هفته قبلش ماجون همه را به هوای شام جمع کرده بود، غیر از اردشیر که قرص هایش را خورده و خوابیده بود. آذر و نادرخان، دوقلوها را گذاشته بودند پیش مادر نادرخان. نسرین و منیر هم که از سر کار با ماشین منیر آمده بودند، دیرتر رسیدند. ماجون فقط چشم غره خفیفی از چشم راست به طرفشان حواله کرد لابد چون منیر، دکتر معالج اردشیر را از بیمارستانشان پیدا کرده بود. من و رضا هم از اتاق هایمان تا پنج دری رفتیم و به موقع رسیدیم.
بعد از شام ماجون سرفه کرد. چشم چپش بی حرکت ماند. بقیه ما هم غذا خورده، نخورده عقب کشیدیم. منیر و نسرین هم پچ پچه های زیر گوشی شان را تمام کردند. «کار رو باید اصولی انجام داد. همه تون می دونید که بعد از پدربزرگ تون نذاشتم که شما پنج تا ول بشین و هر کاری رو هر جوری دلتون خواست بکنین. اردشیر هم استثنا نیست.»
آذر سرش را تکان می داد و زیر چشم به نادرخان نگاه می کرد که یقه سفید بیرون زده از کتش را صاف می کرد. رضا، درست لحظه ای که چشمم بهش افتاد، داشت خمیازه اش را قورت می داد و لپ هایش باد کرده بود. نسرین هم چشمکی به من زد و با سر به ماجون اشاره کرد.
«بنابراین طبق گفته دکتر سالاری،» و به منیر نگاه کرد. «اردشیر باید درمان بشه؛ با آب. منظور شنا کردنه. من تصمیم گرفتم همه با هم اردشیر، برادر عزیزتون رو ببریم ساری ویلای پدر نادرجان.» و لبخندی خفیف به نادرخان زد. «تا توی ده روز شناکردن رو یاد بگیره و خیلی اصولی درمان بشه.»
این ها دقیقا یادم است. بقیه شب هم که به بحث و جدل گذشت بین همه از یک طرف و ماجون از طرف دیگر. از ما اصرار که این کار درست نیست و از کار و زندگی می افتیم و منیر توضیح می داد که آب درمانی با همین استخرها هم شدنی است و اصلا احتیاج به شنا کردن نیست و از ماجون انکار که کار باید از ریشه درست باشد و اردشیر به خاطر همین مشکلِ ماهیچه هایش هیچ وقت شنا نکرده و مردی که شنا نداند، فردا پس فردا مایه آبروریزی خودش و سر و همسرش می شود. همه می دانستیم که بحث کردن بی فایده است و ماجون کار خودش را می کند حتی به قیمت کور شدن آن یکی چشمش. آخر سر رضا مثل همیشه چایی شیرین شد که: «ماجون اگه رخصت بدین من به رفیقم محسن بگم که از این ماشینای ون داره. همه مونم جا می شیم.»
ماجون خیره نگاهش کرد و پلک چپش تکان خورد: «پس طوری هماهنگ کن که لازم نشه براش توضیح بدی. غریبه ها نباید بفهمن.»
«دل تون قرص.»
ماجون از اولش که ماجون نبود، ماه پری بود و بابا بهش می گفت «ماه جان». هر قدر پدرم، برعکسِ بابابزرگم، آرام بود و نرم، ماجون سخت بود و لجباز و برای همین هم عروس سوگلی بابابزرگ شده بود. پدرم زودتر از بابابزرگم مرد. ماجون مستمری اش را سر ماه می گرفت و هر شش تایمان را می برد لاله زار و می گرداند. بهترین روزهای زندگی مان همان روزهای اول برج بود که ماجون، با حرص تا ریال آخر حقوق پدرم را خرج می کرد؛ از لباس و هله هوله می خرید تا برنج و قند و روغن. تا آخر ماه هم با سیلی صورتمان را سرخ می کرد، جوری که حتی بابابزرگ هم از اوضاعمان در نمی آورد. شاید هم سردرآورده بود که بعدها توی وصیت نامه اش این قدر هوایمان را داشت.
