نویسنده:احسان رضایی
در کتابخانه کوچک من، یک دوره سی جلدی دایره المعارف بریتانیکا هست که سه سال از خودم بزرگ تر است.روی لپ تاپم یک نسخه نرم افزاری از همین دایره المعارف است که سی و دو سال از خودم جوان تر است.یکی از چیزهایی که دارم برای خریدنش پس انداز می کنم، یک نسخه از سه جلد ویرایش اول این دایره المعارف است و یکی از کارهایی که مثل وظیفه در هر بار اتصال به شبکه اینترنت انجام می دهم، سر زدن به سایت بریتانیکاست برای شرکت در مسابقه ای که لابد یک روز برگزار می کنند و جایزه اش آخرین ویرایش این دایره المعارف خواهد بود.دایره المعارف ها به طرز عجیبی برای من مهم هستند.
بورخس، خاطره ای دارد از همین بریتانیکا که بارها در مصاحبه ها و سخنرانی هایش آن را تکرار کرده.تازه به مدرسه می رفته که روزی پدرش او را با خودش به کتابخانه ملی برده.همین طور که بورخس جوان بین قفسه ها می گشته، چشمش می افتد به مجلدات بزرگ و هم شکل دایره المعارف و به طور اتفاقی جلد مربوط به حرف D را بر می دارد.توی آن جلد، مقالاتی پیدا می کند درباره جان درایدن، دروییدها و دروزی های لبنان.این سه مقاله را می خواند و بعد از آن هر روز به کتابخانه می آید تا بقیه عجایب دنیا را در بریتانیکا بیابد و از
همین جا، کم کم تبدیل می شود به همان بورخسی که همه می شناسیم.
انصاف می دهید که خاطره بورخس، چقدر برازنده است برای مردی که اسطوره کتابخوانی به حساب می آید.خاطره من اما از اولین مواجهه ام با دایره المعارف اصلا چیز آبرومندی نیست.من راهم در سنی حدودا همان حدود سن بورخس در خاطره اش، بردند و گذاشتند توی کتابخانه عمومی آستان قدس تا زمانی که بزرگترها مشغول زیارت هستند مزاحمشان نباشم.اتفاقا من هم در حین گشت زدن بین قفسه ها، چشمم به مجلداتی بزرگ و هم شکل که ردیف کنار هم بودند افتاد و یکی شان را که واقعا نمی دانم متعلق به چه حرفی بود کشیدم بیرون.اما متاسفانه من از زبان آن کتاب که بعدها فهمیدن انگلیسی نام دارد، هیچ نمی دانستم و مشغول شدن به تصاویر کتاب هم منتهی شد به اخم و تخم خانم کتابداری که آمد و دعوایم کرد که «این ها دایره المعارف است، به درد بچه ها نمی خورد!»و به جای آن کتاب بزرگ عجیب، کتاب قصه کودکانه ای داد به دست من و اولین خاطره دایره المعارف من به همین سادگی خراب شد.
خاطره بعدی اما خاطره ای خلوت بود و همین خلوتی، البته در کنار فارسی بودن زبان کتاب «اطلاعات عمومی»کار را ساده کرد.در یکی از بعد از ظهرهای گرم و مرموز تابستانی که در بین کتاب های قدیمی بزرگتر ها مشغول کشف و شهود بودم، این کتاب قطور را پیداکردم.الان اسم گرد آورنده را به خاطر ندرام ولی کتاب، کتابی بود جیبی با جلدی کت و کلفت به رنگ آبی پر رنگ، که پایینش تصاویری از چند آفریقایی بود با تزئینات عجیب و غریبشان و گوشه چپ و بالا هم یک نقشه جهان با خطوط سفید.عنوان «اطلاعات عمومی»را هم با همان رنگ سفید و به خط نستعلیق ناشیانه ای بین آن آفریقایی ها و آن نقشه جهان جا داده بودند.اولین چیزی که در این کتاب خواندم، فهرست پاپ ها بود که در کنارش عکس بد کیفیتی از پاپ ژان پل دوم گراور شده بود.خوشبختانه میزان بدی کیفیت عکس، به اندازه ای نبود که متوجه شباهت بین آن گراور و تصویر پاپ در روزنامه همان روز نشوم.یک مقایسه بین این دو عکس، خواندن خبر روز و به خاطر سپردن توضیحات کتاب در باره واتیکان و پاپ ها، این جرات را داد تا فردا سر کلاس درس با صدای بلند از معلم دینی بپرسم که پاپ فعلی چندمین پاپ است؟ مواضع ایشان درباره ماجرای فلسطین از چه قرار است و تفاوتش با مواضع پاپ های قبلی در چیست؟...دقیقا نمی دانم همین ها را پرسیدم یا چند تا سوال احمقانه دیگر.هر چه بود، دعوا شدم که «شما درست را بخوان، نمی خواهد وارد معقولات بشوی!»و همین، یعنی که راه را درست رفته بودم.
