مسیر جاری :
رازداری سازمانی و حفظ اسرار همکاران؛ امانت اطلاعات در محیط کار
تبریک و تسلیت به همکاران؛ نقش همدلی در افزایش بهرهوری
وضعیت موجود وقف و امور خیریه در کشور مصر؛ از فرصتهای سرمایهگذاری اقتصادی تا چالشهای نهادی
روش محاسبه قیمت طلا برای فروش: فرمول ساده با مثال
اسکرول های بی پایان با روح و روان ما چه می کند؟
کارهایی که زمان سیل نباید انجام دهیم
هر آنچه باید درباره روانشناسی زرد بدانید
قبل از خرید لوازم التحریر به چه نکاتی توجه کنیم؟
راهکارهای ترویج حجاب؛ ضمانت اجرا
راهکارهای ترویج حجاب؛ آسانسازی انتخاب
فال حافظ
متن کامل زیارتنامه امام زاده صالح علیه السلام + صوت و ترجمه
دل از من برد و روی از من نهان کرد
چند داستان عبرت آموز پیرامون عاقبت شوم رابطه با نامحرم
پیش شماره شهر های استان گیلان
طریقه خواندن نماز شکسته و نیت آن
متن کامل سوره مزمل با خط درشت + صوت و ترجمه
ختم سوره کوثر در روز چهارشنبه چگونه است؟
طریقه خواندن نماز امام علی(ع) برای گرفتن حاجت
هنگام اذان، چه دعاهایی مستحب است که زمزمه شود؟
داستان
تو نیکی میکن و در دجله انداز
روزگاری پسری به سفری دور رفته بود و ماهها بود که از او خبری نبود. مادر پسر برای بازگشت پسرش دعا میکرد و هر روز علاوه بر نان خانه، یک نان اضافه میپخت و پشت پنجره میگذاشت تا
داستان
وقتی همه مدیر میشوند!
سه داستان انگیزشی از سعید حیدری:
داستان
ثروتمندتر از بیل گیتس
سه داستان زیبا و انگیزشی را به قلم سعید حیدری در این صفحه خواهیم خواند:
داستان
از غرور و خودخواهی پاک شو!
سه داستان زیبا با موضوعات انگیزشی به قلم سعید رحیمی:
داستان
امروز مال من است!
راسخون، سه داستان انگیزشی نوشته سعید حیدری را به اشتراک گذاشته است.
داستان
سه داستان با موضوع سعی و تلاش
سعید حیدری نویسنده داستان های زیر است که استادانه پند و اندرز های زیبا و به جای ماندنی داده است.
داستان
همین حالا را زندگی کن!
جوانی غمگین و افسرده نزد استادش آمد و از او کمک خواست. استاد، جوان را به کنار برکهای برد و از او خواست تا سنگریزهای داخل آن بیندازد.
داستان
نجات صدفها
مردی کنار ساحل قدم میزد. در فاصله دورتر کسی را دید که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین برمیدارد و داخل آب میاندازد. نزدیکتر شد و دید مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد، در آب میاندازد.
داستان
نمرهی نقاشی
مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده میشدند و چند نفر سوار میشدند.
داستان
جراح عزادار
مردی که پسرش در اتاق جراحی منتظر رسیدن دکتر جراح بود، با دیدن جراح، عصبانی جلو رفت و فریاد زد: چرا این قدر دیر آمدید؟ مگر نمیدانید جان پسر من در خطر است؟ مگر شما احساس ندارید؟ پزشک