تلویزیونی

از هر دو طرف که به خانواده ام نگاه کنی ژن آرتیستی توش هست اما مقدارش کمه. برای رسیدن به یه گوله نمک، یه ذره قناسی باید چاه عمیق بزنی. یه رگه باریک لرزون،
دوشنبه، 27 شهريور 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
تلویزیونی
تلویزیونی

نویسنده: امیر حسین خورشید فر



 
از هر دو طرف که به خانواده ام نگاه کنی ژن آرتیستی توش هست اما مقدارش کمه. برای رسیدن به یه گوله نمک، یه ذره قناسی باید چاه عمیق بزنی. یه رگه باریک لرزون، مثل کپک از جاهای ناجور سر درآورده. از رگه خیلی خوشم می آد. رگه های چربی توی گوشت لخم خیلی خوشگله ولی دنبه بده. روی موزائیک ها هم نقشی شبیه ابر و باد هست و رگه های سفید، دیدین دیگه؟ از شکست ها و تغییر جهت رگه ها خیلی خوشم می آد، خیلی الهام برانگیزه. تازگی هر چه رو می خوام به یکی حالی کنم از شکل رگه ها استفاده می کنم که عالیه. دخترا هاج و واج می شن. رگه ها مثل پرنده های پرش با نیزه یک جایی به پشت غش می کنن و دوباره برمی گردن. ژن بینوای آرتیستی ما، زیگزاگ دَووم آورده. مثل گرده افشانی، تا نزدیک همه مون اومده و پس رفته، اما خودشو از گزند طمع و ساده لوحی حفظ کرده، در نتیجه لاجونه. مث یه تیکه خودمختار که نژادش با بقیه قاتی نشده باشه. من گاهی عصرها که دراز می کشم و بالا هستم احساس می کنم این ژن، انبوه و اشباع شده به من رسیده. دایی من آرزو داشته هنرپیشه بشه. در حقیقت چیز دیگه ای غیر از اینی که تعریف می کنم در دست نیست که نشون بده آرزو داشته یا نه. خلاصه، همه تا حدی دلشون می خواد هنرپیشه شن. دایی عصبی و چِت و بی منطق است اما خوش قیافه بوده، تکرار نشد یعنی تو تیر و طایفه مون این سبک. پسردایی ها دراز و استخوانی هستن با سرشونه های پهن و فک تیز گوشه دار اصل ولی چه فایده. پلاستیکی ان. تا خنده شون می گیره قیافه هاشون طوری می شه، انگار یه آدم
سالم تو سماور نگاه کرده باشه.
دایی جوون من زیبایی منسجمی داشته. چهل سال پیش دایی وسط یه جمع قرتی می رن سر فیلم بردای تو خونه باغی در شمرون. لباسای تر و تمیز پوشیده بودن. دایی موهاشو مث پل مک کارتنی آورده تو پیشونیش. کت چسب کمر کرستی، شلوار لوله تفنگی با پاچه گشاد. اون جا یه تالار در ندرشته که از کنارش راه پله حلزونی پیچ خوره و می ره بالا. گروه شیکان و پیکان دایی رو دو سه ساعت معطل می کنن. بعد صداشون می کنن و براشون موزیک می ذارن. انیمالز؟ سرشون داد می زنن که توی دوربین نگاه نکنن. زیاد دست و پاتونو تکون ندین. دایی من آروم آروم خودشو به دوربین نزدیک می کنه و سعی می کنه طوری تکون بده، انگار داره راک اندرول گوش می ده. کارگردان چند بار فیلم بردای رو قطع می کنه و به دایی و دور و بریاش تشر می زنه برن عقب تر. دخترا در اولویت بودن، مثل همیشه. خلاصه، نصفه شب، خسته و خراب ولشون می کنن. به شون یه ساندویچ کالباس می دن و سر پل تجریش پیاده شون می کنن.
