نویسنده: حسن خدادادی
خاطرات یک نگهبان کارگاه ساختمانی
وقتی این صفحه را شروع کردیم و بنا شد خاطرات شغل های مختلف را چاپ کنیم تا داستان نویسان اندک اندک از آپارتمان و کافه بیرون بیایند و از فضای رنگارنگ درون این شغل ها برای بنای داستان هایی متنوع استفاده کنند. حدس می زدیم که در دایره محدودی از شغل ها می شود کسی را پیدا کرد که بتواند به خوبی فضای درون شغلی را در بیاورد (تدریس، پزشکی و...) باید اعتراف کنیم حتی خودمان هم نمی توانستیم تصور کنیم که روزی روایت یک نگهبان ساختمان را چاپ کنیم. فکر نمی کردیم که یک نگهبان ساختمان به این خوبی بتواند نقاط داستانی شغلش را تصویر کند، نگهبانی از کشور همسایه، افغانستان که حالا در قم زندگی می کند و کارش پاییدن ساختمان های نیمه کاره است.حول و حوش یک ساعت مانده به غروب آفتاب باید از خانه راه بیفتم و خودم را برسانم به شهرک مسکونی تازه سازی خارج از شهر، ایستگاه آخر پیاده شوم و ده دقیقه ای پیاده گز کنم تا به خاکی کوتاه اما دراز و طولانی نزدیک شوم؛ جایی که سه یا چهار خانه است که ساخت و سازش کامل شده و وسط دو تا از آن خانه ها، خانه شبانه بنده است، یک زمین که قرار است ساختمانی چهار طبقه در آن علم شود. البته فعلاً فقط اتاق پنج متری بنده بنا شده که الان وسط آن دراز شده ام و صدای تلویزیون را بلند کرده ام و گاه گاه غلتی می زنم. هر شب، یک کتاب یا مجله ای بار خود می کنم تا بلکه سرگرم شوم و خوف به دلم راه ندهم.
اما نمی دانم من که مدت ها دنبال وقت و جای مناسب برای آرامش و مطالعه بودم چرا که دست و دلم اوضاع را درک نمی کند و مدام آن خوف برمی گردد به دلم. مات و مبهوت به تلویزیون سیاه و سفیدی که با هزار چک و چانه از دست معمار ساختمان درآوردم زل می زنم و به شب های اول فکر می کنم، به این که تازه این شب ها چقدر وضعم بهتر است. وای از شب های اول؛ نه برای آرامش، نه کسی برای همنشینی، نه چیزی برای چای خوری! لحاف و تشکم را روی تیر آهن های پهن و بزرگ خوابیده کف زمین می انداختم. کسی دور و اطرافم نبود و نیست. دلم به این دو سه خانه بغل دستی خوش بود که تازه فهمیدم اهالی این خانه ها فقط دو سه روز در هفته در این خانه ها سر می کنند و چون این منطقه از شهرک سروسامان نگرفته و پر از خانه های مسکونی نشده؛ می ترسند این جا بمانند. خدا را شکر در این دو سه هفته هیچ مورد مشکوک و خطرناکی به پُستمان نخورده جز این سگ های ولگرد که دور از رحم و مروت به صورت گروه های هفت هشت تایی دوروبر ما پرسه می زنند.
سومین شب دیدمشان. ساعت از دو شب گذشته بود و من هنوز به شب بیداری عادت نکرده بودم و در میان خواب و بیداری حضور یکی شان را متوجه شدم. خیلی ترسیده بودم، آن قدر که از زیر پتو جیک هم نمی زدم و مثل یک تکه چوب خشکم زده بود. حالا وقتی پنج شش تای دیگر را می دیدم چه؟ دیدم و هیچ نکردم. انتهای یک شهرک مسکونی و تازه ساز. من با این سگ های ولگرد که چندتایی شان خیلی ترسناک بودند چه می توانستم کرد؟ شانس یار بود و من روی ستون های آهنی ساختمان که از زمین یک متر ارتفاع داشت خوابیده بودم. انگار سگ ها هم مثل اجنه از این همه آهن و ورق و دم و دستگاه دل خوش ندارند و نزدیک نشدند. فقط یکی شان از زیر ستون ها گذشت و از آن طرف خارج شد. جایی که در و پیکر ندارد همین است دیگر.
