در آغوش نور
در آغوش نور/
| •پدید اورندگان : | بتیجین ایدی , شهناز مجیدی , |
| •ناشر : | نشر علی |
| •سال نشر : | 1386 |
| • نوع کتاب : | ترجمه |
| • رده سنی : | 0 |
| • تیراژ : | 3000 |
| • نوع جلد : | شومیز |
| • شابک : | 964-7543-66-2 |
| • تاریخ نشر : | 1386/1/22 |
| • محل نشر : | تهران |
| • زبان : | فارسی |
| • زبان اصلی : | انگلیسی |
| • تعداد صفحات : | 136 |
| • قیمت : | 16000 |
| • نوبت چاپ : | 1 |
| • قطع : | رقعی |
| • شماره جلد : | 0 |
| • چکیده : | ,"این كتاب حاصل تجربیات دم مرگ یك سرخپوست آمریكایی به نام "بتی" است. او میگوید: "شب هجدهم نوامبر 1973 م. بود. من به بیمارستان وارد شده بودم تا عمل برداشتن رحم را رویم انجام دهند. صبح روز جراحی پرستاری وارد شد و میخواست به من آمپولی بزند تا آمادهی عمل شوم. احساس كردم دارو در رگهایم با گرمایی كه در درون بدنم پخش میكرد، تاثیر كرده است. دكتر باید همان وقت داخل اتاق شده باشد چون صدایش را شنیدم كه میگفت: آماده است؟" همهچیز به آرامی سیاه شد. تاریكی اطرافم را گرفت. تخت، چراغ كنار در، تمام اتاق كمنور شد و فورا به آرامی بالا و به درون تودهای عظیم و سیاه و چرخنده كشیده شدم، ولی درون آن تودهی سیاه احساس دلپذیری از حال خوب و آرامش داشتم و ترس وجود نداشت. هرگز آرامشی اینچنین را در زندگی احساس نكرده بودم. حافظهام بیش از سابق باز شده بود. همراهانم دو موجود نورانی بودند كه راهنمایم شدند. سرعت، زیادتر شد و من شعف پرواز را احساس كردم. میتوانستم هركاری كه میخواهم بكنم و هرجایی كه میل دارم بروم. آنجا پر از عشق و نور بود. حضور ملموس روح خداوند، گاهی فرشتگان زیادی در اطرافم بودند و گاهی فقط چندتا و مسیح نجاتبخش با نور خود آنجا بود. زندگیم را مرور كردند و به من گفتند: "تو رسالتت را در روی زمین به پایان نرساندهای و باید برگردی". من گفتم: "نه، نه، نمیتوانم برگردم. من به اینجا تعلق دارم. اینجا خانهی من است". یكی قاطعانه گفت: "كارت به پایان نرسیده است. بهتر است كه برگردی". با اكراه موافقت كردم. ناگهان هزاران فرشته دورم جمع شدند. آنها شاد و خرسند بودند كه من تصمیم به مراجعت گرفتهام. چند ساعت بعد پرستاران و دكترها داخل و خارج میشدند و مرا معاینه میكردند. در ضمن از شب پیش بیشتر به من توجه میكردند اما من چیزی دربارهی تجربیاتم به آنها نگفتم. صبح روز بعد یكی از دكترها گفت: "ما شب گذشته، شب سختی داشتیم. ممكن است بگویید چه تجربهای داشتید؟" متوجه شدم كه نمیتوانم چیزی به او بگویم و فقط گفتم كابوس دیدم. حرف زدن از سفر ماوراء برایم سخت بود و دلم نمیخواست از آن تجربهی مقدس چیزی بگویم. گویی حرف زدن آن را كمرنگ میكرد"." |
ارسال نظر شما