نویسنده: صیرفی زاده
ترجمه: احسان لطفی
ترجمه: احسان لطفی
اوضاع آن طور که فکرش را می کردم پیش نرفته بود. دیر وقت دوشنبه شب، مزاحم رئیسم شده بودم که خیلی محترمانه تقاضای اضافه حقوق کنم اما بحث یک جوری برعکس شده بود و حالا من میان چهارچوب در دفتر رستوران ایستاده بودم و داشتم از صلاحیت شغلی ام دفاع می کردم. تمام طول شیفت شب، به جزئیات این صحنه فکر کرده بودم: یک ضربه آرام به در دفتر (شاید هم ضربه ای قاطع)، یک لبخند خلع سلاح کننده، گفت و گوی کوتاهی درباره وضع هوا و بعد آن هم-خیلی معمولی و طبیعی-پیش کشیدن موضوع اصلی؛ همان موضوع اصلی ای که آمده بودم تا خیلی معقول و مستدل درباره اش حرف بزنم؛ همان موضوع اصلی هشت به ده: «مایلم حقوقم از ساعتی هشت دلار بشود ساعتی ده دلار»، به همین سادگی. یا شاید «مایلم حقوقم بشود...» یا «مایلم حقوقم برسد به... برسد از... برسد تا...». جایی شنیده بودم که آدم باید هدف هایش را به جمله های صریح و سرراست تبدیل کند و وقتی این اتفاق بیفتد هدف ها هم محقق می شوند. اگر هم هدف ها استثنائاً محقق نشدند، تقصیر مسلماً متوجه خود شخص و بی عرضگی اش است. فکر می کنم در تلویزیون شنیده بودم. شاید هم جایی خوانده بودم. به هر حال آن موقع به نظرم توصیه خردمندانه ای آمده بود و تصمیم گرفته بودم برای روز مبادا گوشه ذهنم نگهش دارم.
حالا من ایستاده بودم میان چهارچوب در و رئیسم لم داده بود توی صندلی و انگشت به چانه، زل زده بود به نورگیر کوچک سقف که یک ریز رویش باران می بارید. یک هفته بود که هر روز باران می آمد. گفته بودند یک هفته دیگر هم هر روز باران خواهد آمد. پاییز همیشه در شهر ما همین طور است اما می گفتند که این پاییز بدتر از بقیه بوده، زمستان نزدیک بود. رئیس گفته بود: «وضع کسب و کار بد است.» خیلی راحت و سریع گفته بود، او هم بگوید «وضع کسب و کار بد است» و این طوری خودش را از شر یک پاسخ سرراست منفی خلاص کند. نمی دانستم چه واکنشی باید نشان بدهم، بنابراین چیزی نگفتم. او اولش برای شکستن فضای رسمی و خودمانی کردن شرایط، یک پایم را اریب جلوی آن یک گذاشته بودم اما حالا همین زشت تبدیل شده بود به قیافه منفعلی که فقط جسارت و اعتماد به نفس صاحبش را زیر سؤال می برد. رئیسم سکوت را شکست و گفت که دو تا از مشتری های بعدازظهر، غذایشان را برگردانده اند. می خواست بداند چرا دو تا غذا-آن هم دو تا غذای جداگانه-باید برگشته باشد. ساعت روی میزش یک نیمه شب را نشان می داد. فکر کردم که اگر چند ساعت زودتر سراغش می آمدم ممکن بود سرحال تر باشد و به همین سرعت و سادگی تقاضای مرا رد نکند. کنار ساعت، فهرست اجناسی بود که باید برای رستوران سفارش داده می شد. ضربدرهای داخل مربع های کوچک، مقدار جنس را معلوم می کرد. سروکارمان با حجم بود: جعبه، بشکه، حلب، گونی. خودکار رئیس در نداشت. روی پیراهن سفیدش ردی از نقطه های قرمز بود-احتمالاً سس گوجه-که از آرنج به شانه یکی از آستین ها می رسید. شاید نقطه ها رد خون بود.
رئیسم گفت: «امشب یه ساندویچ پنیر تنوری رو بر گردوندن.» جوری گفت که انگار واقعاً و عمیقاً برایش اهمیت دارد «یه ساندویچ پنیر تنوری و یه بشقاب پاستا. چرا اینارو برگردوندن؟»
نمی دانستم چرا و صورتم با یک نگرانی ساختگی توی هم رفت. با این حال می دانستم که اگر جواب قانع کننده ای ندهم و زود هم ندهم این خواهد بود که نه تنها غذای معیوب غیر قابل خوردن درست کرده ام بلکه آن قدر گیج و پرتم که حتی یادم نمی آید چنین اشتباهی کی و چطور سرزده است. فقط توانستم بگویم «باید چک کنم». انگار زیر دست هایی داشتم که صدور رأی قطعی بدون مشورت با آن ها امکان پذیر نبود. ساعت حالا یک و سه دقیقه را نشان می داد. صورت رئیس، گرد و مهربان بود با گونه های پف کرده و در نور دفتر حتی مهربان تر از همیشه به نظر می آمد. فکر کردم باید موضوع را عوض کنم. پاهایم را هم باید صاف بگذارم که عاجز و ملتمس به نظر نیایم. باید درباره باران حرف بزنم
و بپرسم که به نظر کی بند می آید. این طوری خیال می کند که به اقتدارش احترام می گذارم. یک هفته بعد برمی گردم و درخواست اضافه حقوق می کنم، شاید هم دو هفته یا کمی بیشتر؛ در آینده نزدیکی که همه چیز فراموش شده باشد و غذایی برنگشته باشد و باران بند آمده باشد و من هم جواب خوبی برای وقتی که او می گوید کسب و کار بد است، پیدا کرده باشم.
اما قبل از آن که بتوانم چیزی بگویم رئیسم توی صندلی اش چرخید، برگشت طرف میز و دست هایش را آرام روی پشته های کاغذ گذاشت؛ جوری که انگار کاغذها لوح احضار است و او هم دارد خودش را برای دریافت پیام هایی از ماورا آمده می کند. بعد کاغذها را زیرورو کرد. خیلی سریع و فرز کاغذها را زیرورو کرد.
«هفت و بیست و سه دقیقه، ساندویچ پنیر تنوری برگشته... و یازده و پنجاه و دو، بشقاب پاستا.»
این ساعت ها به نظر خیلی دور می آمد. رئیسم با صورت مهربانش به من نگاه کرد؛ صورتی بچگانه با گونه های پف کرده، عین فرشته ها.
صدایی می گفت: جوابشو بده! اما تنها چیزی که به ذهنم می امد این بود که من ساعت هفت و بیست و سه دقیقه در رستوران بوده ام. ساعت یازده و پنجاه و دو دقیقه هم در رستوران بوده ام، و حالا ساعت یک و هفت دقیقه، هنوز در رستوران هستم. فکر کردم فردا هم در رستوران خواهم بود و همین طور پس فردا. روز بعدش را تعطیلم اما بعدش دوباره باید برگردم.
صورت مهربانم پرسید: «درست کردن یه ساندویچ پنیر تنوری واقعاً این قدر واسه ت سخته؟»
جایی در گذشته، چیزی در زندگی من اشتباه شده بود. سال ها قبل در مراسم فارغ التحصیلی دبیرستان، رام و فرمانبردار بین حاضران نشسته بودم و شاگرد اولمان را نگاه می کرد که با کلاه و شنلی یاسی رنگ روی سن ایستاده بود و از روی کاغذ، متن پرطمطراق و کسل کننده ای می خواند که مطمئن بودم تکه هایش را از یک کتاب مجموعه سخنرانی سرهم کرده است؛
«از میان ما کسانی رهسپار دانشگاه خواهند شد، کسانی به ارتش خواهند پیوست و کسانی نیز مستقیماً قدم به بازار کار خواهند گذاشت.» انگار همه این گزینه ها هم سطح و برابر بود. صدایش از پشت میکروفون به طرز غریبی قدرتمند و مطمئن به نظر می رسید و من با خود فکر کردم که اگر آن شنل یاسی مضحک را از تنش در بیاورند معلوم می شود که زیر شنل لخت است و همان طور که در کلاس تربیت بدنی دیده بودم، شانه ها و سینه فراخی دارد و اصلاً هم از لخت بودن در ملأعام خجالت نمی کشد؛ در حالی که زیر شنل مواج و باد کرده من، هیکل ناموزونی بود با پاهای کوتاه و دست های دراز، ماهیچه های نرم و مفصل های سفت که بین پیکره و دست و پا یا بین دست و پا و انگشت هایش هیچ اتصال و ارتباط درستی وجود نداشت؛ هیکل یک همستر. از نطق شاگرد اول عصبانی شده بودم؛ از طبقه بندی سه گانه اش برای زندگی و از تلاشش در استفاده از مثل های طنز آلودی که قرار بود فی البداهه به نظر بیاید و دل والدین حاضر در مراسم را به دست بیاورد اما مصنوعی و ساختگی به نظر می رسید. والدین خندیدند و دلشان را تقدیم کردند و من می دانستم همین که آن بالا پشت تریبون نیستم و این جا لا به لای پانصد شاگرد دیگر نشسته ام، یعنی پیشاپیش صاحب یک زندگی میانمایه معمولی شده ام. هر کس در زندگی فقط یک بار بخت انتخاب شدن برای سخنرانی در مراسم فارغ التحصیلی دبیرستان را پیدا می کند و من این فرصت را از دست داده بودم. راه جبرانی وجود نداشت. من تا ابد هیچ فرقی با بقیه کسانی که انتخاب نشده بودند نداشتم؛ یکی بودم از پانصد نفر، از پانصد میلیون نفر. تمام مدتی که شاگرد اول دهانش را روی به جمعیت باز و بسته می کرد با خودم فکر می کردم که من «مخاطب»ام. تا ابد مخاطب خواهم بود.
نوزده سالم که شد توی یک رستوران در ازای ساعتی چهار دلار و نیم کار می کردم. با ساعتی چهار دلار و هفتاد و پنج سنت، بیست ساله شدم و با ساعتی پنج دلار و هفتاد و پنج سنت، بیست و یک ساله. یکی از پادوها روزی که کارش را ول کرد به من گفت:«این جا جای موندگار شدن نیس.» هجده سالش بود اما عقلش خیلی بیشتر از این ها می رسید. می خواستم از او بخواهم توصیه ای به من بکند اما در عوض گفتم: «خوب فهمیدی.» انگار من هم به اندازه او سرم می شد. برای تولد بیست و پنج سالگی ام(هفت دلار و نیم) پیشخدمت ها از همه سهم گرفته بودند تا با یک کیک غافلگیرم کنند. آخر شب «تولدت مبارک» خواندند. بیست و پنج شمع تقریباً همه سطح کیک را پوشانده بود. شعله شان وسیع و چشمگیر بود؛ معنی سنم را فهمیدم. یکی به شوخی گفت که رستوران ممکن است آتش بگیرد. پیشخدمت ها می خواستند محبت کرده باشند اما من فقط دریغ افسوس می دیدم. چه کسی دلش می خواهد تولد بیست و پنج سالگی اش را پشت «میز
خدمه»، کنار کمد زمین شورها و در حالی که پیش بند لک دار و شَتک زده و لباس آشپزی چهارخانه تنش است، جشن بگیرد؟ کیکم را نشانه قدرشناسی خوردم. رئیسم آمد با دست به پشتم زد و گفت:«مبارک باشه.» توی آن جمع، فقط او سنش از من بیشتر بود. ضربه دستش، حس مالکیت داشت.
وقتی هجده سالم بود یکی از مردهای همسایه مرا موقع راه رفتن توی خیابان دید و سوار تاکسی اش کرد. یک چهارراه بیشتر با خانه فاصله نداشتم اما او می خواست مرا آن دور و اطراف بچرخاند و شغل جدیدش را به رخ بکشد. نشستم روی صندلی عقب و تمام مدت به سرش نگاه کردم. گفت: «هفته بعد جشن تولد بیست و پنج سالگیمه؛ یه مهمونی بزرگ. تو هم بیا.»
گفتم: «باشه.»
گفت: «ربع قرن.»
داشت شلوغش می کرد اما عبارت تکان دهنده ای بود. یک لحظه خواستم بگویم وقتی من ربع قرن سن داشته باشم حتماً مسافر کشی نمی کنم. من رؤیای شکوه و عظمت داشتم. نمی دانستم چطور باید به دستش بیاورم ولی مطمئن بودم که اتفاق می افتد.
کمی آن طرف چرخیدیم و بعد دقیقا همان جا که سوارم کرده بود پیاده کرد؛ یک چهارراه مانده به خانه. گفت: «توی مهمونی می بینمت.» ولی من نرفتم.
ساعت پنج کارم را شروع می کنم و تا دوازده نیمه شب ادامه می دهم. آخر هفته ها، دوازده می شود یک صبح. رستوران یک شنبه ها تعطیل است. پنجشنبه ها مرخصی دارم. شب های شلوغ، هجوم مشتری ها از حوالی هفت شروع می شود و تا یازده طول می کشد. اول توی آشپزخانه آرامشی نسبی برقرار است، بعد صداها رنگ اضطرار و فوریت به خودش می گیرد-صدای آدم ها، درها، مثل نم نم قبل از رگبار-و بعد ناگهان حجم سفارش ها منفجر می شود. چطور چنین چیزی ممکن است؟ این همه سفارش؟ این همه سفارش در یک لحظه؟ فقط سه تا آشپز هست تا پنجاه سفارش، و بعد صد سفارش. سفیدی پیراهن رئیس و سیاهی لباس پیشخدمت ها در هم می رود. هر آشپز با پیش بند تر و تمیزی که به زودی چرک و کثیف خواهد شد روی اجاق کوچکی خم می شود؛ می برد سرخ می کند، هم می زند؛ عهده دار دنیای کوچک خودش. هر از چندی، یک آشپز به کمک آشپز دیگری می آید که فرسنگ ها از کارش عقب مانده است، مثل جبهه جنگ. این البته نهایت مهربانی و نوع دوستی است؛ غالباً هرکس باید جور خودش را بکشد و وقتی همرزمانمان با صورت توی گِل می افتند و جان می دهند ما فقط تماشا می کنیم. پشت
اجاق حرکات ریتم پیوسته و یک نواختی دارد بین جنون و خطر. یک بار تمام دستم را تا آرنج با آب جوش سوزاندم. مثل این بود که با چاقو تنم را شکافته باشند. دور زخم را حوله سرد پیچیدم و به پیشروی ادامه دادم. یک بار دیگر نوک انگشتم را غلفتی بریدم و تا آخر شیفت نتوانستم برای بخیه کردن جای بریدگی به بیمارستان بروم. در طول این سال ها، اگر چیزی یاد گرفته باشم دقت و کارآیی است. هیچ حرکت اضافه ای در هیچ کدام از کارهایم نیست. من مورد ایده آلی برای تحقیق درباره مرز باریک میان انسان و ماشین هستم. برگ سفارش می رسد، چشم ها کاغذ را اسکن می کنند، یک دست، دو برش نان جو (مثلاً) برمی دارد و روی اجاق می گذارد، دست دیگر همزمان به طرف ظرف پنیر آمریکایی روی قفسه دراز می شود، در همین حال سفارش دیگری از راه می رسد و چشم ها آن را اسکن می کنند، در حالی که... وقتی سر انجام رگبار سفارش ها کمی فروکش می کند تازه متوجه می شوم که در حالتی شبیه خلسه بوده ام؛ جنب و جوشی بی وقفه بدون هشیاری کامل. در آشپزخانه، هیاهو رو به آرامش می گذارد و جای خودش را به تلق و تلوق نرم بشقاب ها می دهد، لالایی تلق و تلوق؛ هرچه باشد نزدیک نیمه شب است. پیشخدمت ها بیکار می ایستند. ظرف شور سیگار روشن می کند، با این که این جا سیگار کشیدن ممنوع است. من از رستوران بیرون می زنم و ده بلوک تا آپارتمانم پیاده می روم و اگر به موقع برسم آخر شوی دیوید لترمن را تماشا می کنم. چند روز بعد تقاضای نافرجام اضافه حقوق، پیشخدمت لاغری (1) برای کار به رستوران آمد. خوشگل بود اما گوشت به تنش نداشت. چند بار او را موقع ناخنک زدن به ته مانده غذای مشتری ها دیدم. غذا را آرام با اسلوب می جوید و فرو می داد، جوری که انگار تمام هوش و حواسش پیش لقمه ها باشد. ظاهراً بی اشتهایی عصبی داشت؛ پیشخدمت ها می گفتند از توی دستشویی صدای سرفه های شدیدش را شنیده اند و وقتی بعد از او آن جا رفته اند روی کاسه توالت رد خون دیده اند. اولین باری که او را دیدم، قبل از شیفت شام، پشت میز خدمه نشسته بود. شاخه های گل را کوتاه می کرد و توی گلدان می گذاشت. وقتی از کنار میز رد شدم سرش را بلند کرد و دیدم به خلاف موهای تیره اش، چشم های آبی روشنی دارد.بازوهایش لاغر بود و شانه های خیلی تیزی داشت. وقتی چشممان توی چشم هم افتاد زود نگاهش را پایین انداخت و بعد دوباره بالا را نگاه کرد من نگاهم را برگرداندم. چند روز بعد کنار دستگاه کارت زنی ایستاده بود و سعی می کرد سردر بیاورد که چطور باید موقع خروج کارت بزند. من تازه رسیده بودم و کفش هایم از باران خیس بود. گفتم: «این طوری، این طوری کارت بزن» و کارتش را توی شکاف ماشین گذاشتم و کمی بالا
و پایینش کردم-چون بعضی وقت ها باید کارت را توی شکاف بالا و پایین کرد تا ماشین کار کند-و عدد 4:52 ب.ظ روی کارت چاپ شد. گفت: «چه لکنته ای. مدیر رستوران باید درستش کنه.» صدایش نسبت به ظاهرِ شکننده ای که داشت پرحجم و عمیق بود. دیدم روی گردنش جوش قرمزی دارد که سعی کرده با آرایش پنهانش کند. آرنجش به آرنجم خورد اما نفهمیدم که از قصد بود یا نه. بعد رئیس وارد شد.
گفت: «شب شلوغی می شه» و با دست به پشتم زد.
پیشخدمت گفت: «ماشین کارت زنی کار نمی کنه.» رئیس گفت: «ئه؟» خجالت زده به نظر می آمد «به تعمیرکار می گم.»
اشتباه می کرد. شب آرامی بود، که البته می شد بدتر از شب شلوغ باشد، چون آدم باید خودش را مشغول کند یا لااقل مشغول به نظر بیاید؛ مجازات خود ساخته ای به خاطر کسادی کار، انگار که ما مقصر باشیم.
سرم را با برق انداختن اجزای فولادی آشپزخانه گرم کردم؛ با خمیری که نوشته روی قوطی اش وعده «نتیجه آنی» را می داد. وعده درست از آب در آمد و من از برق زدن چیزها خوشحال شدم. وقتی سفارش غذا رسید، آشپزی کار شاق و طاقت فرسایی به نظر می آمد و من مجبور شدم خودم را به زور تا کنار اجاق بکشم و غذایی را که خواسته بودند درست کنم. مطمئناً امشب شب خوبی برای تقاضای اضافه حقوق نبود. هر از گاه از پنجره کوچک و گردی که روی در آشپزخانه هست، پیشخدمت لاغر را می دیدم که سینی های پر از لیوان قهوه را از یک طرف رستوران به طرف دیگر می برد. چطور می تواند یک سینی پر از لیوان قهوه را جابه جا کند؟ اصلاً چه طور می تواند روی آن پاهای استخوانی بایستد؟ هیچ نشانه ای از تقلا و زحمت در هیچ کدام از کارهایش نبود؛ مثل آن پرنده های کوچکی که ناگهان با قدرتی غریب از روی زمین بلند می شوند و بال هایشان را خشمگینانه به هم می زنند. فکر کردم باید به قهوه ای، دعوتش کنم. می توانستیم برای غذا خوردن برگردیم همین جا. کلی به منو نگاه کنیم، انتخاب غذا را بیخودی لفت بدهیم و بقیه را دست بندازیم. آخر سر هم بگوییم می خواهیم مدیر رستوران را ببینیم و او هم اگر روی دنده دست و دلبازی باشد می تواند صورتحساب را ببخشد. آن شب نشستم روی کاناپه خانه و مصاحبه دیوید لترمن با یک هنرپیشه زن جوان را تماشا کردم. هنرپیشه کفش های پاشنه بلندی و گوشواره های خیلی درازی داشت و لباسی سرتاسر قرمز پوشیده بود. لترمن از او پرسید: «تعطیلات رویاییت چیه؟» و هنرپیشه جواب داد: «اوه، فقط دلم می خواد با لباس راحتی تو خونه باشم» و دیوید لترمن با همان قیافه همیشگی اش به دوربین نگاه کرد و همه حاضران خندیدند و پل شفر قطعه کوتاهی
روی کی بورد نواخت و بیرون پنجره من باران می آمد و من ناگهان دیدم که هنرپیشه جوان همان پیشخدمت لاغر است و دیوید لترمن دارد به دوربین، یعنی من نگاه می کند و می گوید: «درست کردن یک ساندویج پنیر تنوری واقعاً این قدر واسه ت سخته؟» و پیشخدمت لاغر یک بشقاب ساندویچ پنیر تنوری را به عنوان سند بی کفایتی من توی دستش گرفته است. دیوید لترمن پرسید: «این چرا برگشته؟»، اما قبل از این که بتوانم جواب بدهم شاگرد اول گفت که بعضی از ما مستقیماً قدم به بازار کار خواهیم گذاشت.
