0
جستجوی عبارت   مادر   بیش از   362   نتیجه در بر داشت.
احساس می کنم مادر خوبی نیستم، چه کار کنم؟

احساس می کنم مادر خوبی نیستم، چه کار کنم؟

سلام وقت بخیر،مادر کودک ۲ ساله ای هستم که خیلی سختگیرم،همش اینکارو نکن به اون دست نزن و بیشتر این امر و نهی ها بخاطر ترس از آسیب دیدن فرزندمه،خیلی استرسی هستم همش میترسم آسیب ببینه همش مواظبشم از بچگی کولیک و رفلاکس داشت کمکی نداشتم،همسرم اصلا و به هیچ وجه تو بچه داری کمکم نکرد،اصلا برای بچه وقت نمیذاره،خیلی دوسش داره ولی دریغ از ۲ دقیقه بازی کردن باهاش کلا در روز زیاد نمیبینتش ولی ببینه هم بهش توجه نمیکنه زیاد یا یه سره دعواش میکنه وقتی به دنیا اومد کمک نداشتم بخاطر مشکلاتیم که داشت تا ۵ ماه نمیخوابید و فقط گریه میکرد به شدت افسرده بودم،حتی میترسیدم برم دستشویی یا غذا بخورم که بچم گریه نکنه فکر میکردم اگه بچم گریه کنه بدترین مادر دنیام،البته بیشتر از این میترسیدم که بگن چه مادر بدیه مخصوصا مادرشوهرم اینا که باهاشون تو یه آپارتمان زندگی میکنیم، تا قبل به دنیا اومدن پسرم مشکلی باهاشون نداشتم ولی بعد از اون مادرشوهرم سوهان روحم شد تقریبا از اون اول که من شیر نداشتم و همش میگفت بچه همیشه گشنست و من زار زار گریه میکردم تا بعدها که تربیت فرزندمو مختل کرد و ... از همون اوایل به دنیا اومدنش مثلا یک ماهش بود سر بچم داد میزدم و میگفتم ساکت شو یا خب بگو چته،اینکه نمیدونستم بچم چشه دیوونم میکرد گاهی پیش میومد از عصبانیت وقتی مینداختمش رو تشک ،نه اینکه پرتش کنم و حواسم خیلی بود که یواش بندازمش ولی خیلی دوست داشتم که پرتش کنم چون من از صداهای بلند بیزارم و چندتا صدا که با هم باشه اعصابم بهم میریزه طاقت صدا رو ندارم،خیلی دوست داشتم از اون وضعیت فرار کنم و بذارم برم بیخوابی ذهنم رو مختل کرده بود،بزرگتر که شد میزدمش😭 هنوزم که یادم میاد دیوونه میشم،اونموقعم خیلی حواسم بود که مثلا تو سر یا صورتش نزنم و بیشتر پشتش میزدم چونومیدونستم پوشک داره و کمتر دردش میگیره،ولی این اواخر شده که محکم تو کمرشم زدم یا سیلی بهش میزنم که دستم بشکنه ایشالا، که یه بار زدمش اومد بغلم از ترس بهم بوس داد😭😭 خیلی دوست دارم بمیرم و راحت شم که بچه رو موقهی بدنیا آورد که روان خودم بهم ریخته بود،من آدم به شدت صبوری بودم ولی الان با کوچکترین چیزی بهم میریزم و نمیتونم خشممو کنترل کنم، حتی غذا رو که میریزه رو لباسش عصبی میشم،با خودم میگم بچه باید بریز و بپاش کنه چرا دعواش میکنم و دفعه دیگه چیزی نمیگم ولی نمیتونم و باز دعواش میکنم😭 بچم خیلی ترسو شده،از صداهای بلند یا یهویی مثل باز کردن در میترسه ،از بعضی کاراکترای کارتونا میترسه و میاد بغلم،از بچگی از برف پاک کن میترسید و کلا خشکش میزد و میگفتم دورازجونش سکته کرد،قلبش تند تند میزد و جوری که دستاش رو هوا میموند و اصلا نمیذاشت دستاشو بیارم پایین،بچم داره بخاطر من روانش بهم میریزه توروخدا کمکم کنید نمیخوام اینجوری باشم،نمیخوام سالهای طلایی عمرش که تعیین کننده سلامت روانش رو اینطوری بگذرونه به دادم برسین
نمیدانم بین مادرم و ازدواج کدام را انتخاب کنم

نمیدانم بین مادرم و ازدواج کدام را انتخاب کنم

دختری 40 ساله هستم مادر مریضی دارم که نیاز به مراقبت دارد نمیدانم بین ازدواج ومادرم کدام را انتخاب کنم احساس تنهایی وپوچ بودن میکنم البته خواستگار هم زیاد ندارم که آنها هم همه دارایی چندبچه وزن طلاق داده بودن لطفا راهنمایی بفرمایید
مادر زنم زیباتر از همسرم است و دارم از این موضوع اذیت میشم" چیکار کنم؟

مادر زنم زیباتر از همسرم است و دارم از این موضوع اذیت میشم" چیکار کنم؟

سلام. من یک جوان 25 ساله هستم که دو سال است ازدواج کردم. همسرم 17 ساله است. متاسفانه مادرزن من از همسرم خیلی خیلی زیباتر و خوش اندام تر است(33 ساله است). که بنده با این قضیه از روز ازدواج کنار آمده بودم. اما همیشه با خودم میگفتم کاش همسرم شبیه مادرش بود. (چهره همسرم شبیه پدرش است) بنده چند روز قبل برای حل یک مشکل کوچکی که با همسرم داشتم، تنهایی رفتم خانه مادرزنم. اون هم با لباس خانگی تنگ جلوم ظاهر شد که اصلا انتظارشو نداشتم (همیشه یه روپوش جلوم میپوشید وقتی پدرزنم و همسرم بودند ) بنده همون لحظه یه جوری شدم. متاسفانه از اون روز نگاهم بهش کلا تغییر کرده و افکار منفی و شیطانی میاد ذهنم. از اون روز همش فکرهای بد و شیطانی میاد به ذهنم. با اینکه آدم نماز خوان و چشم پاکی بودم نسبت به زنان نامحرم. اما الان بدجوری بهم ریخته روحیه م.
با مادرم مشکل دارم" چه کنم؟

با مادرم مشکل دارم" چه کنم؟

سلام و خسته نباشید. من نمیدونم چه احساسی به مادرم دارم و این من رو اذیت می کنه من توی خانواده ای بودم که پدر و مادرم حتی یک دقیقه بدون دعوا نبودن و از اومدن به خونه متنفر بودم همیشه بیرون رو به درون خونه ترجیح دادم و مادرم تسلط بی نهایتی روی ما داشت و ما همیشه از مادرم می ترسیدیم و مادرم همیشه با تحقیر کردن ما تمام اهدافش رو پیش می برد و من الان که 38 ساله هستم نمی تونم برای خودم تصمیم بگیرم و هنوز هم وقتی می خوام تصمیم بگیرم فکر می کنم ببینم نظر مادرم در این باره چیه و هیچ وقت نتونستم تصمیمی بگیرم که برخلاف نظر مادرم باشه در حالی که تمام افکار مادرم غلط و اشتباهه. از درون احساس می کنم از مادرم متنفرم هر چند که مادرم این رو نمیدونه و من همیشه بی نهایت به مادرم احترام گذاشتم و همیشه مطابق میل اون رفتار می کنم و حتی از نظر مالی و سایر کمکهایی که در توانم باشه اصلا دریغ نکردم اما خودم خیلی زجر می کشم چون همیشه احساس یک اسیر و زندانی رو دارم اغراق نمی کنم به خدا همیشه احساس می کنم که توی زندان هستم و دست و پا می زنم همیشه میگم کاش من هم آزاد باشم و خودم مطابق میل خودم تصمیم بگیرم اما نمیتونم از مادرم می ترسم. من الان خودم زندگی جدا دارم با همسر و فرزندم ، خدا رو شکر زندگی من با همسرم و فرزندم خیلی خوبه و همسر خیلی خوبی دارم خیلی از زندگی مون هم من و هم همسرم راضی هستیم و با هم خوشحالیم و خیلی همدیگه رو دوست داریم اما استقلال فکری ندارم برای تمام تصمیماتی که می خوام توی زندگی شخصی خودم بگیرم از مادرم می ترسم و نمی تونم برخلاف نظر اون تصمیمی بگیرم هر چند هزاران نفر هم بگن که اون تصمیم درستی هست ،حتی وقتی می رم یه لباس می گیرم مادرم به جای اینکه بگه مبارکه می گه این چه لباسیه که گرفتی برای همه چی دخالت می کنه ، اینکه من چند تا بچه داشته باشم با شوهرم چطوری رفتار کنم پولهام رو چطوری خرج کنم چطور حرف بزنم چطور لباس بپوشم کجا برم کی بیاد خونمون خونه کی برم و هر چی که فکر کنید و اگه در تمام این تصمیمات چیزی برخلاف نظرش باشه شروع می کنه به صورت خیلی تندی شروع به مسخره کردن ما می کنه و تحقیرمون می کنه ،دیگه دارم خفه می شم اما مادرم خودش فکر می کنه بهترین و دلسوزترین مادر دنیاست ،مطمئنم از روی نادانی این کارها رو می کنه اما من دیگه کم آوردم ،کمکم کنید خواهش می کنم دارم فرسوده می شم.
مخالفت مادر خواستگار با ازدواج، چه کنم؟

مخالفت مادر خواستگار با ازدواج، چه کنم؟

سلام وقت بخیر من 27 سالمه.به یکی از همکلاسی هام علاقه مند شدم ایشونم همینطور.ما چهار سالی هست که همو میشناسیم از حدود یکسال که رابطمون عاطفی شده.ایشون قصدشون از ارتباط با من و به خانوادشون گفتن و گفتن که قصد ازدواج دارن اما مادرشون مخالفن به چن دلیل اول اینکه من 5 ماه از پسرشون بزرگترم و دوم اینکه اعتقاد دارن ازدواج سنتی خوبه و دختری که با یه پسر در ارتباطه مناسب ازدواج و زندگی نیست. این مسئله روح و روان منو بهم ریخته توروخدا بگین چیکار کنم من این اقا رو خیلی دوس دارم تو خیلی مواردم باهم تفاهم داریم برنامه های مشترکی هم برا اینده با هم داریم اما مادرشون داره همه چیو به هم میریزه تورو خدا کمکم کنین
اصلا روم نمیشه مادر همسرم رو مامان صدا کنم

اصلا روم نمیشه مادر همسرم رو مامان صدا کنم

کمک کنید چطور مادرهمسرم رو صدا بزنم مامان روم نمیشه
مادر شوهرم با مستقل شدنمون مشکل داره" چه کنم؟

مادر شوهرم با مستقل شدنمون مشکل داره" چه کنم؟

سلام خوبین؟ من ۲۳سالمه که ۷ ساله با خانواده شوهرم اینها زندگی میکنم. دو طبقه است و طبقه پائیین رو من وسایلهام رو گذاشتم. همه چی مون بالاست. خوردن، مهمون هام هم بالا میره. با این حال حالا ما خواستیم مستقل شویم و توی خونه خودمون حداقل غذا بخوریم و مهمون داشته باشیم. مادر شوهرم نمیزاره هی میاد پیش پسرش گریه میکنه. آخه من بچه به جز تو کسی رو ندارم همسرم تک فرزنده. واقعا عذاب میکشم آخه توی فرهنگشون همه ی خانواده هاشون عروسشون کنارشونه. هر چیزی مادر شوهر بگه باید انجام بدن وگرنه عروس بدیه. شوهرم اول میگه باشه بعد تحت تاثیر مادرش قرار میگیره میگه نه. الان سه روزه مستقلم و دو روزه مادر شوهرم بشدت اذیت میکنه. نصف وسایلهای من بالاست حتی گازم و من روی پکنیگ غذا میپزم. یه چیزیشون پائین بمونه اون رو میاد میبره. به خدا عروس بدی نیستم اما به نظر اونها بدترین عروس خانواده ام چون مستقل میخوام باشم. دیونه میشم من خیلی از خود گذشتگی کردم چه میشه یه کم اونها به فکر ما باشن. تو رو خدا کمک کنین.
نذر نام فرزند توسط مادر شوهر

نذر نام فرزند توسط مادر شوهر

سلام من سه ساله ازدواج کردم و بچه دار نمیشم، خودم خیلی نذر کردم که به شیرخوارگاه کمک کنم اگه بجه دار شم، اسمی رو نذر نکردم،اما چند تا اسم در ذهن دارم. مادر شوهرم گفته نذر کردم اگه پسردار بشی اسمش رو امیرعلی یا امیرعباس بذاری، با احترامی که براشون قائلم اما من نمیخوام، نمیدونم چجوری بگم این موضوع رو. خواستم بپرسم اگر هم اتفاقی افتاد، گناهه که من این اسامی رو روی فرزندم نذارم؟
ارتباط با مادر

ارتباط با مادر

سلام.من دائم از مادرم انتقاد میکنم و یا عیب و ایراد میگیرم،بابت کارهاش،رفتارهاش،حرفهاش،عملکردهاش و... ک از بچگی تا حالا باهام داشته ویا میگم فلان کارو برام کردی یا نکردی و دایم ازش انتظار و توقع دارم طوری ک همیشه ازم دلخور و ناراحت میشه،با هیچکس دیگه اینطور نیستم،با دوستانمم اونایی ک تو هردوره ای بودم و باهم صمیمیتر بودیم فقط اگه ب نیازهام پاسخ نمیدادند رهاشون میکردم همین، ولی ازشون انتقادنمیکردم.علتش چیه ک من اینطوریم؟چه راهکاری برا بهترشدنم هست؟ایا طبیعیه ک من اینطوریم؟
تنفر از مادر

تنفر از مادر

من و خواهروبرادرهام و همه فامیل از مادرم متنفرن با خانواده بداخلاق و فحاشه ولی با قریبه ها مهربون و شیرین زبون هممون از دستش عاصی شدیم حتی به خوردن و پوشیرن و خوابیدن همه دخالت میکنه من ۴۴سالمه و بخاطرطرز فکرو انتخاب اشتباهش دو مرنبه زندگی ناموفق داشتم و الان تنها زندگی میکنم و بخاطر جهلش حاضرم تو این سن به زندگیم خاتمه بدم