نزدیک غروب است که می رسم سر ساختمان. جوشکارها، مشغول کارند. اصالتاً لر هستند و کاری و سختکوش به نظر می رسند، ساده دل و با مرام. خوش و بش می کنیم. با این شاگردان اوستا عزت حسابی رفیق شده ام. گویش و لهجه ای دوست داشتنی دارند. می روم سراغ اوستا عزت و سلام می دهم. با گرمی همیشگی جوابم را می دهد، بعد ناگهانی حرف را می کشد به نبودن یکی از کپسول های هوا. مات و مبهوت می مانم و سرم گیج می رود. مگر می شود؟ شب قبل تا نزدیک سحر بیدار بودم. همان مدت کوتاهی هم که خوابیدم، به خاطر گرما وسط زمین خوابیدم و حواسم جمع بود. جز صدای جیرجیرک همیشگی که پوست سرمان را کنده و پیدایش نمی کنم، هیچ صدایی نشنیدم. کپسول هم داخل پارکینگ ساختمان همسایه بود. در پارکینگ هم قفل بود. کلید هم خدا را شکر دست خود اوستا
عزت بود. نه قفل شکسته است نه در قراضه پارکینگ. برای خودم کارآگاه می شوم و به همه احتمالات فکر می کنم. شاید دزد از ته ساختمان که یک حیاط رو باز و کوتاه دارد آمده و رفته امام مگرکپسول هوای به آن بزرگی و سنگینی را می شود بدون سرو صدا از بیخ گوشم ببرند و نفهمم؟
شاگردان اوس عزت دلداری می دهند. می گویند کاری است که شده. دزد اگر دزد باشد طوری جنس را قاپ می زند که روح خودش هم بی خبر می ماند. گیج و منگ مانده ام. یکی از جوشکارها امید می دهد که شاید دیروز وسط روز که خودمان بودیم برده اند و ما نفهمیدیم. دیروز کلی وانت و موتوری آمده اند سراغ ساختمان همسایه و بار خالی کرده اند. شاید... خدا می داند. باید بیشتر مراقب باشم. کوتاهی از من است. شاید. قبل از این، بار مسوولیت را روی دوشم حس نمی کردم و جدی نمی گرفتم و مطمئناً اگر این اتفاق نمی افتاد در آینده هم همین طور کار را ساده می دیدم.
شکنجه از این بالاتر که شب نیمه شعبان، در شهر قم باشی، جایی که گنبد مسجد جمکران با چراغانی شب عید به خوبی دیده می شود ولی نتوانی بروی آن جا؟ کار ما در هفته های اول مرخصی ندارد. باید تمام مدت باشی و چشم از وسایل برنداری.
تا دو شب روی ستون های سردو بی روح افتاده بر زمین می نشینم و به دیوار همسایه تکیه می دهم و با حسرت حرکت خودروها به سمت جمکران را نگاه می کنم. اتوبوس و موتور و سواری و وانت است که رد می شود، همه هم پر از جمعیت. بعد از جمعیت بلند می شوم و می روم سمت اتاقم که تازه رو به راه شده، سعی می کنم کتاب بخوانم و سرگرمی شوم اما امشب فرق می کند. نزدیک سه بعد از نیمه شب است ولی با سروصدای ماشین ها فکر می کنی سر شب است. صدای تلویزیون را مثل همیشه بلند می کنم و سعی می کنم بخوابم. با چراغ روشن مثل همیشه.