موقعی که فیلم روی پرده می آد، ریز و درشت خانواده می رن سینما امپایر. وقتی دایی دیده می شه کل و جیغ می کشن، داد می زنن، سوت بلبلی می زنن، کف مرتب می زنن... اما یه مرد پولدار که رب دو شامبر پوشیده از پله ها پایین می آد و بزم جوونا رو به هم می زنه. همه فامیل ما این فیلم رو دارن. وقتی ابتدایی می رفتم گاهی دوستام می اومدن خونه ما که با هم مشقامونو از نو بنویسیم. من این فیلم رو برای همه شون می گذاشتم. کنار تلویزیون می ایستادم و وقتی داییم رو نشون می داد، انگشتم رو می ذاشتم روش. به دوستام می گفتم: «این دایی منه». آرش خانزدای، خنگ خل سوم ابتدایی حرصم رو درآورد. گفت: «دروغ می گی». گفتم: «نه». گفت: «پس چرا اصلاً شبیه تو نیست». مامانو صدا کردم و گفتم: «مامان، مگه این دایی نیست». مامان گفت: «مگه افتخاره؟ شاید اونای دیگه ام دایی های آرش باشن». مامانم فکر می کرد من دارم از این امتیاز دایی برای اذیت کردن همکلاسیم استفاده می کنم. بعد از اون آرش یه مرد دیگه رو نشون داد و گفت: «اونم دایی منه». و تا آخر اون سال تحصیلی مردانه رو حرفش وایساد که داییش تو یه فیلمی هست.
فک و فامیل ما تا حالا چند بار کارایی کرده که تلویزیون مجبور شده نشون بده. اکثر ملت وقتی چنین چیزی به شون بگی خودشون رو می زنن به اون راه، یه نمور هم باد می کنن. می گن چه اهمیتی داره. این یکی رو دلش به چی خوشه. پیف پیف. می خوان بگن همین که وقتی دارن از جلوی دانشگاه تهران رد می شن و یه گروه سه نفره فیلم برداری به پستشون می خوره و اونا حاضر نمی شن مصاحبه کنن، نشون دهنده اینه که آدمای وارسته ای در برابر تلویزیون هستن و پخش شدن قیافه شون اصلاً براشون مهم نیست. اما این کار تو سطحی که
من حرف می زنم اصلاً و ابداً پوئنی به حساب نمی آمد. من می گم تلویزیون مجبور شده شال و کلاه کنه و بیاد فک و فامیل منو نشون بده، یعنی نمی تونسته این کار و نکنه. مث این که وقتی یکی گل می زنه هر کی گزارش کنه، حتی یوسفی هم نمی تونه حقیقت رو کتمان کنه. همه باید بگن توپ گل شد. از این نظر تلویزیون برای من معیاره. بذارین قضیه رو بگم. دوستم حنیف از دوره دبیرستان تو یه پاساژ متروکه، مغازه خدمات کامپیوتری داره. پاساژ یکی در میون گیم نت های با شیشه های دودیه که پسر دبیرستانی های مو تیغ تیغی توش شرطی بازی می کنن و خیاطی هایی که شلوار جین تعمیر می کنن. حنیف جوونیش رو پای انواع مسنجر گذاشت. تا چهار پنج سال پیش که هنوز لپ تاپ باب نشده بود نرم ها و نازک هایی رو می دیدی که کیس گنده، خرس گنده، رو بغل کردن دارن می رن زیر زمین پاساژ که حنیف واسشون ویندوز بریزه. اسمش همینه. حنیف سیستم، حنیف رایانه. حنیف یه تلویزیون 21 اینچ تو مغازه اش داره که تمام مدت روشنه. اینایی که گفتم ابداً مهم نیست. حنیف یه روز به من زنگ زد و گفت: «با خانم تبار خیلی حال کردم، جهانیه...»