پدرم می گفت: «وقتی ماه جان فکری توی سرش می پلکه، با انبر هم نمی شه از سرش درآورد. مادرش هم این طوری بود. بابام گفته بود مادر رو ببین و دختر رو بگیر.» بعد عاشقانه نگاهش می کرد. ماجون ساکت راهش را می کشید و می رفت و پدرم صدایش را پایین می آورد و می گفت: «اما این طوری نبینینش؛ خیلی مهربونه، دلش نازکه.» پدر مُرد و هیچ وقت نفهمید ماهیچه های پای پسر ته تغاری اش مثل یخ آب می شود. ما هم وقتی اردشیر برای بار پنجم یا ششم زمین خورد، تازه فهمیدیم یعنی اول من فهمیدم.
تنها توی حیاط داشتم درس می خواندم. چیزی که یادم می آید این است: ماجون روی تخت چوبی کنار حوض نشسته است. عصایش را تکیه داده به لبه تخت. لوله قلیان توی یک دست و دست دیگرش را می کشد روی خواب فرش و ذره های موهوم نان و پرز یا تار مو را جمع می کند. کلید توی قفل می چرخد و در کوچک حیاط باز می شود. اردشیر از هشتی می آید توی حیاط. لنگ می زند. خون از دماغش رفته است تا زیر گردنش. دستش را گرفته پشت ران هایش، بالای گودرفتگی پشت زانو سرم را پایین می اندازم یعنی سرم را فرو می کنم توی کتاب درسی ام. اول صدای عصای ماجون می آید که می افتد روی زمین و بعد صدای آب؛ مثل وقت هایی که مردِ آب حوضی می آمد و راه آبِ پاشور را باز می کرد؛ مخلوطی شدید از هُلُف و شِلِپ.
هنوز همه جا ساکت بود. زیر چشمی پاهای خیس ماجون را دیدم که داشت خودش را از توی حوض بیرون می کشید. دست هایش را رو به اردشیر گرفته بود. لباس و لچکش آب چکان بود. هم خنده ام گرفته بود و هم گریه. کس دیگری هم نبود که بروم پشتش قایم شوم یا دست کم مثلش رفتار کنم. نسرین و منیر آن وقت روز دانشگاه بودند و آذرِ تازه عروس چسبیده بود به خانه خودش. رضا هم تازه دیپلم گرفته بود و می رفت مغازه عکاسی، وردست عموی محسن. هر چه بود می دانستم نباید بروم کمک ماجون، نباید اصلا به روی خودم بیاورم. پس همان طور نشستم و دیدم که چطور مثل گربه ای خیس اردشیر بهت زده را بغل کرد و زیر لب چیزهایی گفت که من نشنیدم.
سر ساعت هشت راه افتادیم. رضا کنارِ دست محسن نشسته بود که رانندگی می کرد. من پشت محسن، با یکی از دوقلوها که هنوز نمی دانم کدام به کدامند، نشسته بودم و پشت سر من نسرین و منیر، بعد آذر و نادرخان و صندلی عقب قُرُقِ ماجون و اردشیر بود. نادرخان مدام و با صدای بلند، وضعیت ویلا و قایق دربست را با موبایل از سرایدارشان می پرسید و محسن هم آن جلو صدای موسیقی را کم و زیاد می کرد و از آینه، عقب را سُک می زد. اول از تصنیف های قدیمی شروع کرده بود. معلوم بود می خواهد دل ماجون را به دست بیاورد. من هم ذوق می کردم و نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم. بعد که دیده بود ماجون اصلا محلش نمی گذارد، با رضا سی دی ها را گشتند و پشت سر هم خال تور رو می کردند. نسرین که دست هایش از بقیه تمیزتر بود، میوه پوست می کند و توی بشقاب دست به دست می کردند. عطر سیب و خیار توی ون پخش شده بود.
نزدیک های امامزاده هاشم بودیم. رضا با نوک پا زد به من که «پاشو برو عقب من این جا بخوابم یه کم.»
«عقب جانیس، پهلوی ماجون که نمی شه.»
این طور شد که تا ساری و ویلای پدر نادرخان کنار محسن نشستم. یخمان آب شده بود. یک هو گفت: «مادرت، شیرزنیه ها.»
طوری که انگار از من تعریف کرده گفتم: «کجاشو دیدی حالا.»
فکر می کردم این طوری بهش می فهمانم که هنوز خیلی چیزهای عجیب مانده که ندیده. ده روز کم نبود برای گیج شدنِ محسن که دوست رضا بود اما تا حالا یک شب هم خانه ما نمانده بود.
«چشمش چر این طور شده؟»
می خواستم هر طور شده خودم را توی دل محسن جا کنم حتی به قیمت برملا کردن بزرگ ترین راز خانوادگی مان: «واسه کوفته تبریزی!»
