نویسنده:محمد طلوعی
قطار شماره سیصد و بیست و هفت تهران-اندیمشک روز چهارده تیر سال شصت و سه ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه راه افتاد پدر من توی واگن سه، کوپه هشت قطار بود.مادرم نبود دستمال تکان بدهد و گریه کند یا دستی روی سر من بگذارد و سارا را روی دست بگیرد تا از پنجره قطار آخرین بوسه را بدهد.ما رشت بودیم و یکی از آن دوره های آرامش بعد از دعواهای مفصل پدر و مادرم را زندگی می کردیم.پدرم رفته بود تهران قهر و سوار قطار اندیمشک شده بود و همان طور به لجاج قصد داشت برود خط مقدم و بمیرد ولی حتما جایی در راه نظرش عوض شده بود که به معلمی رزمنده های دانش آموز در خط دوم راضی شد و بعد از سه ماه با ریش توپی و لباس خاکی نظامی و داستان های جنگی بر گشته بود اما همه ی این جعلیات را امضای توی توالت قطار که بعد ها پیدا کردم نقض می کرد.وقتی ماجرای امضا را برای پدرم تعریف کردم، شکم لختش را که از لای دکمه های پیراهنش بیرون زده بود خاراند، کوسنی از روی مبل برداشت، انداخت زیر باد کولر گازی و خوابید.چیز غیر معمولی در رفتارش نبود.بی خود نبود مادرش می گفت «ضیا حاج مم صادوق».حرف که می خواست بزند جان آدم را بالا می آورد.هر چه اشتیاق نشان می دادم بدتر بود.شمدی برداشتم و کنارش در مرداد رشت زیر باد کولر خوابیدم.دو سال بعد که فیستولش را تهران عمل کرده بود و نقاهتش را خانه من می گذراند گفت که ماجرا چی بوده.به شکم خوابیده بود و با نی از ماگ، سوپ رقیقی را که برایش پخته بودم هورت می کشید.یک سالی بود قهر اساسی بودیم و جز سلام و خداحافظ چیزی نمی گفتیم.حرف هم که می زدیم جوری بود که انگار کس سومی طرف خطاب است.هیچ وقت نفهمیدم داستان را برای آن کس سوم تعریف کرد یا من و تا حالا هم جرأت نکرده ام برای مادرم ماجرا را بگویم.
قطار شماره سیصد و بیست و هفت تهران اندیمشک روز چهارده تیر سال شصت و سه، ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه راه افتاد و پدر من توی واگن سه، کوپه هشت قطار بود با گردانی از سربازهای تازه که قرار بود به لشکر بچه های تهران و کرج اضافه بشوند یا ذخیره شان باشند.آن قدر از نی سر و صدا در آورد که بلند شدم و پیاله دیگری سوپ توی ماگ ریختم که برود سر ماجرا.به نفر سومی که نبود، توضیح مکرر می داد که هیچ وقت نفهمید گردان سرباز ها برای چی می رفتند اما لشکر بچه های تهران را مطمئن بود و می شود حقیقت چیزی را که تعریف می کند غوررسی کرد.نمی شد که بی خبر گردانی در میاه راه غیب شده باشد و چیزی جایی ننوشته باشند.پدرم تنها مسافر عادی قطار بود.همیشه کلک کوچکی داشت که از هر دری می خواهد بگذرد و احتمالا حق به جانب سوار شده بود و چون پر سال تر از تازه سرباز ها بود.مسؤول اعزام نیرویی، مسؤول آموزشی، چیزی به نظر آمده بود.