در تمام طول دوره راهنمایی، این کتاب دوست صمیمی و مرجع همیشگی ام بود.زنگ های تفریح با خوانده هایم از این کتاب معرکه می گرفتم.وقت جدول حل کردن، به آن مراجعه
می کردم و موقع امتحانات هم با کمکش برگه های امتحانی را پر می کردم.شده بودم حکایت همان مردی که فقط درباره پاکستان می دانست و درباره هر چیزی از او می پرسیدند، ابتدا یک جوری بحث را ربط می داد به پاکستان و بعد درباره تنها دانسته اش حرف می زد.یک بار جواب سوالی درباره رودهای شمال ایران را به عمق گودال ماریان کشاندم و اتفاقا معلم جغرافی مان هم که از علاقه من به درس کیف کرده بود، نمره کامل به جوابم داد.یک بارهم در امتحان تاریخ، به جای خرابکاری های شاه سلطان حسین صفوی درباره فتوحات پطر کبیر نوشتم که معاصر اوست و طبیعتا نمره نگرفتم.
با این حال، قدر و منزلت «اطلاعات عمومی»تا وقتی بود که وارد دبیرستان شدم و در گوشه کتابخانه انصافا پر و پیمان مدرسه، با اولین دایره المعارف واقعی عمرم مواجه شدم.این کتابخانه را ظاهرا زمانی جمع کرده بوند که هنوز کنکور و تست زدن اختراع نشده بود و برای همین تویش همه جور کتابی پیدا می شد، از جمله یک دوره دو جلدی «دایره المعارف فارسی مصاحب»هم بود که بعدا فهمیدیم در اصل سه جلد است.سطح اطلاعات، نوع نگارش و حتی اندازه حروف این دایره المعارف اصلا با آن «اطلاعات عمومی»قابل قیاس نبود.خیلی از روزها می آمدم و به جای درس کنکور، مقالات «دایره المعارف فارسی»را می خواندم.مشکل کوچکی که وجود داشت، این بود که بعضی از صفحات کتاب بریده شده بود و مقاله مورد نظر، نصفه می ماند.ظاهرا این صفحات تصاویری داشتند که دانش آموزان سال های قبل، برای تحقیق هایشان آن ها را استفاده کرده بودند.داشتم یاد می گرفتم که دایره المعارف به جز تفریح، کاربردهای دیگری هم دارد.
کتابخانه بعدی، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران بود.یک بار با رفقا سر لقمه ای که مادرها برای فرزندشان درست می کنند و به عنوان خوراکی توی کیفشان می گذارند، شرط بستیم که با چه املایی نوشته می شود.برای تعیین تکلیف شرط، رفتیم به کتابخانه مرکزی سراغ «لغتنامه دهخدا»و بررسی هشت حالت
ممکن غاذی، غازی، غاضی، غاظی، قاذی، قازی،قاضی یا قاظی در جریان این بررسی ها بود که فهمیدم «لغتنامه»یک کتاب لغت معنی صرف نیست و در مدخل های تاریخی و جغرافیایی، مثل یک دایره المعارف می ماند.مقالات مربوط به غازان خان، مغول، سلطان محمود غزنوی(که لقب «غازی»داشته)، جنگ قادسیه، فرقه قادریه و قاضی شریح کوفی، چیزهایی بود که ضمن این شرط بندی خواندم تازه این جا بود که به بورخس رسیدم و کاربرد اصلی دایره المعارف را یاد گرفتم:لذت بردن از کشف های اتفاقی.
لذت بردن از دایره المعارف البته همیشه فقط در این هدیه های غیره منتظره نبود.این که هر بار به طور اتفاقی یک مدخل را بخوانی، یا حتی وقتی با برنامه و هدف قبلی سراغ نکته خاصی رفته ای، باز چیزی بیابی که انتظارش را نداری، به خودی خود اتفاق هیجان انگیزی است.این که بفهمی سیاره مریخ و بهرام گور و آل بویه به هم وصل می شوند، یا این که عضد الدوله دیلمی و ناپلئون بناپارت در بیماری صرع به هم می رسند، کشف رابطه دوران مزوزوئیک با توفان اخیر آمریکا و پیدا کردن سر نخ افسانه تک شاخ در نقشه های قلمرو زیستی، همگی لذت هایی حلال بود که دایره المعارف هابه من دادند.اما باز هم بود.یک روش لذت بردن دیگر از داره المعارف، چیزی بود که خارج از کتابخانه ها و در کتابفروشی ها یاد گرفتم.تازه «دانشنامه جهان اسلام»و «دایره المعارف بزرگ اسلامی»جلد های اولشان در آمده بود و هنوز کمتر کتابخانه ای هر دو را داشت.پس برای اولین بار در یک کتابفروشی بود که ایده مقایسه تطبیقی مدخل های مشترک این دو تا دایره المعارف به سرم زد.دیگر بازی خیلی جدی شده بود.
مشکل اصلی در دایره المعارف باز بودن یا شدن، حجم و قیمت زیاد این دسته از کتاب هاست.راه حلی که من برای این مشکل پیدا کردم، در آوردن پول از دایره المعارف بود.بورخس بلد بود با دانسته های دایره المعارفی اش داستان بنویسد اما من ذوق او را نداشتم و به همین دلیل به نوشتن در مطبوعات قناعت کردم.یکی از گفت و گوهای اساسی در جلسات تحریریه هر مجله ای که
من تا به حال توی آن کار کرده ام این بوده است:«تاریخچه این مطلب را نمی خواهید؟»
به علاوه راه دیگری که به ذهنم رسیده این است که در خرید دایره المعارف صرفه جویی بکنم.به جای یک دایره المعارف سی جلدی درباره همه چیز، می شود یک دایره المعارف تک جلدی درباره یک موضوع، مثلا ادبیات، جغرافی(همان نقشه)یا مجموعه لغات(لغتنامه)خرید.مسلما خریدن و به کتابخانه اضافه کردن سی جلد کتاب مختلف، خیلی راحت تر است از خریدن یک کتاب سی جلدی.اما به هر حال این قبیل تفریحات خیلی گران در می آید و نمی شود بیشتر از سقف معنی ادامه شان داد.شریک پیدا کردن برای خرید دایره المعارف آخرین راه حلی بوده که کشف کردم.می شود هر دایره المعارفی که خودت نمی توانی بخری، برای محل کار یا قابل دسترس ترین کتابخانه عمومی بخری.یک وقتی توی محل کار من بیست و شش جور لغتنامه بود؛ لغتنامه هایی برای پیدا کردن لغات به زبانی که دیگر یاد گرفته بودم اسمش انگلیسی است.این طوری داشتم جبران می کردم آن لغت ندانی زمان کودکی را و همه آن سال هایی را که به خاطرش از دست دادم.
حرف را با بورخس شروع کردم، با بورخس هم تمام کنم.بورخس داستانی دارد با عنوان «کتاب شنی».توی این داستان، فروشنده ای به شخصیت اول داستان کتابی می فروشد که توی صفحه اولش یک دانه شن است، توی صفحه دومش دو دانه شن، توی صفحه سوم چهاردانه، صفحه چهارم هشت دانه و همین طور الی آخر.شخصیت داستان، اول کار نمی داند که خرید این کتاب چه خطری دارد، ولی وقتی که آن را می گیرد و به صفحات میانی می رسد، می فهمد که دارد در کویری از شن غرق می شود.گاهی فکر می کنم که دایره المعارف ها، دقیقا همان کتاب شنی مورد نظر بورخس هستند که وقتی درگیر لذتشان بشوی، دیگر راه نجاتی نخواهد بود.آیا آن خانم کتابدار کودکی من، می خواست مرا از همین خطر نجات بدهد؟
منبع:داستان همشهری شماره4
بورخس، خاطره ای دارد از همین بریتانیکا که بارها در مصاحبه ها و سخنرانی هایش آن را تکرار کرده.تازه به مدرسه می رفته که روزی پدرش او را با خودش به کتابخانه ملی برده.همین طور که بورخس جوان بین قفسه ها می گشته، چشمش می افتد به مجلدات بزرگ و هم شکل دایره المعارف و به طور اتفاقی جلد مربوط به حرف D را بر می دارد.توی آن جلد، مقالاتی پیدا می کند درباره جان درایدن، دروییدها و دروزی های لبنان.این سه مقاله را می خواند و بعد از آن هر روز به کتابخانه می آید تا بقیه عجایب دنیا را در بریتانیکا بیابد و از
همین جا، کم کم تبدیل می شود به همان بورخسی که همه می شناسیم.
انصاف می دهید که خاطره بورخس، چقدر برازنده است برای مردی که اسطوره کتابخوانی به حساب می آید.خاطره من اما از اولین مواجهه ام با دایره المعارف اصلا چیز آبرومندی نیست.من راهم در سنی حدودا همان حدود سن بورخس در خاطره اش، بردند و گذاشتند توی کتابخانه عمومی آستان قدس تا زمانی که بزرگترها مشغول زیارت هستند مزاحمشان نباشم.اتفاقا من هم در حین گشت زدن بین قفسه ها، چشمم به مجلداتی بزرگ و هم شکل که ردیف کنار هم بودند افتاد و یکی شان را که واقعا نمی دانم متعلق به چه حرفی بود کشیدم بیرون.اما متاسفانه من از زبان آن کتاب که بعدها فهمیدن انگلیسی نام دارد، هیچ نمی دانستم و مشغول شدن به تصاویر کتاب هم منتهی شد به اخم و تخم خانم کتابداری که آمد و دعوایم کرد که «این ها دایره المعارف است، به درد بچه ها نمی خورد!»و به جای آن کتاب بزرگ عجیب، کتاب قصه کودکانه ای داد به دست من و اولین خاطره دایره المعارف من به همین سادگی خراب شد.
خاطره بعدی اما خاطره ای خلوت بود و همین خلوتی، البته در کنار فارسی بودن زبان کتاب «اطلاعات عمومی»کار را ساده کرد.در یکی از بعد از ظهرهای گرم و مرموز تابستانی که در بین کتاب های قدیمی بزرگتر ها مشغول کشف و شهود بودم، این کتاب قطور را پیداکردم.الان اسم گرد آورنده را به خاطر ندرام ولی کتاب، کتابی بود جیبی با جلدی کت و کلفت به رنگ آبی پر رنگ، که پایینش تصاویری از چند آفریقایی بود با تزئینات عجیب و غریبشان و گوشه چپ و بالا هم یک نقشه جهان با خطوط سفید.عنوان «اطلاعات عمومی»را هم با همان رنگ سفید و به خط نستعلیق ناشیانه ای بین آن آفریقایی ها و آن نقشه جهان جا داده بودند.اولین چیزی که در این کتاب خواندم، فهرست پاپ ها بود که در کنارش عکس بد کیفیتی از پاپ ژان پل دوم گراور شده بود.خوشبختانه میزان بدی کیفیت عکس، به اندازه ای نبود که متوجه شباهت بین آن گراور و تصویر پاپ در روزنامه همان روز نشوم.یک مقایسه بین این دو عکس، خواندن خبر روز و به خاطر سپردن توضیحات کتاب در باره واتیکان و پاپ ها، این جرات را داد تا فردا سر کلاس درس با صدای بلند از معلم دینی بپرسم که پاپ فعلی چندمین پاپ است؟ مواضع ایشان درباره ماجرای فلسطین از چه قرار است و تفاوتش با مواضع پاپ های قبلی در چیست؟...دقیقا نمی دانم همین ها را پرسیدم یا چند تا سوال احمقانه دیگر.هر چه بود، دعوا شدم که «شما درست را بخوان، نمی خواهد وارد معقولات بشوی!»و همین، یعنی که راه را درست رفته بودم.
در تمام طول دوره راهنمایی، این کتاب دوست صمیمی و مرجع همیشگی ام بود.زنگ های تفریح با خوانده هایم از این کتاب معرکه می گرفتم.وقت جدول حل کردن، به آن مراجعه
می کردم و موقع امتحانات هم با کمکش برگه های امتحانی را پر می کردم.شده بودم حکایت همان مردی که فقط درباره پاکستان می دانست و درباره هر چیزی از او می پرسیدند، ابتدا یک جوری بحث را ربط می داد به پاکستان و بعد درباره تنها دانسته اش حرف می زد.یک بار جواب سوالی درباره رودهای شمال ایران را به عمق گودال ماریان کشاندم و اتفاقا معلم جغرافی مان هم که از علاقه من به درس کیف کرده بود، نمره کامل به جوابم داد.یک بارهم در امتحان تاریخ، به جای خرابکاری های شاه سلطان حسین صفوی درباره فتوحات پطر کبیر نوشتم که معاصر اوست و طبیعتا نمره نگرفتم.
با این حال، قدر و منزلت «اطلاعات عمومی»تا وقتی بود که وارد دبیرستان شدم و در گوشه کتابخانه انصافا پر و پیمان مدرسه، با اولین دایره المعارف واقعی عمرم مواجه شدم.این کتابخانه را ظاهرا زمانی جمع کرده بوند که هنوز کنکور و تست زدن اختراع نشده بود و برای همین تویش همه جور کتابی پیدا می شد، از جمله یک دوره دو جلدی «دایره المعارف فارسی مصاحب»هم بود که بعدا فهمیدیم در اصل سه جلد است.سطح اطلاعات، نوع نگارش و حتی اندازه حروف این دایره المعارف اصلا با آن «اطلاعات عمومی»قابل قیاس نبود.خیلی از روزها می آمدم و به جای درس کنکور، مقالات «دایره المعارف فارسی»را می خواندم.مشکل کوچکی که وجود داشت، این بود که بعضی از صفحات کتاب بریده شده بود و مقاله مورد نظر، نصفه می ماند.ظاهرا این صفحات تصاویری داشتند که دانش آموزان سال های قبل، برای تحقیق هایشان آن ها را استفاده کرده بودند.داشتم یاد می گرفتم که دایره المعارف به جز تفریح، کاربردهای دیگری هم دارد.
کتابخانه بعدی، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران بود.یک بار با رفقا سر لقمه ای که مادرها برای فرزندشان درست می کنند و به عنوان خوراکی توی کیفشان می گذارند، شرط بستیم که با چه املایی نوشته می شود.برای تعیین تکلیف شرط، رفتیم به کتابخانه مرکزی سراغ «لغتنامه دهخدا»و بررسی هشت حالت
ممکن غاذی، غازی، غاضی، غاظی، قاذی، قازی،قاضی یا قاظی در جریان این بررسی ها بود که فهمیدم «لغتنامه»یک کتاب لغت معنی صرف نیست و در مدخل های تاریخی و جغرافیایی، مثل یک دایره المعارف می ماند.مقالات مربوط به غازان خان، مغول، سلطان محمود غزنوی(که لقب «غازی»داشته)، جنگ قادسیه، فرقه قادریه و قاضی شریح کوفی، چیزهایی بود که ضمن این شرط بندی خواندم تازه این جا بود که به بورخس رسیدم و کاربرد اصلی دایره المعارف را یاد گرفتم:لذت بردن از کشف های اتفاقی.
لذت بردن از دایره المعارف البته همیشه فقط در این هدیه های غیره منتظره نبود.این که هر بار به طور اتفاقی یک مدخل را بخوانی، یا حتی وقتی با برنامه و هدف قبلی سراغ نکته خاصی رفته ای، باز چیزی بیابی که انتظارش را نداری، به خودی خود اتفاق هیجان انگیزی است.این که بفهمی سیاره مریخ و بهرام گور و آل بویه به هم وصل می شوند، یا این که عضد الدوله دیلمی و ناپلئون بناپارت در بیماری صرع به هم می رسند، کشف رابطه دوران مزوزوئیک با توفان اخیر آمریکا و پیدا کردن سر نخ افسانه تک شاخ در نقشه های قلمرو زیستی، همگی لذت هایی حلال بود که دایره المعارف هابه من دادند.اما باز هم بود.یک روش لذت بردن دیگر از داره المعارف، چیزی بود که خارج از کتابخانه ها و در کتابفروشی ها یاد گرفتم.تازه «دانشنامه جهان اسلام»و «دایره المعارف بزرگ اسلامی»جلد های اولشان در آمده بود و هنوز کمتر کتابخانه ای هر دو را داشت.پس برای اولین بار در یک کتابفروشی بود که ایده مقایسه تطبیقی مدخل های مشترک این دو تا دایره المعارف به سرم زد.دیگر بازی خیلی جدی شده بود.
مشکل اصلی در دایره المعارف باز بودن یا شدن، حجم و قیمت زیاد این دسته از کتاب هاست.راه حلی که من برای این مشکل پیدا کردم، در آوردن پول از دایره المعارف بود.بورخس بلد بود با دانسته های دایره المعارفی اش داستان بنویسد اما من ذوق او را نداشتم و به همین دلیل به نوشتن در مطبوعات قناعت کردم.یکی از گفت و گوهای اساسی در جلسات تحریریه هر مجله ای که
من تا به حال توی آن کار کرده ام این بوده است:«تاریخچه این مطلب را نمی خواهید؟»
به علاوه راه دیگری که به ذهنم رسیده این است که در خرید دایره المعارف صرفه جویی بکنم.به جای یک دایره المعارف سی جلدی درباره همه چیز، می شود یک دایره المعارف تک جلدی درباره یک موضوع، مثلا ادبیات، جغرافی(همان نقشه)یا مجموعه لغات(لغتنامه)خرید.مسلما خریدن و به کتابخانه اضافه کردن سی جلد کتاب مختلف، خیلی راحت تر است از خریدن یک کتاب سی جلدی.اما به هر حال این قبیل تفریحات خیلی گران در می آید و نمی شود بیشتر از سقف معنی ادامه شان داد.شریک پیدا کردن برای خرید دایره المعارف آخرین راه حلی بوده که کشف کردم.می شود هر دایره المعارفی که خودت نمی توانی بخری، برای محل کار یا قابل دسترس ترین کتابخانه عمومی بخری.یک وقتی توی محل کار من بیست و شش جور لغتنامه بود؛ لغتنامه هایی برای پیدا کردن لغات به زبانی که دیگر یاد گرفته بودم اسمش انگلیسی است.این طوری داشتم جبران می کردم آن لغت ندانی زمان کودکی را و همه آن سال هایی را که به خاطرش از دست دادم.
حرف را با بورخس شروع کردم، با بورخس هم تمام کنم.بورخس داستانی دارد با عنوان «کتاب شنی».توی این داستان، فروشنده ای به شخصیت اول داستان کتابی می فروشد که توی صفحه اولش یک دانه شن است، توی صفحه دومش دو دانه شن، توی صفحه سوم چهاردانه، صفحه چهارم هشت دانه و همین طور الی آخر.شخصیت داستان، اول کار نمی داند که خرید این کتاب چه خطری دارد، ولی وقتی که آن را می گیرد و به صفحات میانی می رسد، می فهمد که دارد در کویری از شن غرق می شود.گاهی فکر می کنم که دایره المعارف ها، دقیقا همان کتاب شنی مورد نظر بورخس هستند که وقتی درگیر لذتشان بشوی، دیگر راه نجاتی نخواهد بود.آیا آن خانم کتابدار کودکی من، می خواست مرا از همین خطر نجات بدهد؟
منبع:داستان همشهری شماره4