همیشه با آمدن پاییز خوشحال می شوم. از سرمای مطبوعش، رنگ های روشن و گرمش و از این ها مهم تر از بارانش. اما امسال کمی فرق می کند. شب ها سرکار هستم. به اتاقم که نگاه می کنم می بینم سقف اتاقم تشکیل شده از یک موکت پلاستیکی و چند میلگرد کلفت. اتاقم جای در دارد اما در ندارد، جای پنجره دارد اما پنجره ندارد. تازه از خودم می پرسم چطور این یکی دو ماه را این طور گذراندم؟
یک پلاستیک برگ روی سقف موکتی اتاقم می کشم و با گچ می چسبانمش. پنجره را هم با آجر و گچ می بندم. برای در نمی توانم کاری کنم. یک پلاستیک آویزان می کنم که مثلاً در باشد. هم روشنی به محوطه می دهد هم دید دارم. ستون های ساختمان که علم می شوند صاحب کار قربانی می کند و گوشت قربانی این امر مهم را هم نوش جان می کنیم. حالا پایین پای ستون های کلفت و
غیرعادی ساختمان، کوچک و نحیف دیده می شوم. حالا وضعم خیلی بهتر شده. اطرافم یک چهار دیواری هست. اگر نه با این اوضاع می ماندم که با سگ های ولگرد همیشگی چه کار کنم. البته ذکر شد که اتاقم مجهز به در نیست.
اولین باران پاییزی که می بارد، عطر خاک خیس خورده حسابی مستم می کند. این قدر از این عطر طبیعت لذت می برم که می خواهم تا صبح بنشینم و بو بکشم. اما باران دوم که خیلی هم سنگین و طولانی است، حسابی از خجالتم در می آید. حتما چنگال گربه ای یا پرنده ای پلاستیک روی سقف را سوراخ کرده یا از محل اتصال با دیوار همسایه، آب نفوذ کرده که این طور آبه به همه زار و زندگی ام افتاده. همه پتوها و موکت و تلویزیون و ساک و کتاب ها را جمع می کنم و می برم به پارکینگ ساختمان خالی همسایه. خوب شد که دست کم این کلید را به من داده اند. وسایل اتاق را می برم اما خودم نمی توانم زمین را با آن همه ابزار و وسایل جوشکاری رها کنم. شاید باز دزد بیاید. کف سیمانی اتاق به قاعده یک جوی، آب رد می شود. گوشه ای از اتاق روی چند آجر با یک ملافه پیچیده به تنم می نشینیم. قطرات باران ریزتر می شود. معلوم است که حالا حالاها قرار است ببارد. آب از زیر پاهایم به بیرون از اتاق جاری می شود. هوا سردتر شده. خیلی سوت و کور است. با یک مکافاتی برق تلویزیون را به کار می اندازم تا بلکه صدای تلویزیون راحتم کند. مجبور می شوم پیک نیک را با شعله کم و روشن بگذارم تا گرم شوم. فراموش می کنم مجله ای را که امروز وسط راه از کیوسک خریده بودم بخوانم. به فکر بالا آمدن خورشیدم. اولین بار است که آرزو میکنم باران زودتر قطع شود.
نزدیک اذان صبح، یکباره از جا می پرم. ملافه ام باز شده و یک گوشه اش دارد می شوزد. با هول و هوراس پیک نیک را خاموش می کنم و وارسی می کنم لباس و تنم نسوخته باشد. به خیز گذشته. تازه یاد بیرون می افتم. هم چیز سر جای خودش است و باران هم قطع شده. وضو می گیرم تا بلکه در پارکینگ تاریک ساختمان همسایه نماز بخوانم.
اوضاعم کمی سرو سامان گرفته. چند تا همکار و دوست پیدا کرده ام. با دو نگهبان ساختمان دیگر و دو تا نماکار ساختمان که آن دور و برها کار می کنند، رفیق شده ام. نگهبان ها یکی شان همدانی است و دیگری افغانی و هموطن خودم است. چندتا گچ کار زنجانی هم هستند که بچه های بامرامی اند اما با توجه به ساعات کاری با آن دو تا ناگهان بیشتر گپ می زنیم. دو تایی شوخ و اهل حالند، درست برعکس من! هیچ کدامشان عشق کتاب و مجله نیستند. فقط رضا همدانی اگر باشد نگاهی به مجله ام می اندازد. فاصله کمی داریم و به هم سر می زنیم. البته رضا راحت تر می تواند رفت و آمد کند. ساختمانی که رضا نگهبانش است، نیم ساخته است و چفت و بست حسابی دارد. برای همین زیاد نگران ساختمان نیست.
شب است و من مطابق عادت جدید دارم از پشت ساختمان دیگ غذایم را می برم پیش محمد و رضا که همگی با هم شام بخوریم اما یکدفعه تمام منطقه از صدای موتور و آژِیر پلیس پر می شود. تا برگردم جلوی ساختمان که ببینم چه خبر است، چندین موتور هر کدام با دو سرنشین می ریزند پشت محوطه ساختمان و چندتایی پیاده می شوند و با سرعت به سمت بیابان می روند. یک خودروی سمند پلیس هم با سرعت از مقابل من و محمد و رضا که از محل کارشان بیرون آمده اند، می گذرد. همه چیز در یک لحظه اتفاق می افتد. دهانم باز می ماند. دیگ غذا در دست، بی حرکت، مثل جن زده ها ایستاده ام؛ سمند پلیس که هنوز هم نفهمیدم چطور راه خود را از بین نخاله های ساختمانی محوطه پیدا کرده، با یکی از موتورها برخورد کرده. هر دو سر نشین را سالم دستگیر کرده اند. یکی از فراری ها را کنار تیر برق می بینم اما تا بیایم به سمت افسر پلیس اشاره کنم غیبش می زند. همراه رضا و محمد می رویم پیش سمند پلیس.
موتورسواران یک گروه دزد بوده اند که شب ها در جاهایی مثل همین شهرک در حال ساخت ما می گشتند. دو سارق بازداشت شده را که می بینم جا می خورم؛ هیکلی و تنومند. فقط یکی شان برای ناکار کردن من کافی است. همین ها هستند که یک کپسول هوا به آن سنگینی را مثل یک نوزاد می گذراند زیر بغل. چند لحظه بعد یک تویوتای پلیس به ماجرا اضافه می شود و موتور سارقین بازداشتی را با وانت می کنند. جناب سرهنگ از من و چند تن از نگهبانان که از روی کنجکاوی نزدیک شده اند، به عنوان شاهد امضا و شماره و آدرس می گیرد. تازه از زبان برخی نگهبانان می شنوم که چه دزدی هایی در این منطقه شده و خبر ندارم. بعد از این ماجراست که یک چوب دستی محکم به وسایل اتاقم اضافه می کنم.
جوشکاری اسکلت تمام می شود و جوکارها وسایل را جمع می کنند. این یعنی کارم موقتا راحت شده. تا مدتی چیز زیادی نیست که مجبور باشم خیلی محافظش باشم اما خب، در عوض باید روز را هم سر ساختمان باشم. یعنی باید از جای مبارک جنب نخورم. برای این که سرگرم باشم، قبول کردم که ضد زنگ اسکلت را خودم بزنم تا برای اولین بار این کار را هم تجربه کنم. شب ها مثل معمول می گذرد و روزها در تنهایی باید قلم مو به دست بگیرم و ضد زنگ بزنم به تن سیاه و سرد اسکلت ساختمان. به طبقه سوم و چهارم که می رسم تازه مزه کار در ارتفاع را می چشم. این جاست که یک قدم اشتباه کار این دنیاست را می سازد.
شب می زند به سرم که بروم بالای اسکلت ساختمان. یک جایی پیدا می کنم که در امنیت کامل، بشود چند دقیقه ای را سر کرد. به خاطر اختلاف ارتفاع نمیشود کل شهرک را دید اما دیدن یک جای مسکونی، یا دید زدن حرکت ماشین ها در دوردست لطف خودش را دارد. شب خلوتی است. دو خانواده روی چمن میدان چهارم شهرک نشسته اند و صدای خنده هاشان که در این جای خلوت و خالی می پیچید، دل آرام را شاد می کند. یک هفته می شود خانه نرفته ام. یک ربع که می گذرد سرم به خاطر ارتفاع گیج می رود. می روم اتاق و یک ساعت بعد با صدای بزن بکوب یک کاروان عروسی، خودم را می رسانم جلوی ساختمان خیلی وقت است عروسی نرفته ام.
صبح وقتی صبحانه می خورم، صدایی شبیه شلیک گلوله می شنوم. کمی دورتر، یک جنبنده می بینم. با احتیاط می روم نزدیک. یک سگ بیچاره تیر خورده که خون تیره و اندکی از بدنش جاری است. زبان بسته لحظه ای بعد تمام می کند و ما چند نگهبان، از جسد سگ دور می شویم. آخر هم هیچ کدام نمی فهمیم کی حیوان را با تیر زده ؟
محرم شده و من دلم توی هیأت و روضه هاست. تمام فکر و ذکرم همین است که یک راهی پیدا کنم که بتوانم بروم روضه. دنبال راه چاره ام. قاعدتا راهی نیست جز کنار گذاشتن کار، اما عاقلانه نیست. حاج معمار یک روز می آید و می گوید کار فعلا خوابیده. می گوید چون ساختمان دیگردیوار و چفت و بست دارد، می توانم چند وقتی استراحت کنم. خوشحال می شوم.
محرم که تمام می شود، حاج معمار باز زنگ می زند و برای ساختمان بعدی مرا می طلبدو این بار ساختمان داخل شهر است. محله تازه ام در کوچه پس کوچه های قدیمی مرکز قم است که آدم اگر حواسش نباشد، ممکن است حتی راه برگشتش را گم کند؛ یک کوچه پرپیچ و خم با کمی شیب رو به پایین در یک جای تنگ و قدیمی. یک اسکلت ساختمان سه طبقه هست که من تا مدت نامعلومی نگهبان آن هستم. محل کار جدیدم میان شلوغی است. از بیابان و سکوت و زیبایی شب هایش خبری نیست. البته سگی هم در کار نیست.
نزدیک ساعت ده شب است که صدای گریه می آید. ناله و هق هق خفیف و گرفته. صدای تلویزیون را که می کنم و از چادر بیرون می پرم. چپ و راست کوچه را که نگاه می کنم، تازه می فهم این صدای گریه زنانه، پس لره داد و بیداد سر شب است. سر شب صدای داد و بیدادهای زن و مرد همسایه را شنیده ام. بین محل کار من و حیاط همسایه فقط دیواری نازک و کوتاه از آجر هست. به خاطر همین به راحتی همه صدایشان را می شنوم. گریه زن غمگین وخفه است اما بیشتر از هق هق ها صدای دختر بچه مرا اذیت می کند. کنار مادرش در حیاط نشسته و پشت هم این جمله را تکرار می کند: «مامان چرا گریه می کنی؟»
چندبار که این جمله را می شنوم، می روم داخل چادر و صدای چادر و صدای تلویزیون را بلند می کنم.
سعی می کنم سریال های شبانه را در تلویزیون سیاه و سفید خود که حاج معمار از سرکار قبلی برایم آورده، دنبال کنم تا حواسم را به سمت دیگری بکشم اما صدا از توی سرم بیرون نمی رود. چند دقیقه ای نمی گذرد که ملافه می شوم و از چادر می زنم بیرون. مثل بیشتر شب ها ماه در قاب آهنی اسکلت ساختمان گیر افتاده و محوطه تحت پوشش این جانب را کاملا روشن کرده. دیگر همه جا ساکت و آرام شده و فقط صدای جیرجیرک می آید. انگار همان جیرجیرکی که در شهرک و محل نگهبانی قبلی مرا بیچاره کرده بود، محل کارش را عوض کرده و با من به این جا آمده.
بیشتر ساکنین این محل ازعرب هایی هستند که سال ها قبل در ایران ساکن شده اند. یک روز غروب وقتی نشسته ام و کتاب می خوانم بچه های کوچک همسایه ها را می بینم که آمده اند نزدیک چادر و با کنجکاوی دست می زنند به چادر. نمی دانند من از پشت توری چادر دارم آن ها را نگاه می کنم. با هم به عربی حرف می زنند. ناگهانی تلویزیون را روشن می کنم. صدای برفک بچه ها را می ترساند. از چادر فاصله می گیرند. زیپ چادر را می کشم و سرم را می برم بیرون. «کیف حالک؟!» بچه ها آرام و بی صدا هم را نگاه می کنند و به دو دور می شوند.
ساعت نه شب است و من خسته و با چشم درد افتاده ام کف چادر. این جا اصلا حال و هوای نگهبانی در ساختمان قبلی را ندارم. مرکز شهر است و زندانی دیوارهای قدیمی شهر شده ام.
تا چایی دم می کنم صدای موتور به گوشم می رسد. از پشتتوری چادر، چهره موتور سوار را نمی بینم اما بلند اسم مرا صدا می کند. نماکار ساختمان همسایه،در پست قبلی ام است. چند شب پیش وقتی فهمید داخل شهر نگهبانی گرفته ام آدرسم را گرفت و حالا سروکله اش پیدا شده. می آید داخل چادر و همراه چای گپ می زنیم. نیم ساعت که می گذرد یکی از دوستانش تماس می گیرد و وقتی می فهمد او کنار من در یک جای دنج پاتوق کرده، آدرس می گیرد. هنوز چند دقیقه نگذشته که دو موتور دیگر از راه می رسند. جالب تر و البته ترسناک تر این که هر کدام دو سر نشین دارند. من و رفقیم مات و مبهوت مانده ایم. اگر می دانستیم تنها نیست اصلا آدرس نمی دادیم. توی چادر فقط من و دوستم و دو تا از تازه واردها جا می شویم. دو نفر دیگر با آجر صندلی به پا می کنند و همان جا کنار چادر بساط می کنند. نیم کیلو تخمه آفتابگردان هم اورده اند با یک عالم جوک. بساط بگیر نگیر بلوتوث هم به راه می ود. کم کم نگران ام را بابت شلوغی بیش از حد فراموش می کنم و گرم آشنایی با دوستان دوستم می شوم.
در همین شلوغی و بگو بخند، خانواده همسایه که آقایشان روحانی و معمم است، از خانه خارج می شوند و می روند. همه می رویم روی سکوت. البته به جز گوشی یکی از بچه ها که صدای آنگ هنوز از آن شنیده می شود. من که تازه یاد همسایه افتاده ام غرق خجالت می شوم و چای سرد شده ام را بالا می کشم.موقع خداحافظی شان حتی صدای بلند موتورها اذیتم می کند. دوستم از من عذرخواهی می کند و می رود. حال بدی پیدا کرده ام. مانده ام با جناب همسایه چطور کنار بیایم. اگر زنگ بند به صاحب کارم، با شرمندگی باید اسبابم را جمع کنم و بروم.
صبح، بعد از نمازی که دیروقت می خوانم دراز می کشم و منتظر می مانم برای روشن شدن زمین و زمان. صدای پا می شنوم. حاج آقای همسایه است. با عبا و قبا آمده درست جلوی چادرم. زیپ چادر را می کشم و با خجالت می آیم بیرون. از سرمای اول صبح دستانش را به گرفته و شانه بالا انداخته، نگاهم می کند. سلام و خسته نباشید می گوید و از سرو صدایم شکایت می کند، حتی از صدای تلویزیون که شب ها تا صبح بیخودی روشن است. من فقط معذرت خواهی می کنم و قول می دهم تکرار نشود.
...صدای تلویزیون کم است. آرام و مشتاقانه مشغول خواندن کتاب در نور ضعیف لامپ کوچکی هستم که دست و پا کرده ام. آب که جوش می آید کتاب را می بندم و می روم زیر آسمان و چای داغ قند پهلو می ریزم. همه جا ساکت است.
منبع: داستان همشهری- شماره 2