صوت ربا

چیزی به چهاردهم ماه نمانده. می روم خیلی صریح به پدرم می گویم که نمی خواهم روز تولدم توی خانه بماند. قضیه خیلی ساده است. پدرم پیر شده و حرف هایش شرمنده ام می کند.
دوشنبه، 27 شهريور 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
صوت ربا
صوت ربا

نویسنده: سپینود ناجیان



 
استراگون: من این جورم یا فوراً فراموش می کنم یا اصلاً فراموش نمی کنم.
پرده دوم در انتظار گودو. ساموئل بکت
چیزی به چهاردهم ماه نمانده. می روم خیلی صریح به پدرم می گویم که نمی خواهم روز تولدم توی خانه بماند. قضیه خیلی ساده است. پدرم پیر شده و حرف هایش شرمنده ام می کند. بدتر از همه این که وقتی جمعی را گیر می آورد شروع به تعریف کردن یک مشت پرت و پلا به اسم خاطره می کند، آن هم خاطره جنگی و من باید در تمام مدت لبخندهای دلسوزانه را تحمل کنم انگار می گویند؛ «پسر بیچاره مادر که ندارد و این هم از پدرش که خل شده.»
اوایل من هم پای حرف هایش می نشستم و باور می کردم اما بعدها حساب و کتاب که می کردم یک چیزهایی این وسط جور در نمی آمد. یعنی یا پدرم دروغ می گفت یا من چیزی از تاریخ و ریاضیات و جمع و تفریق ساده نمی دانستم. از جنگی تعریف می کرد که توی هیچ کتاب تاریخ و ریاضیات و جمع و تفریق ساده نمی دانستم. از جنگی تعریف می کرد که توی هیچ کتاب تاریخ و روزنامه ای نبود و وسعت جهانی داشت؛ مثلاً چیزی شبیه جنگ جهانی سوم. از هر کس هم می پرسیدم چیزی از آن نشنیده بود. این ها همه شروع یک تردید بزرگ بود، شاید هم نشانه بزرگ شدنم. بالأخره مطمئن شدم که پدرم دروغ می گوید؛ زیاد و بااعتماد به نفس غریبی که همه را ساکت می کرد و در آن سکوت پرمعنا خودش تنها بود؛ حرف می زد و خیال می بافت و بقیه ساکت می ماندند یا به در و دیوار و زمین و آسمان نگاه می کردند. کفرم درمی آمد. آن قدر دندان هایم را به هم می ساییدم تا کند می شدند. پدرم مردی سرخورده بود که از کودکی آرزو داشت خلبان شود اما حتی نتوانسته بود مسافر یک هواپیما باشد. شاید داشت مریض می شد؛ بیماری ای از انواع بیماری هایی که آدم های پیر دچارش می شوند و علاجی هم ندارند و بیمار معنا دارد. وقتی بیمار نباشد، بیماری هم نابود می شود.
تولد هجده سالگی برایم مهم است. دبیرستان تمام شده و تا دو سه ماه دیگر تکلیف همه چیز روشن می شود؛ سربازی، دانشگاه یا آن ور دنیا... . شاید روز آخری باشد که با دوستان جمع می شویم و دلمان می خواهد راحت توی سروکله هم بزنیم. اگر عاقل باشد باید خودش بفهمد که جای او آن جا نیست. بچه ها از تصنیف های قدیمی ای که می خواند خوششان نمی آید. من هم از ترکیب شلوار جین آبی با کفش مردانه سیاه چرمی اش متنفرم، حتی اگر دلیلش این باشد که می خواهد خودش را همرنگ ما کند.
پدرم تو بالکن کوچک خانه نشسته و به چراغ های شهر نگاه می کند. سیگار می کشد و جرعه جرعه از لیوان شیر می نوشد و نوک سبیل های خاکستریش سفید می شود. سعی می کنم آرام و مؤدب باشم تا بشود سرو ته قضیه را خوب و آرام هم بیاورم.
«بابا، کارت دارم.»
«بیا باباجون... بیا بشین»
آرام می نشینم و فکر می کنم چه چیزی بیشتر اذیتم می کند؛ دروغگویی پدرم یا زیادی بودنش در جمع دوستانم. چیزی می پرانم: «چقدر ساکت و آرومه امشب.»
«آره... وحشتناکه. آدم از این سکوت می ترسه.»
«سکوت که بد نیست.»
نمی دانم از کجا شروع کنم. راست می گوید بد سکوتی است، بد.
«داره هیجده سالت می شه.»
درست به هدف می زند. از این بابت باید ممنونش باشم.
«هوم... می خوام بچه ها رو بگم بیان، دور هم باشیم.»
«عالیه.»
«فقط... .»
«چیه؟ هر چی می خوای بگو. می خوای از بیرون غذا بگیریم و... .»
همین ضمیر جمع یعنی از حالا خودش را دعوت کرده. عضلاتم را منقبض می کنم و با یک سرفه محکم می گویم که لطفاً نیاید. ساکت می شود؛ سکوت وحشتناک. توی دلم می گویم باید جلویش بایستم. من که چیز زیادی نخواستم، فقط یک شب.
«چرا؟ برای چی؟»
حالا باید مشکل اصلی را بگویم. یک حساب و کتاب کلی می کنم تا اعدادی را که مدت ها بود با آن کلنجار می رفتم و کتاب های تاریخ و دایرة المعارفی را که این مدت خوانده بودم، شاهد بیاورم. همه را آن قدر سریع می گویم و مسلط هستم که در این دوازه سال درس خواندن و امتحان پس دادن، سابقه نداشته.
«تو... تو می گی من دورغ می گم؟»
«ناراحت نشو بابا. این یه واقعیت. شاید حواس پرتی گرفتی یا... چه می دونم.»
دستش را بالا می برد و آرام لیوان شیرش را برمی دارد و یک نفس تا آخر می نوشد. بد جنسی ام گل می کند و با تمسخر به دور لب و سبیل هایش اشاره می کنم. با دست پاک می کند و از جایش بلند می شود.
«قبول، فقط یه شرط.»
شرطش کمی عجیب است اما با شناختی که از او دارم و این که سر قولش می ماند، فکر می کنم می ارزد تا یکی، دو روز خودم را ببندم به گاری و اتاق انباری زیرزمین را تر و تمیز کنم تا او آن شب را آن جا سر کند. اما عجیب از این نظر که اصرار دارد دیوار ها را بتراشم و از نو رنگ کنم. خیلی وقت بود به خاطر تنبلی و بی حوصلگی
حتی تا زیرزمین نرفته بودم چه برسد به انبار خاک گرفته قدیمی.
صبح از خواب بیدار می شوم حس عجیبی دارم. مثل صبح روز امتحان که درسش را زیاد خوب نخوانده ام. سروصدای پدر از آشپزخانه می آید؛ آواز می خواند. گاهی فکر می کنم می خواهد لطافت وجود یک زن را در خانه زنده کند. احمقانه است. به هر حال من مادرم را فراموش کرده ام. هیچ قاب عکسی از او ندارم. وقتی هم به اتاق پدرم می روم سعی می کنم بالای تختخواب را نگاه نکنم؛ پرتره نقاشی بزرگ از مادرم در لباس عروسی، به قلم یکی از دوستان پدرم که می گوید سال بعدش در همان جنگ خیالی کشته شده. هیچ تصویر و خاطره ای هم از مادرم ندارم، چون هنوز یک ساله نشده بودم که بیمار شد و مرد. مرگ یک پدیده عادی و روزمره است.
سر میز صبحانه پدرم روزنامه را از مقابل صورتش کنارمی زند و به من خیره می شود که لباس کار پوشیده ام و همان طور ایستاده، دارم چای را هورت می کشم.
«با دیوارای انبار زیاد خشونت به خرج نده. کافیه یه لایه کاغذ از روی دیوار، آروم از یه گوشه... .»
«نگران نباش ردیفش می کنم.»
طبیعی است که انباری خیلی خاک گرفته. سعی می کنم چیزی از اسباب و لوازم چشمم را نگیرد که شروع به خیالبافی و تلف کردن وقت کنم. بد هم نشد که پدرم ماجرای کاغذ دیورای را گفت. آن قدر دیوارها کثیف و کاغذ دیواری کهنه است که فهمیدن این که روی دیوار رنگ است یا کاغذ دیواری سخت است. لپ تاپم را باز می کنم. ترنس می گذارم و شروع می کنم. کاردک را از گوشه بالای دیوار می اندازم میان یک درز و به جای یک لایه کاغذی یک لایه پلاستیک ور می آید. عجیب است! کاغذ دیواری روی یک لایه نایلون چسبانده شده و نایلون به دیوار منگنه شده. لابد عایق رطوبت است. نایلون ور می آید، تمام پوشش را غلفتی می کنم و منظره عجیبی می بینم. تمام دیوارها پوشیده از کاغذهای زرد شده است که رویشان نوشته شده. انگار دست نویس یک کتاب یا یک تحقیق یا... اما با دقت که نگاه می کنم بیشترشان شبیه نامه اند، یعنی شکل ظاهرشان با یک جمله احوالپرسی در بالا، سمت راست شروع و با یک جمله خداحافظی یا پی نوشت سمت چپ، پایین تمام می شود. بعضی طولانی ترند و با خط خوش اما ریز و درهم نوشته شده اند، بعضی دیگر هم خیلی کوتاهند و از این دو حال خارج نیست. دقیق تر که می شوم و چندتایی را روی همان دیوار می خوانم، به نظر مهمل می آیند. مثل یادداشت هایی هستند که زن و شوهرها برای هم به در یخچال می چسبانند و به نظر خیلی ساده می آیند. باید چند تا از مفصل ها را بخوانم.
بعضی از آنها انگار حتی اسم مرا بالای نامه دارند.
(270)
اینو از این جا بردار بذارش روی میز شیشه ای
(887)
خسته نباشی خانوم. کوچولوی توی دلت چطوره؟ یه کم دیر شد، ببخشید. با چند تا از رفقا پیاده اومدیم، توی راه هم یه پرنده کوچیک از توی لونه ش افتاده بود و ما برش داشتیم و.... نه دروغ گفتم!
جلسه بودیم. ازم نپرس چی بود و چی شد.
یادم نرفته بود قرار امروزمون ....تو شروع کن غذا تو بخور، باید قوی باشی تا بچه مون هم قوی بشه من دست و رویی... و زود بیام.
(14)
هنوز نمی توانم راحت بنویسم. ببین من هنوز با نوشتن راحت نیستم. کی بود... دم در بودی؟ چی شده بود؟
(1136)
مادرت مُرده. من باید این نوشته ها رو ادامه بدم. جنگ همه چیزم رو به هم ریخته. ما داریم جنگ رو می بازیم. بدون اون هیچم. گاهی ازت بدم می آد. تو مجبورم می کنی بعد از اون بمونم. تو وادارم می کنی پا روی مین نگذارم. کاری می کنی که موقع حمله هوایی سریع روی زمین دراز بکشم، تو لعنتی. حالا ساکت و مظلوم خوابیدی گوشه تخت... چرا این ها را برات می نوشت. خودش می گفت نه «یادآور»ه و نه «از یاد بر» اما این نوشته ها یعنی یاد آوری. مادرت از ما بود. امیدوار بود. می نوشت. اهل جنگ و خونریزی نبود. لابد بازم به خاطر تو.
(1017)
پسرکم
می توانیم بو بکشیم. این خیلی خوب است. مثل همین نوشتن. مثل لمس کردن. من گاهی صدای ضربه های روی میز را لمس می کنم. این روزها بوی عفن خون در هواست. پدرت که می آید
خانه، این بو روی پالتو و بارانی اش نشسته ولی وقتی آن ها را در می آورد روی پوستش همان عطر قدیمیست. این روزها مریضم و ناتوان و تنها و خسته از جنگ. کسانی مثل من، هنوز نمی دانند از یاد بردن گذشته بهتر است یا با یاد آوردن آن. چه بسا نمی دانم برای تو که هیچ درکی از گذشته با صدا نداری، معنای آلودگی صوتی را نمی دانی، لالایی نشنیدی، چگونه از کیفیت صدای پرندگان بگویم که تا سال های بعد هیچ دردی از ناشنیدن نداشته باشی به قول «ازیادبر» بتوانی به زندگی زیبا با همین کیفیت ادامه دهی و خوشبخت باشی یا آن طور که «یادآور»ها می گویند، چیزی را فراموش نکن و نادان نباش که وسعت دیده و فکرت بسته شود و اگر روزی در مدار دیگری زلزله و آتشفشانی توأم رخ دهد و این سکوت وهم انگیز از بین برود، تو با شنیدن صدای چک چک باران به جنون نرسی. کاش آن موقع بتوانی همین نگاه های زیبا و پر از کلمه را حفظ کنی تا وقتی عاشق شدی چشمان معشوقت را پر از «دوستت دارم» کنی. کاش این نامه ها حفظ شود. کاش بتوانی فارغ از هر موقعیتی با همین سبک و سیاق با فرزند خودت حرف بزنی. کاش روزی بتوانی در یک سالن اپرا، در حالی که پرده گوشت با صدایی گرم و دلنشین می لرزد، اشک در چشمانت بیاوری و سکوت را هم از یاد نبری.
حالا کم کم میفهمم که نویسنده نامه ها مادر و پدرم هستند و شماره های بالای هر نامه ترتیب زمان را نشان می دهد. اما اصل مطلب هنوز خیلی عجیب است؛ این که چرا برای هم یا برای من می نوشتند. می شود این را فهمید که مادرم، زن احساساتی و سانتی مانتالی بوده، نثر ادبی سختی هم داشته. مسلم است نوزادی که من باشم یک کلمه هم از حرف های او را نمی فهمیده، پس این نوشته ها بیشتر برای تخلیه روح خودش بوده. شاید هم مالیخولیا داشته، یا دچار توهم شدید بوده، چندین نامه هم هست که فقط پیغام های تک جمله ای دارد که آن ها هم شماره دارد.
حدس می زنم مادرم هم مثل پدرم گیرش در نظم و انضباط در حد وسواس بود. دست کم می شود خوشحال باشم که در و تخته خوب با هم چفت شده بودند.
(508)
کلید با خودت ببر. من امشب دیر می رسم.
(3)
باید بتونم. باید بتونم. بتوانم... بتوانم. می شه... می شود. ما هنوز این کلمه ها را داریم. ما این کلمات را ... گوش کن... وای چی می گم... می گم گوش کن. نه بخند. باید خندید. به گوش. به این کلمه ها لبخند بزن. این طوری
(363)
امروز چی کارا کردی؟
برای سر درآوردن از موضوع باید برویم سراغ آن ها که طولانی ترند. چند تا را از روی شمار پشت هم ردیف می کنم. جایی هم برای نشستن پیدا می کنم که پشت به در ورودی انبار باشد تا نور بیشتری از بیرون و از سمت محوطه پارکینگ بتابد. از طرفی نباید زیاد وقت تلف کنم، باقی کارها مانده است.
(887)
سلام جوانه نازک که تا سر زدی
زیبایی زندگی، شاید هم تلخی اش، در این است که با هر کیفیتی ادامه دارد. تا وقتی زمین می چرخد و خورشید طلوع و غروب می کند، ما هم زندگی می کنیم، با صدا یا بی صدا. زود به همه چیز عادت می کنیم و حالت های قبل را فراموش می کنیم. آدم هایی هستند که نمی خواهند فراموش کنند. آن ها مدام گذشته را زنده می کنند. نمی دانم که این بشارت است یا تنذیر، مایه عقب افتادگی و مانع پیشرفت یا برانگیزاننده احساس و پایبندی به عواطف، هر چه هست این تفکر در این سال ها مردم را به دو گروه «یادآور» و «از یاد بر» جدا کرده. وقت را تلف
نکنم. این روزها مدام از جنگ می نویسند. من می ترسم، به خاطر تو به خاطر پدرت. پدرت «یاد آور» است. با خاطراتمان زنده است. می خواهد خشم اش را از این وضعیت با جنگیدن خالی کند. تو باید ریشه این جنگ را بدانی و برای گفتن از آن هم باید خیلی به گذشته برگشت، آن قدر که نه «یادآور» باشد و نه «از یاد بر»ی. دقیق نمی دانم، وقتی من از حالای تو کوچک تر بودم، این شایعه سر زبان ها افتاد. مردم خیلی ساده و سرسری از آن گذشتند؛ فکر می کردند از جنس حرف های دانشمندی دیوانه است که هر بار چیزی می گوید و دنیا را به هم می ریزد. اما آن سال وقتی زلزله و آتشفشانی در مدار 17 درجه، هم زمان با هم اتفاق افتاد و آن سنگ های لعنتی روی سطح زمین آمدند و صدا را دزدیدند، همه ته دلشان یاد آن خبر قدیمی افتادند. حیرت آدم ها، هنگامی که حنجره شان را از کار افتاده دیدند بی سابقه بود. ابتدا ترس بود و ناباوری. فکر می کردیم که این حالت خاصی است که همیشگی هم نیست و هر شب به این امید می خوابیدم که فردا صبح اش همه چیز سر جای اول برگردد. این طور نشد. هیچ وقت نشد. هنوز نشده.
آمد... پدرت است.
(888)
کیفیت دقیق علمی اش را نمی دانم. محققان و دانشمندان به آن ها کانی های صوت ربا می گویند و مردم کوچه و خیابان، سنگ های صداد زد. صداد زدها صوت را از منبع می ربایند، جذب می کنند و از بین می برند. سکوت وحشتناکی بود. من و پدرت آن روزها قرار بود ازدواج کنیم. قول و قرارهایمان را با لب خوانی گذاشتیم و عروسی مان در سکوت بود. من با اشاره چشم به او «بله» گفتم. البته همه چیز بد نبود یکسره بد نبود و اتفاقات مبارک و خوبی هم این بین افتاد، مثل اقبال جمعی به نوشتن. نوشتن راه حل بعد از لب خوانی بود. البته می دانم که می توانست قبل از آن باشد اما از آن جا که نوشتن باید با غلبه بر
تنبلی جمعی رواج می یافت، نیاز به گذشت زمان داشت. مردم، روزهای اول که گیج بودند، سعی می کردند با فریاد حرف بزنند و آن قدر به تارهای بی استفاده صوتی خود فشار می آوردند که گلوشان متورم می شد (ریشه بیماری مزمن فتق حنجره که بسیاری هم شایع است، آنجاست). بعد مرحله لب خوانی بود که تا مدتی دوام داشت و بی معنی شد و حالا هم می نویسیم. جمله بندی ها از روزهای اول بهتر شده. بعضی علایم برای کوتاه کردن و نشان دادن احساسات مختلف به کار می روند. «شناسارم»ها را می گویم که جوان ترها بیشتر به کار می برند. پیروش خواندن هم عادت شد. تصاویر باارزش شدند. تئاتر پانتومیم شد. نگاه ها نافذ و عمیق تر و چشم ها درشت تر و زیباتر شدند موسیقی از میان رفت. شاید در دل ها باقی مانده باشد اما بر گوش ها نمی شیند.
(889)
اشتباه نکنی، من خودم را «یاد آور» نمی دانم، چون آن زمان که «از یادبر» ها فهمیدند دیگر چاره ای نداریم، من هم همراه با آن ها دستگاه تلفنم را برای استفاده دوباره از قطعات به دردخورش روی تلّی از دستگاه های صوتی به دردنخور گذاشتم. آن وقت «یادآور» ها با واکنشی خشم آلود دستگاه های تلفن خود را کنار صندوق های پستشان، جلوی خانه ها نصب کردند. این اولین جرقه برخورد بین این دو گروه بود. «ازیادبر» ها همه دستگاه های تولید صدا مثل پخش صوت رادیو سازهای موسیقی حتی سوت های ورزشی را دور ریختند. واکنش سریعی بود.
از همان وقت بود؛ اول جنگ سردشان در روزنامه ها و بعد تحرکات موذیانه هر دو گروه و حالا هم صحبت جنگ.
(1971)
پسر عزیزم
این روزها تحت فشارم. برای سلامتی و حفظ سلامتی تو و خانواده دو نفریمون، تصمیم گرفتم که آخرین نامه رو بنویسم و با بقیه نوشته ها یه جای مطمئن قایم کنم. این آپارتمان جدید
مثل خونه های قدیمی نیست که پر از سوراخ سمبه باشه. دیشب فکری به نظرم رسید که مطمئنه. تجربه از دوران مبارزه مون با «ازیادبر» ها بود، وقتی که پیغام های سری رو توی لفاف های داخلی لباس قایم می کردیم. به هر حال این آخرین نامه رو توی شرایط امنیتی شدیدی می نویسم که همه «ازیادبر» شده ان. جنگ که مغلوبه شد همه باید فراموش می کردن. حالا دیگه هیچ کس نمی خواد هیچی یادش بیاد. منم برای خاطر تو، برای خواست مادرت، برای همه این کاغذهایی که سیاه شده مجبورم آخرین «یادآور» رو بنویسم و مخفیش کنم. یه روز شاید خوندی و اون وقت اگه صدا بود بلند بلند و قاه قاه می خندی.
در را باز می کنم. پشتش به در است اما می فهمم که با شنیدن صدای دراز حرکت ایستاده و منتظر است. خیلی خاکی شده ام. لباس هایم را همان جا توی راهروی ورودی در می آوردم. در حمام را باز می کنم که می گوید: «خسته نباشی پسرم.»
«همه چی آماده است برای رنگ. فردا صبح شروع می کنم.»
«خب؟»
«همین دیگه. الآن باید برم دوش بگیرم. ببخشید.»
نگفتم که کاغذها را دور ریختم و قفل در را عوض کردم. فکر کردم شاید غصه بخورد. وقتی همه وسایلش را ببرم و برای همیشه در اتاق انباری رنگ شده تمیز بچینم، حتماًَ خوشحال می شود. بعد در را قفل می کنم و کلیدش را هم خودم نگه می دارم؛ فقط محض احتیاط.
منبع: داستان همشهری- شماره 2

 

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط