نویسنده: آیین نوروزی
توضیح می دهم که آن چند روز چطور بود. آن روزها همه ویژگی های لازم را داشت برای این که در ذهن من بماند. مثلاً یکی این که هوا سرد بود و برف می بارید. نیمه های دی بود و چند روز پشت سر هم برف باریده بود و مدرسه ها تعطیل شده بود. وقتی توی کوچه ها راه می رفتم، شال گردنم را می پیچیدم دور صورتم و سر دماغم را می سوزاند. چکمه های دوران سربازی ام را از توی کمد بیرون آورده بودم و وقتی راه می رفتم، سعی می کردم برف های دست نخورده را له نکنم. توی کوچه ها به کفش های مردم نگاه می کردم. دخترها چکمه های ساق بلند می پوشیدند و نمی توانستند درست راه بروند. به خودم قول می دادم صورت هیچ کس را نگاه نکنم و یک هفته برای تنوع صورت ها را هم می دیدم.
با دریا حسابی جر و بحث کرده بودم و یک هفته بود هیچ کدام خبری از هم نداشتیم. شب ها چراغ آتلیه را خاموش می کردم و می دانستم مجبورم آن قدر به دریا فکر کنم تا خوابم ببرد. چند ساعت که می گذشت می رفتم توی تراس سیگار می کشیدم و توی برف ها خاموشش می کردم. نفسم را بیرون می دادم و بخاری را که توی هوا درست می شد نگاه می کردم. هر کاری را خیلی آرام انجام می دادم. انگار سرعتم نصف قبل شده بود. دوست داشتم برای هر چیز بیشتر وقت بگذارم و سعی کنم همین طور ساکن باقی بمانم. به این فکر می کردم که دارد چه اتفاقی می افتد. اوضاع کم کم تغییر می کرد. توی همین دوران
خواهرم بچه دار شده بود. دختر بود و چهار دی به دنیا آمد و اسمش را گذاشتند هانا. روزی که به دنیا آمد همه فامیل دور هم جمع شدند. خیلی وقت بود هیچ کدامشان را ندیده بودم.
دو ماه بود که آن جا را اجاره کرده بودم. یک سوئیت چهل و پنج متری توی زیرزمین بود اما به حیاط راه داشت. یک تشک آورده بودن و شب ها همان جا می خوابیدم. وقتی می خوابیدم، اگر کمی سرم را بالا می آوردم می توانستم تراس را از پنجره اتاق ببینم. منظورم از تراس همان چند تا پله ای است که می خورد به حیاط و دورش را پاپیتال ها پوشانده بودند، دری که به حیاط باز می شد یشمی بود. بالای در هم یک سایبان سبز گذاشته بودند مه رویش را برف گرفته بود. روی لبه پله ها که می نشستم، می توانستم سایبان را از بالا ببینم و اگر پرده ها کنار بود توی آتلیه را هم می دیدم. شب ها یکی از چراغ ها را روشن می گذاشتم و بعد می رفتم توی حیاط و وقتی آن جا بودم سعی می کردم اتاق را ببینم، چون دیوارها را آبی کرده بودم و همه حیاط را برف گرفته بود و وقتی در و سایبان بالایش را می دیدم کیف می کردم.
آن موقع تازه پرده خریده بودم و دو تا مجسمه جدید گذاشته بودم وسط اتاق. هر روز یک جا را تغییر می دادم. جای آن یک مبل را که داشتم مدام عوض می کردم. هر روز یک چیزی را از روی میز برمی داشتم و هر روز یک جا را رنگ می کردم. بعضی وقت ها از پله ها که می آمدم، چراغ را روشن نمی کردم، در ورودی را باز می کردم و خودم را می گذاشتم جای کسی که برای اولین بار آمده توی این ساختمان. برای خودم خیال می کردم که با یک دوست جدید آشنا شده ام و وقتی برای اولین بار می آید این جا و زنگ دوم را می زند از پشت آیفون می گویم یک طبقه بیاید پایین. او هم بدون این که چراغ را روشن کند از پله ها پایین می آید، چون کلید چراغ دم دست نیست و کسی که برای اولین بار می آید این جا، نمی تواند پیدایش کند.
از روزهایی حرف می زنم که امیدوارم همیشه یادم بماند؛
یعنی وقتی چند سال گذشت یادم مانده باشد که آن موقع انگار یک روکش آبی نفتی روشن روی همه چیز کشیده شده بود. پرده هایم آبی بود و نوری که از حیاط می آمد آبی بود. هانا را همیشه با لباس آبی تصور می کردم با این که بیشتر لباس هایش کرم یا صورتی بود.
حوصله دریا را نداشتم. دوست داشتم زنگ بزند و من جواب ندهم. دوست داشتم عصر زنگ بزند، وقتی نزدیک غروب خورشید است و هوا سردتر شده. آن موقع من همه چراغ ها را خاموش می کردم و صدای موبایلم را قطع می کردم. زنگ می زد و موبایلم روی میز می لرزید. من آرام می رفتم طرف میز و سعی می کردم مستقیم به موبایلم نگاه نکنم. به یک تکه از میز خیره می شدم که موبایلم گوشه اش باشد. بعد زیر چشمی اسم دریا را می دیدم و خیالم راحت می شد.
تقریباً هر روز می رفتم خانه خواهرم. شاید چون ده دقیقه با این جا فاصله داشت و پیاده روی توی آن کوچه ها را هم دوست داشتم. دلیل دیگرش هم هانا بود. وقتی هنوز به دنیا نیامده بود من برایش لباس می خریدم. تفریحم شده بود. بعضی وقت ها دریا هم می آمد اما بیشتر دوست داشتم تنها بروم. تقریباً کل مغازه های خیابان بهار را دیده بودم. جاهای دیگر هم می رفتم. بعضی وقت ها از چهارراه ولی عصر تا ونک را پیاده می رفتم و آهنگ گوش می کردم و فقط جلوی مغازه های لباس می ایستادم. توی پاییز معلوم شد که دختر است. خواهرم خیلی دوست داشت بچه اش دختر باشد. نمی دانم برای شوهرش فرقی می کرد یا نه اما بعد از تولد بچه به نظر می رسید جفتشان خیلی خوشحالند. خیلی وقت بود خواهرم را با این حال و اوضاع ندیده بودم. از آن مادرهایی بود که ظریف و شکننده اند و کسی فکر نمی کند بتوانند بچه شان را درست و سالم تربیت کنن. احساس می کردم برای اولین بار است که خواهرم را می بینم. انگار سال های قبل اصلاً یادم نمی آمد. اصلاً یادم نبود قبلاً چه احساسی راجع به همه چیز داشتم. با این که تقریباً هم سن بودیم
خیلی کم با خواهرم دعوا کرده بودم. فقط موقعی که به دبستان می رفتم و دوست داشتم همه را بزنم، زیاد دعوا می کردیم. بعد از آن انگار خیلی کاری به کار هم نداشتیم. وقتی دانشگاه را شروع کرد من راهنمایی بودم و حالم از همه چیز به هم می خورد. بعد از آن هم زندگی مان خیلی سریع تر از این جلو رفت که به هم کاری داشته باشیم.
خواهرم از همه چیز برایم تعریف می کرد و مدام به هانا می رسید. بالای تخت هانا می نشستم و حرف می زدیم و نگاهش می کردیم. روی سرش، فقط چند تار موی بور داشت که وقتی رویشان دست می کشیدی می ترسیدی کنده شوند. توی پاییز، وقتی برایش لباس می خریدم سعی می کردم قیافه اش را مجسم کنم. همیشه یک بچه کچل بور توی ذهنم می آمد. لباس هایی که می گرفتم اصلاً به یک بچه پرمو نمی آمد. بیشترشان یا سفید و کرم بودند یا سبز آبی و حالا وقتی با این لباس می دیدمش کیف می کردم. هنوز یک ماهه هم نشده بود. خیلی از لباس هایی که گرفته بودم هنوز اندازه اش نبودند و خیلی ها را هم هنوز فرصت نکرده بود بپوشد، چون تقریباً همه فامیل برایش لباس آورده بودند.
