هات پکی برای شانه ها

فیزیوتراپیست ها سرو کارشان با دردهای مزمن است.درهای کهنه که ناگهان صدایشان در آمده و آزارنده شده اند.فیزیوتراپیست ها سرو کارشان با ناتوانی هاست:پاهایی که ناگهان از
سه‌شنبه، 28 شهريور 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
هات پکی برای شانه ها
هات پکی برای شانه ها

نویسنده:مهتاب چهار طاقی



 

خاطرات یک فیزیوتراپ

فیزیوتراپیست ها سرو کارشان با دردهای مزمن است.درهای کهنه که ناگهان صدایشان در آمده و آزارنده شده اند.فیزیوتراپیست ها سرو کارشان با ناتوانی هاست:پاهایی که ناگهان از رفتن باز مانده اند و دست هایی که دیگر نمی توانند چیزی را نگه دارند.آن ها لبه مرز امید و ناامیدی ایستاده اند و باید صبور باشند.کارشان بیشتر از هر چیز با حوصله و پشتگار و صبر رابطه دارد و شخصیت درونی آدم ها در طول این زمان بلند، اندک اندک لو می رود.کم حوصله ها و نا امیدها خودشان را لو می دهند؛ صبور ها امتحان می شوند.خاطرات فیزیوتراپیست ها به خاطر نزدیکی به شخصیت آدم ها می تواند لحظات دراماتیک خوبی داشته باشد و دستمایه داستانی بسیاری دارد.
مهتاب چهار طاقی، فیزیوتراپیستی از شهر گنبد کاووس که این خاطرات را برایمان نوشته، از پس تصویر کردن لحظه ها خوب بر آمده.روایت های شغلی ای که به مجله می رسند گاهی این قدر خوبند که آدم از خودش می پرسد آیا داستان نویس ها همه به شغل های دیگر کوچ کرده اند یا شغل های دگیر به داستان نویسی روی آورده اند.
همت و پشتکارش موقع انجام ورزش هایش ستودنی است.باید این جا باشید و ببینید با چه عشق و علاقه ای فنر و وزنه به پایش می بندد و روزش های قدرتی را انجام می دهد و به چه شور و حرارتی دوچرخه می زند.موقع خارج شدن از کابین حتی به دخترش که همراه او می آید اجازه نمی دهد کمکش کند.واکرش را بر می دارد و می آید کنار تردمیل.اول با دور کند شروع می کند به راه رفتن، بعد دست هایش را از روی دسته های تردمیل بر می دارد تا مطمئن شود بدون کمک آن ها هم می تواند راه برود.بعد از من می خواهد تا کم کم سرعت دستگاه را زیاد کنم.
دلم می خواهد بقیه مریض هم او را
ببینند.کاش آن خانم میانسالی که به خاطر شکستگی مچ پایش می آید و نه تحمل درد پایش را دارد نه تحمل شدت جریان و نه حوصله ورزش، او را می دید.کاش پیرمردی که هر سه پسرش از هیچ خدمتی به او دریغ نمی کنند ولی باز احساس سرباز بودن می کند و هر روز به جای آرزوی بهبودی برای خودش آرزوی مرگ می کند.این زن پر انرژی امید وار را می دید یا آن پسر نوجوانی که سر هیچ و پوچ و به خاطر یک درگیری لفظی با والدینش رگ و عصب دستش را ناکار کرده و حالا برای باز آموزی عصب های به این جا می آید و هر روز هم به زمین و زمان ناسزا می گوید.دلم می خواهد همه آن ها امید به زندگی را از او یاد بگیرند.
عزمش را جزم کرده تا دوهفته دیگر واکر را کنار بگذارد و روی پای خودش بایستد.می گوید پسرش با خانواده قرار است هفته بعد از راه دور برای دیدنش بیایند و آن ها از شکستگی لگن و عمل جراحی او هیچ اطلاعی ندارند.خوش ندارد بچه ها و نوه هایش او را در چنین وضعیتی ببینند و نگرانش شوند.ورزش هایی را که برای انجام در منزل به او آموزش داده ام، نه به تعدادی که گفته ام بلکه دو برابر آن انجام می دهد.در مدت حدود بیست جلسه واکر را کنار گذاشته و با عصا راه می رود.روز آخر خودش تنها می آید.با این که می تواند روی پاهایش راه برود، طبق سفارش من یک عصا خریده؛ یک عصای چوبی کنده کاری شده زیبا که وجاهتش را چند برابر نشان می دهد.از من میخواهد که دعوتش را برای مهمانی فردا عصر بپذیرم.
عصر روز بعد با یک دسته گل به خانه اش می روم.از بیرون خانه صدای هلهله و شادی می آید.وارد خانه می شود.همه بچه ها و نوه ها و نتیجه ها و عروس و داماد ها، دورش جمع شده اند و با کف زدن ها و خواندن سرود تولد از او می خواهند تا دو تا شمع عدد هشت را که روی کیک گذاشته اند فوت کند.او شمع ها را فوت می کند و هشتاد ونه ساله می شود؛ به همین سادگی.صدای هلهله و شادی بچه ها توی فضای خانه می پیچد:«مامانی باید برقصه، مامانی باید برقصه»

امان از دست زن ها

صد جلسه ای می شود که می آید و می رود.هر روز هم از من می پرسد که آیا با روز قبل فرقی کرده ام یا نه.آینه کوچک جیبی اش را می گیرد جلوی صورتش، ابروها را بالا می دهد، اخم می کند، پره های بینی را باز و بسته می کند، لبخند می زند و فوت می کند.آینه را دور و نزدیک می کند و می گوید حرکت ابروها و چشم هایم خوب شده، فقط دور لبم مانده که بر گردد.این هم درست شود دیگر غصه ای ندارم و بعد با لحن مادرانه ای به من می گوید:«خودت یک زنی و می دانی که زیبایی برای یک زن چه سرمایه مهمی است.»
برف و باران که سهل است، حتی اگر سنگ هم از آسمان ببارد باز سر ساعت پیدایش می شود.با یک راننده آژانس قرار داد بسته او را سر ساعت ببرد و بیاورد.وزنش حسابی
بالاست، حدود صد کیلو.فشار خون و کلسترول بالا هم دارد.می گفت آخرین بار که دکترش را دیده بوده، دکتر فریاد زده:«خانم برو این ها را درست کن، بند کرده ای به گوشه لبت!»در اتاق دکتر را محکم کوبیده و فورا دکترش را عوض کرده بوده.از آن تاریخ به بعد با نسخه جدید می آید.
دو روز است که پیدایش نیست.توی این چند ماه بی سابقه است که بی خبر غیبت کرده باشد.همه نگرانش شده ایم.ساعت دوزاده است و کار بیماران سرپایی تمام شده.از بخش داخلی یک بیمار را با تختش آورده اند.می روم سراغش.با دیدنش جا می خورم.خود خودش است.با هیکل درشتش به سختی روی تخت جابه جا می شود.می پرسم:«این جا چه می کنی؟»دخترش مرا به کناری می کشد و می گوید سکته کرده و نصف بدنش از حرکت افتاده.حالا دکتر برایش فیزیوتراپی تجویز کرده.
دستگاه استیمولاتور را به نیمه چپ بدنش وصل می کنم، بعد هم ورزش های کمکی را به دخترش آموزش می دهم.قبل از رفتم چشمکی می زند و با دست راستش به گوشه لبش اشاره می کند و می گوید:«حالا که تا این جا آمده ام این گوشه لب را هم مرحمت کن.»جلوی خنده ام را به سختی می گیرم.
هات پکی برای شانه ها

کلاه منگوله ای

از پنج سالگی می آمد.آن روزها نمی توانست راه برود.مادرش با کالسکه او را می آورد.یک سر همی زرد بافتنی با یک کلاه منگوله دار همرنگش از او یک فرشته کوچک می ساخت.وقتی که می آمد، اول از همه چند تا ماچ آبدار از آن لپ های گلی اش می گرفتم و یک دل سیر با او بازی می کردم، بعد دستگاه را به پاهایش وصل می کردم.چون نمی توانست حرف بزند از چشم های معصومش می خواندم که شدت جریان را چقدر بالا ببرم.او یک نگاه ملتمسانه به من می کرد و یک نگاه به مادرش.من می فهمیدم که شدتی بیشتر از این را نمی تواند تحمل کند.
هفته ای دو روز می آمد؛ شنبه ها و چهار شنبه ها.می دانستم که تا عمر دارد باید به مراکز توانبخشی مراجعه کند.می دانستیم که هرگز یک آدم طبیعی نخواهد شد.با هم رفیق شده بودیم؛ آن قدر که بقیه هفته را بهانه می گرفت و گریه می کرد که مادرش او را بیاورد پیش من.به این جا می گفت:آمپول.توی خانه داد می زد و با زبان مخصوص خودش می گفت:«آمپول!آمپول!»
کم کم طی چند سالی که این جا می آمد راه افتاد؛ البته با کمک مادرش.مادرش دستش را می گرفت و از ماشین پیاده می کرد.و بعد آهسته آهسته راه می برد.حالا آن قدر بزرگ شده بود که می توانستیم با هم حرف بزنیم.مادرش حرف هایش را برایم ترجمه می کرد.حالا می توانست در مورد شدت جریان یا داغی هات پک ها نظر بدهد.حالا می توانست از من بخواهد که فنر محکم تر یا وزنه سنگین تری برای انجام ورزش های
قدرتی به پاهایش ببندم تا بتواند جلوی بقیه مریض ها خودی نشان دهد.حالا می توانست از مادرش بخواهد که یاسمن، دختری را که برای مداوای دست شکسته اش به این جا می آورند، برایش خواستگاری کند و همه ما را به خنده وا دارد.

ماساژ رایگان

می گویم:«خانم جان دستت کاملا خوب شده، نیازی به ادامه فیزیوتراپی نیست.»قسم می خورد که هنوز درد دارد و دستش خوب مشت نمی شود و قدرت کافی برای انجام کار ندارد.حوصله اش را ندارم، خیلی حرف می زند.دائم می نالد از پسر بزرگ عروسش که تحویلش نمی گیرند، از عروس کوچکش که نازاست و پسرش که بیکار است و ندارد که زنش را مداوا کند، از نداری و بدبختی و شب هایی که گرسنه سر روی بالش می گذارد؛ به من و همکارم می گوید.به مریض های دیگر و به همراهان مریض ها می گوید.لابد به دکترش هم می گوید که نه تنها پول ویزیت نمی گیرد، یک نامه هم ضمیمه نسخه می کند که لطفا بدون نوبت انجام شود.نمی دانم چرا دائم می نالد.ما که در این پنجاه جلسه ای که آمده به جز چند نسخه از دفترچه اش چیزی از او نخواستیم.
امروز با همان کفش های قبلی اش آمده و همان کیسه پارچه ای که شبیه برنج است.همکارم می گوید:«باز که همان کفش ها راپوشیدی.چرا کفش هایی که بهت دادم نپوشیدی؟»می گوید:«کفش های شما را دادم به دخترم.»دیگر به حرف هایش اعتمادی نداریم.تا به حال سه جفت کفش مردانه و زنانه و دو تا کیف و یک مانتو داده ایم ولی هنوز با همان لباس های قبلی اش می آید.در اوج شلوغی هم می آید.وقتی که می آید، توی سالن انتظار جا برای نشستن نیست.فقط کابین وسط را می خواهد.می گوید بقیه دستگاه ها دردش را بیشتر می کنند.توی این فاصله در اتاق انتظار سفره دلش را جلوی مریض ها و همراهانشان پهن می کند.وقت رفتن کیسه اش سنگین تر است از موقع آمدن.امروز حین گرفتن بسته چای و کیسه برنج از مریض های بغل دستی اش، سر رسیدم.
دکتر می گوید:«هیچ نایزی به ادامه درمان نیست.حتی عکس و نوار عصبی هم که توی مطب گرفتم نشان از بهبودی کامل دارد»و طوری این حرف را می زند که انگار از دستش به ستوه آمده.فردا سر ساعت پیدایش می شود.تعجب می کنم، یعنی دکتر دوباره تسلیمش شده.دفترچه را فاتحانه جلویم می گیرد و پوزخندی می زند.برگه را نگاه می کنم.مهر و امضای رئیس بیمارستان پایش است؛با یک نامه ضمیمه:«لطفا بدون نوبت و رایگان انجام شود.»

هیچی

خیلی تغییر کرده بود.نشناختمش ولی او اسمم را روی تابلو خوانده و شناخته بود.کلاس پنجم با هم همکلاس بودیم.فقط همان
یک سال چون همان سال درجا زد.توی مدرسه راهنمایی هم ندیدمش.به خاطر سنش هیچ مدرسه روزانه ای ثبت نامش نمی کرد.آخرش هم مجبور شد محصل شبانه شود.کلاس پنجم که بودیم بیشتر از این که به فکر درس و مشقش باشد، به فکر رنگ لباس ها و مدل موها و ناخن هایش بود.معلممان بارها به خاطر نمره هایش سرزنشش کرده و پدر و مادرش را خواسته بود.یک بار هم برگه امتحانی اش را توی سرش کوباند و گفت:«تو آخرش هیچی نمی شوی.»
آمده بود فیزیوتراپی چون کمر و پشتش درد می کرد.می گفت به خاطر فشار کاری است.چون مجبور است ساعت های زیادی از روز سرپا بایستد و مشتری های آرایشگاه را راه بیندازد.جلسه آخر کارت آرایشگاهش را به من داد.
چند ماه بعد به سرم زد که تنوعی به رنگ موهایم بدهم.کارت را پیدا کردم و زنگ زدم.دختری جوان گوشی را برداشت گفت:«نوبت رنگ و مش تا یک ماه پر است؛ برای اواسط ماه بعد نوبت داریم.»خودم را معرفی کردم و گفتم:«می خواهم با شهلا خانم حرف بزنم.»گفت شهلا خانم مشغول گریم عروس است و پنجشنبه ها و جمعه ها به جز عروس مشتری دیگری را قبول نمی کند.گفت:«شنبه ظهر ساعت یک بیایید.»
شنبه، در چنار پنج ساعتی که من آن جا بودم چهل نفری آمدند و رفتند.بعضی ها نوبت داشتند.بعضی ها هم برای گرفتن نوبت می آمدند.میان ساعت هایی که زیر دست شهلا و شاگردانش بودم به حرف های بقیه مشتری ها گوش می دادم.هیچ کس از دردهایش حرف نمی زد، همه از شادی و عروسی و تولد می گفتند.شهلا دائم می آمد و می رفت و به مشتری ها سر می زد و به کار شاگردهایش نظارت می کرد و دستورات لازم را می داد.
کارم که تمام شد، موقع عبور از اتاق ورودی که منشی در آن جا تلفن ها را جواب می داد، زنی را دیدم که داشت برای گرفتن نوبت چک و چانه می زد.صدای زن برایم خیلی آشنا بود.نگاهش کردم.معلم کلاس پنجم دبستانم بود.آمده بود برای عروسش نوبت بگیرد و وقتی که فهیمد باید تا اردیبهشت صبر کند، اصرار داشت که خود شهلا خانم را ببیند.می گفت:«من معلم شهلا جون بودم و حق آب گل دارم.» سلام کردم از کارش رد شدم.بعید می دانم که مرا شناخته باشد.

از همکاران

می پرسد خلوت ترین وقتمان چه ساعتی است چون نمی خواهد وقتش زیاد گرفته شود.می گویم اول وقت ها خیلی خلوت است.می پرسد اول وقتمان چه ساعتی است.می گویم ساعت چهار.می پرسد نمی شود کمی زودتر به او نوبت بدهم.این اولین باری است که مریضی توی این فصل گرما و این روزهای کشدار تابستان با میل خودش حاضر می شود از چرت بعد ازظهر جلوی باد کولر دل بکند.
روز بعد راس یک ربع به چهار می رسد.عینک آفتابی بزرگش نصف صورتش را پوشانده.با احتیاط به دور و برش نگاه می کند و وقتی مطمئن می شود کسی در کلینیک نیست عینکش را بالا می دهد و خودش را معرفی می کند:خانم چهل ساله ای با درد حاد شانه.دامنه حرکتی شانه اش خیلی محدود شده.شب ها هم درد شدیدی دارد که مانع خوابش می شود.این درد بیشتر در خانم هایی که کارهای سنگین را با دست انجام می دهند بروز می کند.از او می پرسم شغلش چیست.می گوید خانه دار است.می گویم پس حتما در انجام کارهای منزل وسواس زیادی به خرج می دهد که دست بیچاره اش را به چنین روزی انداخته.می خندد و می گوید:«شاید»کارش را شروع می کنم؛ اول با اوالتراسوند و بعد با استیمولاتور ضد درد و کیسه های گرم و امواج مادون قرمز.وسط کار یکی دوبار موبایلش زنگ می زند و او به فردی که پشت خط است می گوید الان جایی هست که نمی تواند حرف بزند.کارش که تمام می شود قبل از بیرون آمدن از کابین، عینک آفتابی اش را دوباره به چشم می زند.
شنیده بودم بیمارانی که به مراکز روان درمانی یا روانپزشک مراجعه می کنند مایل نیستند کسی آن ها را ببیند ولی تا به حال ندیده بودم کسی نسبت به فیزیوتراپی این حس را داشته باشد.حس کنجکاوی ام بد جوری گل کرده که بدانم این همه اصرار برای دیده نشدن برای چه.دردش کمی ساکت تر شده و بعد از ده جلسه می تواند دستش را آن قدر بالا ببرد که به سرش برسد.روز آخر در حالی که توی یک کابین خالی مشغول ضد عفونی یکی از دستگاه ها هستم او متوجه حضور من در کابین نیست؛ ناخواسته مکالمات تلفنی اش را می شنوم.
«روغن گنه گنه را با سیر کوبیده شده مخلوط کن و روی شانه و گردنش بمال و حسابی ماساژ بده.فعلا همین کار را انجام بده تا دردش کمی ساکت بشه.من تا چند روز دیگه از سفر بر می گردم و خودم می آم اون جا رگش را بگیرم تا دردش کاملا خوب بشه.نه .اصلا احتیاجی به دوا و دکتر نیست.»
بوق دستگاه را به صدا در می آورم تا متوجه حضورم بشود.واکنشش را بعد از درک حضورم می توانم حدس بزنم:«ببخشید من الان جایی هستم که نمی توانم زیاد حرف بزنم.بعدا خودم با شما تماس می گیرم.»
هات پکی برای شانه ها

فامیل دور

سرو صدای منشی بخش بلند شده.می گوید:«یکی از مراجعه کننده های جدید کلافه ام کرده.نیم ساعت است دارد چک و چانه می زند تا نوبتش را جلوتر بیندازم.»می گویم:«مگر چه روزی به او نوبت داده ای؟»جواب می دهد:«نوبت اصلی اش یک ماه و نیم دیگر است ولی آن قدر اصرار کرد تا نوبتش را برای بیست روز دیگر گذاشتم.با این وجود باز هم می خواهد نوبت جلوتری به او بدهم.»سعی می کنم مریض را قانع کنم بلکه دست از اصرار بی مورد
بردارد.برای او توضیح می دهم که چون این جا یک مرکز دولتی است مراجعه کننده آن بسیار زیادتر از ظرفیتش است.
ظاهرا قانع می شود و می رود.ده دقیقه بعد تلفن بخش به صدا در می آید.نگهبان در ورودی بیمارستان است.می گوید مریضی که به او برای بیست روز دیگر وقت داده ایم از همسایه های قدیمی آن ها بوده و حالا پیش او رفته و التماس دعا دارد.اگر امکان دارد مرحمتی کنیم و نوبتش را کمی جلوتر بیندازیم.برای نگهبان همه چیز را توضیح می دهم ولی وقتی اصرارش را می بینم، کوتاه می آیم و برای این که رویش را زمین نزنم می گویم:«اشکالی ندارد به خاطر شما یک هفته نوبتش را جلو می اندازم.»
عصر که به کلینیک می روم، فروشنده سوپر مارکت کنار کلینیک که من گاهی وقت ها از او خرید می کنم و با او سلام علیک دارم، از راه می رسد.بعد از سلام و احوالپرسی گرم راجع به بیماری که امروز صبح به بیمارستان محل کارم مراجعه کرده بود صحبت می کند.از او می پرسم مگر او را می شناسد؛می گوید آن بیمار یکی از بستگان اوست و از او خواسته تا پادر میانی کند تا اگر امکان دارد نوبتش را کمی جلوتر بیندازم.دیگر حوصله توضیح دادن ندارم.می دانم که فایده ای ندارد و یک جور آب در هاون کوبیدن است.می گویم:«به او بگویید هفته بعد بیاید.»
روز بعد همین که وارد بخش می شود، می بینم روی یکی از صندلی های اتاق انتظار نشسته.قبل از این که چیزی بگویم از جا بلند می شود و نامه ای را که توی دست دارد طرفم می گیرد و می گوید:«این نامه از طرف عمویتان است که هم خدمتی برادرم بوده اند این نامه را عمویتان برای شما نوشتند.»نامه را می خوانم می گویم:«بسیار خوب همین حالا آماده شوید.»

به نرخ روستا

توی کلینیک نشسته ام و به منظره برفی حیاط نگاه می کنم.در کلینیک باز می شود و مردی با یک کیسه گونی قلنبه وارد می شود.
«خانم چهارطاقی؟!»
«بله خودم هستم بفرمایید.»
«این کیسه سیب زمینی مال شماست.»
«ببخشید جناب ولی من یادم نمی آید که سیب زمینی سفارش داده باشم.»
«این سیب زمینی ها را آقای مهاجر فرستاده.مریض پارسالتان بوده.یادتان نیست توی روستای کاشیدار؟می گفت از او پول نگرفته اید.گفت از شما خیلی خیلی تشکر کنم بابت زحمت هایی که کشیده اید.حالا با چوب زیر بغل راه افتاده.گفت گل محصولش را برای شما کنار گذاشته.»
مانده بودم چه بگویم.نمی توانستم رد کنم.یادم آمد که هزینه درمانش را نداشت بدهد.می گفت دکترش بابت جراحی پاهایش کلی زیر میزی گرفته.همان روز ها بعد از این که توانست راه برود، وعده یک شیرینی را داد ولی من که به این وعده ها توجهی نمی کردم،
گذاشتمش به حساب وعده های سر خرمن بیماران قبلی.حالا با این کیسه سیب زمینی کلی غافلگیر شده بودم.کیسه را به خانه بردم و بین چند نفر از آشنایان تقسیم کردم.همه آن ها اعراف کردند که تا به حال چنین سیب زمینی های گرد و یک دست و خوشمزه ای ندیده بودند.

پسری از سال های دور

تا دیدم شناختمش.پایش به انتهای تخت چسبیده بود از بس که بلند بود.صد و نود سانتی قد داشت.تقریبا همسن و سال آن روزهای خودم بود؛ شاید کمی بزرگ تر.توی یک چشم به هم زدن ناگوارترین اتفاق زندگی اش افتاده بود.صحنه تصادف را اصلا به خاطر نمی آورد.می گفت:«تا به خودم آمدم، دیدم از ماشین پرت شده ام بیرون و نمی توانم بلند شوم.»چندین عمل جراحی پشت هم برایش جز ناامیدی چیزی به همراه نداشت.حالا به قول خودش دست به دعا و چشم ها به انتظار بود تا کسی بالاخره در خبری ناباورانه اعلام کند که راه حلی نوین برای درمان بیماران قطع کامل نخاع پیدا شده.مشکلات داخلی بر اثر عدم کارایی اعصاب نخاعی پیدا کرده بود، بی اختیاری ادرار، سوء هاضمه و از این قبیل.دکتر توصیه کرده بود که برایش یک برنامه فیزیوتراپی در منزل برای جلوگیری از لاغری مفرط عضلات، خشکی مفصلی و زخم بستر در نظر بگیرند.
زمانی در راه بازگشت از مدرسه به خانه، هر روز می دیدمش جلوی دخترهای مدرسه مان سبز می شد و سلام می کرد.گاهی هم حرف می زد.کافی بود دختری به یکی از حرف هایش لبخندی بزند یا اخمی تحویلش ندهد، آن وقت تا مدت ها تا خانه همراهی اش می کرد.همه دختر های دبیرستانی او را می شناختند؛ یا از او متنفر بودند یا عاشق و دلباخته اش که البته بعد از مدت کوتاهی می پیوستند به جرگه دشمنان قسم خورده.من اصلا به رویش نیاوردم که او را از قبل می شناختم تا یک روز وسط کار گفت که فکر می کند این یک جور انتقام الهی است چون توی این دنیا دل خیلی ها را شکسته و با احساس خیلی ها بازی کرده.
آخرین جلسه ای که دیدمش برایش یک کتاب روان شناسی هدیه بردم؛ کتابی در مورد معلولین موفق دنیا که هرگز اجازه ندادند افکار منفی شکستشان دهد.از من پرسید که آیا می تواند روزی روی ویلچر بنشیند و به خیابان برود.می گفت نشستن روی ویلچر تنها رویایی است که در سر دارد.می گفت دلش می خواهد با حرکت دست هایش چرخ های ویلچر را به جلو براند و به همه جا برود؛ به همه جاهایی که قبلا می رفته؛ نانوایی، بقالی، زیر این آسمان آبی آفتابی، کنار دریا، کوه، بیابان، جنگل.می پرسید:«آیا چنین ویلچری ساخته شده؟»
تمام شب به پسری فکر می کردم که با ویلچرش سر راه مدرسه چشم انتظار دختران دبیرستانی نشسته و از دور با حسرت به آن ها نگاه می کند.
منبع:داستان همشهری شماره4

 

 

تبلیغات در راسخون
نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
راهکارهای ترویج حجاب؛ آسان‌سازی انتخاب
راهکارهای ترویج حجاب؛ آسان‌سازی انتخاب
شلیک موشک ضدکشتی ایران به دشمن آمریکایی به روایت انیمیشن لگویی
play_arrow
شلیک موشک ضدکشتی ایران به دشمن آمریکایی به روایت انیمیشن لگویی
تظاهرات در سوریه علیه حکومت الجولانی
play_arrow
تظاهرات در سوریه علیه حکومت الجولانی
حواس‌پرتی با موبایل و در نهایت سقوط از ارتفاع!
play_arrow
حواس‌پرتی با موبایل و در نهایت سقوط از ارتفاع!
حریق مرگبار کشتی مسافربری فیلیپین با ۷۲ کشته!
play_arrow
حریق مرگبار کشتی مسافربری فیلیپین با ۷۲ کشته!
کری‌خوانی اسماعیل‌نژاد برای کاپیتان ژاپن هنگام عکس با جام قهرمانی
play_arrow
کری‌خوانی اسماعیل‌نژاد برای کاپیتان ژاپن هنگام عکس با جام قهرمانی
محل عروسی در کوهستک هرمزگان پس از حمله آمریکا
play_arrow
محل عروسی در کوهستک هرمزگان پس از حمله آمریکا
ثبت بیش از ۳۰۰ دادخواست علیه آمریکا و رژیم صهیونیستی
play_arrow
ثبت بیش از ۳۰۰ دادخواست علیه آمریکا و رژیم صهیونیستی
رئیس عدلیه: ۲ وزیر دولت سیزدهم مرتکب جرم شده بودند نه ترک فعل
play_arrow
رئیس عدلیه: ۲ وزیر دولت سیزدهم مرتکب جرم شده بودند نه ترک فعل
رادار پیشرفته آمریکایی در دستان رزمندگان انصارالله
play_arrow
رادار پیشرفته آمریکایی در دستان رزمندگان انصارالله
لحظه شیرجه موشک خوشه‌ای ایرانی به سمت پایگاه موفق سلطی
play_arrow
لحظه شیرجه موشک خوشه‌ای ایرانی به سمت پایگاه موفق سلطی
پرچم گردانی مرد ژاپنی در تجمعات شبانه یزد
play_arrow
پرچم گردانی مرد ژاپنی در تجمعات شبانه یزد
تراستی‌ها چگونه کنترل و نظارت می‌شوند؟
play_arrow
تراستی‌ها چگونه کنترل و نظارت می‌شوند؟
آداب شبکه‌سازی شغلی با حفظ اصول اخلاقی
آداب شبکه‌سازی شغلی با حفظ اصول اخلاقی
قطع رابطه محترمانه؛ چگونه یک دوستی سمی را بدون کینه تمام کنیم؟
قطع رابطه محترمانه؛ چگونه یک دوستی سمی را بدون کینه تمام کنیم؟