هیبت قابل احترامی داشت آن روزها، ته ریش همیشگی، تاسی پیش رونده ای در پس سر، عینک کائوچویی سیاه و اورکت آمریکایی دایم.نه تسبیح می گرداند، نه جای مهر روی پیشانی اش بود اما عوضی گرفته می شد و کارش پیش می رفت.پدرم با هیبت احترام بر انگیزش توی کوپه شش نفری دوازده ساعت یک نفس حرف زده بود و شهرام بچه طرشت، محمد بچه قصر الدشت، ناصر بچه گوهر دشت کرج ساکن فلکه سوم تهرانپارس، کاوه بچه روزولت و ذبیح بچه پامنار با دهان های باز نگاهش کرده بودند.از چیزهایی که توی کوپه گفته بود فقط ماجرای نجات پسر دایی اش کولی یادش بود که وقتی بچه بودم هر گوشه اش را از جایی شنیده بودم و هر دفعه شاخ و برگ بیشتری می گرفت.نمی دانم کدام نسخه اش را برای پنج نفر توی کوپه تعریف کرد و حوصله شنونده های دهن باز حتما سر رفته بود.پدرم روی دهن باز سربازهای صفر و سحر کلامش به نفر غایب گفت و گومان تاکید می کرد و گوشه ای بود به من که حرف هایش دیگر در من نمی گرفت.بعد از دوازده ساعت تازه رسیدند سلفچگان و منتظر ماندند ریل بمباران شده راه آهن تعمیر شود و راه بیفتند و خوابیدند.پدرم بالای راست کوپه خوابید و گفت که هم قطارهایش یکی یکی کجا خوابیدند.با این جزئیات حوصله سر بر می توانست هر لحظه صدایم را در بیاورد ولی با سماجت نشسته بودم و برای آن که اشتیاق نشان داده باشم توی سوپش کمی گلپر ریختم.در خواب قطار راه افتاده بود و راهی رفته بود که پدر خوابم از مسافتش بی خبر بود.صبح، قطار هنوز راه می رفت ولی هم سفرهایش توی کوپه نبودند، جایشان عروسک های پر شده بودند که اگر کسی از بیرون می دید خیال می کرد کوپه ها پر از سرباز است و فهمیده بود تنها آدم غیر نظامی توی قطار نبوده.زنی که اسمش عطیه بود توی کوپه دو، بالا راست خوابیده بود و بیدار که شد جز پدرم هیچ کس توی قطار نبود.پدرم و عطیه تنها آدم های زنده واگن سه بودند.زنده، چون تا هفته ها که قطار لاینقطع حرکت می کرده فکر می کردند باقی آدم ها مرده اند یا جادویی به ناگهان همه شان را عروسک های پنبه ای بد دوختی کرده که در تخت های تاشوی قطار خوابیده اند.به نفر سوم خاطره ی پدرم تشر می زنم که با این زخم بندی سر دستی بهتر است تا دو روز دیگر فقط مایعات بخورد که بخیه ها پاره نشود.پدرم مثل بچه ها نی را توی ماگ می چرخاند ووقت جویدن کلوچه فومن هایی که برایم سوغات آورده، صدا در می آورد و مطمئن است سربازها را برای مأموریتی سری جایی بین راه پیاده کرده اند و قطار را سه ماه با عروسک ها دور ایران گردانده اند که ایز گم کنند.ماگ را از جلوی دستش برداشتم و توالت قطار باز شد و پدرم اولین بار عطیه را دید که مقنعه سرمه ای اش را تا چشم هایش پایین کشیده و دست های آب چکانش را مثل جراحی که به اتاق عمل برود بالا گرفته، اولین برخورد که می توانست نشانه ای از حوادث پیش رو باشد.
عطیه و پدرم هر کدام توی کوپه شان-بالا راست-رفتند و خوابیدند تا فردا.فردا قطار هنوز راه می رفت و پدرم توی راهروی بین کوپه ها مشوش می رفت و می آمد و زور می زد که درهای بین واگن ها را که از بیرون قفل بود باز کند، پنجره ها را که پیچ کرده بودند بشکند، ترمز اضطراری را که کنارش نوشته در صورت استفاده غیر مجاز بیست تومان جریمه، بکشد یا هر کاری که بتواند از این قفس متحرک نجاتشان بدهد.پدرم، عطیه و عروسک های خوابیده بایستی یک جایی پیاده می شدند و به زندگی عادی بر می گشتند.دیدار دوم در همین راهرو بوده.پدرم خسته شده بود بس که خودش را به در و دیوارها کوبیده بود، وسیله اش برای ضربه زدن به شیشه ها و درها پیدا نکرده بود و از بس با مشت به شیشه ها کوبیده بود سر مشتش خرد و خونی بود.بس که با شانه راست به در واگن کوبیده بود، نمی توانست دست راستش را روی میله بگذارد و تکیه کند، بس که وقت رد شدن از ایستگاه ها پیراهنش را در آورده بود و توی هوا چرخانده بود.نمی توانست با دست چپ در توالت قطار را باز کند.مات از پنجره قطار بیرون را تماشا می کرد که از ایستگاه فیروز کوه با سرعت می گذشت و آدم هایی در ایستگاه برای قطار دست تکان می دادند.عطیه گفت: «هیشکی سنگ به شیشه قطار نمی زنه» و پدرم حرف را پی نکرده بود.عطیه آمد کنار پدرم، انگشت های خونی اش را وارسی کرد و قوطی سرمه ای ویکسی از کیفش در آورند و روی صندلی کوپه گذاشت.پدرم مات بیرون را نگاه می کرد و فکر می کرد باید چیزی برای خوردن پیدا کنند.کوپه ها را گشتند و در کوپه پزشک قطار که عروسکی بود در روپوش سفید، کارتن های بیسکویت شور و قوطی های ساردین و بطری های آب میوه پیدا کردند که با جیره بندی دقیق سه ماه و ده روز زنده نگه شان می داشت.نفری یک بسته بیسکویت و یک قوطی ساردین و دو بطری سیصد و سی سی سی آبمیوه در روز، بعد که ساک های سفری و کوله انفرادی سربازها را وارسی کردند چیزهای بیشتری هم داشند، قند، گردو، مویز، تخم مرغ آب پز که دیر پیدایش کردند و بو گرفته بود، برگه، نان خشک، دو قوطی کمپوت آناناس که هیچ چیزی برای باز کردنش نداشتند و مهر تربت که عطیه خرت خرت می جوید.شب های جمعه هم با خوردن یک قوطی ساردین اضافه مهمانی آخر هفته می گرفتند و این ها همه توی جیره بندی جنگی پدرم لحاظ شده بود.بعد از دو هفته که به نوبت پاس می دادند، تا اگر قطار جایی ایستاد بیدار باشند و پیاده شوند، دیگر به وضعشان عادت کردند.پدرم سعی کرده بود با نوشتن ایستگاه هایی که می گذرند، به ترتیبی از سفر برسد و چیز روشنی دستش نیامده بود، زوج رابینسون کروزئه ای بوند در زمینی متحرک که صبح دزفول بود، عصر شادگان، پس فردا ورسک و بعدش معلوم نبود تهران برود یا مشهد.عطیه به همه چیز عادت کرد.کل واگن را ملحفه پوش کرد که از بیرون دیده نشود و بین کوپه دوم و پدرم پرده کشید و سر لخت در محدوده خودش می چرخید و موهاش را که می ریخت، توی کیسه پلاستیکی جمع می کرد.پدرم شروع کرد به ساختن ابزار.تکه آهنی را روزها به کف قطار می سایید تا چیزی شبیه کارد بسازد.با چند آینه دستگاهی برای بازتاب ساخته بود که اگر منبع نوری داشت، می شد مُرس زد و عطیه روغن ته قوطی های ساردین را جمع می کرد تا وقتی آتش اختراع کردند به کارشان بیاید.وقتی یک سار توی واگن پیدا شده بود و خودش را به شیشه ها می زد و پدرم سار را بسمل کرد، به ذهنش آمده بود که روغن جمع کند تا اگر روزی حیوان دیگری به قطار آمد سرخش کنند ولی هنوز در دوره پیش تاریخی زندگی می کردند و این ها رویا بود.پدرم دو روز تمام واگن را گشت تا راهی را که سار از آن تو آمده پیدا کند و به جایی نرسید و بعد دو روز که حیوان بو گرفت، انداختش توی کاسه توالت فلزی و سیفون را کشید و حیوان جایی بین بینالود و قرا پیاده شد، بی چمدان، بی مستقبلی که در شهر غریب آشنایش باشد.پدرم و عطیه به این نتیجه رسیده بودند که تنها راه پیاده شدن از قطار بی لگام همین است.پدرم لباس ورزشی پزشک قطار را پوشیده بود رویش پلاستیک و رویش کاپشن آمریکایی، و روزی پانصد طناب می زد تا بعد از یک ماه و سیزده روز رسیده بود به سیزده هزارتا.در سی ویک سالگی اش با دو بچه ای که داشت، قطر کمرش شده بود بیست سانت؛ یعنی اگر فقط کمر بود از سوراخ رد می شد اما چهار شانگی اش نمی گذاشت و عطیه هم شش ماهه حامله بود.یعنی روزی که سوار قطار می شد، چهار ماه و دو هفته حامله بود و می رفت خط مقدم تا خمسه، شوهرش دست بگذارد روی شکمش و برای بچه اسم انتخاب کند.باید منتظر می ماندند تا بچه اش را دنیا بیاورد و لاغر که شد از سوراخ توالت بیرون برود.خمسه نتوانست دست بگذارد روی شکم عطیه و اسم بچه را اگر پسر بود، بگذارد محمد و اگر دختر سارا.پدرم داشت مثلاً من و خواهرم را در دنیای متحرک خودش می ساخت و اگر بچه که پسر بود در هفت ماهگی اش سقط نمی شد و نمی افتاد، شاید پدرم هنوز توی قطار زندگی می کرد، غذایش را از قوطی و جعبه ها و کنسروها در می آورد و لازم نبود نفر سومی را برای حرف زدن با من بتراشد.این جمله آخر را طور اشک در آری گفت که منقلبم کند یا دوری مان را یاد آور شود.بلند شدم و چند قدمی در خانه شصت متری ای که رختخواب مریضی وسطش پهن بود راه رفتم، به سوپ که از قل افتاده بود سر زدم، توی قوری آب ریختم و تی بگی تویش انداختم، موز له کردم و با حریره بادام و ثعلب قاتی کردم و قاشقچه ای تویش گذاشتم.بالا سر پدرم آمدم که خواب بود و کاسه سفالی را کنار سرش گذاشتم.نشستم و موهای پس سرش را نوازش کردم.چشم تنگ کرد و با دست بالاسرش دنبال عینک گشت که روی میز عسلی گذاشته بودم، عینک را دستش دادم و به چشمش زد و دوباره چشمش را تنگ کرد.لابد تعجب کرد از مهربانی بی وقتم.کاسه را جلوی دستش گذاشتم و قاشقی مزه کرد.نفر سوم داستان را ندیده گرفتم و مستقیم با خودش حرف زدم «مهر طلبی می خوای کنی، لازم نیست این همه دروغ دونگ سر هم کنی.دوری احترام هر دومون رو نگه می داره.»
«باور نکردی؟»
«بچه که بودم هیچی برام تعریف نکردی، بعد سی سال داستانت خوب بود.»
«می خوای ته اش رو بگم؟»
بلند شدم و رفتم توی اتاقم و نشستم پشت کامپیوترم.صدای دلنگ خوردن قاشقچه به ته کاسه سفالی می آمد و تمامی نداشت.لج کرده بود و قاشق ته کاسه می کوبید.اگر وقت دیگری بود داد می زدم «اونو سوراخ کن بنداز گردنت»اما بیرون آمدم و کاسه را از دستش گرفتم و گذاشتم توی سینک، نشستم روی مبل و گفتم:«بگو».
منبع:داستان همشهری شماره4
قطار شماره سیصد و بیست و هفت تهران اندیمشک روز چهارده تیر سال شصت و سه، ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه راه افتاد و پدر من توی واگن سه، کوپه هشت قطار بود با گردانی از سربازهای تازه که قرار بود به لشکر بچه های تهران و کرج اضافه بشوند یا ذخیره شان باشند.آن قدر از نی سر و صدا در آورد که بلند شدم و پیاله دیگری سوپ توی ماگ ریختم که برود سر ماجرا.به نفر سومی که نبود، توضیح مکرر می داد که هیچ وقت نفهمید گردان سرباز ها برای چی می رفتند اما لشکر بچه های تهران را مطمئن بود و می شود حقیقت چیزی را که تعریف می کند غوررسی کرد.نمی شد که بی خبر گردانی در میاه راه غیب شده باشد و چیزی جایی ننوشته باشند.پدرم تنها مسافر عادی قطار بود.همیشه کلک کوچکی داشت که از هر دری می خواهد بگذرد و احتمالا حق به جانب سوار شده بود و چون پر سال تر از تازه سرباز ها بود.مسؤول اعزام نیرویی، مسؤول آموزشی، چیزی به نظر آمده بود.هیبت قابل احترامی داشت آن روزها، ته ریش همیشگی، تاسی پیش رونده ای در پس سر، عینک کائوچویی سیاه و اورکت آمریکایی دایم.نه تسبیح می گرداند، نه جای مهر روی پیشانی اش بود اما عوضی گرفته می شد و کارش پیش می رفت.پدرم با هیبت احترام بر انگیزش توی کوپه شش نفری دوازده ساعت یک نفس حرف زده بود و شهرام بچه طرشت، محمد بچه قصر الدشت، ناصر بچه گوهر دشت کرج ساکن فلکه سوم تهرانپارس، کاوه بچه روزولت و ذبیح بچه پامنار با دهان های باز نگاهش کرده بودند.از چیزهایی که توی کوپه گفته بود فقط ماجرای نجات پسر دایی اش کولی یادش بود که وقتی بچه بودم هر گوشه اش را از جایی شنیده بودم و هر دفعه شاخ و برگ بیشتری می گرفت.نمی دانم کدام نسخه اش را برای پنج نفر توی کوپه تعریف کرد و حوصله شنونده های دهن باز حتما سر رفته بود.پدرم روی دهن باز سربازهای صفر و سحر کلامش به نفر غایب گفت و گومان تاکید می کرد و گوشه ای بود به من که حرف هایش دیگر در من نمی گرفت.بعد از دوازده ساعت تازه رسیدند سلفچگان و منتظر ماندند ریل بمباران شده راه آهن تعمیر شود و راه بیفتند و خوابیدند.پدرم بالای راست کوپه خوابید و گفت که هم قطارهایش یکی یکی کجا خوابیدند.با این جزئیات حوصله سر بر می توانست هر لحظه صدایم را در بیاورد ولی با سماجت نشسته بودم و برای آن که اشتیاق نشان داده باشم توی سوپش کمی گلپر ریختم.در خواب قطار راه افتاده بود و راهی رفته بود که پدر خوابم از مسافتش بی خبر بود.صبح، قطار هنوز راه می رفت ولی هم سفرهایش توی کوپه نبودند، جایشان عروسک های پر شده بودند که اگر کسی از بیرون می دید خیال می کرد کوپه ها پر از سرباز است و فهمیده بود تنها آدم غیر نظامی توی قطار نبوده.زنی که اسمش عطیه بود توی کوپه دو، بالا راست خوابیده بود و بیدار که شد جز پدرم هیچ کس توی قطار نبود.پدرم و عطیه تنها آدم های زنده واگن سه بودند.زنده، چون تا هفته ها که قطار لاینقطع حرکت می کرده فکر می کردند باقی آدم ها مرده اند یا جادویی به ناگهان همه شان را عروسک های پنبه ای بد دوختی کرده که در تخت های تاشوی قطار خوابیده اند.به نفر سوم خاطره ی پدرم تشر می زنم که با این زخم بندی سر دستی بهتر است تا دو روز دیگر فقط مایعات بخورد که بخیه ها پاره نشود.پدرم مثل بچه ها نی را توی ماگ می چرخاند ووقت جویدن کلوچه فومن هایی که برایم سوغات آورده، صدا در می آورد و مطمئن است سربازها را برای مأموریتی سری جایی بین راه پیاده کرده اند و قطار را سه ماه با عروسک ها دور ایران گردانده اند که ایز گم کنند.ماگ را از جلوی دستش برداشتم و توالت قطار باز شد و پدرم اولین بار عطیه را دید که مقنعه سرمه ای اش را تا چشم هایش پایین کشیده و دست های آب چکانش را مثل جراحی که به اتاق عمل برود بالا گرفته، اولین برخورد که می توانست نشانه ای از حوادث پیش رو باشد.
عطیه و پدرم هر کدام توی کوپه شان-بالا راست-رفتند و خوابیدند تا فردا.فردا قطار هنوز راه می رفت و پدرم توی راهروی بین کوپه ها مشوش می رفت و می آمد و زور می زد که درهای بین واگن ها را که از بیرون قفل بود باز کند، پنجره ها را که پیچ کرده بودند بشکند، ترمز اضطراری را که کنارش نوشته در صورت استفاده غیر مجاز بیست تومان جریمه، بکشد یا هر کاری که بتواند از این قفس متحرک نجاتشان بدهد.پدرم، عطیه و عروسک های خوابیده بایستی یک جایی پیاده می شدند و به زندگی عادی بر می گشتند.دیدار دوم در همین راهرو بوده.پدرم خسته شده بود بس که خودش را به در و دیوارها کوبیده بود، وسیله اش برای ضربه زدن به شیشه ها و درها پیدا نکرده بود و از بس با مشت به شیشه ها کوبیده بود سر مشتش خرد و خونی بود.بس که با شانه راست به در واگن کوبیده بود، نمی توانست دست راستش را روی میله بگذارد و تکیه کند، بس که وقت رد شدن از ایستگاه ها پیراهنش را در آورده بود و توی هوا چرخانده بود.نمی توانست با دست چپ در توالت قطار را باز کند.مات از پنجره قطار بیرون را تماشا می کرد که از ایستگاه فیروز کوه با سرعت می گذشت و آدم هایی در ایستگاه برای قطار دست تکان می دادند.عطیه گفت: «هیشکی سنگ به شیشه قطار نمی زنه» و پدرم حرف را پی نکرده بود.عطیه آمد کنار پدرم، انگشت های خونی اش را وارسی کرد و قوطی سرمه ای ویکسی از کیفش در آورند و روی صندلی کوپه گذاشت.پدرم مات بیرون را نگاه می کرد و فکر می کرد باید چیزی برای خوردن پیدا کنند.کوپه ها را گشتند و در کوپه پزشک قطار که عروسکی بود در روپوش سفید، کارتن های بیسکویت شور و قوطی های ساردین و بطری های آب میوه پیدا کردند که با جیره بندی دقیق سه ماه و ده روز زنده نگه شان می داشت.نفری یک بسته بیسکویت و یک قوطی ساردین و دو بطری سیصد و سی سی سی آبمیوه در روز، بعد که ساک های سفری و کوله انفرادی سربازها را وارسی کردند چیزهای بیشتری هم داشند، قند، گردو، مویز، تخم مرغ آب پز که دیر پیدایش کردند و بو گرفته بود، برگه، نان خشک، دو قوطی کمپوت آناناس که هیچ چیزی برای باز کردنش نداشتند و مهر تربت که عطیه خرت خرت می جوید.شب های جمعه هم با خوردن یک قوطی ساردین اضافه مهمانی آخر هفته می گرفتند و این ها همه توی جیره بندی جنگی پدرم لحاظ شده بود.بعد از دو هفته که به نوبت پاس می دادند، تا اگر قطار جایی ایستاد بیدار باشند و پیاده شوند، دیگر به وضعشان عادت کردند.پدرم سعی کرده بود با نوشتن ایستگاه هایی که می گذرند، به ترتیبی از سفر برسد و چیز روشنی دستش نیامده بود، زوج رابینسون کروزئه ای بوند در زمینی متحرک که صبح دزفول بود، عصر شادگان، پس فردا ورسک و بعدش معلوم نبود تهران برود یا مشهد.عطیه به همه چیز عادت کرد.کل واگن را ملحفه پوش کرد که از بیرون دیده نشود و بین کوپه دوم و پدرم پرده کشید و سر لخت در محدوده خودش می چرخید و موهاش را که می ریخت، توی کیسه پلاستیکی جمع می کرد.پدرم شروع کرد به ساختن ابزار.تکه آهنی را روزها به کف قطار می سایید تا چیزی شبیه کارد بسازد.با چند آینه دستگاهی برای بازتاب ساخته بود که اگر منبع نوری داشت، می شد مُرس زد و عطیه روغن ته قوطی های ساردین را جمع می کرد تا وقتی آتش اختراع کردند به کارشان بیاید.وقتی یک سار توی واگن پیدا شده بود و خودش را به شیشه ها می زد و پدرم سار را بسمل کرد، به ذهنش آمده بود که روغن جمع کند تا اگر روزی حیوان دیگری به قطار آمد سرخش کنند ولی هنوز در دوره پیش تاریخی زندگی می کردند و این ها رویا بود.پدرم دو روز تمام واگن را گشت تا راهی را که سار از آن تو آمده پیدا کند و به جایی نرسید و بعد دو روز که حیوان بو گرفت، انداختش توی کاسه توالت فلزی و سیفون را کشید و حیوان جایی بین بینالود و قرا پیاده شد، بی چمدان، بی مستقبلی که در شهر غریب آشنایش باشد.پدرم و عطیه به این نتیجه رسیده بودند که تنها راه پیاده شدن از قطار بی لگام همین است.پدرم لباس ورزشی پزشک قطار را پوشیده بود رویش پلاستیک و رویش کاپشن آمریکایی، و روزی پانصد طناب می زد تا بعد از یک ماه و سیزده روز رسیده بود به سیزده هزارتا.در سی ویک سالگی اش با دو بچه ای که داشت، قطر کمرش شده بود بیست سانت؛ یعنی اگر فقط کمر بود از سوراخ رد می شد اما چهار شانگی اش نمی گذاشت و عطیه هم شش ماهه حامله بود.یعنی روزی که سوار قطار می شد، چهار ماه و دو هفته حامله بود و می رفت خط مقدم تا خمسه، شوهرش دست بگذارد روی شکمش و برای بچه اسم انتخاب کند.باید منتظر می ماندند تا بچه اش را دنیا بیاورد و لاغر که شد از سوراخ توالت بیرون برود.خمسه نتوانست دست بگذارد روی شکم عطیه و اسم بچه را اگر پسر بود، بگذارد محمد و اگر دختر سارا.پدرم داشت مثلاً من و خواهرم را در دنیای متحرک خودش می ساخت و اگر بچه که پسر بود در هفت ماهگی اش سقط نمی شد و نمی افتاد، شاید پدرم هنوز توی قطار زندگی می کرد، غذایش را از قوطی و جعبه ها و کنسروها در می آورد و لازم نبود نفر سومی را برای حرف زدن با من بتراشد.این جمله آخر را طور اشک در آری گفت که منقلبم کند یا دوری مان را یاد آور شود.بلند شدم و چند قدمی در خانه شصت متری ای که رختخواب مریضی وسطش پهن بود راه رفتم، به سوپ که از قل افتاده بود سر زدم، توی قوری آب ریختم و تی بگی تویش انداختم، موز له کردم و با حریره بادام و ثعلب قاتی کردم و قاشقچه ای تویش گذاشتم.بالا سر پدرم آمدم که خواب بود و کاسه سفالی را کنار سرش گذاشتم.نشستم و موهای پس سرش را نوازش کردم.چشم تنگ کرد و با دست بالاسرش دنبال عینک گشت که روی میز عسلی گذاشته بودم، عینک را دستش دادم و به چشمش زد و دوباره چشمش را تنگ کرد.لابد تعجب کرد از مهربانی بی وقتم.کاسه را جلوی دستش گذاشتم و قاشقی مزه کرد.نفر سوم داستان را ندیده گرفتم و مستقیم با خودش حرف زدم «مهر طلبی می خوای کنی، لازم نیست این همه دروغ دونگ سر هم کنی.دوری احترام هر دومون رو نگه می داره.»
«باور نکردی؟»
«بچه که بودم هیچی برام تعریف نکردی، بعد سی سال داستانت خوب بود.»
«می خوای ته اش رو بگم؟»
بلند شدم و رفتم توی اتاقم و نشستم پشت کامپیوترم.صدای دلنگ خوردن قاشقچه به ته کاسه سفالی می آمد و تمامی نداشت.لج کرده بود و قاشق ته کاسه می کوبید.اگر وقت دیگری بود داد می زدم «اونو سوراخ کن بنداز گردنت»اما بیرون آمدم و کاسه را از دستش گرفتم و گذاشتم توی سینک، نشستم روی مبل و گفتم:«بگو».
منبع:داستان همشهری شماره4