد: زن محبوبش و عشق زندگی اش؛ حزب کمونیست. یادم می آید که به پدرم می گفت: «من توی شهر زندگی ندارم. هیچ خوش ندارم که به این خائن ها خدمت کنم. بگذار کاپیتالیسم همه شان را از ریشه فاسد کند. این حرامزاده ها را، این قاتلان زنان معصوم را» پدربزرگ ته دلش متقاعد شده بود که سقوط کمونیسم سبب مرگ مادربزرگ بوده. او توضیح می داد: «سرطانش نتیجه ناامیدی شدیدش بود، با آن قلب پاک و ایده آل گراش، نتوانست تماشا کند که ایده آل هاش لگدکوب می شود. کاری کرد که یک زن صادق مثل او می توانست بکند: مُرد.»
پدربزرگ خانه ای در دهکده خرید تا بتواند نزدیک مادربزرگ باشد. هر روز ساعت سه بعد از ظهر سر قبرش می رفت، کنار سنگ قبر می نشست، جلد دوازدهم مجموعه آثار لنین را باز می کرد و بلند بلند می خواند. تابستان و زمستان، آن جا بود و می خواند، بدون یک روز استثنا و همان جا، سر قبر مادربزرگ بود که آن فکر به سرش زد. یک روزِ شنبه که به دیدنش رفته بودیم، به من و پدر و مادرم گفت: «هیچی از دست نرفته. کمونیسم ممکن است در سرتاسر این کشور مرده باشد ولی ایده آل ها هیچ وقت نمی میرند. من تمامش را به این جا، به دهکده می آرم. همه اش را دوباره می سازم تا مادربزرگتان به بزرگ ترین آرزوش برسد. مادربزرگتان به من افتخار خواهد کرد.»
در 24 اکتبر 1993، انقلاب کبیرِ دهکده اتفاق افتاد، بی سروصدا، پنهانی و بدون دردسر. در آن زمان، دیگر هر که زیر شصت سال سن داشت، از دهکده به شهر رفته بود و به این ترتیب، کسانی که مانده بودند، ایمان قلبی زیادی داشتند، صاف بودند، در وجودشان این فکر هنوز زنده بود و هنوز چشم های سیاهشان به شوق چیزی که بزرگ بود و می توانست دنیا را زیرورو کند، برق می زد. آن زمان، دهکده هنوز رسما بخشی از بلغارستان بود و کدخدایی داشت که به دولت ملی جوابگو بود ولی به صورت سِرّی و زیرزمینی، این حزب کمونیست جدید دهکده بود که درباره سرنوشت آن جا تصمیم گیری می کرد. اسم دهکده به لنینگراد تغییر پیدا کرد. پدربزرگ به اتفاق آرا به عنوان دبیر کل حزب انتخاب شد. جلسه حزب، هر شب در سالن قدیمی دهکده برگزار می شد و صندلی کنار پدربزرگ همیشه خالی می ماند. بیرون سالن هم با شیلنگ به پنجره ها آب می پاشیدند تا حس باران را القا کند. وقتی که برخی اعضای حزب، آب پاشی شیلنگ را زیر سوال بردند، جواب داد: «کمونیسم با رطوبت، بهتر شکوفا می شود.» اما در اصل، به مادربزرگ فکر می کرد و بارانی که هنگام آشنایی شان باریده بود.
کمونیسم، به راستی، در لنینگراد شکوفا شد. پدربزرگ و اهالی دهکده تصمیم گرفتند که همه آثار باقیمانده را از کمونیسم در بلغارستان نجات دهند و همه را به لنینگراد بیاورند؛ به موزه زنده تعالیم کمونیسم. بناهای یابود ایده آل های سرخ در سراسر کشور، زخم آلود شده بودند و از بین می رفتند. مجسمه های باشکوهی که دهه های قبل با افتخار بنا شده بودند، حالا پایین کشیده و اوراق شده بودند تا در کوره آب شوند. شاعرانی که زمانی مرتبه ای بلند یافته بودند، حالا فراموش شده بودند. جسدهای کاغذی شان حالا خاک می خورد و خون جوهری شان را آب باران شسته و برده بود.
پدربزرگ در یکی از نامه هایش به من نوشت که اهالی دهکده عده ای کولی را راضی کرده اند که کار نجات و بازیابی این اقلام را برای آنها انجام بدهند: «رفیق حسن، زنش و سیزده بچه کولی اش که شک ندارم ایده آل کمونیسم به آنها انگیزه داده و کمی هم با پول و دو خوکی که ما به آنها دادیم، تشویق شده اند، قول داده اند که برای دهکده ما بهترین آثار و مصنوعات «سرخ» را که در سرتاسر کشورِ رقت انگیزِ ما پیدا می شود جمع کنند. امروز رفقای کولی ما اولین هدیه شان را برای ما آوردند: بنای یادبودی از آن سرباز بی نامِ آزادی بخش که مملکت را از دست ترک ها نجات داد. از کمر به پایین کمی کج و کوله شده و تفنگش هم نیست ولی در وضعیتی عالی است. این مجسمه حالا با افتخار در کنار مجسمه های الیوشا، سِروجا و دوشیزه بی نام ایستاده است.»

زندگی در آمریکا خوب بود. کلاس می رفتم، درس می خواندم، چند دوست تازه پیدا کردم و به پدربزرگ نامه می نوشتم یا تلفن می زدم؛ صبح خیلی زود بلغارستان که می دانستم بیدار است و نشسته روی صندلی اش مشغول خواندن لنین. با این حال، خواب های بدم دوباره شروع شده بود. توی سرم صحنه تصادف ماشین را بارها و بارها می دیدم و با فریاد از خواب می پریدم؛ خیسِ عرق، عرقِ سرد. دوباره به خواب می رفتم. مادربزرگ می آمد کنار تختم می نشست و به پیشانی من که مریض و تب دار بودم، دست می کشید. هشدار می داد: «پدربزرگت دارد می میرد. ما منتظرش هستیم. در ضمن، عزیزم، دفعه بعد که باهاش حرف زدی، بی زحمت ازش بخواه که دیگر سر قبر من لنین نخواند.»

پدربزرگ می خواست درباره آمریکایی ها بیشتر بداند. گفتم: «من نمی توانم آدم ها را تحلیل کنم، قضاوت هام اشتباه است.»
«پس روان شناسی می خوانی که چی؟»
من هم سعی کردم توضیح بدهم که آمریکایی ها چه جور آدم هایی هستند. در یکی از نامه هایم نوشتم: «آنها فرق دارند. به فرداشان فکر نمی کنند، این که فردا غذا روی میزشان هست یا نه.» نوشتم: «برای آنها این جور چیزها جزو مشکلات حل شده است. مثل راه رفتن. ما توی درس هایمان خوانده ایم که راه رفتن مشکل حل شده آدمیزاد است. تکامل، بار آن را بر دوش گرفته و دیگر برای هیچ کس ضروری نیست که بفهمد چطور باید راه برود. تنها چیزی که مغز لازم دارد، یک سال زمان است که طی آن، خودش را درست مخابره کند و بعد بوم! روی پاهات ایستاده ای و راه افتاده ای. آدم های این جا مشکلاتشان چیزهای دیگری است. نگران چیزهای دیگری هستند.»
پدربزرگ بعد از خواندن نامه من، از پشت تلفن پرسید: «چی می خواهی بگویی؟»
گفتم: «مثلا همین دختری که می شناسم، سامانتا، الان یک ماه است که افسرده است. پدرش عوضِ بی ام و دنده اتوماتیک، بهش بی امِ دنده ای داده. سامانتا گریه می کرد که نمی تواند پشتش بنشیند، که خیلی ضایع است و دلش می خواهد بمیرد.»
پدربزرگ گفت: «واقعا هم ضایع است.»
«ولی کسانی هم هستند که مشکلاتشان شبیه مال ماست. پدر و مادر هم اتاقی من دارند از هم جدا می شوند. بیست سال با هم زندگی کرده اند و یک روز صبح دیده اند که دیگر دلشان نمی خواهد توی یک رختخواب بیدار شوند.»
پدربزرگ از آن طرف خط سرفه کرد.
گفت: «پدر و مادرت توی همچین روزی مُردند. هفت سال پیش.»
گفتم: «می دانم. توی تقویمم علامت زده ام.»

پدر و مادر من یک هفته پیش از این که من دوازده سالم بشوم، مُردند. کادوی تولدم یک دوچرخه بود که می خواستند روز تولدم به من بدهند. دیده بودم که توی زیرزمین قایمش کرده اند. یک بی ام ایکس سفید بود با صندلی چرم و چراغ های دینام دار. مامان کارت تبریکی هم نوشته بود و به دوچرخه بسته بود. روی کارت نوشته شده بود: «به عزیزترین پسرمان. اگر افتادی و زانوهات زخم شد، به ما فکر کن.»
شب مرگشان را جوری به خاطر دارم که انگار همین الان اتفاق افتاده. ساعت دو و نیم صبح بود که تلفن زنگ زد. بابا گوشی را برداشت و مدتی حرف زد. من از پچ پچِ نگرانِ او از خواب بیدار شدم، بعد دوباره خوابم برد، بعد باز بیدار شدم. مامان روی کاناپه، کنارش نشسته بود، دست او را گرفته بود و هر دو در تاریکی کبودی فرو رفته بودند. مثل دو تا سایه گوشتالو. آخرش بابا گفت: «ممنونم، دکتر. ما همین الان راه می افتیم.» مامان کنار تختم آمد و نشست. من چشم هایم را بسته نگه داشتم. از ترس می لرزیدم. گفت: «موش کوچولو بیدار شو.» پرسیدم: «بابابزرگ؟» مامان به جلو خم شد و پیشانی ام را بوسید. گفت: «سکته کرده، ولی الان حالش خوب است. او را برده اند به درمانگاه دهکده.» «می میرد؟»
بابا آمد تو و مرا بوسید. چشم هایش در نور چراغ های خیابان برق می زد. بلندم کرد، مرا لای پتویم پیچید و تا خود ماشین بغلم کرد. وقتی به بزرگراه رسیدیم، ساعت چهار بود، یک ساعت بعد، آنها مرده بودند. تنها چیزی که یادم می آید، چراغ های پرنور کامیونی بود که به سمت ما می آمد. ماشین از جاده منحرف شد و چرخید؛ یک ضربه و بعد، سیاهی.
به هوش آمدم. سیم هایی روی سینه ام بود. گفتم: «مامان؟ بابا؟» شنیدم: «سینکو، پسرم، بیدار شدی!» پدربزرگ از جایی ظاهر شد. جلوی من ایستاد. گریان بود. باز گفت: «بیدار شدی» دکترها آمدند و پرستارها. همه هیجان زده بودند. انگار همه از این که من به هوش آمده ام خیلی ذوق کرده بودند.
«پدربزرگ، مامان کجاست؟»
او همین جور هی می گفت: «سینکو، تو بیدار شدی!»
یک هفته بعد، او مرا به قبرستان برد که قبر تازه را ببینم. خاکِ زمین تیره و نمدار، کپه شده بود. پدر و مادرم در یک قبر دفن شده بودند و کنارشان مادربزرگ خوابیده بود.
گفتم: «پدربزرگ، دروغ می گویی.» به اسم های پدر و مادرم که روی صلیب های چوبی کنده شده بود، ماتم برده بود: «تو دروغگویی.»
دست گذاشت روی شانه من: «خوشحالم که سرِ مراسم کفن و دفن نبودی.»
«دروغگو». زانو زدم و به زمین چنگ کشیدم و برگشتم خاک را پرت کردم توی صورتش. بعد بغلش کردم.

سال دوم کالج، در یکی از تلفن های راه دورمان، پدربزرگ از من پرسید: «از eBay چی می دانی؟»
«eBay. چیزی ازش شنیدی؟»
«آره، شنیدم. پس چی که شنیدم، ولی چطور مگر؟»
پدربزرگ توضیح داد: «رفیق حسن مفصل تحقیق کرده و یک چیز جالب فهمیده. انگار یکی دارد جسد لنین را روی eBay می فروشد.»
«لنین روی eBay». فکر را سبک سنگین کردم: «پدربزرگ، دیوانه شدی؟»
گفت: «چه ربطی دارد؟ حزب الان به کمکت احتیاج دارد. ما از تو می خواهیم که به ما کمک کنی ولادیمیر ایلیچ را به لنینگراد بیاوریم.»
«شوخیت گرفته. امکان ندارد که تو...»
پدربزرگ گفت: «فروشنده، کارت اعتباری می خواهد. ویزا، مَستر کارت یا دیسکاور. ما توی دهکده هیچ کدام اینها را نداریم. کمک تو را می خواهیم. پرس و جو کن، فردا به من زنگ بزن.»
پشت کامپیوترم نشستم و مرورگر اینترنت را باز کردم. بعد بستمش. بعد دوباره بازش کردم و سایت eBay را آوردم. تایپ کردم Lenin و کلید Search را زدم: چهارصد و سی نتیجه. کارت پستال، مدال، تی شرت. منظور پدربزرگ مجسمه نیم تنه لنین بوده؟ یا کلاهی شبیه کلاهش؟ شاید هم ریش مصنوعی ای مثل ریش لنین؟ ولی همین که آمدم پنجره را ببندم، دیدمش: «لنین، بنیانگذار اتحاد جماهیر شوروی. در وضعیت عالی. فقط به خریدار واقعی.»
روی لینک کلیک کردم و منتظر شدم که صفحه اش بالا بیاید. نوشته روی صفحه را بلند خواندم: «شما برای خریدن بدن ولادیمیرایلیچ لنین اقدام کرده اید. بدن در وضعیت عالی قرار دارد. همراه با یک تابوت یخچالی که هم با سیستم برق آمریکا و هم با سیستم برق اروپا سازگار است. فقط خریداران واقعی! تحویل بلافاصله پس از خرید.»
محل جنس مسکو بود و امکان ارسال آن به همه نقاط جهان وجود داشت. من سابقه فروشنده را بررسی کردم ولی دیدم که تا به حال چیز دیگری برای فروش نگذاشته. کسی هم درباره اش نظری نداده بود. به وضوح کلاه برداری بود. به صفحه فروش برگشتم و آگهی کالا را چند بار دیگر خواندم. هنوز کس دیگری پیشنهاد خریدش را نداده بود و قیمت پایه یک دلار و نودونه سنت بود. من قیمت پیشنهادیِ پنج دلار را تایپ کردم و دکمه را فشار دادم. صفحه رفت و صفحه تازه ای بالا آمد. روی صفحه نوشته بود: «مبلغ پیشنهادی پذیرفته شد. با تبریک به شما، با نام کاربریِ Dupecommunist-1944. شما لنین را خریداری کردید.»
فردای آن روز به پدربزرگ تلفن زدم. گفتم: «ده دلار سرِ این لنین مسخره حرام کردم. امیدوارم خوشحال باشی.»
«نوه من!»
«آره، خریدمش. پنج دلار برای جنازه، پنج دلار برای پست. آدرس دهکده تان را دادم.»
پدربزرگ گفت: «پس باید مقبره بسازیم! وقت زیادی نمانده. باید همین الساعه شروع کنیم!»
«پدربزرگ، این کلاه برداری است. شوخی است. هیچ کس حق ندارد لنین را بفروشد یا بخرد.»
«مقبره را باید بسازیم.»
«اصلا می شنوی من چی می گویم؟»
«توی میدان می سازیم. باید رنگش هم بزنیم. آره، میدان را سرخ می کنیم.»
«پدربزرگ، بس کن!»
او مکث کرد، بعد گفت: «گوش کن، نوه. من از شستن قبر خسته شده ام. تازگی ها سردردهای ناجور می گیرم. دست راستم کرخ می شود و همین طوری یک هو می افتد. پاهام مورمور می شود. پس لطفا به من نگو بس کنم. خوش دارم فکر کنم که اگر بخواهم، می توانم لنین را بخرم، قبر ساختن که هیچ، می توانم اهرم را هم بخرم یا اصلا ابوالهول را.»
«ببخشید پدربزرگ.»
«نوه، تو هنوز از دست من عصبانی ای؟ هنوز فکر می کنی تقصیر من است که پدر و مادرت مردند؟»

روز تولد شانزده سالگی ام، وقتی پدربزرگ دوچرخه را به من کادو داد، گفته بودم که تقصیر اوست. توی آپارتمانمان جشن گرفته بودیم. او کیک و شمع و بادکنک خریده بود. من داشتم کادو را باز می کردم، او آواز می خواند و کف می زد. گفت: «بی ام ایکس است» و به من چشمک زد: «با پارتی بازی گرفتمش.»
من هم از کوره در رفتم.
داد زدم: «همه اش تقصیر تو بود. بابا آن قدر نگران تو و سکته مسخره ات بود که تصادف کرد.»
کیک را با لگد پرت کردم زمین. بلند شدم تک تک عکس های خانواده شادِ قبل از تصادفم را پاره کردم. ظرف ها و لیوان ها را شکستم. داد زدم: «کاش واقعا مرده بودی! کاش همان جا توی خواب مرده بودی!» گفت: «سینکو.»
داد زدم: «به من نگو سنیکو! پسرت مرده. هر دوی آنها به خاطر تو مرده اند.»
روز بعد پدربزرگ از شهر رفت. به لنینگراد برگشت، بار دیگر عضو حزب محلی زیرزمینی شد و هم چنان هر روز با یک جلد آثار لنین زیر بغل به قبرستان رفت. من دیگر هیچ وقت نشنیدم که مرا سینکو صدا بزند. یک سال با هم حرف نزدیم تا روزی که به او زنگ زدم تا بگویم به آمریکا می روم.
گفت: «ای نوه من، ای کاپیتالیست! آن هم بعد از آن همه چیزی که از سر گذراندم.»
از روزی که لنین را خریدم پنج ماه گذشته بود که در طول یکی از گفت و گوها، پدربزرگ خبرش را به من داد.
گفت: «او این جاست. رهبر ملل به لنینگراد آمده.»
«چقدر بامزه ای پدربزرگ.»
«دیروز جسد را تحویل گرفتیم. یک تابوت یخچال دار با همه چیز. کار مقبره دارد تمام می شود. برای همین توی این مدت، لنین در خانه من می ماند. توی اتاق تو گذاشتیمش، اشکالی ندارد که؟»
«از نظر من اشکال این جاست که زده به سرت.»
پدربزرگ گفت: «فکرش را می کردم»
«باید بروی دکتر. چرا دکتر نمی روی؟»
«چه فایده ای دارد؟ سردردم که همیشه هست. دستم هم مورمور می شود. دوباره هم دارم خواب های بد می بینم. خواب آدم های توی مخفیگاه را.»
«خوابِ چیِ این آدم ها را؟»
«یادت می آید من چطور توی مخفیگاه زندگی می کردم، با پانزده تای دیگر و دو تا زن حامله و یک بز گرسنه؟ یادت می آید که چطوری وقتی گشنه و مستاصل شدم آخرش جرأت کردم برگردم به دهکده؟»
«آره»
«سه سال بعدش دوباره برگشتم به مخفیگاه. می خواستم یک بار دیگر ببینمش. روی مخفیگاه را کناز زدم، از نردبان پایین رفتم و دیدمشان. آن پانزده تا مرد و دو تا زن و بز گرسنه را دیدم. همه شان مرده بودند.»
«توی مخفیگاه؟»
«توی مخفیگاه. هیچ کس بهشان نگفته بود که جنگ تمام شده. هیچ کس نگفته بود که می توانند بیرون بیایند. جرأت نکرده بودند از آن جا بیایند بیرون، از گرسنگی مرده بودند.»
روی صندلی ام نشستم، گوش به دست. به مردها و زن ها و آن بز فکر می کردم و به این که هیچ کس به آنها نگفته بود که آزادند. به لنینی فکر کردم که از اینترنت خریده بودیم و جسدش حالا در اتاق من سرد می شد. خنده ام گرفت. من که زدم زیر خنده، پدربزرگ هم زد زیر خنده و با هم مدتی طولانی، مدتی خیلی طولانی خندیدیم، آن قدر که صداهایمان جایی در طول سیم قاتی شد و شبیه یک صدا شده بود.
روز بعد باز زنگ زدم ولی کسی گوشی را برنداشت. چند ساعت بعد دوباره زنگ زدم و چند ساعت بعدترش. کسی جواب نداد. تا دو هفته هر روز زنگ زدم. بس که گوشی را گرفته بودم دستم درد گرفته بود. می نشستم روی صندلی ام و به سکوت آن سوی خط گوش می کردم که با بوق های طولانی و یکنواخت بریده می شد. صدای بوق ها در سرم شبیه ضربان بود؛ ضربانی خیلی کند و خسته که برای آخرین بار با من خداحافظی می کردند. خیلی گریه کردم. در اتاق قدم می زدم، گوشی دستم بود، آن طرف، تلفن زنگ می خورد. هیچ شماره دیگری را نمی دانستم. فقط شماره پدربزرگ را بلد بودم.

چند روز قبل نامه ای در صندوق نامه هایم دیدم. تا مدت زیادی درنیاوردمش؛ دلش را نداشت. دو روز گریه کردم و بعد بالاخره خودم را راضی کردم که نامه را از صندوق دربیاورم.
نوشته بود: «نوه عزیز! من الان مرده ام. به رفیق پنکوف گفته ام روزی که قلب من از تپش ایستاد، این نامه را بفرستد. مرد خوبی است. پول پست را خودش می دهد. نوه من، ما زندگی سختی داشته ایم، هم من و هم تو. هر دو بزرگ تر و پیرتر شدیم ولی نه از سال هایی که گذراندیم بلکه از مرگ هایی که دیدیم. تو حالا یک مرگ بزرگ تر شده ای. این بزرگی را با عزت به دوش بگیر، نگذار پشتت را بشکند. همیشه به یاد داشته باش؛ تو از خیلی آدم ها بیشتر زجرکشیده ای ولی هستند آدم های دیگری که از تو هم دردهای بیشتر داشته اند. برای چیزهایی که داری سپاسگزار باش. برای چیزهایی که دیده ای و برای چیزهایی که آن قدر اقبال داشتی که نبینی.»
پدربزرگ ادامه داده بود: «شکار خرچنگ آسان است. یکی را که می گیری، بقیه درنمی روند. بقیه تا وقتی که بلندشان نکردی، اصلا حالیشان نیست که تو آن جایی. تازه همان موقعش هم باز چیزی حالیشان نمی شود. خرچنگ ها به ما آدم ها یک درسی می دهند. نوه من، درسی که باید یادت بماند این است؛ هر چوبی که به چنگکت می افتد، ارزشِ گرفتن ندارد. گاهی گرفتن یک چوبِ عوضی ممکن است کلَکت را بکند. پس خوب فکر کن، عزیز من، ببین کدام چوب را باید بگیری و کدام را نباید بگیری. فقط جاهایی بجنگ که ارزشش را داشته باشد. بگذار بقیه همه از کنارت بگذرند. حتی وقتی که چوب، محکم زدت، باز هم یاد بگیر که نگیریش. عزیر من، مرا ببخش.»
در پایان، پدربزرگ فقط چهار کلمه نوشته بود:
«سینکو، من دوستت دارم.»

پی نوشت ها :

* این داستان با عنوان «Buying Lenin»، سال 2008 در مجموعه «The Best American Short Stories» منتشر شده است.

منبع: همشهری داستان شماره 8

 

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط