الهیات هنر

این نوشتار تحریر متن پیاده شده سخنرانی نگارنده است که به دعوت حوزه هنری در تاریخ دی ماه 1374 در محل پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی در همایش "نشانه های معنوی در هنر مدرن" ایراد شده است.
سه‌شنبه، 25 تير 1392
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
الهیات هنر
 الهیات هنر

نویسنده: دکتر همایون همتی




 

این نوشتار تحریر متن پیاده شده سخنرانی نگارنده است که به دعوت حوزه هنری در تاریخ دی ماه 1374 در محل پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی در همایش "نشانه های معنوی در هنر مدرن" ایراد شده است.

موضوع این بحث، در واقع"الهیات هنر"(1) است، ومقصود از این اصطلاح آن است که پیوند هنر و معنویت از دیدگاه الهیات است که بخشی از رشته ی کار وتحصیل راقم این سطور، یعنی رشته ی ادیان است، چیست. آیا هنر با معنویت پیوندی دارد؟ اگر پیوندی دارد، این پیوند در جهان بینی ( World View) شخص هنرمند است یا دراثر هنری و فرآورده هنری است، یا در پروسه و فرآیند خلق وتکوین اثر هنری است یا هیچ کدام، بلکه معنویت در مخاطب و بیننده وخواننده و تماشاگر است که استنباط وتلقی هنرمندانه ( Artistic) از اثری می کند ویا همه ی اینها توأمان است. این پُرسش اصلی بحث من است که اگر هنر با معنویت ارتباطی دارد، جایگاه آن چیست و در کجا است واین معنویت را چگونه و به چه معنایی تبیین می کنیم وتوضیح می دهیم. در ابتدا باید طبق آداب و روش ارسطوئیان ومنطق دانان کلاسیک، آن کلید واژه های مورد نظر را تعریف کنم تا ذهن و زبانم قدری برای شما آشنا شود ودوستان با آن اُنس بگیرند و دقیقاً ببینند که واژه ها را به کدام معانی به کار می برم و از آنها چه قصد می کنم، ابتدا در باره ی خود الهیات ورشته ی ادیان توضیح اندکی می دهم.(2) وبعد در باره ی هنر وتعریف پذیری یا تعریف ناپذیری آن وبعد ارتباط یا عدم ارتباط هنر با معنویت سخن گفته و سپس به نشانه های معنوی درهنر مُدرن یا پست مدرن اشاره خواهم کرد.
دانش الهیات ( Theology) که به غلط وناشیانه ومسامحه آمیز به "علم لاهوت" درعربی ترجمه شده است، تداعی کننده ی آن است که این دانش با امور زمینی و دنیوی کاری ندارد و در باره ی فرشتگان وعوالم اُخروی بحث می کندو قلمرو بحث آن یکسره آسمانی و ملکوتی و آن سویی است. در بین ما هم معادلی که از دیرباز برای الهیات یا دانشی که در واقع کار الهیات را انجام می داده و به کار می رفته، تعبیر" علم کلام" بوده است؛ که درمورد وجه تسمیه و سبب نامگذاری این دانش به "علم کلام"چندین وجه ذکر شده است که عملاً در باره ی کلام خداوند است یا مثلاً متکلمان گذشته مباحثشان را طی فصل هایی درکتابهایشان تحت عنوان "کلامٌ فی کذا وکذا" مثلاً صفات باریتعالی یا کلام یا افعال او ترتیب می دادند و دسته بندی می کردند. درنتیجه این دانش به"علم کلام" شهرت یافته است یاگفته اند چون بحث در باره ی "حدوث وقدم کلام الله" محور مباحث این علم بوده است که آیا کلام خداوند و سخن او زمانمند است یا نازمانمند. قرآن مخلوق است یا غیر مخلوق و ناآفریده و ازلی است لذا بدین نام خوانده شده و البته وجوه دیگری هم در این مورد گفته شده است که ذکر آن ها در اینجا لزومی ندارد.
به صراحت می گویم که من الهیات را به هیچ یک از این دو معنا به کار نمی برم. الهیات دانشی است که هم دستوری وهنجاری و ارزشگذار ( Normative) است وهم دانشی است که تبیین ( Explanation) ایمان را به عهده دارد. در واقع کار اصلی یک تئولوگ تفسیر ایمان وتجربه ی دینی است. تجربه ی دینی برای مؤمنان و پیروان یک دین وتوضیح مقولات دینی برای مخالفان وکسانی است که پیرو این سنت دینی نیستند. لذا تئولوژی که از تئوس" و"لوگوس" به وجود آمده در واقع از نظر لفظی ولغوی یعنی "بحث در باره ی خداوند"، اما نه تنها یک بحث انتزاعی، استعلایی و مفهومی در باره ی خداوند، بلکه بحث در باره ی خدا و جایگاه او در هستی و ارتباط او با خلق و انسان و موضوع انسان در طبیعت و آفرینشگری او و چگونگی تبیین این رابطه وتجربه ی دینی بشر برای وصال مجدد و لقای پروردگار، بحث از ارزش، هدف ومعنای زندگی و رسالت و جایگاه آدمی و چگونگی نیل به رستگاری و نجات در آخرت و امید و با نشاط زیستن درهمین دنیا.
دانش الهیات به این معنا است که در واقع نوعی فعالیت و کاوش نظری و تفسیر گرانه برای تفسیر ایمان و توضیح رابطه ی مقولاتی مثل فرهنگ، هنر، توسعه، علم، فلسفه، تحول اجتماعی و انقلاب، سیاست و اقتصاد با امر دینی(Religious) و امر معنوی (Spiritual) بنابراین الهیات دانشی زمینی است- بر خلاف آنچه که از نام آن در ابتدا به ذهن متبادر می شود- و کاملاً با زندگی ما وتجربه ی زندگی روزمره ی ما ارتباط دارد، فعل ایمان را در زندگی روزمره وجایگاه ایمان را در زندگی مؤمنان توضیح می دهد، به علاوه که مفسر پیام وحیانی دین است.(3)
تلقی من از الهیات به اجمال چنین چیزی است. متأسفانه ما در جامعه ی ایرانی خودمان تاکنون به "الهیات هنر" توجه نداشته ایم، به "فلسفه ی هنر" هم توجه نکرده ایم. چند اثری هم که ترجمه شده هر چند مغتنم وارزشمند است اما حجم چشمگیری از آثار و ادبیات فلسفه ی هنر را تشکیل نمی دهد ودر این زمینه ما هنوز فقر نظریه پردازی داریم، اما با فلسفه ی هنر تاحدودی آشنا هستیم ولی درمورد "الهیات هنر" ونگاه های دین پژوهانه به هنر یعنی نگاه از موضوع " فلسفه ی دین" و پدیدار شناسی دین در آغاز راه هستیم و آشنایی مان با آن بسیار اندک وناچیز است و دراین زمینه ها نسبت به رشته های فلسفه ی هنر و زیبایی شناسی فقیر تر هستیم. درحالی که در مغرب زمین این شاخه از الهیات هم مثل شاخه های دیگر بسیار بالیده و دامنگستر شده است وامروزه کرسی های درس و واحدهای درسی فراوانی حتی درمقطع دکتری و دانشگاه های معتبر غربی واروپایی دراین رشته ها وجود دارد. کتابهای زیادی نگاشته شده ونشریات معتبر وتخصصی فراوانی منتشر می شود و صاحب نظرانی در جهان ظهور یافته اند که این دانش واین گونه کاوش را در زمینه ی هنر و الهیات کاملاً جدی گرفته و به طور مدام مشغول تحقیق دراین حوزه ها هستند، اما در باب هنر باید به صراحت وتواضع بگویم که من صلاحیت ورود به بحث های فنی در باب هنر را ندارم وتنها به عنوان یک معلم ادیان و فلسفه وکسی که با تئولوژی و"الهیات نوین" سروکار دارد، سخن می گویم. می دانید که در الهیات ، ما هم الهیات مدرن داریم و هم الهیات پُست مُدرن. همان طوری که الهیات کلاسیک و الهیات سنّتی داریم. پس من اگر در باره ی هنر بحث می کنم از دیدگاه یک دین شناس، متأله و دین پژوه علاقمند به هنر است . تا آنجا که من مطالعه داشته ام، تعریف مورد وفاق و اجماعی در باب هنر وجود ندارد.
