دایناسور

وقتی خیلی کوچک بود، دست هایش را تکان می داد، آرواره های بزرگش را به هم می فشرد و دور خانه می گشت طوری که ظرف های چینی توی کابینت ها می لرزید،
يکشنبه، 2 مهر 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
دایناسور
دایناسور

 

نویسنده : بروس هالندراجرز



 
وقتی خیلی کوچک بود، دست هایش را تکان می داد، آرواره های بزرگش را به هم می فشرد و دور خانه می گشت طوری که ظرف های چینی توی کابینت ها می لرزید، مادرش می گفت :«بس کن. تو دایناسور نیستی!» بعد تا مدتی فکر می کرد ممکن است دزد دریایی باشد، آتش نشان، پلیس یا سرباز؛ یک مدتی می خواست قهرمان باشد ولی بعد از امتحانات دبیرستان به او گفتند مهارت خوبی در کار کردن با اعداد دارد.
شاید معلم ریاضی؟ شغل قابل احترامی بود، شاید هم حسابدار مالیاتی؟ با این کار می توانست پول بیشتری د رآورد. فکر خوبی به نظر می رسید؛ پول در آوردن؛ عاشق شدن و تشکیل خانواده.
حسابدار مالیاتی شد، هر چندگاهی افسوس می خورد که این کار او را کوچک کرده است. وقتی به حسابرسی مالیاتی باز نشسته تبدیل شد بیشتر احساس حقارت کرد؛ آن هم حسابدار مالیاتی بازنشسته ای که همه چیزرا فراموش می کرد؛
فراموش می کرد آشغال ها را بیرون بگذارد، فراموش می کرد قرص هایش را بخورد، فراموش می کرد سمعکش را روشن کند. هر روز به نظر می رسید چیزهای بیشتری فراموش می کند؛ چیزهای مهمی مثل این که کدام یک از بچه هایش در سانفرانسیسکو زندگی می کند یا کدامشان ازدواج کرده است.
بالاخره یک روز موقع پیاده روی کنار دریاچه، حرف مادرش را هم فراموش کرد؛ فراموش کرد که دایناسور نیست. با چشم های دایناسوری اش زیر نور درخشان خورشید، پلک زد، ایستاد. گرمای آشنایی را روی پوست دایناسوری اش احساس کرد و یک لحظه بعد داشت پرواز سنجاقک ها را رو دم اسبی های کنار آب، نگاه می کرد.

پی‌نوشت‌ها:

* این داستان با عنوان Dinossur، در فوریه 2009 در مجله اینترنتی «Flash Fiction» منتشر شده است.
(بخشی از اثر : Dave Kinsey)

منبع:داستان همشهری شماره 6



 

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط