نویسنده:محسن حسام مظاهری
سید محمد صمصام، پیرمرد شوخ و ساده دل اصفهانی
در اصفهان، به سختی می شود قهوه خانه ای پیدا کرد که قاب عکسی از صمصام بالای سر قهوه چی نباشد.معمولا عکس قاب ها هم یکی است؛ پیرمرد عمامه سبزی به سر دارد و کتی قهوه ای بر تن.لبه تخت روی پتوی پشمی آبی نشسته و سر چوبی قلیان بر لب و کمر لوله قرمزش در دست، به دوربین خیره شده است.این عکس، حکم یک جور هویت صنفی دارد برای قهوه چی ها و سفره دارهای اصفهانی که بودنش برای یک قهوه خانه حتی از جواز کسب شهرداری هم مهم تر است، مثل شجره نامه که انتسابشان را به یک خاندان، به مجموعه ای از افراد، به یک هویت گواهی می دهد.توی بازار اصفهان هم سر که بگردانی، هر گوشه، بی برو برگرد عکسی از پیرمرد را می بینی که روی دیوار کارگاه قلم زنی یا مس گری یا بالای دخل یک مغازه گز فروشی یا عطاری یا هر چه، جا خوش کرده.در اغلب عکس ها پیرمرد یا دارد قلیان می کشد یا سوار اسبش است.
سید محمد صمصام مشهور به «بهلول اصفهان»، از چهار پنج دهه، پیش تا امروز جزئی از حافظه تاریخی مردم اصفهان است.صمصام در سال 1290 شمسی در محله صراف های اصفهان و در خانواده ای از سادات موسوی معروف به قلم زن اصفهانی متولد شد و در آبان 1359 در اثر سانحه تصادف از دنیا رفت.صمصام از دسته فرزانگان دیوانه نما بود که قصه هایشان در فرهنگ شفاهی و مردمی ما زیاد نقل می شود.مردان ساده دل و عجیبی که رهگذران، دیوانه خیالشان می کردند ولی در واقع آن ها حرف هایی درست تر از مردمان عاقل می زدند.
تعزیه آدم و حوا
محرم است.صمصام می رود روی منبر و مقتل سوزناکی برای مردم می خواند.روضه اش که مام می شود می گوید:«ای جماعت!امسال کسی برای امام حسین(ع)تعزیه برگزار نمی کند.اصلا تعزیه امام حسین(ع)چه فایده دارد؟ امسال یک کار جدید بکنیم.این آقایان به جایشان می خواستند تعزیه آدم و حوا بگذارند.پیدا کردن حوا که کاری نداشت اما هر چه گشتند، آدم پیدا نشد.هی گشتند و گشتند وگشتند.به کاخ نیاوران رفتند، آدم پیدا نکردند!به کاخ سعد آباد رفتند، آدم پیدا نکردند!به دفتر نخست وزیری رفتند، آدم پیدا نشد که نشد!هر جا رفتند، اثری از آدم نبود!خلاصه، سراغ من آمدند ولی من هم وقت نداشتم!»صمصام از دسته پیر مردانی است که در داستان های عامیانه و حکایت های مردمی، در فرهنگ ما و در دیگر فرهنگ ها، نمونه های فراوانی ازشان هست؛ کلیشه شخصیت رندی که ظاهری غلط انداز دارد و تظاهر به دیوانگی می کند، دانایی که خود را به نادانی می زند.اولین ویژگی این گروه این است که مخاطب، خصوصا مخاطب نا آشنا، در مواجهه با این گروه تکلیفش روشن نیست؛ شاید حدس بزند که پشت این تظاهر عامدانه، رندی عالمانه ای پنهان است اما همیشه نمی تواند این حدسش را به یقین مبدل کند یا آن را به دیگران منتقل سازد و این برگ برنده شان است.اگر کمی دقت کنید، این همان تعریف امروزی طنز و نگاه طنز آمیز است.به نظر می آید این فرزانگان دیوانه نما، پدران طنز سیاسی و اجتماعی اند.این ها به صورت شفاهی و در قالب بلاهت و سادگی کودکانه، انتقادات سنگینی را که ارائه آن به شکل صریح و آشکار ممکن نبود به ثروتمندان و قدرتمداران وارد می کردند.فرهنگ شفاهی و مردمی ما پر است از قصه هایی که از این قهرمانان دیوانه نما وجود داشته.شهر های زیادی از ایران، یکی از این ها داشته اند و حجم زیادی از داستان هایی که مردم، روزانه تعریف می کردند حکایت کارها و رفتارهایشان بود.
آن روز هم، طبق شیوه معمول خودش بدون دعوت قبلی سرش را می اندازد پایین و می رود به مجلس روضه مهمی که مقامات و مسوولان شهر از جمله استاندار و فرماندار وقت و رئیس ساواک اصفهان در آن حضور دارند.یک راست می رود بالای منبر:«دیروز علوفه اسبم تمام شده بود.هر چه توی شهر دنبال جو گشتم تا بدهم بخورد، گیرم نیامد.گشتم و گشتم.خیابان چهار سوق، چهار باغ، پل فلزی، خلاصه هر جا رفتم مغازه ها بسته بود، تا رسیدم به محله جلفا.دیدم یک مغازه باز است.رفتم دیدم شیشه هایی گذاشته اند بیرون مغازه و می فروشند.پرسیدم این ها چیه؟ گفتند آبجو.گفتم علفی، جویی، گندمی، چیزی ندارید، بدهم این حیوان زبان بسته بخورد؟ گفتند نه، فقط آبجو داریم.
گفتم عیبی ندارد.کمی آبجو بدهید به این حیوان.آوردند و گذاشتند جلوی دهانش.حیوان اول یک بویی کشید و بعد سرش را بلند کرد و تکان داد.هر کار کردیم نخورد که نخورد.هر چه اصرار کردم فایده ای نداشت.آخرش عصبانی شدم، گفتم:حیوان اصلا تو می دانی این چیه؟ این چیزی است که استاندار می خورد، فرماندار می خورد، رئیس شهربانی می خورد، همه رئیس رؤسای کشور می خورند.یکهو دیدم تا اسم استاندار آمد، حیوان شروع کرد به خوردن آبجو.»
استاندار به شدت عصبانی می شود.می خواهد از مجلس بیرون برود که صمصام می گوید:«آقای استاندار!تشریف داشته باشید.خاتمه منبر است و می خواهم برای اعلی حضرت آریا مهر دعا کنم.»استاندار مجبور می شود بماند.صمصام بلند می گوید:«خدایا!ده سال از عمر جناب مستطاب آقای استاندار کم کن و به عمر شاهنشاه آریامهر بیفزا!»
ویژگی این شخصیت هایی شبیه صمصام این است که در پوشش دیوانگی حرف هایی می زنند که بقیه مردم به دلیل محدودیت شرایط اجتماعی و سیاسی نمی توانند به راحتی آن حرف ها را بزنند.در فرهنگ اسلامی، نمونه معروف و شاخص این شخصیت، ابووهیب بن عمرو بن مغیره است که همه او را به نام «بهلول»-در لغت به معنای مرد خنده رو و ساده دل-می شناسند.در این تیپ، دیوانگی، به شخصیت ها امکان طرح حقایق ممنوعه و انتقادهای صریح و
آزاد می دهد و حافظی می سازد که این گروه را از مؤاخذه یا مجازات می رهاند.فرزانگان دیوانه نما، محصول مجموعه شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زمانه خودند.هر چه شرایط سیاسی و اجتماعی بسته تر و آزادی ها محدود تر باشد، عقلا کمتر می توانند به بیان عقاید خود بپردازند و فضا برای ظهور فرزانگان دیوانه نما آماده تر است.
پلاک اسب را بردار
سوار بر اسبش از خیابان چهار باغ می گذرد و وارد منطقه ورود ممنوع می شود.سرباز شهربانی جلو می رود و با قاطعیت می گوید که نباید وارد آن منطقه شود.صمصام همان طور که به راهش ادامه می دهد، دم اسبش را بالا می زند و می گوید:«اگه خیلی ناراحتی، پلاک اسبم را بردار و به مافوقت گزارش کن!»دومین ویژگی مشترک فرزانگان دیوانه نما، حاضر جوابی و نکته پردازی است.حاضر جوابی ها و نکته پردازی های صمصام هنوز هم در خاطر مردم باقی است.چهره ای که مردم شهر از او در یاد دارند، پیرمرد بشاش و اهل کنایه ای است که حتی موقعیت های کاملا جدی و سخت را می تواند تلطیف کند، آن هم در شهری چون اصفهان که زبان طنز و کنایه، در محاورات روزمره خرد و کلان مردمش جاری است.پای ثابت طنزهای صمصام، اسب سفیدش است که همیشه و هر جا همراهش بوده و در موقعیت های بسیار، اسبش دستمایه طنزپردازی های اوست.
سهم مشهدی عباس
می رود مغازه نجاری مشهدی عباس و می گوید:«سهم فقرا را بده.»مشهدی عباس مقداری پول از شاگردش قرض می کند و می دهد به او.پول را که می گیرد به مشهدی عباس می گوید:«فردا بیا خانه ما.»فردا صمصام یک خورجین پر از بسته های تقسیم شده گوشت قربانی را پشت اسبش می گذارد و به مشهدی عباس می گوید همراه اسب برود و دم هر خانه ای که اسب ایستاد، یک بسته از گوشت ها را به صاحب آن خانه تحویل دهد.مشهدی عباس، متعجب و حیران، به دنبال اسب راه می افتد.اسب به مناطق فقیر نشین شهر می رود و در و فواصل متفاوت، مقابل خانه هایی می ایستد.مشهدی عباس طبق ماموریتی که صمصام بر عهده اش گذاشته بوده، بسته های گوشت را تحویل صاحبان خانه ها می دهد و پس از اتمام بسته ها بر می گردد.همین که مقابل در خانه می رسند، صمصام از توی خانه می گوید «عباس آقا سهم خودتم از خورجین بردار و برو!»مشهدی عباس می گوید:«آقا!همه گوشت ها را تقسیم کردیم.دیگر چیزی نمانده.»صمصام می گوید:«به شما می گویم سهمت داخل خورجین است.»مشهدیعباس دست توی خورجین می کند و می بیند یک بسته گوشت مانده.
سومین ویژگی فرزانگان دیوانه نما مردمداری شان است؛ به معنای دقیق کلمه مردمی اند.صبح و شبشان در کوچه و بازار می گذرد.با اقشار مختلف مردم هم سفره اند.با کوچک و بزرگ و غنی و فقیر نشست و برخاست می کنند و در غم ها و غصه ها و خنده ها و شادی هایشان شریکند.برای این گروه زندگی در کوچه و خیابان و درمیان مردم، فرصتی است که بیشتر و بیشتر با دردها، رنج ها و کاستی های زندگی مردم آشنا و نزدیک شوند و بتوانند به کنج ها و گوشه هایی از زندگی مردم سرک بکشند که هیچ عالم و حاکمی راه به آن جا ندارد.بعد از این شناخت مردمی است که این فرزانگان در حد وسع خود می کوشند که به درد مردم برسند گره از کار مردم باز کنند.
از مهم ترین روحیات و ویژگی هایی که صمصام را در یاد مردم اصفهان ماندگار کرده، دست به خیر بودن و دستگیری او از مستمندان است.صمصام این کار را به شیوه خاص خود و در قالب همان طنازی ها و تظاهر ها انجام می داده است، مانند آن که هر کجا منبر می رفته، گاه در حین مجلس و همان روی منبر، از صاحب مجلس می خواسته که پولی بابت منبر در خورجینش بگذارد!حکایت های بسیاری از اقدامات خیریه صمصام نقل می کنند؛ این که او چگونه با همان بذله گویی و نکته سنجی و گاه مچ گیری های خاص خود، از فلان مسوول مملکتی یا فرد متمول یا تاجر سر شناس پولی ستانده و آن را مخفیانه خرج یتیم ها و فقرای شهر کرده است بسیاری از ثروتمندان خیر خواه هم چون می دانسته اند که صمصام این پول ها را خرج چه می کند، هر وقت سر راه شان قرار می گرفته، پولی نذر او می کردند تا از طرف ایشان خرج امور خیر کند.
ویژگی دیگر قصه های به جا مانده از فرزانگان دیوانه نما، داستان کرامت هاست؛ داستان این که مردم ایشان را دارای توانایی های غیر معمول می دانستند.از نظر مردم آن ها کسانی بوند که نفسشان حق است؛ دستشان شفاست و دعایشان مستجاب.حکایات بسیاری از کرامات صمصام در حرف های مردمان قدیمی اصفهان نقل می شود.هنوز هم کم نیستند اصفهانی هایی که برای گرفتن حاجتشان چیزی نذر صمصام می کنند.
هنوز هم بعضی از مردم اصفهان، هر شب جمعه، اگر کاری برایشان پیش نیاید، می روند «تخت فولاد»، تکیه بروجردی، سر قبرش و با تکه سنگی چند ضربه به قبرش می زنند و زیر لب فاتحه ای می خوانند و برای رفع حاجتشان نذر او می کنند؛ حلوا، کاچی، شله زرد، کیک یزدی، خرما، گز، نقل،شکلات، هر چه.صمصام با این که بیش از سه دهه از مرگش می گذرد، برای خیلی مردم شهر هنوز زنده است.
پی نوشت ها :
*کتاب «غبار روبی از چهره صمصام»، به کوشش مجید هوشنگی(کاظمی).قم:عطر یاس، 1388.
*کتاب «تخت فولاد اصفهان»، سید احمد عقیلی، اصفهان:سازان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان، 1389.
*سی دی «افلاکیان»، محصول شهرداری اصفهان.
*مصاحبه حضوری با آقای حاج محمد علی مهرانی، 1390/2/31.