از خواب پریدم. تلویزیون داشت یک سریال پلیسی مال دهه 70 یا 80 را نشان می داد؛ پر از دیالوگ های «هی رفیق»ی. خاموشش کردم. نزدیک سپیده بود. بلند شدم چرخی توی هال زدم و دوباره روی کاناپه نشستم. زن صاحبخانه، کاناپه را با صندلی و لامپ کنارش سخاوتمندانه فراهم کرده بود. بار اولی که برای دیدن آپارتمان آمده بودم از دیدن یخچال کنار دیوار پذیرایی جاخوردم. صاحبخانه گفت: «اگه می خوای اونم بردار.» انگار که داشتن یک یخچال توی پذیرایی، چیز خوشایندی است. گفت: «بعضیا دوست دارن دو تا یخچال داشته باشن.» وانمود کردم که به پیشنهادش فکر می کنم. با هم رفتیم طرف بالکن که بزرگ ترین مزیت آپارتمان به حساب می آمد. هوا آفتابی بود. مدتی کنار هم آن جا ایستادیم و از بالای پنج طبقه، به خیابان نگاه کردیم. مستأجر قبلی، بی آن که به خودش زحمت پهن کردن یک ورق روزنامه را بدهد کفشش را توی بالکن با اسپری واکس زده بود. شبح ابدی دو تا پا؛ میان من و صاحبخانه، رو به نرده ها؛ مثل آخرین رد پای کسی که از بالکن پایین پریده باشد. خواستم از صاحبخانه بخواهم که پاها را پاک کند اما چیزی نگفتم و آپارتمان را گرفتم.
رفتم توی بالکن. باران نرم نرم می آمد. شاید امروز قرار بود بند بیاید. کسی توی خیابان نبود. در دور دست، خطی از انبوه درخت ها پیدا بود که در نور کم رمق آن موقع، نزدیک تر به نظر
می رسید. آن طرف درخت ها تپه بود. شهر با این تپه ها و درخت ها، انگار روستا بود، یا رد آستانه روستا شدن. انگار تمدن داشت برعکس می رفت و طبیعت، قلمرو از دست رفته اش را پس می گرفت. شهردار با عَلََم کردن عنوان «شهر بین المللی در شرف ظهور» به جنگ این تصویر رفته بود. امیدوار بود این عبارت توی دهان ها بیفتد اما تا حالا موفقیت زیادی به دست نیاورده بود. در تلویزیون محلی، هر نیم ساعت یک بار، آگهی های باسمه ای و مضحکی پخش می شد که در آن ها «مردم کوچه و خیابان» مثلاً خیلی طبیعی و خودجوش حرف هایی می زدند درباره این که شهر همین الآن هم یک شهر بین المللی است یا لیاقت بین المللی بودن را دارد. اما پیدا بود که هیچ کدامشان معنی حرف هایش را نمی فهمد. به علاوه عبارت «شهر بین المللی در شرف ظهور» آن قدر ثقیل بود و ادا کردنش آن قدر تمرکز می خواست که آدم بعد از تماشای دوباره و دوباره این آگهی ها می توانست مکث هر چند کوتاه مردم قبل از به زبان آوردنش را کشف کند. اصلاً همین واقعیت که همه آدم های توی آگهی، این عبارت را بدون حتی یک بار تپق زدن ادا می کردند دلیل واضحی بود بر این که تصویر «مردم کوچه و خیابان» تقلبی است. آن پایین، دو تا پسر سیاه پوست داشتن زیر بالکن دوچرخه سواری می کردند. از باران خیس آب شده بودند و می خندیدند و پر از احساس جوانی بودند. یکی از پسرها نگاهی به من انداخت و داد زد: «به چه نیگا می کنی، مرد سفید پوست؟» بعد فرمان را کج کرد و دور شد، انگار که من می توانم مثل عقاب روی سرش شیرجه بروم و شکارش کنم. تحقیر شده بودم، نه با «سفیدپوست»، با «مرد». فکر کردم پسرک مرا «مرد » می بیند. وقتی هشت سالم بود یک روز بعدازظهر با چند تا از دوست هایم و پسر سیاه پوست تنهایی که آن اطراف زندگی می کرد بازی می کردم. تمام بعدازظهر را بازی کردیم تا این که یکی دیگر از دوست هایمان رسید و به پسرک سیاه پوست گفت: «وقتشه بری خونه تون، رفیق.» پسرک قبول نکرد و دعوا شد. می خواستم پشتش بایستم اما قبل از این که بتوانم حرف هایم را آماده کنم، پدر دوستم پنجره آشپزخانه را باز کرد. گفت: «برو خونه تون، پسر.» فکر کرده بود همه چیز زیر سر پسرک است «برو خونه، تا نیومدم اون جا زبونت را از حلقت بیرون بکشم.» صبح که از خواب بیدار شدم، باران تند شده بود. همسایه طبقه پایین هنوز روزنامه اش را برنداشته بود. نشستم توی راهرو و روزنامه را ورق زدم. وضع کسب و کار بد است. خبر اصلی این بود. وضع کسب و کار بد است و باران بند نمی آید. وضع کسب و کار در آینده بهتر خواهد شد اما قبلش مدتی بدتر می شود. باران هم اول بدتر می شود و بعد بند می آید. همسایه ام که آمد حوله حمام خاکستری تنش بود. گفتم: «روزنامه تون.» انگار توی
راهرو روزنامه به دست ایستاده بود تا آن را شخصاً تحویل صاحبش بدهم. شاکی به نظر می آمد. گفت: «ممنون» حرفش تو خالی بود. روزنامه را تا کرد و زیر بغل گذاشت. زیر بغلش روی حوله لک افتاده بود. سرش را رو به من تکان داد و گفت : «روز خوبی داشته باشین» ولی معلوم بود جدی نمی گوید. با این حال روز خوبی داشتم. صبح ورزش کردم. هر روز ورزش می کنم. اگر گذارم به ارتش بیفتد، از نظر جسمی کاملاً آماده ام ولی چنین قصدی ندارم. یکی دو سال پیش، کنار زمین بسکتبال مرد مسنی نزدیک آمد و با من درباره زندگی صحبت کرد. ظاهرش دوستانه بود و به من علاقه نشان می داد و من فکر کردم شاید قصد بدی داشته باشد. هر حرفی می زدم لبخند می زد. آخر سر، کارت ویزیتش را به من داد: گروهبان رابرت آلتون «به ام سر بزن پسرم. با هم حرف می زنیم.» به سر زدن فکر کردم ولی چیزی که واقعا ًدلم می خواست این بود که او دوباره به زمین بسکتبال بیاید و از من بخواهد که به او سر بزنم. پنجاه تا شنا رفتم. صاف و درست و بی زحمت و چند دقیقه بعدش، پنجاه تای دیگر، این ها کمی زحمت داشت. بعد دراز و نشست رفتم. اتاق می لرزید. تمام که شد، بدنم را توی آینه نگاه کردم؛ گوشه های تیز، کنار گوشه های گرد. وقتی نیم رخ ایستادم، تیزی جای خودش را به گردی داد؛ هیکل یک همستر. به پیشخدمت لاغر فکر کردم که پهلوی من پای ماشین کارت زنی ایستاده است؛ هیکل یک همستر کنار هیکل یک پرنده. همستر می گوید: «این جوری، این جوری کارت بزن» و بال پرنده پنجه همستر را لمس می کند اما معلوم نیست که از قصد بوده باشد. شنبه شب فکر کردم که دوباره حرف اضافه حقوق را پیش بکشم، مخصوصاً با توجه به این که یکی از آشپزها سر شیفتش نیامده بود. من جورش را کشیده بودم که تقریباً کار غیرممکنی بود، چون آن شب سفارش ها تمامی نداشت. از پیشخدمت هایی که سفارش غذا می آوردند متنفر بودم، حتی از پیشخدمت لاغر. رئیس گفت که خودش می آید و کمک می کند، انگار که واقعاً می داند چه کار باید کرد، انگار که هر کسی می تواند از آسمان بیفتد و کار مرا انجام بدهد اما کمک نکرد و این به نظرم انگیزه دیگری برای تقاضای اضافه حقوق آمد؛ «می خوام حقوقم بشه...»، «می خوام حقوقم برسه به...».
نزدیک نیمه شب اوضاع بالأخره کمی آرام شد. پیش بندم جوری لک شده بود که انگار با غذا به من شلیک کرده باشند. ظرفشور سیگار روشن کرد و من آرزو کردم که کاش رئیس بیاید و مچش را بگیرد. از پنجره کوچک روی در آشپزخانه، پیشخدمت لاغر را دیدم که دارد انعام های آن شبش را می شمرد. طوری روی دسته اسکناس تمرکز کرده بود که استخوان های گونه اش بیرون می زد. می دانستم که تا من اجاقم را تمیز کنم او رفته است.
یک سفارش دیروقت رسید که آماده اش کردم و بعد با برس سیمی به جان اجاق افتادم. باید هر شب این کار را می کردم اما نکرده بودم و کسی هم نفهمیده بود. امشب اما هیچ کس سند مدرکی علیه من نداشت. تکه های سفت و به هم چسبیده خاکستر که در طول سال ها روی سیم های کباب پز جمع شده بود مثل مورچه پایین می ریخت. شانه ام از شدت فشار و تقلا درد گرفت و وقتی از پنجره نگاه کردم، پیشخدمت لاغر رفته بود.
فکر کردم کار زیادی نمانده ولی وقتی برگشتم رئیسم با یک بشقاب آن جا ایستاده بود. پرسید: «این چیه؟»
توی بشقاب، یک ساندویچ پنیر تنوری بود: نانش تقریباً سیاه بود اما پنیرش-آن طور که رئیسم توضیح داد-آب نشده بود. پرسید: «چطوری نون رو می سوزونی که پنیر آب نمی شه؟» صورتش مهربان بود.
بیرون، زیر سایبان کرباسی رستوران ایستادم. باران، ورقه ورقه پایین می ریخت و در باد و تاریکی مثل یک فوران آتشفشانی به نظر می آمد. مردم می گفتند این دیگر آخر کار است و همین فردا صبح یا فردا عصر هوا آفتابی خواهد شد. همگی این را از جایی شنیده بودند. پیاده راه افتادم. چترم به کار نیامد. دو تا چهارراه بعد، زیر یورش قطره ها پاره شد، بنابراین من فقط اسکلت یک چتر را توی دست گرفته بودم. چرا هیچ چتری که بتواند باران شدید را تاب بیاورد اختراع نشده بود؟ وقتی شانزده سالم بود توی مدرسه فرمی برای تقاضای کار تابستانی پر کردم. ماجرا به کلی از خاطرم رفته بود تا این که یک صبح ماه ژوئن کسی تلف زد و خواست که برای ملاقات با سرپرست یک کارخانه چترسازی آنجا بروم. کسب و کار خانوادگی کوچکی بود در حاشیه شهر؛ جایی که هنوز چندتایی کارخانه و کارگاه وجود داشت. تا به آن جا برسم سه تا اتوبوس عوض کردم. سرپرست کارگاه مرد کراواتی عرق آلودی بود که پیراهنش دکمه وسط نداشت. دنبال یک کارمند دفتری می گشت. از من پرسید که چه مهارت هایی دارم ولی من نمی دانستم، چون قبلش جایی کار نکرده بودم. گفتم که آدم سختکوش هستم، چون فکر می کردم اگر به من فرصت بدهند سختکوش خواهم بود و او هم ظاهراً حرفم را قبول کرد. بعدش مرا توی کارگاه چرخاند. قدیمی بود با اسکلت چوبی و فکر کردم که حتماً موش هم دارد. چند تا کارگر که ظاهراً مکزیکی بودند اطراف میز درازی ایستاده بودند و یک آرم روی چترها اسپری می کردند. کنجکاو کارشان بودم و سرپرست مرا نزدیک برد تا بتوانم بهتر ببینم. بوی رنگ خوشایند بود و مرا یاد روزهای کودکستانم انداخت. با نیش باز به سرپرست گفتم: «بوی خوبی می ده.» چپ چپ نگاهم کرد و سی ثانیه بعد بوی رنگ چنان تند و مهلک شد که فکر کردم الآن بالا می آورم. سرپرست گفت: «بریم اون ور» و مرا برد که محل کارم را
نشانم بدهد. دفتری بود با یک کمد کشویی و یک ماشین تایپ و پنجره ای رو به فضای کارگاه. خودم را تصور کردم که کراواتی زده، پشت میز نشسته ام و از این تصویر احساس غرور و قدرت کردم. دو روز بعد سرپرست تلفن زد که کار را به من بدهد و من گفتم که کارگاه خیلی دور است اما از تماسش متشکرم.
از سه بلوک مانده به آپارتمان دیدم که چراغ پذیرایی را روشن گذاشته ام. توی تاریکی مثل فانوس دریایی به نظر می آمد. موهای یک نیمه سرم از باران توی هم رفته بود. ماشینی از رو به رو می آمد و دو طرفش را آبپاشی می کرد. فرمانش را طرف من چرخاند و یک لحظه فکر کردم دنبال چاله آبی می گردد تا مرا خیس کند. اما یواش کرد و بعد کاملاً ایستاد. شیشه اش آمد پایین و پیشخدمت لاغر سرش را بیرون آورد.
«بپر بالا، دیوونه.»
دختر دیگری توی ماشین بود و بنابراین من عقب نشستم. گفتم: «خونه م همین جاست» و با دست به آپارتمان اشاره کردم اما او به جای این که دور بزند راهش را ادامه داد، از روی پل رد شد، از ریل های راه آهن گذشت و رفت طرفه تپه ها.
پیشخدمت لاغر توی آینه به من نگاه کرد و گفت: «این دوستمه...» اما برف پاک کن روشن بود و اسمش را نشنیدم. دوستش کالج می رفت یا نزدیک کالج رفتنش بود. پیشخدمت لاغر هم قرار بود چند ماه بعد به همین کالج برود. نشنیدم که می خواهد چه رشته ای بخواند اما جوری درباره اش حرف می زد که انگار همین حالا حوصله اش از درس خواندن سر رفته است. دست های باریکش محکم فرمان را گرفته بود. توی لباس سیاه پیشخدمتی، بازوهایش به نازکی انگشت به نظر می آمد. اصلاً به این ها می شد گفت بازو؟ با این حال، خیلی زمخت و خشن رانندگی می کرد. رفتیم طرف تپه ها، تپه های تیره ای که انگار به قلمرو شهر تجاوز کرده بودند. خیلی زود به میانشان رسیدیم و من در کمال تعجب فهمیدم که تپه ها قلب دنیای روستایی نیستند. خانه های ویلایی زیبا و شبیه خم، حاشیه جاده اصلی را
پر کرده بودند و بیل بوردها از ساخت خانه های دیگر و همین طور بازار بزرگی خبر می دادند که مرتب درباره اش شنیده بودم. یک بیل بورد دیگر، کره زمین چرخاندن را نشان می داد که فلشی به یک نقطه اش اشاره می کرد. آن نقطه لابد ما بودیم. کنار بیل بورد نوشته بود: «شهر بین المللی در شرف ظهور»
کمی بعد دختر دیگر را روبه روی خانه بزرگ پدر و مادرش پیاده کردیم. خانه، غیر از چراغ کوچکی که جلوی پارکینگ را روشن می کرد، تاریک بود. دختر داد زد: «شب بخیر!شب خیر!»
رفتم جلو نشستم و تازه دیدم کفش هایم چقدر خیس است. دیدم که حالا چقدر به پیشخدمت لاغر نزدیکم. برگشتیم طرف شهر. در توفان دلگیر باران، می توانستم ساختمان تجاری عظیمی را ببینم که آنتن بزرگش در تاریکی شبیه صلیب روی برج کلیسا بود. بی مقدمه پرسید: «یه معما بگم؟» گفتم: «باشه» خندید. دندان هایش به نظر زرد و جرم دار بود.
«یه اتاقک وسط جنگله که دو تا جسد توشه. جفتشون به صندلی بسته شدن» مکث کرد تا به من نگاه کند. «درهای اتاقک قفل و پنجره هاش هم مهر و مومه. این دو نفر به قتل نرسیدن، خودکشی نکردن، از تشنگی، گرسنگی، خفگی، مسمومیت، یا بیماری هم نمردن. پس از چی مردن؟»
تمرکز کرد، جوری که انگار خودش هم دارد به جواب معما فکر می کند. به کلمه «گرسنگی» فکر کردم. چیزی به نظرم نرسید، بنابراین گفتم «ایدز»
«نه»
دوباره حدس زدم.
«نه»
گفتم: «وقتی داریم تو بارون رانندگی می کنیم واقعاً باید درباره مردن حرف بزنیم؟»
مثل غول های توی فیلم، قهقهه ای زد و بعد ادای چرخاندن تند فرمان را در آورد. یک لحظه عصبی شدم. ریتم برف پاک کن ها تندتر شده بود. دوباره گفت: «از چی مردن؟» یک پیچ را رد کردیم. ساختمان لحظه ای ناپدید شد و دوباره از پشت تپه ها بیرون آمد. آنتنش حالا شبیه سوزنی بود که در یک بازو فرورفته باشد.
گفت: «یه هواپیماس، با کمربند ایمنی بسته شدن به صندلی های اتاقک یه هواپیما که توی جنگل سقوط کرده.»
به جواب فکر کردم. قطعه هایش را از آخر کنار هم گذاشتم و به توضیح اول رسیدم. آخرش گفتم: «معمای خوبیه.» گفت: «می دونم. کلی از اینا بلدم».
نزدیک ریل راه آهن رسیده بودیم که حدود یک مایل با آپارتمان من فاصله داشت. یک بار که پلیس آمده بود تا یکی از کارگرهای رستوران را به عنوان مهاجر غیرقانونی دستگیر کند، کارگر فرار کرده بود و حیران و سرگردان تا کنار ریل ها دویده بود و زیر بوته های حاشیه راه آهن مخفی شده بود. سه ساعت بعد، کثیف و خاک آلود دستگیرش کردند و فرستادنش زندان. به توصیه وکیل تسخیری قرار شده بود توی دادگاه بگوید «من حرفی ندارم» تا فقط سه سال حبس نصیبش شود اما چون معنی عبارت را نمی دانست وسط دادگاه با کت و شلوار گشادی که به تنش زار می زد گفته بود «من حرف ندارم» (2) و توی دادگاه همه خندیده بودند.
بی هوا پرسید: «به چی فکر می کنی؟ چرا آنقدر ساکتی؟» ماجرای کارگر را برایش تعریف کردم. گفت: «قصه بامزه ایه» و بعدش گفت: «قصه عجیبیه» بعد ادامه داد که اول فکر کرده در کالج حقوق بخواند اما تصمیمش را عوض کرده، ولی همچنان ممکن است برود و حقوق بخواند. گفت: «بچه بامزه ای هستی، می دونی؟» نوبت من بود که لبخند بزنم، چون آخرین باری که کسی مرا «بچه» خطاب کرده بود مدت ها می گذشت. کی از مرز میان بچه و مرد گذشته بودم؟ هر زمانی که بوده، مرزش آنقدر کمرنگ و محو و ظریف بوده که اصلاً نفهمیده ام. شاید اگر کمی بیشتر دقت کرده بودم اوضاع برایم جور دیگری رقم می خورد. گفتم: «بچه! تکرار کرد: «بچه...بچه... بچه...» سر به سرم می گذاشت اما از یک جایی، فقط نمی گفت: «بچه»، می گفت: «بچه خوشگل» یا شاید هم اشتباه می شنیدم. خواستم بپرسم که درست شنیده ام یا نه؛ چون صدای باران بلند بود و صدای ماشین هم بلند بود او هم داشت با همه انرژی و توانش در خیابان های خیس می راند. در انتظار این که دوباره حرف بزند، به دهانش نگاه کردم؛ دهانی پهنی با لب های پهن. لحظه ای که نگاهم را به خیابان چرخاندم دوباره تکرارش کرد.
گفت: «بچه خوشگل... بچه خوشگل خوشگل.»
پرسیدم: «جدی؟... جدی میگی؟»
حالا من ایستاده بودم میان چهارچوب در و رئیسم لم داده بود توی صندلی و انگشت به چانه، زل زده بود به نورگیر کوچک سقف که یک ریز رویش باران می بارید. یک هفته بود که هر روز باران می آمد. گفته بودند یک هفته دیگر هم هر روز باران خواهد آمد. پاییز همیشه در شهر ما همین طور است اما می گفتند که این پاییز بدتر از بقیه بوده، زمستان نزدیک بود. رئیس گفته بود: «وضع کسب و کار بد است.» خیلی راحت و سریع گفته بود، او هم بگوید «وضع کسب و کار بد است» و این طوری خودش را از شر یک پاسخ سرراست منفی خلاص کند. نمی دانستم چه واکنشی باید نشان بدهم، بنابراین چیزی نگفتم. او اولش برای شکستن فضای رسمی و خودمانی کردن شرایط، یک پایم را اریب جلوی آن یک گذاشته بودم اما حالا همین زشت تبدیل شده بود به قیافه منفعلی که فقط جسارت و اعتماد به نفس صاحبش را زیر سؤال می برد. رئیسم سکوت را شکست و گفت که دو تا از مشتری های بعدازظهر، غذایشان را برگردانده اند. می خواست بداند چرا دو تا غذا-آن هم دو تا غذای جداگانه-باید برگشته باشد. ساعت روی میزش یک نیمه شب را نشان می داد. فکر کردم که اگر چند ساعت زودتر سراغش می آمدم ممکن بود سرحال تر باشد و به همین سرعت و سادگی تقاضای مرا رد نکند. کنار ساعت، فهرست اجناسی بود که باید برای رستوران سفارش داده می شد. ضربدرهای داخل مربع های کوچک، مقدار جنس را معلوم می کرد. سروکارمان با حجم بود: جعبه، بشکه، حلب، گونی. خودکار رئیس در نداشت. روی پیراهن سفیدش ردی از نقطه های قرمز بود-احتمالاً سس گوجه-که از آرنج به شانه یکی از آستین ها می رسید. شاید نقطه ها رد خون بود.
رئیسم گفت: «امشب یه ساندویچ پنیر تنوری رو بر گردوندن.» جوری گفت که انگار واقعاً و عمیقاً برایش اهمیت دارد «یه ساندویچ پنیر تنوری و یه بشقاب پاستا. چرا اینارو برگردوندن؟»
نمی دانستم چرا و صورتم با یک نگرانی ساختگی توی هم رفت. با این حال می دانستم که اگر جواب قانع کننده ای ندهم و زود هم ندهم این خواهد بود که نه تنها غذای معیوب غیر قابل خوردن درست کرده ام بلکه آن قدر گیج و پرتم که حتی یادم نمی آید چنین اشتباهی کی و چطور سرزده است. فقط توانستم بگویم «باید چک کنم». انگار زیر دست هایی داشتم که صدور رأی قطعی بدون مشورت با آن ها امکان پذیر نبود. ساعت حالا یک و سه دقیقه را نشان می داد. صورت رئیس، گرد و مهربان بود با گونه های پف کرده و در نور دفتر حتی مهربان تر از همیشه به نظر می آمد. فکر کردم باید موضوع را عوض کنم. پاهایم را هم باید صاف بگذارم که عاجز و ملتمس به نظر نیایم. باید درباره باران حرف بزنم
و بپرسم که به نظر کی بند می آید. این طوری خیال می کند که به اقتدارش احترام می گذارم. یک هفته بعد برمی گردم و درخواست اضافه حقوق می کنم، شاید هم دو هفته یا کمی بیشتر؛ در آینده نزدیکی که همه چیز فراموش شده باشد و غذایی برنگشته باشد و باران بند آمده باشد و من هم جواب خوبی برای وقتی که او می گوید کسب و کار بد است، پیدا کرده باشم.
اما قبل از آن که بتوانم چیزی بگویم رئیسم توی صندلی اش چرخید، برگشت طرف میز و دست هایش را آرام روی پشته های کاغذ گذاشت؛ جوری که انگار کاغذها لوح احضار است و او هم دارد خودش را برای دریافت پیام هایی از ماورا آمده می کند. بعد کاغذها را زیرورو کرد. خیلی سریع و فرز کاغذها را زیرورو کرد.
«هفت و بیست و سه دقیقه، ساندویچ پنیر تنوری برگشته... و یازده و پنجاه و دو، بشقاب پاستا.»
این ساعت ها به نظر خیلی دور می آمد. رئیسم با صورت مهربانش به من نگاه کرد؛ صورتی بچگانه با گونه های پف کرده، عین فرشته ها.
صدایی می گفت: جوابشو بده! اما تنها چیزی که به ذهنم می امد این بود که من ساعت هفت و بیست و سه دقیقه در رستوران بوده ام. ساعت یازده و پنجاه و دو دقیقه هم در رستوران بوده ام، و حالا ساعت یک و هفت دقیقه، هنوز در رستوران هستم. فکر کردم فردا هم در رستوران خواهم بود و همین طور پس فردا. روز بعدش را تعطیلم اما بعدش دوباره باید برگردم.
صورت مهربانم پرسید: «درست کردن یه ساندویچ پنیر تنوری واقعاً این قدر واسه ت سخته؟»
جایی در گذشته، چیزی در زندگی من اشتباه شده بود. سال ها قبل در مراسم فارغ التحصیلی دبیرستان، رام و فرمانبردار بین حاضران نشسته بودم و شاگرد اولمان را نگاه می کرد که با کلاه و شنلی یاسی رنگ روی سن ایستاده بود و از روی کاغذ، متن پرطمطراق و کسل کننده ای می خواند که مطمئن بودم تکه هایش را از یک کتاب مجموعه سخنرانی سرهم کرده است؛
«از میان ما کسانی رهسپار دانشگاه خواهند شد، کسانی به ارتش خواهند پیوست و کسانی نیز مستقیماً قدم به بازار کار خواهند گذاشت.» انگار همه این گزینه ها هم سطح و برابر بود. صدایش از پشت میکروفون به طرز غریبی قدرتمند و مطمئن به نظر می رسید و من با خود فکر کردم که اگر آن شنل یاسی مضحک را از تنش در بیاورند معلوم می شود که زیر شنل لخت است و همان طور که در کلاس تربیت بدنی دیده بودم، شانه ها و سینه فراخی دارد و اصلاً هم از لخت بودن در ملأعام خجالت نمی کشد؛ در حالی که زیر شنل مواج و باد کرده من، هیکل ناموزونی بود با پاهای کوتاه و دست های دراز، ماهیچه های نرم و مفصل های سفت که بین پیکره و دست و پا یا بین دست و پا و انگشت هایش هیچ اتصال و ارتباط درستی وجود نداشت؛ هیکل یک همستر. از نطق شاگرد اول عصبانی شده بودم؛ از طبقه بندی سه گانه اش برای زندگی و از تلاشش در استفاده از مثل های طنز آلودی که قرار بود فی البداهه به نظر بیاید و دل والدین حاضر در مراسم را به دست بیاورد اما مصنوعی و ساختگی به نظر می رسید. والدین خندیدند و دلشان را تقدیم کردند و من می دانستم همین که آن بالا پشت تریبون نیستم و این جا لا به لای پانصد شاگرد دیگر نشسته ام، یعنی پیشاپیش صاحب یک زندگی میانمایه معمولی شده ام. هر کس در زندگی فقط یک بار بخت انتخاب شدن برای سخنرانی در مراسم فارغ التحصیلی دبیرستان را پیدا می کند و من این فرصت را از دست داده بودم. راه جبرانی وجود نداشت. من تا ابد هیچ فرقی با بقیه کسانی که انتخاب نشده بودند نداشتم؛ یکی بودم از پانصد نفر، از پانصد میلیون نفر. تمام مدتی که شاگرد اول دهانش را روی به جمعیت باز و بسته می کرد با خودم فکر می کردم که من «مخاطب»ام. تا ابد مخاطب خواهم بود.
نوزده سالم که شد توی یک رستوران در ازای ساعتی چهار دلار و نیم کار می کردم. با ساعتی چهار دلار و هفتاد و پنج سنت، بیست ساله شدم و با ساعتی پنج دلار و هفتاد و پنج سنت، بیست و یک ساله. یکی از پادوها روزی که کارش را ول کرد به من گفت:«این جا جای موندگار شدن نیس.» هجده سالش بود اما عقلش خیلی بیشتر از این ها می رسید. می خواستم از او بخواهم توصیه ای به من بکند اما در عوض گفتم: «خوب فهمیدی.» انگار من هم به اندازه او سرم می شد. برای تولد بیست و پنج سالگی ام(هفت دلار و نیم) پیشخدمت ها از همه سهم گرفته بودند تا با یک کیک غافلگیرم کنند. آخر شب «تولدت مبارک» خواندند. بیست و پنج شمع تقریباً همه سطح کیک را پوشانده بود. شعله شان وسیع و چشمگیر بود؛ معنی سنم را فهمیدم. یکی به شوخی گفت که رستوران ممکن است آتش بگیرد. پیشخدمت ها می خواستند محبت کرده باشند اما من فقط دریغ افسوس می دیدم. چه کسی دلش می خواهد تولد بیست و پنج سالگی اش را پشت «میز
خدمه»، کنار کمد زمین شورها و در حالی که پیش بند لک دار و شَتک زده و لباس آشپزی چهارخانه تنش است، جشن بگیرد؟ کیکم را نشانه قدرشناسی خوردم. رئیسم آمد با دست به پشتم زد و گفت:«مبارک باشه.» توی آن جمع، فقط او سنش از من بیشتر بود. ضربه دستش، حس مالکیت داشت.
وقتی هجده سالم بود یکی از مردهای همسایه مرا موقع راه رفتن توی خیابان دید و سوار تاکسی اش کرد. یک چهارراه بیشتر با خانه فاصله نداشتم اما او می خواست مرا آن دور و اطراف بچرخاند و شغل جدیدش را به رخ بکشد. نشستم روی صندلی عقب و تمام مدت به سرش نگاه کردم. گفت: «هفته بعد جشن تولد بیست و پنج سالگیمه؛ یه مهمونی بزرگ. تو هم بیا.»
گفتم: «باشه.»
گفت: «ربع قرن.»
داشت شلوغش می کرد اما عبارت تکان دهنده ای بود. یک لحظه خواستم بگویم وقتی من ربع قرن سن داشته باشم حتماً مسافر کشی نمی کنم. من رؤیای شکوه و عظمت داشتم. نمی دانستم چطور باید به دستش بیاورم ولی مطمئن بودم که اتفاق می افتد.
کمی آن طرف چرخیدیم و بعد دقیقا همان جا که سوارم کرده بود پیاده کرد؛ یک چهارراه مانده به خانه. گفت: «توی مهمونی می بینمت.» ولی من نرفتم.
ساعت پنج کارم را شروع می کنم و تا دوازده نیمه شب ادامه می دهم. آخر هفته ها، دوازده می شود یک صبح. رستوران یک شنبه ها تعطیل است. پنجشنبه ها مرخصی دارم. شب های شلوغ، هجوم مشتری ها از حوالی هفت شروع می شود و تا یازده طول می کشد. اول توی آشپزخانه آرامشی نسبی برقرار است، بعد صداها رنگ اضطرار و فوریت به خودش می گیرد-صدای آدم ها، درها، مثل نم نم قبل از رگبار-و بعد ناگهان حجم سفارش ها منفجر می شود. چطور چنین چیزی ممکن است؟ این همه سفارش؟ این همه سفارش در یک لحظه؟ فقط سه تا آشپز هست تا پنجاه سفارش، و بعد صد سفارش. سفیدی پیراهن رئیس و سیاهی لباس پیشخدمت ها در هم می رود. هر آشپز با پیش بند تر و تمیزی که به زودی چرک و کثیف خواهد شد روی اجاق کوچکی خم می شود؛ می برد سرخ می کند، هم می زند؛ عهده دار دنیای کوچک خودش. هر از چندی، یک آشپز به کمک آشپز دیگری می آید که فرسنگ ها از کارش عقب مانده است، مثل جبهه جنگ. این البته نهایت مهربانی و نوع دوستی است؛ غالباً هرکس باید جور خودش را بکشد و وقتی همرزمانمان با صورت توی گِل می افتند و جان می دهند ما فقط تماشا می کنیم. پشت
اجاق حرکات ریتم پیوسته و یک نواختی دارد بین جنون و خطر. یک بار تمام دستم را تا آرنج با آب جوش سوزاندم. مثل این بود که با چاقو تنم را شکافته باشند. دور زخم را حوله سرد پیچیدم و به پیشروی ادامه دادم. یک بار دیگر نوک انگشتم را غلفتی بریدم و تا آخر شیفت نتوانستم برای بخیه کردن جای بریدگی به بیمارستان بروم. در طول این سال ها، اگر چیزی یاد گرفته باشم دقت و کارآیی است. هیچ حرکت اضافه ای در هیچ کدام از کارهایم نیست. من مورد ایده آلی برای تحقیق درباره مرز باریک میان انسان و ماشین هستم. برگ سفارش می رسد، چشم ها کاغذ را اسکن می کنند، یک دست، دو برش نان جو (مثلاً) برمی دارد و روی اجاق می گذارد، دست دیگر همزمان به طرف ظرف پنیر آمریکایی روی قفسه دراز می شود، در همین حال سفارش دیگری از راه می رسد و چشم ها آن را اسکن می کنند، در حالی که... وقتی سر انجام رگبار سفارش ها کمی فروکش می کند تازه متوجه می شوم که در حالتی شبیه خلسه بوده ام؛ جنب و جوشی بی وقفه بدون هشیاری کامل. در آشپزخانه، هیاهو رو به آرامش می گذارد و جای خودش را به تلق و تلوق نرم بشقاب ها می دهد، لالایی تلق و تلوق؛ هرچه باشد نزدیک نیمه شب است. پیشخدمت ها بیکار می ایستند. ظرف شور سیگار روشن می کند، با این که این جا سیگار کشیدن ممنوع است. من از رستوران بیرون می زنم و ده بلوک تا آپارتمانم پیاده می روم و اگر به موقع برسم آخر شوی دیوید لترمن را تماشا می کنم. چند روز بعد تقاضای نافرجام اضافه حقوق، پیشخدمت لاغری (1) برای کار به رستوران آمد. خوشگل بود اما گوشت به تنش نداشت. چند بار او را موقع ناخنک زدن به ته مانده غذای مشتری ها دیدم. غذا را آرام با اسلوب می جوید و فرو می داد، جوری که انگار تمام هوش و حواسش پیش لقمه ها باشد. ظاهراً بی اشتهایی عصبی داشت؛ پیشخدمت ها می گفتند از توی دستشویی صدای سرفه های شدیدش را شنیده اند و وقتی بعد از او آن جا رفته اند روی کاسه توالت رد خون دیده اند. اولین باری که او را دیدم، قبل از شیفت شام، پشت میز خدمه نشسته بود. شاخه های گل را کوتاه می کرد و توی گلدان می گذاشت. وقتی از کنار میز رد شدم سرش را بلند کرد و دیدم به خلاف موهای تیره اش، چشم های آبی روشنی دارد.بازوهایش لاغر بود و شانه های خیلی تیزی داشت. وقتی چشممان توی چشم هم افتاد زود نگاهش را پایین انداخت و بعد دوباره بالا را نگاه کرد من نگاهم را برگرداندم. چند روز بعد کنار دستگاه کارت زنی ایستاده بود و سعی می کرد سردر بیاورد که چطور باید موقع خروج کارت بزند. من تازه رسیده بودم و کفش هایم از باران خیس بود. گفتم: «این طوری، این طوری کارت بزن» و کارتش را توی شکاف ماشین گذاشتم و کمی بالا
و پایینش کردم-چون بعضی وقت ها باید کارت را توی شکاف بالا و پایین کرد تا ماشین کار کند-و عدد 4:52 ب.ظ روی کارت چاپ شد. گفت: «چه لکنته ای. مدیر رستوران باید درستش کنه.» صدایش نسبت به ظاهرِ شکننده ای که داشت پرحجم و عمیق بود. دیدم روی گردنش جوش قرمزی دارد که سعی کرده با آرایش پنهانش کند. آرنجش به آرنجم خورد اما نفهمیدم که از قصد بود یا نه. بعد رئیس وارد شد.
گفت: «شب شلوغی می شه» و با دست به پشتم زد.
پیشخدمت گفت: «ماشین کارت زنی کار نمی کنه.» رئیس گفت: «ئه؟» خجالت زده به نظر می آمد «به تعمیرکار می گم.»
اشتباه می کرد. شب آرامی بود، که البته می شد بدتر از شب شلوغ باشد، چون آدم باید خودش را مشغول کند یا لااقل مشغول به نظر بیاید؛ مجازات خود ساخته ای به خاطر کسادی کار، انگار که ما مقصر باشیم.
سرم را با برق انداختن اجزای فولادی آشپزخانه گرم کردم؛ با خمیری که نوشته روی قوطی اش وعده «نتیجه آنی» را می داد. وعده درست از آب در آمد و من از برق زدن چیزها خوشحال شدم. وقتی سفارش غذا رسید، آشپزی کار شاق و طاقت فرسایی به نظر می آمد و من مجبور شدم خودم را به زور تا کنار اجاق بکشم و غذایی را که خواسته بودند درست کنم. مطمئناً امشب شب خوبی برای تقاضای اضافه حقوق نبود. هر از گاه از پنجره کوچک و گردی که روی در آشپزخانه هست، پیشخدمت لاغر را می دیدم که سینی های پر از لیوان قهوه را از یک طرف رستوران به طرف دیگر می برد. چطور می تواند یک سینی پر از لیوان قهوه را جابه جا کند؟ اصلاً چه طور می تواند روی آن پاهای استخوانی بایستد؟ هیچ نشانه ای از تقلا و زحمت در هیچ کدام از کارهایش نبود؛ مثل آن پرنده های کوچکی که ناگهان با قدرتی غریب از روی زمین بلند می شوند و بال هایشان را خشمگینانه به هم می زنند. فکر کردم باید به قهوه ای، دعوتش کنم. می توانستیم برای غذا خوردن برگردیم همین جا. کلی به منو نگاه کنیم، انتخاب غذا را بیخودی لفت بدهیم و بقیه را دست بندازیم. آخر سر هم بگوییم می خواهیم مدیر رستوران را ببینیم و او هم اگر روی دنده دست و دلبازی باشد می تواند صورتحساب را ببخشد. آن شب نشستم روی کاناپه خانه و مصاحبه دیوید لترمن با یک هنرپیشه زن جوان را تماشا کردم. هنرپیشه کفش های پاشنه بلندی و گوشواره های خیلی درازی داشت و لباسی سرتاسر قرمز پوشیده بود. لترمن از او پرسید: «تعطیلات رویاییت چیه؟» و هنرپیشه جواب داد: «اوه، فقط دلم می خواد با لباس راحتی تو خونه باشم» و دیوید لترمن با همان قیافه همیشگی اش به دوربین نگاه کرد و همه حاضران خندیدند و پل شفر قطعه کوتاهی
روی کی بورد نواخت و بیرون پنجره من باران می آمد و من ناگهان دیدم که هنرپیشه جوان همان پیشخدمت لاغر است و دیوید لترمن دارد به دوربین، یعنی من نگاه می کند و می گوید: «درست کردن یک ساندویج پنیر تنوری واقعاً این قدر واسه ت سخته؟» و پیشخدمت لاغر یک بشقاب ساندویچ پنیر تنوری را به عنوان سند بی کفایتی من توی دستش گرفته است. دیوید لترمن پرسید: «این چرا برگشته؟»، اما قبل از این که بتوانم جواب بدهم شاگرد اول گفت که بعضی از ما مستقیماً قدم به بازار کار خواهیم گذاشت.
از خواب پریدم. تلویزیون داشت یک سریال پلیسی مال دهه 70 یا 80 را نشان می داد؛ پر از دیالوگ های «هی رفیق»ی. خاموشش کردم. نزدیک سپیده بود. بلند شدم چرخی توی هال زدم و دوباره روی کاناپه نشستم. زن صاحبخانه، کاناپه را با صندلی و لامپ کنارش سخاوتمندانه فراهم کرده بود. بار اولی که برای دیدن آپارتمان آمده بودم از دیدن یخچال کنار دیوار پذیرایی جاخوردم. صاحبخانه گفت: «اگه می خوای اونم بردار.» انگار که داشتن یک یخچال توی پذیرایی، چیز خوشایندی است. گفت: «بعضیا دوست دارن دو تا یخچال داشته باشن.» وانمود کردم که به پیشنهادش فکر می کنم. با هم رفتیم طرف بالکن که بزرگ ترین مزیت آپارتمان به حساب می آمد. هوا آفتابی بود. مدتی کنار هم آن جا ایستادیم و از بالای پنج طبقه، به خیابان نگاه کردیم. مستأجر قبلی، بی آن که به خودش زحمت پهن کردن یک ورق روزنامه را بدهد کفشش را توی بالکن با اسپری واکس زده بود. شبح ابدی دو تا پا؛ میان من و صاحبخانه، رو به نرده ها؛ مثل آخرین رد پای کسی که از بالکن پایین پریده باشد. خواستم از صاحبخانه بخواهم که پاها را پاک کند اما چیزی نگفتم و آپارتمان را گرفتم.
رفتم توی بالکن. باران نرم نرم می آمد. شاید امروز قرار بود بند بیاید. کسی توی خیابان نبود. در دور دست، خطی از انبوه درخت ها پیدا بود که در نور کم رمق آن موقع، نزدیک تر به نظر
می رسید. آن طرف درخت ها تپه بود. شهر با این تپه ها و درخت ها، انگار روستا بود، یا رد آستانه روستا شدن. انگار تمدن داشت برعکس می رفت و طبیعت، قلمرو از دست رفته اش را پس می گرفت. شهردار با عَلََم کردن عنوان «شهر بین المللی در شرف ظهور» به جنگ این تصویر رفته بود. امیدوار بود این عبارت توی دهان ها بیفتد اما تا حالا موفقیت زیادی به دست نیاورده بود. در تلویزیون محلی، هر نیم ساعت یک بار، آگهی های باسمه ای و مضحکی پخش می شد که در آن ها «مردم کوچه و خیابان» مثلاً خیلی طبیعی و خودجوش حرف هایی می زدند درباره این که شهر همین الآن هم یک شهر بین المللی است یا لیاقت بین المللی بودن را دارد. اما پیدا بود که هیچ کدامشان معنی حرف هایش را نمی فهمد. به علاوه عبارت «شهر بین المللی در شرف ظهور» آن قدر ثقیل بود و ادا کردنش آن قدر تمرکز می خواست که آدم بعد از تماشای دوباره و دوباره این آگهی ها می توانست مکث هر چند کوتاه مردم قبل از به زبان آوردنش را کشف کند. اصلاً همین واقعیت که همه آدم های توی آگهی، این عبارت را بدون حتی یک بار تپق زدن ادا می کردند دلیل واضحی بود بر این که تصویر «مردم کوچه و خیابان» تقلبی است. آن پایین، دو تا پسر سیاه پوست داشتن زیر بالکن دوچرخه سواری می کردند. از باران خیس آب شده بودند و می خندیدند و پر از احساس جوانی بودند. یکی از پسرها نگاهی به من انداخت و داد زد: «به چه نیگا می کنی، مرد سفید پوست؟» بعد فرمان را کج کرد و دور شد، انگار که من می توانم مثل عقاب روی سرش شیرجه بروم و شکارش کنم. تحقیر شده بودم، نه با «سفیدپوست»، با «مرد». فکر کردم پسرک مرا «مرد » می بیند. وقتی هشت سالم بود یک روز بعدازظهر با چند تا از دوست هایم و پسر سیاه پوست تنهایی که آن اطراف زندگی می کرد بازی می کردم. تمام بعدازظهر را بازی کردیم تا این که یکی دیگر از دوست هایمان رسید و به پسرک سیاه پوست گفت: «وقتشه بری خونه تون، رفیق.» پسرک قبول نکرد و دعوا شد. می خواستم پشتش بایستم اما قبل از این که بتوانم حرف هایم را آماده کنم، پدر دوستم پنجره آشپزخانه را باز کرد. گفت: «برو خونه تون، پسر.» فکر کرده بود همه چیز زیر سر پسرک است «برو خونه، تا نیومدم اون جا زبونت را از حلقت بیرون بکشم.» صبح که از خواب بیدار شدم، باران تند شده بود. همسایه طبقه پایین هنوز روزنامه اش را برنداشته بود. نشستم توی راهرو و روزنامه را ورق زدم. وضع کسب و کار بد است. خبر اصلی این بود. وضع کسب و کار بد است و باران بند نمی آید. وضع کسب و کار در آینده بهتر خواهد شد اما قبلش مدتی بدتر می شود. باران هم اول بدتر می شود و بعد بند می آید. همسایه ام که آمد حوله حمام خاکستری تنش بود. گفتم: «روزنامه تون.» انگار توی
راهرو روزنامه به دست ایستاده بود تا آن را شخصاً تحویل صاحبش بدهم. شاکی به نظر می آمد. گفت: «ممنون» حرفش تو خالی بود. روزنامه را تا کرد و زیر بغل گذاشت. زیر بغلش روی حوله لک افتاده بود. سرش را رو به من تکان داد و گفت : «روز خوبی داشته باشین» ولی معلوم بود جدی نمی گوید. با این حال روز خوبی داشتم. صبح ورزش کردم. هر روز ورزش می کنم. اگر گذارم به ارتش بیفتد، از نظر جسمی کاملاً آماده ام ولی چنین قصدی ندارم. یکی دو سال پیش، کنار زمین بسکتبال مرد مسنی نزدیک آمد و با من درباره زندگی صحبت کرد. ظاهرش دوستانه بود و به من علاقه نشان می داد و من فکر کردم شاید قصد بدی داشته باشد. هر حرفی می زدم لبخند می زد. آخر سر، کارت ویزیتش را به من داد: گروهبان رابرت آلتون «به ام سر بزن پسرم. با هم حرف می زنیم.» به سر زدن فکر کردم ولی چیزی که واقعا ًدلم می خواست این بود که او دوباره به زمین بسکتبال بیاید و از من بخواهد که به او سر بزنم. پنجاه تا شنا رفتم. صاف و درست و بی زحمت و چند دقیقه بعدش، پنجاه تای دیگر، این ها کمی زحمت داشت. بعد دراز و نشست رفتم. اتاق می لرزید. تمام که شد، بدنم را توی آینه نگاه کردم؛ گوشه های تیز، کنار گوشه های گرد. وقتی نیم رخ ایستادم، تیزی جای خودش را به گردی داد؛ هیکل یک همستر. به پیشخدمت لاغر فکر کردم که پهلوی من پای ماشین کارت زنی ایستاده است؛ هیکل یک همستر کنار هیکل یک پرنده. همستر می گوید: «این جوری، این جوری کارت بزن» و بال پرنده پنجه همستر را لمس می کند اما معلوم نیست که از قصد بوده باشد. شنبه شب فکر کردم که دوباره حرف اضافه حقوق را پیش بکشم، مخصوصاً با توجه به این که یکی از آشپزها سر شیفتش نیامده بود. من جورش را کشیده بودم که تقریباً کار غیرممکنی بود، چون آن شب سفارش ها تمامی نداشت. از پیشخدمت هایی که سفارش غذا می آوردند متنفر بودم، حتی از پیشخدمت لاغر. رئیس گفت که خودش می آید و کمک می کند، انگار که واقعاً می داند چه کار باید کرد، انگار که هر کسی می تواند از آسمان بیفتد و کار مرا انجام بدهد اما کمک نکرد و این به نظرم انگیزه دیگری برای تقاضای اضافه حقوق آمد؛ «می خوام حقوقم بشه...»، «می خوام حقوقم برسه به...».
نزدیک نیمه شب اوضاع بالأخره کمی آرام شد. پیش بندم جوری لک شده بود که انگار با غذا به من شلیک کرده باشند. ظرفشور سیگار روشن کرد و من آرزو کردم که کاش رئیس بیاید و مچش را بگیرد. از پنجره کوچک روی در آشپزخانه، پیشخدمت لاغر را دیدم که دارد انعام های آن شبش را می شمرد. طوری روی دسته اسکناس تمرکز کرده بود که استخوان های گونه اش بیرون می زد. می دانستم که تا من اجاقم را تمیز کنم او رفته است.
یک سفارش دیروقت رسید که آماده اش کردم و بعد با برس سیمی به جان اجاق افتادم. باید هر شب این کار را می کردم اما نکرده بودم و کسی هم نفهمیده بود. امشب اما هیچ کس سند مدرکی علیه من نداشت. تکه های سفت و به هم چسبیده خاکستر که در طول سال ها روی سیم های کباب پز جمع شده بود مثل مورچه پایین می ریخت. شانه ام از شدت فشار و تقلا درد گرفت و وقتی از پنجره نگاه کردم، پیشخدمت لاغر رفته بود.
فکر کردم کار زیادی نمانده ولی وقتی برگشتم رئیسم با یک بشقاب آن جا ایستاده بود. پرسید: «این چیه؟»
توی بشقاب، یک ساندویچ پنیر تنوری بود: نانش تقریباً سیاه بود اما پنیرش-آن طور که رئیسم توضیح داد-آب نشده بود. پرسید: «چطوری نون رو می سوزونی که پنیر آب نمی شه؟» صورتش مهربان بود.
بیرون، زیر سایبان کرباسی رستوران ایستادم. باران، ورقه ورقه پایین می ریخت و در باد و تاریکی مثل یک فوران آتشفشانی به نظر می آمد. مردم می گفتند این دیگر آخر کار است و همین فردا صبح یا فردا عصر هوا آفتابی خواهد شد. همگی این را از جایی شنیده بودند. پیاده راه افتادم. چترم به کار نیامد. دو تا چهارراه بعد، زیر یورش قطره ها پاره شد، بنابراین من فقط اسکلت یک چتر را توی دست گرفته بودم. چرا هیچ چتری که بتواند باران شدید را تاب بیاورد اختراع نشده بود؟ وقتی شانزده سالم بود توی مدرسه فرمی برای تقاضای کار تابستانی پر کردم. ماجرا به کلی از خاطرم رفته بود تا این که یک صبح ماه ژوئن کسی تلف زد و خواست که برای ملاقات با سرپرست یک کارخانه چترسازی آنجا بروم. کسب و کار خانوادگی کوچکی بود در حاشیه شهر؛ جایی که هنوز چندتایی کارخانه و کارگاه وجود داشت. تا به آن جا برسم سه تا اتوبوس عوض کردم. سرپرست کارگاه مرد کراواتی عرق آلودی بود که پیراهنش دکمه وسط نداشت. دنبال یک کارمند دفتری می گشت. از من پرسید که چه مهارت هایی دارم ولی من نمی دانستم، چون قبلش جایی کار نکرده بودم. گفتم که آدم سختکوش هستم، چون فکر می کردم اگر به من فرصت بدهند سختکوش خواهم بود و او هم ظاهراً حرفم را قبول کرد. بعدش مرا توی کارگاه چرخاند. قدیمی بود با اسکلت چوبی و فکر کردم که حتماً موش هم دارد. چند تا کارگر که ظاهراً مکزیکی بودند اطراف میز درازی ایستاده بودند و یک آرم روی چترها اسپری می کردند. کنجکاو کارشان بودم و سرپرست مرا نزدیک برد تا بتوانم بهتر ببینم. بوی رنگ خوشایند بود و مرا یاد روزهای کودکستانم انداخت. با نیش باز به سرپرست گفتم: «بوی خوبی می ده.» چپ چپ نگاهم کرد و سی ثانیه بعد بوی رنگ چنان تند و مهلک شد که فکر کردم الآن بالا می آورم. سرپرست گفت: «بریم اون ور» و مرا برد که محل کارم را
نشانم بدهد. دفتری بود با یک کمد کشویی و یک ماشین تایپ و پنجره ای رو به فضای کارگاه. خودم را تصور کردم که کراواتی زده، پشت میز نشسته ام و از این تصویر احساس غرور و قدرت کردم. دو روز بعد سرپرست تلفن زد که کار را به من بدهد و من گفتم که کارگاه خیلی دور است اما از تماسش متشکرم.
از سه بلوک مانده به آپارتمان دیدم که چراغ پذیرایی را روشن گذاشته ام. توی تاریکی مثل فانوس دریایی به نظر می آمد. موهای یک نیمه سرم از باران توی هم رفته بود. ماشینی از رو به رو می آمد و دو طرفش را آبپاشی می کرد. فرمانش را طرف من چرخاند و یک لحظه فکر کردم دنبال چاله آبی می گردد تا مرا خیس کند. اما یواش کرد و بعد کاملاً ایستاد. شیشه اش آمد پایین و پیشخدمت لاغر سرش را بیرون آورد.
«بپر بالا، دیوونه.»
دختر دیگری توی ماشین بود و بنابراین من عقب نشستم. گفتم: «خونه م همین جاست» و با دست به آپارتمان اشاره کردم اما او به جای این که دور بزند راهش را ادامه داد، از روی پل رد شد، از ریل های راه آهن گذشت و رفت طرفه تپه ها.
پیشخدمت لاغر توی آینه به من نگاه کرد و گفت: «این دوستمه...» اما برف پاک کن روشن بود و اسمش را نشنیدم. دوستش کالج می رفت یا نزدیک کالج رفتنش بود. پیشخدمت لاغر هم قرار بود چند ماه بعد به همین کالج برود. نشنیدم که می خواهد چه رشته ای بخواند اما جوری درباره اش حرف می زد که انگار همین حالا حوصله اش از درس خواندن سر رفته است. دست های باریکش محکم فرمان را گرفته بود. توی لباس سیاه پیشخدمتی، بازوهایش به نازکی انگشت به نظر می آمد. اصلاً به این ها می شد گفت بازو؟ با این حال، خیلی زمخت و خشن رانندگی می کرد. رفتیم طرف تپه ها، تپه های تیره ای که انگار به قلمرو شهر تجاوز کرده بودند. خیلی زود به میانشان رسیدیم و من در کمال تعجب فهمیدم که تپه ها قلب دنیای روستایی نیستند. خانه های ویلایی زیبا و شبیه خم، حاشیه جاده اصلی را
پر کرده بودند و بیل بوردها از ساخت خانه های دیگر و همین طور بازار بزرگی خبر می دادند که مرتب درباره اش شنیده بودم. یک بیل بورد دیگر، کره زمین چرخاندن را نشان می داد که فلشی به یک نقطه اش اشاره می کرد. آن نقطه لابد ما بودیم. کنار بیل بورد نوشته بود: «شهر بین المللی در شرف ظهور»
کمی بعد دختر دیگر را روبه روی خانه بزرگ پدر و مادرش پیاده کردیم. خانه، غیر از چراغ کوچکی که جلوی پارکینگ را روشن می کرد، تاریک بود. دختر داد زد: «شب بخیر!شب خیر!»
رفتم جلو نشستم و تازه دیدم کفش هایم چقدر خیس است. دیدم که حالا چقدر به پیشخدمت لاغر نزدیکم. برگشتیم طرف شهر. در توفان دلگیر باران، می توانستم ساختمان تجاری عظیمی را ببینم که آنتن بزرگش در تاریکی شبیه صلیب روی برج کلیسا بود. بی مقدمه پرسید: «یه معما بگم؟» گفتم: «باشه» خندید. دندان هایش به نظر زرد و جرم دار بود.
«یه اتاقک وسط جنگله که دو تا جسد توشه. جفتشون به صندلی بسته شدن» مکث کرد تا به من نگاه کند. «درهای اتاقک قفل و پنجره هاش هم مهر و مومه. این دو نفر به قتل نرسیدن، خودکشی نکردن، از تشنگی، گرسنگی، خفگی، مسمومیت، یا بیماری هم نمردن. پس از چی مردن؟»
تمرکز کرد، جوری که انگار خودش هم دارد به جواب معما فکر می کند. به کلمه «گرسنگی» فکر کردم. چیزی به نظرم نرسید، بنابراین گفتم «ایدز»
«نه»
دوباره حدس زدم.
«نه»
گفتم: «وقتی داریم تو بارون رانندگی می کنیم واقعاً باید درباره مردن حرف بزنیم؟»
مثل غول های توی فیلم، قهقهه ای زد و بعد ادای چرخاندن تند فرمان را در آورد. یک لحظه عصبی شدم. ریتم برف پاک کن ها تندتر شده بود. دوباره گفت: «از چی مردن؟» یک پیچ را رد کردیم. ساختمان لحظه ای ناپدید شد و دوباره از پشت تپه ها بیرون آمد. آنتنش حالا شبیه سوزنی بود که در یک بازو فرورفته باشد.
گفت: «یه هواپیماس، با کمربند ایمنی بسته شدن به صندلی های اتاقک یه هواپیما که توی جنگل سقوط کرده.»
به جواب فکر کردم. قطعه هایش را از آخر کنار هم گذاشتم و به توضیح اول رسیدم. آخرش گفتم: «معمای خوبیه.» گفت: «می دونم. کلی از اینا بلدم».
نزدیک ریل راه آهن رسیده بودیم که حدود یک مایل با آپارتمان من فاصله داشت. یک بار که پلیس آمده بود تا یکی از کارگرهای رستوران را به عنوان مهاجر غیرقانونی دستگیر کند، کارگر فرار کرده بود و حیران و سرگردان تا کنار ریل ها دویده بود و زیر بوته های حاشیه راه آهن مخفی شده بود. سه ساعت بعد، کثیف و خاک آلود دستگیرش کردند و فرستادنش زندان. به توصیه وکیل تسخیری قرار شده بود توی دادگاه بگوید «من حرفی ندارم» تا فقط سه سال حبس نصیبش شود اما چون معنی عبارت را نمی دانست وسط دادگاه با کت و شلوار گشادی که به تنش زار می زد گفته بود «من حرف ندارم» (2) و توی دادگاه همه خندیده بودند.
بی هوا پرسید: «به چی فکر می کنی؟ چرا آنقدر ساکتی؟» ماجرای کارگر را برایش تعریف کردم. گفت: «قصه بامزه ایه» و بعدش گفت: «قصه عجیبیه» بعد ادامه داد که اول فکر کرده در کالج حقوق بخواند اما تصمیمش را عوض کرده، ولی همچنان ممکن است برود و حقوق بخواند. گفت: «بچه بامزه ای هستی، می دونی؟» نوبت من بود که لبخند بزنم، چون آخرین باری که کسی مرا «بچه» خطاب کرده بود مدت ها می گذشت. کی از مرز میان بچه و مرد گذشته بودم؟ هر زمانی که بوده، مرزش آنقدر کمرنگ و محو و ظریف بوده که اصلاً نفهمیده ام. شاید اگر کمی بیشتر دقت کرده بودم اوضاع برایم جور دیگری رقم می خورد. گفتم: «بچه! تکرار کرد: «بچه...بچه... بچه...» سر به سرم می گذاشت اما از یک جایی، فقط نمی گفت: «بچه»، می گفت: «بچه خوشگل» یا شاید هم اشتباه می شنیدم. خواستم بپرسم که درست شنیده ام یا نه؛ چون صدای باران بلند بود و صدای ماشین هم بلند بود او هم داشت با همه انرژی و توانش در خیابان های خیس می راند. در انتظار این که دوباره حرف بزند، به دهانش نگاه کردم؛ دهانی پهنی با لب های پهن. لحظه ای که نگاهم را به خیابان چرخاندم دوباره تکرارش کرد.
گفت: «بچه خوشگل... بچه خوشگل خوشگل.»
پرسیدم: «جدی؟... جدی میگی؟»
پی نوشت ها :
این داستان با نام«Appetite» در شماره 1 مارس 2010 مجله نیویورکر به چاپ رسیده است.
1. در اصل Anorexic آمده که در فارسی «شخص مبتلا به بی اشتهایی عصبی» معنا می دهد. با توجه به تکرار زیاد این عبارت در متن، به جای آن «لاغر» انتخاب شده است. اما به یاد داشتن معنای اصلی کلمه با توجه به تم کلی داستان بی فایده نیست.
2. در اصل «NoContest» و «NoContests».