مسیر جاری :
ستارهای در آسمان ادب؛ بزرگداشت استاد شهریار در روز شعر و ادب فارسی
وضعیت موجود وقف و امور خیریه در کشور مصر؛ از فرصتهای سرمایهگذاری اقتصادی تا چالشهای نهادی
رازداری سازمانی و حفظ اسرار همکاران؛ امانت اطلاعات در محیط کار
تبریک و تسلیت به همکاران؛ نقش همدلی در افزایش بهرهوری
روش محاسبه قیمت طلا برای فروش: فرمول ساده با مثال
اسکرول های بی پایان با روح و روان ما چه می کند؟
کارهایی که زمان سیل نباید انجام دهیم
هر آنچه باید درباره روانشناسی زرد بدانید
قبل از خرید لوازم التحریر به چه نکاتی توجه کنیم؟
راهکارهای ترویج حجاب؛ ضمانت اجرا
فال حافظ
متن کامل زیارتنامه امام زاده صالح علیه السلام + صوت و ترجمه
دل از من برد و روی از من نهان کرد
چند داستان عبرت آموز پیرامون عاقبت شوم رابطه با نامحرم
پیش شماره شهر های استان گیلان
طریقه خواندن نماز شکسته و نیت آن
طریقه خواندن نماز امام علی(ع) برای گرفتن حاجت
متن کامل سوره مزمل با خط درشت + صوت و ترجمه
هنگام اذان، چه دعاهایی مستحب است که زمزمه شود؟
ختم سوره کوثر در روز چهارشنبه چگونه است؟
داستان
زور نزن! فکر کن!
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار میکردند. یکی از آنها ازدواج کرده بود و زن و چند فرزند داشت. شب که میشد دو برادر همه چیز از جمله سود و محصول را با هم نصف میکردند.
داستان
سخنرانی چرچیل
یک روز شخصی از بازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراکپزی افتاد.جلو رفت و نان خود را به سر بخاری که از دیگ بلند میشد گرفت و نانش را خورد. هنگام رفتن، صاحب دکان جلوی او را
داستان
بنی آدم اعضای یکدیگرند
در این مقاله راسخون ، شما را به خواندن چند داستان کوتاه انگیزشی زیبا دعوت می کند:
داستان
یک مشت شکلات
دختر کوچولو وارد مغازه شد و کاغذی را به طرف فروشنده دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته، بهم بدی. فروشنده اجناس دختر را داخل کیسهای گذاشت در حالی کیسه را به دختر
داستان
شرط بندی ملا
روزی کشاورز فقیری از همسایه خود مقداری پول قرض کرد. همسایه کشاورز که پیرمرد طمعکاری بود، وقتی دید کشاورز توان پرداخت قرض خود را ندارد به طمع ازدواج با دختر زیبا و جوان کشاورز
داستان
سند جهنم
در قرون وسطی و در دوران اوج قدرت کلیساها، کشیشها عقاید و خرافههای دینی به وجود آورده بودند، آنها بهشت را به مردم میفروختند. مردم نادان هم در ازای پرداخت کیسههای طلا، دستنوشتهای به
داستان
فنجان رئیس جمهور
مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و تنگدستی خود گله کرد و گفت: نمیدانم با این فقر و نداری چه کنم؟ خانوادهام امیدشان به من است. شیوانا به مرد گفت: اگر تو همین الان بمیری، خانوادهات چه میکنند؟ مرد گفت:
داستان
پلیدترین چیز
روزی پادشاهی خواست بداند پلیدترین و کثیفترین کار در دنیا چیست. پس وزیرش را صدا زد و به او فرمان داد تا به دنبال یافتن جواب این سوال برود و به او قول داد در صورتی که آن را پیدا کند تمام تاج
داستان
قضاوت عجولانه
یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. بیشتر مسافران آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود تا اینکه در یکی از ایستگاهها مردی با چند بچه سوار اتوبوس شدند. یکباره فضای آرام و
داستان
رومیزی قدیمی
معلم تازهکاری به همراه همسرش، برای تدریس به یکی از روستاها فرستاده شدند. آنها پس از ورود به روستا در مدرسه ساکن شدند. ساختمان مدرسه کهنه و قدیمی بود و به تعمیر احتیاج داشت. زن و شوهر