شوهر خواهرم عصر از سرکار برمی گشت. من هم بیشتر عصرها می رفتم آن جا. همیشه بعد از این که چای می خورد پاکت سیگار را نشانم می داد و یک گوشه چشمش را کج می کرد و می گفت برویم توی تراس. آن جا سیگار می کشیدیم و حرف می زدیم. اصلاً یادم نیست در مورد چه چیزی صحبت می کردیم. حرف های مهمی نبودند اما یک جوری وزن به فضا می دادند. احتمالاً او از کارش می گفت و من حرفی نداشتم که درباره کار بزنم. هیچ کس فکر نمی کرد با این کاری که برای خودم دست و پا کرده ام به جایی برسم. سعی می کردند حرفش را پیش نکشند.
به نظرم حرف های ما باعث می شد اوضاع همان طور که بود باقی بماند، کنار شومینه می نشستم و هر سه پلیور تنمان بود. خواهرم هانا را بغل می کرد و به شومینه نزدیک تر می شد. ما آن دو تا را نگاه می کردیم و حرف هایمان را ادامه می دادیم. به دست های ظریف خواهرم نگاه می کردم که سر کوچک هانا را توی خودش جا می داد و سعی می کردم هر چیزی را که به ذهنم می رسد بگویم. وقتی آن جا بودم زیاد حرف می زدم. آتلیه که می آمدم بیشتر تلفن ها را جواب می دادم. البته تلفنم بیشتر از دو سه بار در روز زنگ نمی خورد و آن هم معمولاً خواهرم بود.
نمی توانستم تجسم کنم خواهرم پانزده سال دیگر چه قیافه ای پیدا می کند. احتمالاً تا آن موقع آب زیر پوستش می رفت و کمی چاق می شد و دیگر قیافه مادرهای شکننده را نداشت. مطمئناً دیگر چهار زانو کنار شومینه نمی نشست و هانا را هم بغل نمی کرد. به این ها فکر می کردم، احساس می کردم این تنها دورانی است که ممکن است اتفاق خوبی
بیفتد. اگر چند دقیقه هانا را توی بغلم دور خانه می چرخاندم خوابش می برد و می توانستم آرام بگذارمش روی تخت و تا هر وقت که خواستم نگاهش کنم. مطمئن بودم یک سال بعد نمی توانم این کار را بکنم. هانا سریع بزرگ می شد و حتی اگر بزرگ شدنش طول می کشید من دیگر این احساس را نداشتم. بیست و هفت سال من تمام شده بود و نمی دانستم باید چه قضاوتی داشته باشم. برنامه ای هم نداشتم. نمی دانستم ازدواج می کنم یا نه ولی تصمیم گرفته بودم بچه دار نشوم، چون تحمل قبول مسؤولیتی در این حد را نداشتم. آن چند ساعت که در خانه خواهرم می گذراندم، بیشتر وقت ها بالای سر هانا بودم. معمولاً خواب بود. به چشم ها و دماغش نگاه می کردم و سعی می کردم نشانه های خواهرم و شاید خودم را توی صورتش پیدا کنم. دست هایش را توی دستم می گرفتم و ناخن های کوچکش را نگاه می کردم و دلم می خواست همان جا بمیرم. احساس می کردم موقتی چنین موجودی توی دنیا هست و معمولاً هر کسی دور و اطرافش یکی از این ها سراغ دارد، پس اوضاع این طور باقی نمی ماند. فکر کردن به بچه ها کافی بود تا حالم را کاملاً جا بیاورد.
عکس هایی را که از هانا گرفتم چاپ می کردم و به دیوار می زدم. توی بعضی عکس ها من و خواهرم و شوهرش هم بودیم. به نوبت یکی عکس می گرفت و آن دو تا دیگر نشستند کنار هانا. تمام عکس ها را سیاه و سفید می گرفتم. فکر کنم به خاطر این که قدیمی تر به نظر بیایند. اگر می شد وانمود می کردم این عکس ها بیست سال پیش گرفته شده، حساب می کردم که بیست سال پیش اوضاع چطور بوده. چیز زیادی یادم نبود. سعی می کردم زیاد فکر نکنم. موبایلم را هم گذاشته بودم گوشه کتابخانه و هر دو روز یک بار نگاهش می کردم. زمانی که هانا به دنیا نیامده بود و من برایش لباس می خریدم، بعضی وقت ها دلم می خواست یکی از لباس ها را برای خودم نگه دارم اما چند روز بعد از تولد بچه همه را کادو کردم و بردم خانه خواهرم. حالا بدم نمی آید این کار را بکنم. وقتی یک روز خواهرم یکی از لباس هایی را که من خریدم بودم تن هانا کرد، پرسیدم می توانم لباسش را برای چند وقت قرض بگیرم یا نه. یک سارافون سفید بود که دو تا دکمه کوچک کنار یقه گردش داشت. آن را پوشیده بود با یک جفت جوراب سفید توری.