من این جا بودم که به ام خبر دادن ننه بزرگ مرده. داشتم شال و کلاه می کردم برگردم تهران. داشتم جون می کندم وقتی درو قفل می کنم چیز ناجوری جایی نمونده باشه. بابام زنگ زد. به ام خبر داد اما توضیح نداد دقیقاً چه اتفاقی افتاده. حال و اوضاع ننه بزرگ مدت ها خیلی بد بود و کلاً انتظار داشتیم تموم کنه. ننه بزرگ به تدریج حافظه اش رو از دست می داد. یه چیز مشکوکی تو کل قضیه هست. چرا وقتی مغز آدم از کار می افته باید بلافاصله بمیره؟ منظورم اینه چرا آلزایمری ها ده دوازه سال عمر نمی کنن و بچه هاشونو از هستی ساقط نمی کنن؟ بابای من و برادر خواهراش اوایل شیفتی می رفتن پیش ننه بزرگ. خونه ننه بزرگ تو طرح بود. پدر همه دراومد. فکر کردن پرستار بگیرن. زنگ زدیم به مؤسسه ای که پرستارهای مجرب و مهربون می فرستاد. پرستاری که برای مصاحبه اومد
گواهینامه رسمی داشت. از نظر من و پسرعموهام کار کشته و مناسب بود. مامان، زن عموها و عمه مخالف بودن. نمی خوام شوخی کارمندی بکنم. این چیزا اصلاً مهم نیست. بالأخره این ور اون ور یه پرستاری پیدا شد. عجیبه ولی واقعاً اگه دنبال چیزی باشی، حسابی بگردی حتماً پیداش می کنی؛ یک اصل سبک و درست. پرستاره می گفت: «واقعاً دلم می سوزه. خانم تبار خیلی با شخصیت هستن. اگه این مشکلو نداشتن...» اگه این مشکلو نداشتن؟ واقعاً؟ ننه بزرگ من پیرزن متجددی بود. زمان دختریش مدتی ویولن زده. البته ادامه نداده. ننه باباهای ما کلی پول کلاس موسیقی دادن، کدوم ما الان می تونیم ساز بزنیم؟ ننه بزرگ قبل از این که قبل از این که بچه دار بشه با پدر بزرگ اروپا رو دیدن، لندن، برلن، ژنو. طیاره و پیک نیک و دوستای خارجی. ننه بزرگ هنر پیشه ها رو می شناخت، مجله می خوند، رانندگی بلد بود. بعد از مریض شدنش ماشین رو نگه داشتیم. بابام می گفت: «این مثل یه دمپاییه برای همه ما». من با همین لادا رانندگی یاد گرفتم. آن قدر ماشین بدی بود که آدم به اش علاقه مند می شد. اون روز حنیف گفت تلویزیون داره لادای ننه بزرگو نشون می ده. گوینده می گه کسایی که ناراحتی قلبی دارن تصاویر و نگاه نکنن. چند وقت بود که فکر می کردیم ننه بزرگ وارد یه مرحله تازه ای شده؛ ظلمت. پرستاره مخالف بود. شمرده حرف می زد و دوست داشت خبرای خوب به آدم بده.
ننه بزرگ یهو نصفه شب بلند می شه، حسابی مراعات می کنه که پرستاره بیدار نشه. بارونی پرستاره رو که دست دوم عمه ام بوده می پوشه و با دمپایی توالت می ره تو خیابون. ننه بزرگ چیزی روی موهای نقره فرفریش نمی اندازه. قیافه ننه بزرگ به پیرزنای لهستانی و روس شبیه بود؛ یه خانم متشخص نسبتاً قلمبه، قد کوتاه با موهای براق و زیبا. ننه بزرگ سوار لادا می شه و راه می افته. فکر کنم دو سه دوری توی محله می چرخه. احتمالاً گاهی از وضعش می ترسیده اما بعد که می خواسته تصمیم درست بگیره کل وضعیت یادش می رفته. تا جایی که من تو نخ ننه بزرگ رفتم مهم ترین نکته آلزایمر، آدم های دیگه ای هستن که همزمان با ما به چشم طرف می آن. ننه بزرگ بعد از مدتی از اتوبان همت سر در می آره. وقتی می رسه روی پل چمران می زنه بغل پارک می کنه. از ماشین پیاده می شه. ساعت چنده؟ چهار و نیم صبح. سرد. لب اتوبان خیلی سرده. تا حالا پیاده راه رفتین کنار اتوبان؟ قبلش آسمون یه نمی زده بوده. ساعت نه صبح همون روز سنگین ترین برف سال شروع به بارش کرد. آسمون قرمز و کبوده بوده و مه کم جونی تا نزدیک زمین رسیده بوده. نمی خوام جوالکی بدم ولی بالأخره یه وضعی بوده دیگه. تک و توک ماشینایی که اون موقع از اتوبان می گذشتن صحنه مغز تعطیل کنی رو می بینن. یه آدم با موهای باز و یک بارونی روشن از لادا پیاده می شه و بی توجه به تریلی ای که داشته پیش می اومده در عرض اتوبان راه می ره. به نظر من ننه بزرگ هوس کرده
بود از شکاف وسط پل همت زیر پاشو نگاه کنه. اگه توی اتوبان زیری بود نگه می داشت و از شکاف بالای سرش آسمون رو نگاه می کرد. به نظر من آدمیزاد کلاً گرایش به عمودی نگاه کردن داره. چون چشم هاش رو به افق کار گذاشته شده و بنابراین بالا گرفتن یا پایین گرفتن سر یه جور حالت غیرعادی و لذت بخشه. آدم دوست داره از بالای پرتگاه پایین رو نگاه کنه و زهره اش آب شه یا این که نوک بر جا رو نگاه کنه. اون موقع شب، رد شدن از عرض اتوبان کار سختی نیست. راننده تریلی با خودش می گه این یارو پیریه، یا پیرمرده-چون گفتم که روی سرش چیزی نبوده-الآن مکث می کنه و بعد رد می شه اما یارو مکث نمی کنه. تریلی ترمز می کنه و سر می خوره و به خودش می پیچه.
ننه بزرگ بدون چونه زدن در جا می میره بدون این که زجر یا درد بکشه، اما دو تا ماشینی که پشت سر تریلی بودن، مسافرایی داشتن که یا مردن یا خیلی زجر و درد کشیدن. یک ماشین معلق زد و با سقف فرود اومد رو زمین. گزارشگرای تلویزیون هم دو سه ساعت بعد تو روشنایی می رن سر صحنه و فیلم می گیرن. بابا ننه من، همون موقع اون جا بودن؛ یعنی تو گزارش دیده شدن. توی تلویزیون همه کاسه و کوزه ها سر راننده تریلی شکسته می شه که باور نمی کرده یه پیرزن به طور کامل نادیده بگیردش. ننه بزرگ دست چهار نفر رو گرفت و بی توجه به میلشون به ملکوت آسمان برد. ننه بزرگ برخلاف بیشتر پیرزنا اصلاً تعارف معارف بلد نبود. احساس می کنم این کار آخرش یه جور جبران اون بی تفاوتی همیشگی نسبت به دیگران بود. روزنامه ها هم گزارشای این تصادف رو با عکس و تیترای گنده قرمز و سیاه چاپ کردن اما با خوندن اون گزارشا آدم اصلاً نمی فهمید که یه پیرزن باعث این مصیبت شده. ننه بزرگ همه جا به عنوان قربانی مطرح شده بود. این یکی از اون دفعه هایی که تلویزیون ناچار شد بیاد سروقت فک و فامیل من دوست دارم وقت بشه واسه همه بگم که دفعه های بعد چه جوری همه متقاعد شدن به ما نگاه کنن.
منبع: داستان همشهری- شماره 2

 

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط