بنانا براوا (موز وحشی)
بنانا براوا (موز وحشی)/
| •پدید اورندگان : | ژوزهمائوروده واسكونسلوس , قاسم صنعوی , |
| •ناشر : | علم |
| •سال نشر : | 1386 |
| • نوع کتاب : | ترجمه |
| • رده سنی : | 0 |
| • تیراژ : | 2200 |
| • نوع جلد : | شومیز |
| • شابک : | 964-405-612-4 |
| • تاریخ نشر : | 1386/4/3 |
| • محل نشر : | تهران |
| • زبان : | فارسی |
| • زبان اصلی : | برزیلی |
| • تعداد صفحات : | 240 |
| • قیمت : | 28500 |
| • نوبت چاپ : | 1 |
| • قطع : | رقعی |
| • شماره جلد : | 0 |
| • چکیده : | ,""ژوئل" ریزنقش و تحصیلكرده و "گره گورائو"ی پیر و درشتهیكل، دو دوست چندسالهاند كه با یكدیگر در معادن زیادی كار كردهاند. روزی ژوئل با این تفكر كه به دوست پیرش خیانت كرده بدون اطلاع وی به سوی شهر و معدن دیگری به راه میافتد. در بین راه با عدهای آشنا شده و با قایق آنها به سفر خویش ادامه میدهد. آنها پس از مدتی وارد جنگلی شده و مجبور به پیادهروی میشوند و ژوئل جوان برای سیر كردن شكم خویش مجبور میشود بلوز پشمیاش را به یكی از همسفرانش بفروشد. پس از طی مسافتی راه را به سختی و به تنهایی تا مقصد ادامه میدهد. تمام وجود ژوئل را حس انتقام پركرده و به همین دلیل نزد كلانتر منطقه رفته و ادعا میكند آن پنج مرد قصد جان وی را داشته، پولها و لباسش را دزدیده و او را در جنگل رها كردهاند. چنین موردی در آن منطقه مجازات سنگینی را در پی دارد و تمام همسفران ژوئل به این عقوبت دچار میشوند، اما مرد جوان دچار عذاب وجدان و ترس از انتقام زندانیان شده و تمام وقت و پول خود را بیهوده به هدر میدهد، تا روزی كه با كمال تعجب گرهگورائو را مقابل خود میبیند. دوست پیرش به دنبال او راه افتاده و او را مییابد ژوئل تمام آنچه را كه پیش آمده بود برای مرد قویهیكل تعریف كرده و با وجود او احساس آرامش میكند. اما شبی كه به تنهایی اطراف خانهی كوچكشان مشغول كار است پنج همسفر قدیم كه تازه از زندان آزاد شدهاند، به قصد انتقام به سراغش میآیند، اما پیش از آن كه بتوانند كاری انجام دهند گرهگورائو به كمك پسر جوان شتافته و هر پنجنفر را از پای درمیآورد. پس از آن هر دو به سوی رود میگریزند. ژوئل كه تیری به پایش خورده به سختی حركت میكند اما به علت تعقیب پلیس، درنگ را جایز نمیبیند. آنها فرار میكنند، در حالی كه صدای شلیك اسلحهی پلیس را در پشت سر خود میشنوند، تا زمانی كه قایقی پیدا میكنند، اما گرهگورائو دیگر یارای حركت ندارد. اوكه بدنش غرق به خون است زنجیر طلای خود را به دوست جوانش میدهد و هماندم میمیرد. روز بعد قایقی در رود دیده شد كه هیچ مسافری نداشت اما میان خونهای به جا مانده در كف آن زنجیری طلایی خودنمایی میكرد." |
ارسال نظر شما