چند دقیقه بالای سرش ایستادم و نگاهش کردم که توی ننو خوابش برده بود. خواهرم فکر کرد لباس را برای مجسمه سازی می خواهم. برنامه ام این بود که لباس را قرض بگیرم و دیگر هیچ وقت پس ندهم. به نظرم می رسید این تنها کاری است که می توانم بکنم برای این که آن روزها را نگه دارم.
فردای آن روز لباس را گرفتم. مخصوصاً کیسه برنداشتم و لباس را توی دستم گرفتم. عصر که از آن جا می آمدم، برف قطع شده بود و نور آفتاب همه جا را پر کرده بود. برف هایی که روی درخت ها بود پایین می ریخت و روی زمین هم پر از یخ های شل و ول قهوه ای بود. چند تکه کوچک برف هم روی لباس هانا ریخت و کمی خیسش کرد. دلم می خواست هواشناسی بگوید این آفتاب موقت است و از فردا دوباره برف خواهد آمد. توی کوچه ها به مردم نگاه نمی کردم. سعی می کردم چکمه ها را هم نبینم. به کف خیابان و درخت ها نگاه می کردم. در ورودی ساختمان را که باز کردم، کلید چراغ را نزدم. درست نزدیک غروب آفتاب بود. از پله ها پایین رفتم. در را باز کردم و رفتم تو. به سه دیواری که داشتم نگاه کردم. یک سیگار روشن کرده و رفتم سمت میز و دنبال جعبه سوزن ها گشتم. نمی خواستم چراغ را روشن کنم. خیلی طول کشید تا جعبه را پیدا کنم اما خوشحال بودم که چراغ را روشن نکرده ام. رفتم سمت دیوار وسطی و لباس را گرفتم جلو دیوار، کنار پنجره. بعد خودم را کشیدم عقب تا نگاهش کنم. چیز زیادی معلوم نبود اما خوب بود. سوزن ها را به لباس زدم و آرام توی دیوار فرو کردم. دستم را برداشتم. همان دو تا سوزن کافی بودند. لباس سر جایش ایستاده بود. بعد دوباره نگاهش کردم و صبر کردم تا چشمم به تاریکی عادت کند.
منبع: داستان همشهری- شماره 2
با دریا حسابی جر و بحث کرده بودم و یک هفته بود هیچ کدام خبری از هم نداشتیم. شب ها چراغ آتلیه را خاموش می کردم و می دانستم مجبورم آن قدر به دریا فکر کنم تا خوابم ببرد. چند ساعت که می گذشت می رفتم توی تراس سیگار می کشیدم و توی برف ها خاموشش می کردم. نفسم را بیرون می دادم و بخاری را که توی هوا درست می شد نگاه می کردم. هر کاری را خیلی آرام انجام می دادم. انگار سرعتم نصف قبل شده بود. دوست داشتم برای هر چیز بیشتر وقت بگذارم و سعی کنم همین طور ساکن باقی بمانم. به این فکر می کردم که دارد چه اتفاقی می افتد. اوضاع کم کم تغییر می کرد. توی همین دوران
خواهرم بچه دار شده بود. دختر بود و چهار دی به دنیا آمد و اسمش را گذاشتند هانا. روزی که به دنیا آمد همه فامیل دور هم جمع شدند. خیلی وقت بود هیچ کدامشان را ندیده بودم.
دو ماه بود که آن جا را اجاره کرده بودم. یک سوئیت چهل و پنج متری توی زیرزمین بود اما به حیاط راه داشت. یک تشک آورده بودن و شب ها همان جا می خوابیدم. وقتی می خوابیدم، اگر کمی سرم را بالا می آوردم می توانستم تراس را از پنجره اتاق ببینم. منظورم از تراس همان چند تا پله ای است که می خورد به حیاط و دورش را پاپیتال ها پوشانده بودند، دری که به حیاط باز می شد یشمی بود. بالای در هم یک سایبان سبز گذاشته بودند مه رویش را برف گرفته بود. روی لبه پله ها که می نشستم، می توانستم سایبان را از بالا ببینم و اگر پرده ها کنار بود توی آتلیه را هم می دیدم. شب ها یکی از چراغ ها را روشن می گذاشتم و بعد می رفتم توی حیاط و وقتی آن جا بودم سعی می کردم اتاق را ببینم، چون دیوارها را آبی کرده بودم و همه حیاط را برف گرفته بود و وقتی در و سایبان بالایش را می دیدم کیف می کردم.
آن موقع تازه پرده خریده بودم و دو تا مجسمه جدید گذاشته بودم وسط اتاق. هر روز یک جا را تغییر می دادم. جای آن یک مبل را که داشتم مدام عوض می کردم. هر روز یک چیزی را از روی میز برمی داشتم و هر روز یک جا را رنگ می کردم. بعضی وقت ها از پله ها که می آمدم، چراغ را روشن نمی کردم، در ورودی را باز می کردم و خودم را می گذاشتم جای کسی که برای اولین بار آمده توی این ساختمان. برای خودم خیال می کردم که با یک دوست جدید آشنا شده ام و وقتی برای اولین بار می آید این جا و زنگ دوم را می زند از پشت آیفون می گویم یک طبقه بیاید پایین. او هم بدون این که چراغ را روشن کند از پله ها پایین می آید، چون کلید چراغ دم دست نیست و کسی که برای اولین بار می آید این جا، نمی تواند پیدایش کند.
از روزهایی حرف می زنم که امیدوارم همیشه یادم بماند؛
یعنی وقتی چند سال گذشت یادم مانده باشد که آن موقع انگار یک روکش آبی نفتی روشن روی همه چیز کشیده شده بود. پرده هایم آبی بود و نوری که از حیاط می آمد آبی بود. هانا را همیشه با لباس آبی تصور می کردم با این که بیشتر لباس هایش کرم یا صورتی بود.
حوصله دریا را نداشتم. دوست داشتم زنگ بزند و من جواب ندهم. دوست داشتم عصر زنگ بزند، وقتی نزدیک غروب خورشید است و هوا سردتر شده. آن موقع من همه چراغ ها را خاموش می کردم و صدای موبایلم را قطع می کردم. زنگ می زد و موبایلم روی میز می لرزید. من آرام می رفتم طرف میز و سعی می کردم مستقیم به موبایلم نگاه نکنم. به یک تکه از میز خیره می شدم که موبایلم گوشه اش باشد. بعد زیر چشمی اسم دریا را می دیدم و خیالم راحت می شد.
تقریباً هر روز می رفتم خانه خواهرم. شاید چون ده دقیقه با این جا فاصله داشت و پیاده روی توی آن کوچه ها را هم دوست داشتم. دلیل دیگرش هم هانا بود. وقتی هنوز به دنیا نیامده بود من برایش لباس می خریدم. تفریحم شده بود. بعضی وقت ها دریا هم می آمد اما بیشتر دوست داشتم تنها بروم. تقریباً کل مغازه های خیابان بهار را دیده بودم. جاهای دیگر هم می رفتم. بعضی وقت ها از چهارراه ولی عصر تا ونک را پیاده می رفتم و آهنگ گوش می کردم و فقط جلوی مغازه های لباس می ایستادم. توی پاییز معلوم شد که دختر است. خواهرم خیلی دوست داشت بچه اش دختر باشد. نمی دانم برای شوهرش فرقی می کرد یا نه اما بعد از تولد بچه به نظر می رسید جفتشان خیلی خوشحالند. خیلی وقت بود خواهرم را با این حال و اوضاع ندیده بودم. از آن مادرهایی بود که ظریف و شکننده اند و کسی فکر نمی کند بتوانند بچه شان را درست و سالم تربیت کنن. احساس می کردم برای اولین بار است که خواهرم را می بینم. انگار سال های قبل اصلاً یادم نمی آمد. اصلاً یادم نبود قبلاً چه احساسی راجع به همه چیز داشتم. با این که تقریباً هم سن بودیم
خیلی کم با خواهرم دعوا کرده بودم. فقط موقعی که به دبستان می رفتم و دوست داشتم همه را بزنم، زیاد دعوا می کردیم. بعد از آن انگار خیلی کاری به کار هم نداشتیم. وقتی دانشگاه را شروع کرد من راهنمایی بودم و حالم از همه چیز به هم می خورد. بعد از آن هم زندگی مان خیلی سریع تر از این جلو رفت که به هم کاری داشته باشیم.
خواهرم از همه چیز برایم تعریف می کرد و مدام به هانا می رسید. بالای تخت هانا می نشستم و حرف می زدیم و نگاهش می کردیم. روی سرش، فقط چند تار موی بور داشت که وقتی رویشان دست می کشیدی می ترسیدی کنده شوند. توی پاییز، وقتی برایش لباس می خریدم سعی می کردم قیافه اش را مجسم کنم. همیشه یک بچه کچل بور توی ذهنم می آمد. لباس هایی که می گرفتم اصلاً به یک بچه پرمو نمی آمد. بیشترشان یا سفید و کرم بودند یا سبز آبی و حالا وقتی با این لباس می دیدمش کیف می کردم. هنوز یک ماهه هم نشده بود. خیلی از لباس هایی که گرفته بودم هنوز اندازه اش نبودند و خیلی ها را هم هنوز فرصت نکرده بود بپوشد، چون تقریباً همه فامیل برایش لباس آورده بودند.
شوهر خواهرم عصر از سرکار برمی گشت. من هم بیشتر عصرها می رفتم آن جا. همیشه بعد از این که چای می خورد پاکت سیگار را نشانم می داد و یک گوشه چشمش را کج می کرد و می گفت برویم توی تراس. آن جا سیگار می کشیدیم و حرف می زدیم. اصلاً یادم نیست در مورد چه چیزی صحبت می کردیم. حرف های مهمی نبودند اما یک جوری وزن به فضا می دادند. احتمالاً او از کارش می گفت و من حرفی نداشتم که درباره کار بزنم. هیچ کس فکر نمی کرد با این کاری که برای خودم دست و پا کرده ام به جایی برسم. سعی می کردند حرفش را پیش نکشند.
به نظرم حرف های ما باعث می شد اوضاع همان طور که بود باقی بماند، کنار شومینه می نشستم و هر سه پلیور تنمان بود. خواهرم هانا را بغل می کرد و به شومینه نزدیک تر می شد. ما آن دو تا را نگاه می کردیم و حرف هایمان را ادامه می دادیم. به دست های ظریف خواهرم نگاه می کردم که سر کوچک هانا را توی خودش جا می داد و سعی می کردم هر چیزی را که به ذهنم می رسد بگویم. وقتی آن جا بودم زیاد حرف می زدم. آتلیه که می آمدم بیشتر تلفن ها را جواب می دادم. البته تلفنم بیشتر از دو سه بار در روز زنگ نمی خورد و آن هم معمولاً خواهرم بود.
نمی توانستم تجسم کنم خواهرم پانزده سال دیگر چه قیافه ای پیدا می کند. احتمالاً تا آن موقع آب زیر پوستش می رفت و کمی چاق می شد و دیگر قیافه مادرهای شکننده را نداشت. مطمئناً دیگر چهار زانو کنار شومینه نمی نشست و هانا را هم بغل نمی کرد. به این ها فکر می کردم، احساس می کردم این تنها دورانی است که ممکن است اتفاق خوبی
بیفتد. اگر چند دقیقه هانا را توی بغلم دور خانه می چرخاندم خوابش می برد و می توانستم آرام بگذارمش روی تخت و تا هر وقت که خواستم نگاهش کنم. مطمئن بودم یک سال بعد نمی توانم این کار را بکنم. هانا سریع بزرگ می شد و حتی اگر بزرگ شدنش طول می کشید من دیگر این احساس را نداشتم. بیست و هفت سال من تمام شده بود و نمی دانستم باید چه قضاوتی داشته باشم. برنامه ای هم نداشتم. نمی دانستم ازدواج می کنم یا نه ولی تصمیم گرفته بودم بچه دار نشوم، چون تحمل قبول مسؤولیتی در این حد را نداشتم. آن چند ساعت که در خانه خواهرم می گذراندم، بیشتر وقت ها بالای سر هانا بودم. معمولاً خواب بود. به چشم ها و دماغش نگاه می کردم و سعی می کردم نشانه های خواهرم و شاید خودم را توی صورتش پیدا کنم. دست هایش را توی دستم می گرفتم و ناخن های کوچکش را نگاه می کردم و دلم می خواست همان جا بمیرم. احساس می کردم موقتی چنین موجودی توی دنیا هست و معمولاً هر کسی دور و اطرافش یکی از این ها سراغ دارد، پس اوضاع این طور باقی نمی ماند. فکر کردن به بچه ها کافی بود تا حالم را کاملاً جا بیاورد.
عکس هایی را که از هانا گرفتم چاپ می کردم و به دیوار می زدم. توی بعضی عکس ها من و خواهرم و شوهرش هم بودیم. به نوبت یکی عکس می گرفت و آن دو تا دیگر نشستند کنار هانا. تمام عکس ها را سیاه و سفید می گرفتم. فکر کنم به خاطر این که قدیمی تر به نظر بیایند. اگر می شد وانمود می کردم این عکس ها بیست سال پیش گرفته شده، حساب می کردم که بیست سال پیش اوضاع چطور بوده. چیز زیادی یادم نبود. سعی می کردم زیاد فکر نکنم. موبایلم را هم گذاشته بودم گوشه کتابخانه و هر دو روز یک بار نگاهش می کردم. زمانی که هانا به دنیا نیامده بود و من برایش لباس می خریدم، بعضی وقت ها دلم می خواست یکی از لباس ها را برای خودم نگه دارم اما چند روز بعد از تولد بچه همه را کادو کردم و بردم خانه خواهرم. حالا بدم نمی آید این کار را بکنم. وقتی یک روز خواهرم یکی از لباس هایی را که من خریدم بودم تن هانا کرد، پرسیدم می توانم لباسش را برای چند وقت قرض بگیرم یا نه. یک سارافون سفید بود که دو تا دکمه کوچک کنار یقه گردش داشت. آن را پوشیده بود با یک جفت جوراب سفید توری.
چند دقیقه بالای سرش ایستادم و نگاهش کردم که توی ننو خوابش برده بود. خواهرم فکر کرد لباس را برای مجسمه سازی می خواهم. برنامه ام این بود که لباس را قرض بگیرم و دیگر هیچ وقت پس ندهم. به نظرم می رسید این تنها کاری است که می توانم بکنم برای این که آن روزها را نگه دارم.
فردای آن روز لباس را گرفتم. مخصوصاً کیسه برنداشتم و لباس را توی دستم گرفتم. عصر که از آن جا می آمدم، برف قطع شده بود و نور آفتاب همه جا را پر کرده بود. برف هایی که روی درخت ها بود پایین می ریخت و روی زمین هم پر از یخ های شل و ول قهوه ای بود. چند تکه کوچک برف هم روی لباس هانا ریخت و کمی خیسش کرد. دلم می خواست هواشناسی بگوید این آفتاب موقت است و از فردا دوباره برف خواهد آمد. توی کوچه ها به مردم نگاه نمی کردم. سعی می کردم چکمه ها را هم نبینم. به کف خیابان و درخت ها نگاه می کردم. در ورودی ساختمان را که باز کردم، کلید چراغ را نزدم. درست نزدیک غروب آفتاب بود. از پله ها پایین رفتم. در را باز کردم و رفتم تو. به سه دیواری که داشتم نگاه کردم. یک سیگار روشن کرده و رفتم سمت میز و دنبال جعبه سوزن ها گشتم. نمی خواستم چراغ را روشن کنم. خیلی طول کشید تا جعبه را پیدا کنم اما خوشحال بودم که چراغ را روشن نکرده ام. رفتم سمت دیوار وسطی و لباس را گرفتم جلو دیوار، کنار پنجره. بعد خودم را کشیدم عقب تا نگاهش کنم. چیز زیادی معلوم نبود اما خوب بود. سوزن ها را به لباس زدم و آرام توی دیوار فرو کردم. دستم را برداشتم. همان دو تا سوزن کافی بودند. لباس سر جایش ایستاده بود. بعد دوباره نگاهش کردم و صبر کردم تا چشمم به تاریکی عادت کند.
منبع: داستان همشهری- شماره 2