مسیر جاری :
روش محاسبه قیمت طلا برای فروش: فرمول ساده با مثال
اسکرول های بی پایان با روح و روان ما چه می کند؟
کارهایی که زمان سیل نباید انجام دهیم
هر آنچه باید درباره روانشناسی زرد بدانید
قبل از خرید لوازم التحریر به چه نکاتی توجه کنیم؟
راهکارهای ترویج حجاب؛ ضمانت اجرا
راهکارهای ترویج حجاب؛ آسانسازی انتخاب
آداب شبکهسازی شغلی با حفظ اصول اخلاقی
قطع رابطه محترمانه؛ چگونه یک دوستی سمی را بدون کینه تمام کنیم؟
شوخی در محیط کار؛ مرزهای مزاح حلال و لودگی کجاست؟
فال حافظ
دل از من برد و روی از من نهان کرد
متن کامل زیارتنامه امام زاده صالح علیه السلام + صوت و ترجمه
چند داستان عبرت آموز پیرامون عاقبت شوم رابطه با نامحرم
طریقه خواندن نماز شکسته و نیت آن
ختم سوره کوثر در روز چهارشنبه چگونه است؟
متن کامل سوره مزمل با خط درشت + صوت و ترجمه
طریقه خواندن نماز امام علی(ع) برای گرفتن حاجت
پیش شماره شهر های استان گیلان
هنگام اذان، چه دعاهایی مستحب است که زمزمه شود؟
طنز
ريش انبوه
داشت ريشي بس بزرگ آن ابلهي غرقه شد در آب دريا ناگهي ديدش از خشکي مگر مرد سره (1) گفت: از سر برفکن آن تو بره گفت: اي ني تو بره، ريش من است ريش من اسباب تشويش من است
طنز
رشک بران
شخصي در راه حج در برّيه (1) افتاد و تشنگي عظيم بر وي غالب شد تا از دور خيمه اي ديد. آنجا رفت. کنيزکي ديد. فرود آمد و آب خواست. آبش دادند که از آتش گرمتر بود و از نمک شورتر. از غايت شفقت در نصيحت آن زن...
طنز
گمشده
اسب سپاهيي بدزيدند؛ ياران به پرسش او آمدند و گفتند: “باکي نيست، اگر اسب در دنيا گم شد، در آخرت سر از ترازوي تو برکند.” گفت: “اگر در دنيا سر از آخور من بر کردي، مرا خوشتر بودي!”
طنز
در نکوهش عدالت
در تواريخ مغول وارد است که هلاکوخان را چون بغداد مسخر شد، جمعي را که از شمشير بازمانده بودند، بفرمود تا حاضر کردند. حال هر قومي را باز پرسيد. چون بر احوال مجموع واقف گشت، گفت: “از محترفه ناگزير است” (1)...
طنز
در چاه
خراسانيئي را پدر در چاه افتاد و بمرد. او با جمعي شراب مي خورد؛ يکي آنجا رفت، گفت: “پدرت در چاه افتاده است”. او را دل نمي داد که ترک مجلس کند، گفت: “باکي نيست، مردان هرجا افتند!” گفتند: “مرده است”. گفت:...
طنز
خدا
دهقاني در اصفهان به در خانه خدا بهاء الدين صاحب ديوان رفت؛ با خواجه سرا گفت که: “با خواجه بگوي که: خدا بيرون نشسته است، با تو کاري دارد.” با خواجه گفت؛ به احضار او اشارت کرد. چون در آمد، پرسيد که “تو خدايي؟”...
طنز
حکايت در نکوهش سخاوت
بزرگي را از اکابر که در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل در رسيد؛ اميد از زندگاني قطع کرد. جگر گوشگان خود را که از طفلان خاندان کرم بودند، حاضر کرد؛ گفت: اي فرزندان، روزگاري دراز در کسب مال زحمت هاي سفر و...
طنز
حق و باطل
شيخ ما [ابوسعيد ابوالخير] قدس الله روحه العزيز از نيشابور با ميهنه آمده بود و جمعي گران با وي بودند. ديگر روز مجلس مي گفت و خلقي بي حد نشسته بودند، و وقتي خوش پديد آمده. در اين ميان نعره مستان و هاي و...
طنز
حد مهرباني
آن سگي مي مرد و گريان آن عرب اشک مي باريد و مي گفت از کرب: (1) هين چه سازم؟ مر مرا تدبير چيست؟ زين سپس من چو توانم بي تو زيست؟ سائلي بگذشت و گفت: اين گريه چيست؟ نوحه و زاري تو از بهر کيست؟ گفت: در ملکم...
طنز
جبر و اختيار
آن يکي مي رفت بالاي درخت مي فشاند او ميوه را دزدانه سخت صاحب باغ آمد و گفت: اي دني (1) از خدا شرميت کو؟ چه مي کني گفت: از باغ خدا، بندة خدا گر خورد خرما که حق کردش عطا، عاميانه چه ملامت مي کني؟ بخل...