مسیر جاری :
رازداری سازمانی و حفظ اسرار همکاران؛ امانت اطلاعات در محیط کار
تبریک و تسلیت به همکاران؛ نقش همدلی در افزایش بهرهوری
وضعیت موجود وقف و امور خیریه در کشور مصر؛ از فرصتهای سرمایهگذاری اقتصادی تا چالشهای نهادی
روش محاسبه قیمت طلا برای فروش: فرمول ساده با مثال
اسکرول های بی پایان با روح و روان ما چه می کند؟
کارهایی که زمان سیل نباید انجام دهیم
هر آنچه باید درباره روانشناسی زرد بدانید
قبل از خرید لوازم التحریر به چه نکاتی توجه کنیم؟
راهکارهای ترویج حجاب؛ ضمانت اجرا
راهکارهای ترویج حجاب؛ آسانسازی انتخاب
فال حافظ
متن کامل زیارتنامه امام زاده صالح علیه السلام + صوت و ترجمه
دل از من برد و روی از من نهان کرد
چند داستان عبرت آموز پیرامون عاقبت شوم رابطه با نامحرم
پیش شماره شهر های استان گیلان
طریقه خواندن نماز شکسته و نیت آن
متن کامل سوره مزمل با خط درشت + صوت و ترجمه
ختم سوره کوثر در روز چهارشنبه چگونه است؟
طریقه خواندن نماز امام علی(ع) برای گرفتن حاجت
هنگام اذان، چه دعاهایی مستحب است که زمزمه شود؟
طنز
تنزيه و تشبيه
آن شخص به وعظ رفت در همدان که همه مشبهي (1) باشند. واعظ شهر بر آمد بر سر تخت، و مقريان آيت هايي که به تشبيه تعلق دارد، آغاز کردند پيش تخت خواندن. واعظ نيز چون مشبهي بود، معني آيت مشبهيانه مي گفت، و احاديث...
طنز
تاوان خواستن
بود در کاريز بي سرمايه اي عاريت بستد خر از همسايه اي رفت سوي آسيا و خوش بخفت چون بخفت آن مرد، حالي خر برفت گرگ آن خر را بدّريد و بخورد روز ديگر گشت و تاوان خواست مرد هر دو تن مي آمدند از ره دوان...
طنز
پيغام
بقالي زني را دوست مي داشت. با کنيزک خاتون پيغام ها کرد که: “من چنينم و چنانم و عاشقم و مي سوزم و آرام ندارم و بر من ستم ها مي رود و دي چنين بودم و دوش بر من چنين گذشت... “ قصه هاي دراز فرو خواند. کنيزک...
طنز
پيرزن و يوسف
گفت يوسف را چو مي بفروختند مصريان از شوق او مي سوختند چون خريداران بسي برخاستند پنج ده همسنگ (1) مشکش خواستند پير زالي دل به خون آغشته بود ريسماني چند بر هم رشته بود
طنز
پس گردني
اعرابيئي اقتدا به امامي کرد، امام بعد از فاتحه، آيه:الاعراب اشدّ کفراً و نفاقاً (1) برخواند. عرب برنجيد و سيلي محکم بر گردن امام زد. اما در رکعت دوم بعد از فاتحه، آيه و من الاعراب من آمن بالله و اليوم...
طنز
صلح و جنگ
شيخ ما [ابوسعيد ابوالخير]، قدس الله روحه العزيز، در نيشابور به جايي مي رفت. به سر “کوي حرب” رسيد. دکان آراسته ديد، پر رياحين و ميوه هاي نيکو نهاده. و آن جايي عظيم خوش بودي؛ چنان که در نيشابور هيچ موضع...
طنز
برادري
مردي به شخصي رسيد و آغاز گله کرد که: “روا باشد که مرا نمي شناسي و رعايت حق نمي کني؟” آن شخص حيران ماند و گفت: “از اينها که تو مي گويي، من خبر ندارم”.
طنز
آرزو
گفت يکي را که: “خواجه، تو جهودي؟” گفت: “ني، فقيهم.” گفت: “کاشکي جهود بودئي!” گفت: “چرا؟” گفت: “مرا کبريت مي بايد!” آنجا عادت بود که جهودان پگاه بيرون نه آيند از خوف ايذاي مسلمانان که ثواب دارند ايذاي ايشان...
طنز
اعجاز
شخصي دعوي نبوت کرد، پيش خليفه اش بردند. از او پرسيد که: “معجزه ات چيست؟” گفت: “معجزه ام اين که هرچه در دل شما مي گذرد، مرا معلوم است؛ چنان که اکنون در دل همه مي گذرد که من دروغ مي گويم!”
طنز
اسب پيشکشي
شاهنشها، حقيقت اسبي که داده اي بشنو ز لطف تا برسانم به عزّ عرض درويش بي عصاش نگيرد ز من به مفت طرار مفلسش نستاند ز من به قرض گر شيهه اي زند، به جواني ستايمش گر نقطه اي رود، کنمش نام: طي ارض