مکتب های مختلفی وجود دارند که از منظرها و دیدگاه های مختلفی هنر را تعریف کرده اند و بعضی ازهنر پژوهان هم البته مخالف تعریف هنر هستند. آنها معتقدند که تعریف هنر نه امکان پذیر است ونه ضرورتی دارد وهنر به اصطلاح مقوله ای تعریف ناپذیر است.(4) البته دلایلی را هم آوردند که چرا هنر تعریف ناپذیر است. مثلاً گفته اند که هنر یک مقوله ی وجدانی است، یک درک بی واسطه و مستقیم است. یک دریافت روحی بی واسطه است واز امور کیفی ( Qualitative) است واین گونه امور که به اصطلاح منطق و فلسفه ی سنتی ما "کیف نفسانی" هستند یعنی از خصلت ها و خصائص روحانی بشر هستند، اموری تعریف پذیر نیستند، کمیت پذیر نیستند. در قالب لفظ وعبارت نمی گنجند، فقط می توان آنها را دریافت و وجدان کرد، اما تعریف دقیق منطقی و به تعبیر ارسطو ئیان "حد و رسم" ندارند و توصیف ناپذیرند. زیرا در درک وجدانی مستقیم وغیر مفهومی هیچ گونه مفهوم وتصور ذهنی وجود ندارد تا در قالب لفظ ریخته شود و به صورت تعریف ارائه شود.
اما آن ها که هنر را تعریف کرده اند وگاهی هنر را تقلید و رو گرفت و نسخه برداری از طبیعت خوانده اند. گاهی هنر را حکایت و فرانمود و باز نمودن واقعیت ( Representation) دانسته اند. گاهی هنر را نوعی تجرید(Abstraction) خوانده اند - که تعبیری ایهام آلود و مسامحه آمیز است ونباید با دو اصطلاح عرفانی تفرید وتجرید اشتباه شود- تعریف های مختلفی هم در مکتب های مختلف هنری هست که هنر ابراز احساس وعاطفه شخصی هنرمند است یا فی المثل رو گرفت و تقلید از طبیعت است یا باز سازی واقعیت ها و پدیده های خارجی وگونه ای آفرینشگری است. تغییر و تحول واقعیت و باز آفرینی واقعیت است. کتاب کوماراسوامی تحت عنوان "تحول طبیعت درهنر" چنین معنایی را القا می کند. تحول و تغییر طبیعت در هنر یعنی هنرمند طبیعت را صرفاً عکسبرداری نمی کند بلکه از فیلتر ذهن و ذهنیت خودش عبور می دهد از منظر و چشم انداز و تلقی خود و به قول اصحاب هرمنویتیک از اُفق (Horizon) وفضای ذهنی خودش واقعیت و طبیعت را تفسیر و بازسازی می کند. یعنی نوعی تفسیر توأم با تصرف ارائه می دهد پاره ای هنرپژوهان نیز هنر را تقارن، هارمونی، هماهنگی و تناسب دانسته اند.(5) برخی هم عنصر اصلی هنر را زیبایی وجمال دانسته اند. هرگونه که باشد، چه تعریف هنر را مبتنی بر زیبایی قرار دهیم، چه آفرینشگری و خلاقیت، چه تناسب ، چه صبغه ی عاطفی، چه فُرم و چه ویژگی بارز اثر هنری را "الهام"یا راز آلودگی بدانیم. چنانکه بعضی ها گفته اند که "هنر همان الهام (Inspiration) است"،یک مقوله ی ماورایی است.هنر محصول و فرآورده ی آن "دَ م"(Momentum) است، آن لحظات سرشار از سُکر و بی خودی و مستی روحانی و وجد هنرمند در اتصال با بیکرانه ها، دراتصال با "امر قدسی"، موجود متعالی، دست یافتن به ساحت های فرازین هستی وحاصل آن سیر معنوی و روحی هنرمند است که در غالب لفظ و عبارت و رنگ و نور و تصویر تجلی می کند. هر گونه که باشد، ما درهنر هم با عنصر شناختاری (Cognitive) ومعرفتی رو به رو هستیم وهنر را نباید به تکنیک و ابزار و تکنولوژی ، تکنیک ها شیوه های هنری فروکاست، نیز نباید هنر را یکسره امری معنوی و به نحوی افراط آمیز، عرفانی وفراعرفانی خواند که بی ارتباط با زندگی و گُسسته از تجربه ی روزمره ی بشر است. لذا فکر می کنم دراین زمینه نیز تئوری "شباهت های خانواده وار"(6) ویتگنشتاین درکتاب " پژوهش های فلسفی(7) که دومین کتاب معروف او بعد از رساله ی موجز و فشرده ی "تراکتاتوس" است. صدق می کند. ما در تعریف فرهنگ درتعریف دین ودرتعریف فلسفه نیز اجماع و توافقی بین محققان نداریم. ناچار تئوری "شباهت خانوادگی" یا شباهت های خانواده وار" ویتگنشتاین دراین گونه موارد راهگشاست. یعنی یک سلسله ویژگی هایی برای پدیده ی هنری، امر هنری بر می شماریم که در هر هنر و محصول و فرآورده ی هنری ممکن است یکی یا چند تا از این ویژگی ها حضور داشته باشد و نه همه ی آنها وهمین کافی است تا تمامی آن امور و مقولات را تحت عنوان واحد "هنر" دسته بندی کنیم.
بنابراین درتعریف هنر می توان از این تئوری ویتگنشتاین استفاده کرد، و از این بن بست برون شدی یافت که به نزاع طرفداران تعریف های عاطفی یا تعریف های ماهوی، توصیفی، ارزیابانه، پدیدار شناختی، ساختار انگارانه، انتقادی، کارکردی و دیگر تعریف هایی که ارائه شده خاتمه دهیم واین مانع و بن بست را به نحوی بشکنیم. هر چند اخیراً بر خود تئوری " شباهت های خانواده وار" ویتگنشتاین نیز از سوی معرفت شناسان و فیلسوفان علم انتقادهای دقیقی مطرح شده، که جای ذکر آنها دراین مقاله نیست.
حقیقت این است که پدیده های هنری متنوع ومتکثّر هستند وهنر ویژگی های متعدد و متنوعی دارد ولازم نیست در هر پدیده ی هنری همه ی آن ویژگی ها حاضر باشد و آن دو گانگی ارسطویی ذاتی وعرضی را نباید در اینجا به میان آورد بلکه با یک ویژگی یا چند ویژگی می توان امری راهنری تلقی کرد وبه همین معناست که خداوند را "هنرمند الهی" (Divine artist) خوانده اند.(8)
شما اگر با نوشته های فیلسوفان جدید آشنا باشید. به خصوص از دکارت به بعد مبحثی در فلسفه والهیات مسیحی در مغرب زمین به خصوص غرب مسیحی پیدا شد که خدا را "ساعت ساز لاهوتی" یا "ساعت ساز الهی" می گفتند. ولی امروز این بحث مطرح شده است که نخستین هنرمند خود خداوند است نه به مجاز بلکه به حقیقت. اگر عنصر اصلی هنر آفرینشگری (Crearivity) است، خداوند که خالق هستی است. هنرمند است. می دانید از اسماء حُسنی پروردگار، اسم "صانع" است، اسم "مُبدع" و "بدیع" است، اسم "خالق" است، اسم "فاطر" است وهمه ی این اسمای پروردگار یا به تعبیر عارفان مسلمان "اسماء وصفات الهی" تجلیات وجلوه هایی در آیینه ی هستی وعالم هستی دارند که جمال و لطف و مهر خداوند و قدرت واراده و علم وحیات او را به نمایش می گذارند و هستی کارگاه هنری خداوند است.
ازدیدگاه عارفان ما آفرینش همه آیینه ی خداوند است، مرآت حق است و ایزدنماست. به خصوص آدمی "کُون جامع" خداوند است. یعنی آیینه ای است که سراپا ایزدنما است و اسماء حُسنی وصفات عُلیای پروردگار را بازتاب وجلوه گر می کند و دیگر موجودات نیز هر کدام به قدر مراتب خویش و به قدر استعدادشان و قدر قابلیت وگنجایی هستی و وجود خویش خدا را نشان می دهندو بدین سان هستی "آینه خدانما" است وخدا دراین آینه تجلی کرده است."أینما تولّوا فثّم وجهُ الله"، هستی در واقع آینه ی تجلی رخسار زیبا و ذات جمیل خداوند است، رخسار بی نظیر آن دلبر ازلی ودلبر دلفریب درهستی تأبیده است واین همه نقش عجب بر در و دیوار وجود پدید آورده است. به این معنا، خداوند هنرمند، "طراح" (Designer) ومعمار هستی ومعمار بی بدیل جهان خلقت است که این همه مینا گریها کار اوست. که به قول شاعر " بر آب صورتگری کرده است"!
این تعبیرات از آنِ خودِ هنر پژوهان معاصر وعالمان الهیات است که در باب رابطه ی معنویت وهنر مداقّه کرده اند و در آثارشان به کار برده اند و نوشته اند، وتعمداً عین این اصطلاحات را به کار می بریم تا سخن مستند و دقیق باشد. خداوند "هنرمندالهی" است نه "ساعت ساز لاهوتی" آن هم به گفته ی پاره ای کوته فهمان یک ساعت ساز ناشی(9) که عالم را آفریده است ولی بی ارتباط بااوست، رابطه ی او با عالم و مخلوق گسیخته وگسسته است گاهی ممکن است سرک بکشد ونگاهی کند اگر این ساعت نیازی به تنظیم داشت آن را تنظیم وترمیم وتعمیر کند، وگرنه هدایت دمبدم و تجلی لحظه به لحظه و آفرینش وخلق مُدام ونظارت و مداخله ی مستمری در آن ندارد چنین نیست.
"کل ّیوم هو فی شأن" یعنی که:
هر دَمش با من دل سوخته لطفی دگر است
این گدایین که چه شایسته ی انعام افتاد
هر لحظه خداوند در تجلی است. "لاتکرار فی التّجلی اذالتکرار فی التّجلی یلزم التّکرار فی المتجلّی" تجلی او یک تجلی واحد است که تکرار ندارد . خداوند تجلی متکرّر ندارد. هر تجلی او تجلی تازه ای است و بدین منوال حتی همواره تازه و کهنگی ناپذیر است. قرنها بگذشت این قرن نوی است!
هر لحظه به شکلی بُت عیار بر آمد دل برد و نهان شد.
هر دم به لباس دگری یار بر آمد گه پیر وجوان شد
این بیتی از آن غزل منسوب به مولانا است در دیوان طربناک غزلیات شمس که همین معنا را باز می گوید که خداوند تجلیات مختلف ومتفاوت دارد، اطوار مختلفی درهستی هست.
هستی همواره با طراوت وتازه است وموجودات دم به دم درحال نو شدن اند. من هنر را در واقع نوعی "الهام" می دانم که توسط هنرمند ابراز می شود، احساس وتجربه می شود. خیلی روی این واژه تأکید دارم. تجربه ی هنری یعنی خُلقیات و روحیات وفضای ذهنی و جهان بینی هنرمند بدون تردید دراثر هنری او بازتاب دارد وجلوه گر است واز همین جاست که هنر همواره با گونه ای معنویت آمیخته است واز آن جدا شدنی نیست و چنین است که آلودگان تَر دامن و هرزه پیشگان را راهی به ساحت والای هنر نیست. بلکه کار آنها نوعی تکنیک است ولذا شما نمی توانید از کسی که هیچ گونه نگرش معنوی ندارد وفاقد هر گونه بینش معنوی و روحانی است و درحال نوعی ادای هنر در آوردن است. انتظار وتوقع خلق یک اثر معنوی وعرفانی داشته باشید. اگر هم به فرض چنین چیزی تحقق بیابد که محال است، بسیار سطحی وصوری و تنگ مایه خواهد بود، آثار جذاب و ماندگار هنری مخلوق روح های متعالی واندیشه های والای هنرمندان صاحب بینش اند. هنر فاقد معنویت البته سفارشی و فرمایشی خواهد بود که روح ندارد زیرا هیچ گونه تجربه ی نفسانی پشتوانه ی این اثر هنری نیست. رابطه ی فاعل با فعل هنری، خالق با مخلوق واثر هنری، یک رابطه ی اُنتولوژیک، ذاتی، سرشتی و فطری وتنگاتنگ هستی شناسانه و جدایی ناپذیر است . بنابراین قطعاً جهان بینی و ذهنیت هنرمند در کار او تأثیر خواهد داشت وتجلی خواهد یافت. راز عشق را مگر می توان پنهان کرد. معنویت درکار هنری جلوه خواهد کرد و اگر نباشد. ابتذال وهرزگی خود را نمایش خواهد داد.
اینکه گاهی برخی دغدغه دارند که راه حل ارائه شود، یکی از راه حل ها این است که نحوه ی آموزش هنر باید تغییر پیدا کند. نحوه ی انتقال هنر و تجارب هنری به دیگران باید به گونه ای بنیادی تغییر پیدا کند و فضای ذهنی هنرمند باید متحول شود، روح وحال او دگرگون شود. عالمی از نو بباید ساخت و از نو آدمی ! تا این ذهنیت وفضا عوض نشود، اندیشه و باور هنرمند معنوی و روحانی نشود، تجربه ی هنری پیدا نکند. اتصال به بیکرانه ها به موجود ناکرانمند یعنی به حضرت معشوق، به حضرت معبود، به دوست ازلی پیدا نکند. هنر تحول نخواهد یافت و معنوی نخواهد شد. این تقاضایی محال و آرزویی عبث است. هنرمند باید "دردمتعالی" را تجربه کند و با دوست به سر برد تا هنرش عطر و بوی کوی دوست بگیرد. درغیر این صورت چگونه می تواند عالم را همه زیبا ببیند، چگونه می تواند عالم را دینی ببیند، چگونه می تواند به قول اقبال لاهوری "تفسیری روحانی و معنوی"(10) از جهان ارائه دهد؟
می دانید که اقبال لاهوری درکتاب معروفش به نام "احیاء فکر دینی در اسلام" می گوید یکی از چیزهایی که بشر امروز سخت بدان نیاز دارد، تفسیری معنوی از جهان است. تعبیری روحانی از هستی است. بنابراین در هنر عاطفه والهام هست، آفرینش وباز آفرینی واقعیت هست، ابراز احساس هنرمند، زیبایی وتناسب هست. البته نسخه برداری و تقلید از طبییعت هم هست، فرم هم هست، ولی درهنر معنوی نوعی رازمندی هم هست. شماهر گونه هنر را تعریف کنید نمی توانید و نباید هنر را به ابزار وتکنیک تقلیل دهید. این فروکاستن هنر به تکنیک محض بسیار خطرناک است و به لحاظ معرفت شناختی هم نباید و نمی توان هنر را به رنگ و فرم و تکنیک و تکنولوژی هنری فروکاست و بُعد حیرت زایی و راز مندی و راز آمیزی را از هنر بگیرید. درهنر چیز است که نمی دانم چیست،"چیزی دیگر" که سخت راز آمیز وهیبتناک است:
چیز دگر ار خواهی
چیز دگرت آمد!
می دانید در آثار مولانا، در دیوان جاودان غزلیات شمس، آن غزلهای عارفانه ی مولانا که حاصل آن سُکر ومحو و بی خودی عارفانه ی اوست بسیار اشاره شده به "چیز دیگر" که آدمی را یاد تعبیر معروف پدیدار شناسان دین در باره ی امر قدسی می اندازد. آنها نومینوس (Numinous) را، امر قدسی(The Holy) را امری مطلقاً دیگر یا به کلی دیگر می دانند که قابل وصف و بیان نیست. باید او را تجربه کرد و او را زیست. چرا که این چیزها دیگر تن به توصیف مفهومی نمی دهد و ورای عقل و حس است. که خردناپذیر است نه خردستیز.
امر قدسی در ذات خود تعریف پذیر نیست وهرگز توصیف نمی شود. او فراتر از عقل و توصیف ناپذیر است، حتی نااندیشیدنی وتصور ناپذیر است. اینجا دیگر هر چه بگوییم خارق اجماع (Paradoxical) است، یعنی وصف می کنیم او را که وصف ناپذیر است و توضیح می دهیم که توضیح ناپذیر است!
در واقع هنر به نوعی اندیشیدن در باره ی چیزی است که نیندیشیدنی است، تصور چیزی است که تصور ناکردنی است، بیان چیزی است که بیان ناپذیر است. مطلقاً دیگر (The wholly other) است. درهنر یک بُعد الهامی، فراعقلانی و شهودی هست. بُعد عرفانی(Mystical) سری، به قول ویتگنشتاین در آن بند پایانی اواخر رساله ی "تراکتاتوس"(رساله ی منطقی فلسفی) می گوید: چیزی سری وعرفانی و راز آمیز دراین عالم هست که نمی دانم چیست. زبان می سوزد و از بیان آن عاجز است. ولی هنرمند این را احساس می کند. این منشأ آن "سوز و درد هنرمندانه" است که اگر هنرمندی از این سوز و درد مقدس خالی وتهی وعاری بود، هنر او نمی تواند جاودانه شود.هنر با درد پیوندی ناگسستنی دارد، چنان که با اندیشه وتفکر، با عزلت و تنهایی هم پیوند دارد، تجربه ی هنری با غوغا سالاری، با رفاه زدگی، با هوسبازی وهرزه در آیی و با ابتذال سازگار نیست.
و آنچه که به فرض به نام هنر در چنین فضای مبتذل وآلوده ای عرضه خواهد شد. "شبه هنر" است. هنر کاذب است، هنر دروغین است نه هنر اصیل و واقعی. از اینجا اندک اندک می خواهم بگویم معنویت چیست وامر معنوی کدام است یعنی می خواهیم ببینیم رابطه ی هنر بامعنویت چیست. معنای الهیات و ساختار این دانش را به کوتاهی توضیح دادم وتلقی خودم را به اجمال در باره ی هنر هم عرض کردم و دو دیدگاه تعریف ناپذیری وتعریف پذیری هنر را معرفی کردم وگفتم که عناصر تعریف هنری و ویژگی های تعریف هنری چیست. اکنون نوبت معنویت است. مقصود من از معنویت آن چیزی نیست که امروز تحت عنوان عرفان دارویی (Drugusery) یا عرفان طبیعی درکشورهای غربی رایج است که مثلاً با مصرف برخی داروها یا تزریق بعضی از داروهای توهم زا یا روان گردان حالاتی شبه عرفانی و هذیان گونه و وهم آمیز در فرد مصرف کننده پیدا می شود که می پندارد به مقامات رفیع و والایی رسیده است یا حقایقی را شهود می کند وحال آنکه روح او هیچ فراتر نیامده است، گاهی فرا پیش ننهاده است، از جایی که بوده تکان نخورده، همچنان در منجلاب عفن زندگی روزمره ی به ابتذال غرق است اما اسیر توهم شده است. این داروهای خلسه آور و مستی زا موجب پیدایش جریانهایی تحت نام عرفان دارویی ( Psychodelic) ، عرفان آلوده، عرفان نامقدس(Profane) عرفان ضد عرفان و شبه عرفان شده است که در واقع، عرفان کاذب است، نفس پرستی است انواعی از مشاوره های روحی، احضار روح، تسخیر جن، فالگیری، طالع بینی، کف بینی، تله پاتی های خیال آلود مبتنی بر دکان و بازار وکاسب کاریهای دنیوی به اسم عرفان درکشورهای غربی وجود دارد و می بینید حجم این گونه ترجمه ها هم در جامعه ی ما رفته رفته رو به فزونی است.
باید تأکید کنم که مقصود من از معنویت در این گفتار چنین اموری نیست. مقصودم آن چیزی نیست که در انجمن تئوزوفی ( Theosophy) خانم بلاواتسکی، ترویج می شود نیست که باز نوعی احضار روح واسپریتیسم و روح گروی است، آن چیزی که دین پژوهان به آن انیمیسم یا اسپریتیسم می گفتند در ادیان ابتدایی نیست. نظریه ی روح گروی یعنی این عقیده که درهمه ی اشیاء روح هست واین روح را"شورینگا" یا "چورینگا" می نامیدند یا گاهی "مانا" (Mana) می گفتند که به معنای نیرو و قدرت است ودرهمه جا و همه ی اشیا حضور دارد و مایه ی حیات است مقصود من هیچ یک از این پدیده ها نیست. بلکه من معنویت را دراینجا اعم از دین، عرفان واخلاق به کار می برم. به اعتقاد من، معنویت (Spirituality) غیر از خود هنر که یک منبع غنی و سرشار معنوی است سه مصداق بارز دیگر دارد: یکی دین، دیگری اخلاق و سوم عرفان، این هر سه مصادیق بارز و شاخص معنویت اند و می خواهم بگویم که هنر مُدرن یا معاصر- همان گونه که هنر سنتی وکهن- ازاین رگه ها نشانه ها و جریانهای معنوی تهی نیست هر چند که ممکن است در بُرهه هایی حضور این رگه ها و نشانه های معنوی شدت و ضعف یافته باشد.(11)
پس معنویت به معنای عام و فراگیر شامل تعالیم و باورهای دینی، جهت گیریهای اخلاقی و تمایلات عرفانی می شود والبته بدیهی و قعطی است که اگر این هر سه به تنهایی یا توأمان به گونه ای جدی واصیل در فضا و ذهن و اندیشه و شخصیت و رفتار هنرمند حضور پیدا کردند آنگاه به طور قطع نوعی تجربه ی عرفانی، تجربه ی دینی یا به تعبیر رودلف اُتو متأله پروتستان معاصر، تجربه ی نومینوس یا مینوی به او دست خواهد داد و اینجا است که "تجربه ی هنری" و استتیک، تجربه ی زیبایی شناختی در تحلیل دقیق یا "تجربه ی عرفانی" و "تجربه ی دینی" شباهت های بنیادین و ساختارین پیدا می کند. دراین مقام هنرمند به "ذوق" ( Taste) متوسل می شود، کیفیت ذوقی (quality Noetic)، چشیدن و رسیدن به مقام لقاء، دیدار، شهود برای او پیش می آید. واژگانی که عارفان ما برای این حال به کار می برند بسیار متنوع است. ابن سینا درنمط نهم یعنی فصل نهم کتاب "الاشارات والتنبیهات" این تعبیر را به کار می برد و می گوید هناک یحق الوصول یعنی عارف بعد از طی مقامات تبتّل تا فنا پله پله تا ملاقات خدا، به جایی می رسد که به وصال معبود ودیدار حق بار می یابد در اینجا است که او واصل شده و طعم وصل را چشیده است. ذائق شده است، تجلیات الهی را ذوق کرده است، ذوق به معنی سرخوشی و نشاط وشادکامی و هیجان زدگی نیست و در اینجا کاربرد محاوره ای وعرفی و روزمره ندارد بلکه یک تعبیر واصطلاح عرفانی است یعنی علم حضوری، وجدانی، مستقیم و شهودی و بی واسطه، بدون واسطه ی مفاهیم وصور ذهنی:
از قدح های صور کم باش مست
تا نگردی بُت تراش و بُت پرست!
ما صورت پرست هستیم، به یک سلسله مفاهیم دل خوش کرده ایم. از خدا به مفهومی بسنده کرده ایم، از معنویت از وحی از معاد اندیشی به مفهومی دل خوشیم، اگر مفهوم را از ما بگیرند، نقد مایه و باورهای ما چه خواهد بود؟
حافظ گفت:
قدر وقت ار نشناسد دل وکاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
و نیز همو فرمود که:
ای دل به کوی دوست گذاری نمی کنی
اسباب جمع داری وکاری نمی کنی
وقت تنگ است، باید تا دیر نشده اول به تحول و باز آفرینی در وجود خویش دست یافت. معنویت باید در فضا و ذهن و اندیشه، شخصیت ، رفتار، لایه های وجودی هنرمند متجلی شود. این کار ریاضت می خواهد و کار آسانی نیست. پا برسرنفس گذاشتن و تحصیل معرفت و کسب بینش لازم دارد تا درون هنرمند پالوده و پیراسته و صیقل یافته شود ودل او منور گردد. بی جهت نیست که هنرمند را به عارف تشبیه کرده اند، و واقعاً هم هنرمند از حیثی عارف است و شاید برترین هنرمندان، عارفان باشند که زیبا وشکوهمند، بسیار به شکوه کتاب وتابلو زندگی را می نگارند و بر صحیفه هستی رقم عشق و مهر می زنند. سرنوشت خود را می نویسند، به گونه ای که انتخابگرانه آن را انتخاب کرده اند. برترین هنرمندان عارفانند و عارفان نیز به راستی هنرمند هستند. هنر را از معنویت، از نوعی عرفان و دید معنوی، شهودی نمی توان گسست، تلقی های مارکسیستی پیش از انقلاب را امروز باید دور بریزیم، ورشکستگی آن تئوریها وکوس رسوایی آنها مدتهاست که بر بام اندیشه و فرهنگ نواخته شده، امروز دیگر هیچ عالم الهیات، هیچ دین پژوه ژرف اندیش با انصاف و پُر مایه ای نمی پذیرد که هنر رو بنایی از یک زیر بنای اقتصادی باشد. یا با پایگاه طبقاتی ارتباط داشته باشد یا محصول جامعه ی بورژوایی و سرمایه داری باشد و صرفاً حاصل ومحصول اوضاع اقتصادی جامعه و تضادهای طبقاتی باشد.
این سخنان امروز بسیار سُست و ابتدایی وناپخته به نظر می رسند هر چند که عرض کردم پیوند هنر را از زندگی نباید گسست زیرا زیستن، خود یک هنر است. هنر زیستن، هنری که زندگی است وهنرمندانه زیستن، خود بالاترین هنرهاست. در فرصت محدودی که خداوند به عنوان عمر در اختیار ما گذاشته باید هشیار بود که با نقد عمر وجوانی چه می کنیم و از خود چه می سازیم. بزرگترین اثر هنری، وجود وخویشتن خود ماست، که هیدگر در "سرآغاز کار هنری"، بحث در باره ی اثر هنری، آن چنان فیلسوفان و پخته از آن سخن می گوید. اثر هنری فعل آگاهانه و ارادی و از روی شعور و انتخابگرانه ی ماست، لاجرم اراده و شعورو بینش واندیشه ی ما در فعل ما واثر هنری باز تاب دارد، در بحث معنویت هنر به معنویت هنرمند هم باید توجه کرد. هر چند که هنر معنوی ابزار وتکنیک خاص خودش را هم طلب می کند. با هر ابزاری به سراغ امر معنوی نمی توان رفت. گویی تناسب بین این دو یک نسبت ضروری و تلازم حقیقی است.
کوتاه سخن آنکه به نظر من در یک تحلیل دقیق، هنر مُدرن ونیز هنر پسامُدرن از معنویت خالی نیست. دو، سه استدلال را بسیار شتابان و به اختصار عرض می کنم و بحث را به پایان می برم: اولاً به اعتقاد من یکی از محورهای عمده و بلکه هسته ی اصلی وکانونی تجربه ی هنری و تجربه ی زیبایی شناسانه، "پُرسش های وجودی" واگزیستانسیل بشر است. آدمی یک سلسله دغدغه های وجودی دارد، اینکه از کجا آمده است، آمدنش بهر چه بوده است، به کجا روان است، آغاز هستی او، فرجام هستی او چیست وکجاست و دراین فرصت کوتاه عمر جایگاه او در جهان کجاست و قرار گاه او کدام سو ومنزل است یعنی "وضعیت بشری" (Human situation) و آن چیزی که فیلسوفان اگزیستانسیالیست به خصوص اگزیستانسیالیست های الهی مثل گابریل مارسل، سورن کی یر که گور و دیگران آن را به نحوی بسیار عالی وعالمانه بحث کرده اند و در الهیات وعرفان مسیحی نیز شاگردان هیدگر مثل بولتمان به این مسئله پرداخته اند. در الهیات وجودی و اگزیستانسیالیستی، جایگاه بشری، وضعیت بشری واینکه آدمی با "وضعیت های مرزی" (Boundary situations) رو به رو است(12)، مورد بحث و تحلیل فیلسوفانه قرار گرفته که یاسپرس خیلی خوب آنها را در آثارش تشریح کرده است. پیری، مرگ، یأس، اضطراب، گناه، بیماری، ورشکستگی، ناکامی، فقر، اضطرابهایی است که پل تیلیش متأله ی پروتستان معاصر درکتاب "شجاعت بودن" و در "الهیات فرهنگ" و در اثر مهم سه گانه اش، یعنی کتاب "الهیات نظاممند" ( Systematic Theology) که اخیراً به فارسی نیز ترجمه شده، بیان کرده است و زیباتر و فراتر از اینها عارفان خود ما در این باب سخن گفته اند که دریغا مجال ذکر تفصیلی آن همه نیست، اما اشارتی گذرا بایسته و ناگزیر است. حافظ دراین باب می گوید:
تو را ز کنگره ی عرش می زنند صفیر
نشیمن تو نه این کُنج محنت آباد است.
عالم ماده سرای اصلی آدمی نیست و آدمی محبوس خاک نیست و اسیر زمین و بندی ماده و شهوات نباید باشد، او ملک بوده است، نی ای است که از نیستان ازل بریده و درد هجران و فراغ را نالان زار می موید و می نالد، و باز جوید روزگار وصل خویش. سینه ای شرحه شرحه از فراق دارد و به دنبال وصل مجدد و تجدید عهد است. هنر معنوی یاد آور عهد نخستین است، یادآور پیمان فطرت است، یاد آور جام و باده طهوری است که از ساقی الست گرفته ایم و نوشیده ایم.
ما از ازل مقامر وخمّار آمدیم
دُردی کشان میکده یار آمدیم.