حالا دیگر اصلا یادم نیست محسن چقدر به من خیره ماند و جلویش را نگاه نکرد. خوب بود جاده زیاد پیچ و خم نداشت وگرنه با آن وضعیت حتما تصادف می کردیم. من، خب دوست داشتم محسن این طور طولانی نگاهم کند، خیره بشود اما هنوز خیلی جوان بودم، آرزو داشتم؛ دوست داشتم یک روز عروس بشوم. فکر کرد مسخره اش می کنم یا لابد «کوفته تبریزی» اسم رمز خانوادگی است. در جا پشمان شده بودم اما نمی شد جمعش کرد؛ محسن خیلی دوست داشت از موضوع سردربیاورد. همه توی چرت بودند حتی ماجون که سرش راه و بی راه روی عصایش می افتاد.
«آخه پدربزرگم، پدرِ پدرم، تُرک بود. کوفته تبریزی خیلی دوست داشت... راستی شما تمومِ ده روز رو می مونین؟»
«ماجون واسه رو کم کنی جاری هاش، می خواست بزرگ ترین کوفته رو برای بابابزرگم بپزه؛ توش به جای آلو یا تخم مرغ، یه جوجه درست بذاره. برای این که کوفته به اون بزرگی وانره اون قدر می کوبدش روی تخته که یه لپه می پره توی چشمش.»
«کور می شه؟» و از چشم بدریخت و افتاده ماجون همه چیز پیدا بود. محسن تا سه، چهار تا پیچ بعد هم ساکت بود و هر از گاهی توی آینه، عقب را نگاه می کرد. بعد یک هو گفت: «خیلی شیرزنه.»
از اول هم شانس زیادی نداشتم. محسن غریبه بود و ماجون روی خوش بهش نشان نمی داد. من هم دوست نداشتم زیاد دم پَرَش بپلکم که فکر نکند خبری است. وقتی رسیدیم ویلای پدر نادرخان هر کس طرفی رفت. رضا و محسن رفتند خرید، نسرین و منیر کفش هایشان را عوض کردند و رفتند پیاده روی. آذر و نادرخان رفتند سر سلامتی عمه بزرگ نادرخان که دو تا کوچه بالاتر بود و آذر می گرفت تا حالا دوقلوها را ندیده. ماجون و اردشیر هم رفتند طبقه بالای ویلا که استراحت کنند. من ماندم و تدارک شام و جا به جاکردن وسایل که درِ ویلا را زدند. پشت در مردی محلی با صورت آفتاب سوخته، جمله ای را با لهجه مازندرانی، خیلی سریع تکرار می کرد و من نمی فهمیدم. بیرون را نشانم داد، سمت ساحل ویلا. چند قدم رفتم توی راه سنگفرش تا یک قایق معلوم شد. قایق بزرگی بود که انگار تازه رنگ شده بود؛ زرد و روی آب برق می زد.
فردا صبح همگی سوار قایق شدیم. قایق پارویی بود. رضا و نادرخان زیر بغل ارشیر را گرفتند و بین خودشان نشاندند. ساکت بود. مثل همیشه یک جور اطمینان عجیبی داشت به ماجون اما رنگش مثل گچ سفید بود. هیچ خبر نداشت که قرار است چی بشود. همه نشسته بودیم. ماجون با عصایش کف قایق ضرب می زد. نوک عصا هی لیز می خرود و در می رفت اما صورت ماجون مثل سنگ، خیره شده بود به ته دریا. آفتاب هنوز آن قدر داغ نشده بود. رضا و نادرخان نمی توانستند تنهایی پارو بزنند، زیر لبی با هم حرف زدند و رضا رفت کنار گوش ماجون چیزی گفت. ماجون ساکت بود. چشمش تکان های تند می خورد. عصا را چند بار به بدنه قایق کوبید و از سر ناچاری سرش را انداخت پایین. رضا مثل شصت تیر دوید و از راه سنگفرش گم شد. چند دقیقه بعد محسن که داشت کمر شلوارش را صاف می کرد و پاچه های شلوارش را با دو تا دست هایش می تکاند- عادتِ تا همین حالایش وقتی فکر می کند آدم مهمی است و قرار است کار بزرگی بکند- با سرایدار پیدایشان شد. ماجون سرخ شده بود. بالاخره راه افتادیم. محسن و نادرخان سمت چپ، پارو می زدند و سرایدار و رضا سمت راست. منیر و نسرین خم شده بودند تا نوک انگشت هایشان به آب برسد. آذر، دوقلوها را که ذوق می کردند با دو دست، دو طرفش محکم چسبیده بود و معلوم بود می ترسد. من پشت رضا نشسته بودم و به محسن و پاروزدنش نگاه می کردم؛ به بازوهایش که جمع می شد، برجسته می شد و دوباره صاف می شد. دلم می خواست سرم را رو به آفتاب بگیرم و به هیچ چیز فکر نکنم.
دیگر ساحل معلوم نبود. «همین جا خوبه نادرخان»؛ نادرخان یعنی بقیه. مردها پاروها را درآوردند. آب تکان می خورد و موج برمی داشت و قایق با آب می چرخید. نادرخان از توی ساک دستی بزرگی که آورده بود یک جلیقه نجات درآورد. ماجون گفت: نمی خواد. همون پارو کافیه.»
رضا کمک کرد و آرام لباس رویی اردشیر را درآورد. محسن گیج و مبهوت نگاه می کرد. منیر و نسرین به رضا کمک می کردند و به اردشیر می گفتند که اگر شنا کند و در آب دست و پا بزند، ماهیچه هایش قوی تر و محکم تر می شود. من دیگر دلش را نداشتم نگاه کنم. قایق تکان می خورد. صدای آب می آمد که می خورد به بدنه قایق و لا به لایش صدای نازک و کم جان اردشیر که می گفت: «ماجون... ماجون... نمی تونم.»
با ترس و لرز رویم را برگرداندم. نادرخان و رضا سر پهن پارو را گرفته بودند. اردشیر با لب های کبود شده و دندان هایی که به هم می خورد توی آب به ماجون نگاه می کرد و سعی می کرد پاهایش را تکان بدهد. ماجون همین طور نگاه می کرد و چشم چپش تکان می خورد. هیچی نمی گفت، حتی نفس هم نمی کشید انگار.
«آقا رضا، سبکه، خودم می گیرمش» رضا کنار کشید ولی از دور هوای پارو را داشت. با تکان های اردشیر، پارو و نادرخان و همه قایق تکان می خوردند. دوقلوها می خندیدند وفکر می کردند یک جور بازی است. نسرین و منیر نگران نگاه می کردند. آذر با ترس گفت: «ماجون بَسِش نیست؟ گناه داره.» انگار اردشیر داشت تنبیه می شد. ماجون نگاهی به آب انداخت و گفت: «خیر». نادرخان داشت ماجون را نگاه می کرد که ببیند اردشیر را بکشد بالا یا نه. همه حواسشان به دهن ماجون بود. هیچ کس ندید که دست های اردشیر، دسته پارو را آرام رها کردند و اردشیر رفت زیر آب. قایق تکان شدیدی خورد.
«یا علی»
«یا حسین... ای وای...»
«اردشیر... یا علی... آخه این چه کاری بود؟»
«بیا... بیا این ور نگرش دار... ای داد... خانوم... خانوم بزرگ» و صدای آب آمد؛ مخلوط شدیدی از هُلُف و شِلِپ.
این صداها سال هاست توی سرم است، همه با هم، با همان همهمه و تکان ها. یادم هست که سرم را کرده بودم میان زانوهایم و دست ها را دو طرف گوشم گرفته بودم، عادت همیشگی و هنوزم، وقت های ترس و عصبانیت. از زیر چشم نگاه کرده بودم، محسن و رضا زیر بغلِ ماجون را گرفته بودند، لباس و لچکش خیس و آب چکان بود. ماجون هم محکم اردشیر را بغل کرده بود که صدای دنداهایش می آمد؛ به هم می خوردند، می لرزید. صدای ماجون هم قاطی صدای دندان های اردشیر بود که با لحنی مهربان انگار آواز یک بندی را زیر گوش اردشیر زمزمه می کرد، لابه لایش پر از قربان صدقه های عاشقانه بود.
توی سکوت موقع برگشتن که کنار محسن نشسته بودم و سرم پایین بود، شنیدم که گفت: «مادرت عجب شیرزنیه.» توی همان سفر که دیگر به سه روز هم نکشید، محسن من را از خودِ ماجون خواستگاری کرد، بدون این که به من یا رضا بگوید. لعنت به من که این جایش را دیگر خوب یادم هست، خیلی خوب.
منبع: همشهری داستان شماره 8