آن می که ساقی الست "و سقاهم ربّهم شراباً طهوراً" به همه ی موجودات نوشاند و در پیمانه ی هستی و ظرف وجودشان به قدر گنجایی و ظرفیت وجودیشان جای داده است همه را سراسر و یکسر مست و بی خویش ساخته است. به قول شبستری:
همه عالم چو یک خُمخانه ی اوست
دل هر ذره ای پیمانه ی اوست
خرد مست وملائک مست و جان مست
هوامست و زمین و آسمان مست
سراسر هستی وموجودات همه مست این می هستند، زمین مست و زمان مست و ملک مست. از مُلک و مَلَک و آسمان و زمین و همه ی موجودات مست این می و این باده ی طهور و شراب نابی هستند که فیضی است که ما از خداوند دریافت کرده ایم و با آن زنده ایم و هستی ما عین این فیض و رشحه ی ازلی است. خواجه شیراز چه خوش گفت که:
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم وتسلیم وی کنم
وهمه ی ما این هستی محدود را وامدار او هستیم، فقیر و محتاج او هستیم. هنر باید این حقایق را به یاد ما بیاورد وتذکار این حقایق باشد تا در زندگی دچار غفلت و روزمره گی نشویم. دنیا به گونه ای پیش می رود و روند حوادث وامور به شیوه ای است که غفلت آدمی را فرا می گیرد و آدمیان بیش ازهر چیز نیاز به یک بیدارگر دارند. نیاز به یک منادی یقظه و انتباه دارند. انتباه و بیداری روحانی، بیداری معنوی تا از خواب گران برخیزند و ببینند که کیستند؟ انقلاب اسلامی کمترین هنری که دراین دیار داشت توجه دادن ما به این بیداری روحانی واشارتی به سوی عهد الست و پیمان نخستین بود، خدا را به آدمی بازشناساند وعهد بندگی واقامت درکوی دوست را فرا یاد او آورد و مباد که این پیام فراموش شود. یپری دراین دیار ظهور کرد که پیامبران را می مانست. از زلال وحی چشیده بود، از زلال وصل الهی سیراب بود، عارفی سفر کرده و طعم وصال دوست چشیده بود. بیمار از چشم بیمار دوست بود، منصوروار خریدار سَرِدار بود. از همه ی هستی خود گذشت تا مگر بیدارمان کند، ما خیل خواب زدگان را. نگذاریم این پیام فراموش شود. پیام عرفان اصیل، عرفان اسلامی، تشیع اشراقی ایرانی، تشیع فرزانگان بزرگ، معنویت کسانی چون سهروردی، ملاصدرا، سید حیدر آملی، مولانای بزرگ، عطار، جامی، شبستری، خیل عارفان و سوختگان و وارستگان و آزادگان که همواره تا صلای قیامت در دهند ما را بر دوام به معنویت و به بیدار باش فرا می خوانند. درهنر مُدرن و پُست مُدرن دغدغه های اگزیستانسیل آدمی فراموش نشده است حتی بروز و ظهور او گاه به شکل نیست انگاری، نیست انگاری منفی، بی معنایی و آن چیزی که پُل تیلیش آن را به تعبیر الهیاتی خویش "بحران بی معنایی"، "بحران هویت"- بحران هویت جمعی نه تنها بحران هویت فردی در روان شناسی - می خواند، بوده است. به عقیده ی او درعین نیست انگاری و حتی در بت پرستی، حتی درساختن خدایان مصنوع بشر و پرستش معبودهای کاذب شما می توانید رگه های آن طلب حقیقی را که در درون وجود آدمی شعله می کشد، زبانه می کشد آن چراغ فطرت که سوسو می زند. آن را می توانید مشاهده کنید. به گفته ی عارفی چون شبستری:
مسلمان گر بدانستی که بُت چیست
بدانستی که دین در بُت پرستی است!
بُت در دیدگاه عرفانی مظهر موجود ازلی است، ولی به گفته ی عارفان بت پرستان درتشخیص مصداق خطا کرده اند. همه او را می خواهند. همه کس عاشق یار است چه هوشیار و چه مست! همه جا خانه ی اوست، کنشت ودیر وکعبه و صومعه و ...همه به زبانهای مختلف او را می طلبند. او را می خواهند وشما رگه های بازتاب این "دغدغه های وجودی" آدمی را که هیچ گاه از وجود آدمی رخت نمی بندد در هنر مُدرن هم مشاهده می کنید حتی در فلسفه های به ظاهر الحادی و نیست انگارانه هم مشاهده می کنید، چرا که الحاد امری عَرَضی است و به لحاظ فلسفی وتحلیل دقیق امور عارضی دوام ندارند، زوال پذیرند. امروز هم پدیدار شناسان دین، هم عارفان، هم عالمان الهیات به ما می گویند که چیزی در درون بشر است که ساختاری وجود اوست یک امر سرشتی، ماهوی، ذاتی وساختاری (Structural) است. برای مثال رودلف اُتو می گوید در درون بشر یک قوه خدا جویی، غیب شناسی ونیروی خدا بینی هست (The faculty of Divination که با آن با عالم بالا وقدسیات ومجردات تماس می گیرد.(13) میرچا الیاده می گوید آدمی "حیوان دین ورز" است، تیلیش آن را به تعبیر خاص خود "تعلق غایی"، دلبستگی واپسین" می خواند و کدام آدمی است که فارغ از یک دلبستگی وتعلق واپسین باشد؟ منتها آدمیان در تعیین مصداق خطا می کنند، گاه چیزهایی را طلب می کنند که خدا نیست، خدایان قرن بیستم و قرن بیست و یک خدایان دروغینی هستند که باید ابراهیم وار و بُت شکنانه آنها را در هم شکست. به جهان معاصر بنگریدو عربده ی مستانه جباران عالم را بشنوید که چه مغرورانه دم از الوهیت وقدرت می زنند؟ گویی روزگار ما هم به ابراهیم نیازمند است تا شجاعانه بر این همه خداواره و بت بشورد و آنها را درهم بشکند و بساط خودکامگی جهانخواران را بر هم زند! بنابراین دغدغه های اگزیستانسیل وجودی همواره در هنر هست، زیرا پُرسش های وجودین، پُرسش هایی هستند که غیر از پرسشهای فلسفی ، پرسشهای مقطعی، پرسشهایی که حاصل تحولات زمانه و مقاطع خاصی ازتاریخ هستند، "پرسش های وجودی" (Existential) ریشه در جان آدمی دارند. پُرسش از ریشه و مبدأ وجود آدمی می کنند، پرسش از هدف خلقت و آفرینش است: کجا هستم، چرا آمده ام، به کجا می روم، هدف از بودن و زیستن من چیست. چه می توانم بکنم، چه باید بکنم، جایگاه آدمی کجاست، جغرافیای وجود من چیست، ارتباط و نسبت من با موجودات دیگر چیست. کدام قرن و کدام عهد را می توانید در تاریخ بشر نشان دهید که آدمی فارغ از این دغدغه ها بوده باشد؟ دین پژوهان بزرگ معاصر مثل نینیان اسمارت و لویس هاف درکتابهایشان که از کتابهای درسی مهم و معتبر رشته ادیان است، می گویند ما هنر را نمی توانیم بشناسیم مگر اینکه دین را بشناسیم، تاریخ هنر را نمی توانیم مطالعه کنیم مگر تاریخ ادیان را مطالعه کنیم(14)، چرا؟ چون به اعتقاد آنها دین وهنر دو امر درهم تنیده اند. رابطه ی تنگاتنگ، صمیمی و نزدیک، ربط وثیق واستوار دارند وهرگز جدایی پذیر نیستند. معنویت چه در قالب دین، چه در قالب عرفان و چه در قالب اخلاق، چه در قالب "پُرسش های وجودی" در هنر متجلی است. کجاست فروید تا ببیند که دین توّهم نیست، پندار نیست و دینداری و گرایش به معنویت، یک گرایش اصیل است، زاییده ی تمایلات جنسی نیست، فرافکنی وحاصل عقده های پدر کشی و عقده های جنسی و روانی سرکوب شده نیست. این تئوریها امروز در دین شناسی جایی ندارد.
اکثر دین شناسان معاصر همچون عارفان گذشته ی ما، همچون متألهان بزرگ ما در تاریخ اسلام و تشیع به این نتیجه رسیده اند که آدمی موجودی است خدا جو و خداطلب، منتها خدا را در مصداقهای مختلف و جلوه های مختلف طلب می کند والبته گاه هم به خطا می رود و اشتباه می کند. نکته ی دیگر این است که معنویت را نمی توان از هنر گرفت، چه هنر ما قبل مُدرن، هنر کلاسیک، هنر آرکائیک، کهن و باستانی ، چه هنر مُدرن و چه هنر پُست مدرن زیرا هنر نتیجه ی الهام است، بلکه خود یک نوع الهام است. اخیراً کتابی از یک عارف هندی می خواندم که عنوان آن خیلی زیبا بود: "معنویت چونان یک هنر"(15)، عرفان و معنویت به منزله ی یک هنر. او در آن جا به زیبایی تحلیل کرده که عارفان هنرمند هستند وعرفان خود، یک نوع هنر است وتوضیح داده که ربط هنر با معنویت چیست. البته زیباتر از این درنوشته های عارفان مسلمان خودمان و در آثار عرفانی که به دیگر سنن دینی وابسته اند آمده است کارکردهای معنوی هنر، فونکسیونهای معنوی هنر مثل پالایش روح هنرمند (کاتارسیس). شما بهتر از من می دانید در هنر تراژدیک وانتقام پیام قدسی به دیگران و نقشی که هنر معنوی می تواند در رستگاری و نجات و رهایی آدمی داشته باشد انکار ناپذیراست. زیرا یکی از تعاریف هنر از دیدگاه الهیات این است که هنر آزادسازی روح آدمی است . نقبی به خود شناسی و راهی برای کشف خویشتن است و طریق خلاصی یافتن، آزاد سازی و رها ساختن روح آدمی است، یک پروسه ی آزاد سازی است. به قول عراقی:
چو آدم را فرستادیم بیرون
جمال خویش در صحرا نهادیم
آدمی با هنر خود را در برابر خویشتن می بیند در مرآت اثر هنری خویش خود را می بیند و اینکه گفته اند هنر ابراز احساس هنرمند است ، سخنی بی وجه نیست، پس یکی به دلیل حضور پُرسش ها ی وجودی، پُرسش های ماندگار همیشگی، استوار و ریشه دار در باب مبدأ حیات، هدف حیات، فرجام حیات آدمی، که سر چشمه ی معنویت اصیل و راستین می تواند باشد، هنر همواره معنوی بوده است وهمواره معنوی خواهد ماند. دیگر اینکه هنر خود اساساً با الهام سروکار دارد و یک بعد اشراقی، شهودی، فرا طبیعی ، فرامادی، رازانگیز، فرا عقلانی که در محدوده و حصار عقل نمی گنجد، دارد که از خیال وگمان و هم برتر است وحس و عقل را بدان راه نیست؛ با دل باید آن را فهمید. درحقیقت هنر با امور متعالی، سوی بی سویی، مکان لامکان ، زمان لازمان، ابعاد تصور ناپذیر هستی، با آن وادیها، با آن ساحت ها، ساحت های قدسی و برین ارتباط پیدا می کند و خودش پلکان تعالی و فرا روی از خود است.
لامکانی که در او نور خداست
ماضی و مستقبل وحالش کجاست؟
ماضی و مستقبلش هر دو ز توست
این دو یک چیزند و پنداری که دوست!
تجربه ی هنری به ورای زمان ومکان دست می یابد و به شهود بیکرانه ها می پردازد و آن سوی عالم طبیعت را می نگرد و حصار تنگ ماده را در می نوردد و آدمی را از زندان خاک و قفس تن و بند تعلقات رها می سازد و هنر اثر هنری درهمین است! با هنر آدمی به ورای زمان می رسد. تجربه هایی که دیگر فراتر از زمان و مکان است، از آزردگی های خُرد وغم های حقیر می رهد وتمام محدودیت ها را در می نوردد. وهنرمند می تواند به چنین تجربه های نابی دست بیابد با بینش درست و ریاضت معنوی. یعنی کسب جهان بینی معنوی و شیوه ی زیست و سلوک معنوی زیرا که با کریمان کارها دشوار نیست! و درهمه ی هنرها مجال معنویت یابی هست. چه هنر خوشنویسی باشد، چه هنر تئاتر باشد چه هنر شعر باشد چه نویسندگی باشد، چه سفالگری باشد، چه نقاشی باشد، انواع هنرها می تواند نقشی و صبغه ای از معنویت داشته باشد. نکته ی سوم اینکه درتعریف دین قطعاً بُعد تجربی و هنری و زیبایی شناختی حضور و وجود دارد. من طرفدار آن گونه تعریف هایی از دین هستم که چند ضلعی یا چند بُعدی (16) گفته می شوند.
تعریف هایی که دین را چند بُعد می دانند وابعاد و اضلاع کثیر و متعدد برای دین قائل اند. طبق این تعریف ها دین نه تنها امر اخروی و امر معنوی است.نه تنها امر دنیوی وامر معاش و امر اقتصادی است، نه تنها از نسخ اسطوره ونماد است، نه تنها از جنس عرفان و اخلاق است، نه تنها از جنس تاریخ و نقل و روایت وداستان است، نه تنها از نسخ مناسک و شعائر است، بلکه همه ی اینها هست و هیچ کدام اینها به تنهایی نیست.
مثل تعریفی که اسمارت (17) کرده است. او تعریفی دارد که هفت بُعد برای دین قائل است. دیگران هم گفته اند پنج بُعد وکمتر یا بیشتر. این گونه تعریف ها به نظر من به روح دین به خصوص ادیان بزرگ، ادیان وحیانی، ادیان ابراهیمی، که ما در رشته ی ادیان آن ها را ادیان پیشرفته، ادیان متعالی می نامیم بسی نزدیکتر است. طبق این گونه تعاریف، یک بُعد هم بُعد زیبایی شناختی دین است، پس هنر در خود دین ریشه دارد، چگونه می خواهید این ریشه را قطع کنید. اگر از سکولاریزه شدن، عرفی شدن، تهی شدن هنر از معنویت، بعد از رُنسانس یا بعد از عصر روشنگری در پاره ای از کشورهای مغرب زمین یا در جهان معاصر سخن می رود که به حق هم هست و درست هم هست و یک خطر و یک فاجعه است برای بشر، من اینها را امری صوری و گذرا می دانم، موجی می دانم که در هم کوبیده خواهد شد. در هم شکسته خواهد شد، زیرا همه می دانند که "آن کبوتر پریده ز دلها ایمان است." و بشر دوباره به معنویت باز خواهد گشت. ما در کنار سکولاریزه شدن وعرفی شدن و دنیوی شدن هنر و فرهنگ و اندیشه، جریان دیگری را شاهد هستیم که به قوت درحال گسترش است و آن باز قدسی شدن امور و جهان واندیشه است.
آدمی خواران و ستمگران عالم به دنبال خاموش کردن و محدود ساختن و محصور کردن این جریان هستند، آن جریان باز قدسی کردن ا ست اگر عرفی شدن مورد بحث است امروز قداست گرایی و قداست بخشی مجدد در جهان مورد بحث متفکران بزرگ است و فیلسوفان دین، جامعه شناسان دین و بسیاری دین پژوهان در باره ی این پدیده یعنی تقدس آفرینی (Sacralization) قداست آفرینی، تقدس بخشیدن مجدد (Resacralization) ومعنوی دیدن امور و اشیاء به کاوش وتحقیق مشغولند. کوتاه سخن اینکه یکی از اندیشمندان معاصر جامعه ی ما درجایی جمله ای گفته است که سخت مورد پسند من افتاده است. او می گوید که قرن آینده یا وجود نخواهد داشت یا معنوی خواهد بود. من به این سخن کاملاً باور دارم.

پی نوشت ها :

1. Theology of Art.
2. در دائرة المعارف "دین و اخلاق" تدوین و ویراسته ی هیتسینگر در ذیل مدخل Theology آن را به بحث و کاوش در باره ی خداوند ودانشی که با بهره گیری از عقل به تدوین اصول ایمان و تجربه ی دینی بشر می پردازد، تعریف کرده که می کوشد مجموعه ای منسجم از تعالیم دینی را برای هدایت بشر در زندگی عملی ارائه دهد. او الهیات را دانشی می داند که با استخدام روش علمی به تدوین حقایق دینی پرداخته و کاملاً با زندگی عینی و واقعی آدمی مرتبط است.
3. دیوید فورد، متکلم بزرگ معاصر وظیفه و رسالت دانش الهیات را پاسخ دادن به پرسش های برخاسته در باره ی دین می داند. علاقمندان را به منبع زیر ارجاع می دهیم:
Theology, A very short Introduction; David Ford, Oxford University press, 2000.
4. از تولستوی، کلایوبل، بیردزلی، رابرت استاکر تا جورج دیکی و دیگر هنر پژوهان، این اختلاف نظر در مورد تعریف ناپذیری هنر همچنان مورد بحث و مناقشه است . مقاله ی سودمندی دراین خصوص در دائرة المعارف فلسفی راتلیج "آمده است که عنوان انگلیسی آن "Definition of Art" است وتوسط استفان دیویس نوشته شده است.
5. علاقمندان می توانند به منابع ترجمه شده به فارسی مراجعه کنند. از جمله چیستی هنر اثر اُسوالد هنفلینگ، ترجمه ی علی رامین؛ فلسفه ی هنر معاصر، هربرت رید، ترجمه ی محمد تقی فرامرزی، مبانی فلسفه ی هنر اثر آلن شپرد، ترجمه ی علی رامین در این زمینه اطلاعات مفیدی در اختیار خواننده قرار می دهند.
6. Family resemblances
7. Philosophical Investigations
8. این تعبیر را اخیراً در یک مقاله ی انگلیسی از یک عارف هندو خواندم و بسیار پسندیدم. مشخصات آن بدین قرار است:
Spirituality as an Art, Srichinmoy, University of Birmingham, 2002
9. A bad clockmaker
10. A spiritual interpretation
11. البته باید هوشمندانه از این خطای رایج حذر کرد که معنویت را منحصر به مسیحیت یا آیین کاتولیک رومی بدانیم. چنانکه برخی نویسندگان ومترجمان معاصر به این خطا گرفتار شده ا ند. نه معنویت منحصر به مسیحیت واخلاق پولسی و رساله ی قرنتیان و مکاشفه ی یوحنا است و نه عرفان محدود به کابالیسم و حسیدیسم یهودی است . عرفان نماهای دوران جدید نیز که نوعی دیگر از دنیا داری و نفس پرستی است یا کف بینی و فالگیری مخصوص محافل اشراف که ولتر آن را "عرفان تالاری و تشریفاتی " خوانده بود، نباید موجب بدفهمی ما از معنویت شود. زندگی مرتاضانه ومشقت آمیز و رقت بار افراطی پاره ای از مرتاضان مردم گریز و یا صومعه نشینی و بیابانگردی پدران کلیسا و راهبان آواره ی مسیحی و بودایی نیز نمی تواند سرمشق معنویت اصیل و موثق و کمال آفرین باشد."انجمن های اخوت" یا محفل های اهل راز" نیز که غالباً ابزار قدرتهای سیاسی سلطه گرند، مورد نظر ما نیست. عرفان پاک کمال آفرین، متکی به یک وحی معتبر با پشتوانه ای از جهان بینی تحلیلی واستدلالی و یک نظام منسجم باورها و ارزشها و مبتنی بر یک عقلانیت استوار و توانا و روشمند مورد نظر ماست که توضیح آن را در مقاله ها یا رساله های دیگر آورده ایم. از دین نیز خرافه پرستی وتعصب ورزیهای کور وکودکانه و تنگ نظریهای مقدس مآبانه و عوامفریب یا آداب و رسوم دست و پاگیر و خرد ستیز مراد ما نیست. دین مبتنی بر عقلانیت و به دور از پیرایه ها و خرافات و اخلاق ارزشمدار و فضیلت آفرین و زندگی ساز مورد نظر ماست.
12.برای نمونه بنگرید به: نگاهی به پدیدار شناسی و فلسفه های هست بودن نوشته ی روژه ورنو - ژان وال- ترجمه ی یحیی مهدوی، انتشارات خوارزمی، 1372، به خصوص بخش های کی یرکه گور و یاسپرس.
13. این کتاب مهم وارزشمند اُتو توسط راقم این سطور ترجمه شده است: مفهوم امر قدسی، انتشارات نقش جهان، 1380.
14. World's Religions, Ninian Smart, Cambridge University Press, 1989.
15. Spirituality as an Art
16.Multi Dimensional
17. N. Smart

منبع :همتی، همایون( 1387)، فهمِ هنر و هنرِ فهم، آبادان: پُرسش

 

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
آیا جهاد فقط جنگ نظامی است؟ ده گونه جهاد در قرآن را بشناسید
آیا جهاد فقط جنگ نظامی است؟ ده گونه جهاد در قرآن را بشناسید
راننده‌ای که کامیونش را وقف برپایی موکب رهبر شهید کرد!
play_arrow
راننده‌ای که کامیونش را وقف برپایی موکب رهبر شهید کرد!
نماهنگ/ "همسایه امام رضا" با نوای محمدرضا و حسین طاهری
play_arrow
نماهنگ/ "همسایه امام رضا" با نوای محمدرضا و حسین طاهری
دسترسی به ابلاغیه‌ها و خدمت قضایی تنها با یک گوشی تلفن همراه!
play_arrow
دسترسی به ابلاغیه‌ها و خدمت قضایی تنها با یک گوشی تلفن همراه!
پاسخ رعدآسای ایران و انفجار در کویت
play_arrow
پاسخ رعدآسای ایران و انفجار در کویت
خلاصه والیبال ایران ۱ - اوکراین ۳
play_arrow
خلاصه والیبال ایران ۱ - اوکراین ۳
روایت حدادعادل از علاقه زیاد رهبر شهید انقلاب به خواندن کتاب
play_arrow
روایت حدادعادل از علاقه زیاد رهبر شهید انقلاب به خواندن کتاب
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام تاسیسات آمریکا در مینا عبدالله کویت
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام تاسیسات آمریکا در مینا عبدالله کویت
مچ‌گیری سنگین عنصر ضدانقلاب از منشه امیر
play_arrow
مچ‌گیری سنگین عنصر ضدانقلاب از منشه امیر
تصاویر دوربین مدار بسته از جنایتکاری که به دار مجازات آویخته شد
play_arrow
تصاویر دوربین مدار بسته از جنایتکاری که به دار مجازات آویخته شد
یورش شهرک‌نشینان صهیونیست به مسجدالاقصی
play_arrow
یورش شهرک‌نشینان صهیونیست به مسجدالاقصی
بی‌قراریِ داریوش فرضیایی در مراسم خاکسپاری مادرش
play_arrow
بی‌قراریِ داریوش فرضیایی در مراسم خاکسپاری مادرش
شلیک موشک‌های سپاه به سمت مواضع دشمن آمریکایی در منطقه
play_arrow
شلیک موشک‌های سپاه به سمت مواضع دشمن آمریکایی در منطقه
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار