حرف‌های کودکانه

در روزگاران گذشته و در یک شهر بزرگ یک روز مردی تاجر، در خانه‌ی بزرگ و زیبایش جشن تولد دخترش را برگزار می‌کرد. این تاجر مرد پولدار و تحصیل کرده‌ای بود که پدرش به سختی و با خرید و فروش گاو و گوسفند و اسب
جمعه، 15 آبان 1394
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
حرف‌های کودکانه
 حرف‌های کودکانه

 

نویسنده: هانس کریستین آندرسون
برگردان: کامبیز هادی‌پور



 

در روزگاران گذشته و در یک شهر بزرگ یک روز مردی تاجر، در خانه‌ی بزرگ و زیبایش جشن تولد دخترش را برگزار می‌کرد. این تاجر مرد پولدار و تحصیل کرده‌ای بود که پدرش به سختی و با خرید و فروش گاو و گوسفند و اسب او را بزرگ کرده بود و چون او زحمت‌های پدرش را دیده بود تصمیم گرفته بود که درس بخواند و تجربه کسب کند تا بتواند شخص مهمی بشود و زحمت‌های پدرش را جبران کند.
حالا این مرد جوان برای خودش کسی شده بود اما در عین حال مرد مهربان و خوش قلبی هم بود، ولی معمولاً به جای این که در مورد مهربانی او حرفی بزنند درباره‌ی پول و ثروت زیادی که داشت حرف می‌زدند.
او در روز تولد دخترش آدم‌های مختلفی را دعوت کرده بودند؛ آدم‌های معروف، آدم‌های پولدار، آدم‌های پاک و درست و آدم‌های معمولی.
آن روز بچه‌ها در جشن تولد حرف می‌زدند و پدر و مادرهایشان را به رخ هم می‌کشیدند. مثلاً دختری آنجا بود که خیلی زیبا و مغرور بود، البته پدر و مادرش آدم‌های خوبی بودند و به او یاد داده بودند که مغرور نباشد بلکه از بس مستخدم‌هایشان به دختر احترام گذاشته بودند او به خودش مغرور شده بود. چون پدر او یکی از جنگجویان بزرگ پادشاه بود و آن دختر هم به همین می‌نازید. او می‌گفت: «فقط این مهم است که پدر و مادر آدم، اشخاص مهمی باشند. خود آدم هرچی هم که زحمت بکشد و درس بخواند و کارهای دیگه انجام دهد فایده ندارد. مثلاً اگه آخر نام خانوادگی یه نفر «سن» باشه اونا هیچی نمی‌شوند و آدم اصلاً نباید نزدیک این جور آدما باشد.»
او وقتی حرف می‌زد با غرور سرش را بالا می‌گرفت و چشمانش را تقریباً می‌بست. در ان حال دختر یک تاجر که آخر نام خانوادگی‌اش «سن» بود خیلی عصبانی شد و گفت: «بابای من آنقدر پول دارد که اگر فقط یک کوچولو از آنها را توی خیابون بریزد همه‌ی بچه‌های بی سر و پا برای آن پول‌ها سر و دست می‌شکنند.»
بعد دخترکی که فرزند سردبیر روزنامه بود گفت: «حالا گوش کنید ببینید من چی می‌گم: بابای من توی روزنامه می‌تونه چیزایی بنویسه که حساب همه‌ی باباهای شما رسیده بشه. مامانم هم می‌گوید که همه از بابات حساب می‌برند چون اون توی اداره‌ی روزنامه هر کاری که دلش بخواهد انجام می‌دهد.»

وقتی حرفش تمام شد چنان با غرور رویش را برگرداند و دست‌هایش را به کمرش زد که انگار پدرش پادشاه یک کشور است.

در این هنگام که بچه‌ها داشتند با هم بگو مگو می‌کردند پسرک فقیری پشت در ایستاده بود و از لای در اتاق داشت آن بچه‌ها را تماشا می‌کرد. او در آشپزخانه‌ی آن خانه به آشپز کمک می‌کرد. کارهایی که او می‌کرد این بود که مثلاً ظرف‌ها را می‌شست، کف آشپزخانه را تمیز می‌کرد و سیخ‌های کباب را روی زغال‌ها می‌چرخاند. اما او گفته بود که به جای دستمزد اجازه بدهند که بعضی وقت‌ها پشت در بایستد و بچه‌ها را تماشا کند. او خیلی از این بابت خوشحال می‌شد و لذت می‌برد.
او هر وقت که به حرف‌های آنها گوش می‌کرد با خودش می‌گفت: «چه‌قدر خوب بود اگه من به جای آنها بودم.» پدر و مادر آن پسر آن‌قدر فقیر بودند که نمی‌توانستند حتی یک روز یک روزنامه بخرند. در ضمن آخر فامیلیشان هم «سن» بود. سال‌ها گذشت و همه‌ی آن بچه‌ها و آن پسر بچه‌ی فقیر به زندگیشان ادامه دادند و کم‌کم بزرگ شدند.
روزی در آن شهر قصری بزرگ ساخته شد که داخل آن با طلا و جواهرات گران‌بهایی تزیین شده بود. بیشتر مردم از جاهای دور به آن شهر می‌آمدند تا آن قصر معروف و زیبا را ببینند. آیا شما می‌دانید که این قصر معروف مال چه کسی بود؟ شاید جواب این سؤال راحت باشد اما بعید می‌دانیم که شما بتوانید جواب بدهید، برای همین زود می‌گوییم که او چه کسی بود؛ صاحب این قصر همان پسربچه‌ی فقیری بود که از پشت در بچه‌ها را نگاه می‌کرد و حسرت می‌خورد. او حالا یک مجسمه‌ساز بزرگ و معروف شده بود که آن قصر، موزه‌ی آثارش شده بود. دیگر این مهم نبود که فامیلی‌اش به «سن» ختم می‌شد. حالا این مهم بود که مجسمه‌هایی را که او ساخته بود در میدان‌های بزرگ شهر نصب کرده بودند.
راستی می‌دانید که بر بچه‌های دیگر چه گذشت؟ همان‌هایی که به فامیلیشان می‌نازیدند؟ همان‌هایی که به پدرهای پولدارشان می‌نازیدند؟
آن‌ها دیگر آدم‌های مهربان و خوش قلبی شده بودند، البته آن وقت‌ها هم آدم‌های بدی نبودند بلکه فقط کوچک و نادان بودند. آن وقت‌ها آنها بچه بودند و به همین خاطر حرف‌های بچه‌گانه هم زیاد می‌زدند.
منبع مقاله :
اندرسن، هانس کریستین؛ (1394)، مجموعه 52 قصه از هانس کریستین آندرسن، ترجمه کامبیز هادی‌پور، تهران: انتشارات سماء، چاپ سوم



 

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
اگر هنگام دعا کلمات را اشتباه بخوانیم چه می شود؟
اگر هنگام دعا کلمات را اشتباه بخوانیم چه می شود؟
تاجرنیا فدراسیون را تهدید کرد: جام را ندهید، سراغ فیفا و AFC می‌رویم
play_arrow
تاجرنیا فدراسیون را تهدید کرد: جام را ندهید، سراغ فیفا و AFC می‌رویم
خیابان‌های نیویورک پس از طوفان شدید به رودخانه تبدیل شدند
play_arrow
خیابان‌های نیویورک پس از طوفان شدید به رودخانه تبدیل شدند
قالیباف: عراق در آستانه خروج نهایی نیروهای خارجی و تثبیت حاکمیت مستقل خود است
play_arrow
قالیباف: عراق در آستانه خروج نهایی نیروهای خارجی و تثبیت حاکمیت مستقل خود است
ویدیویی از لپ‌تاپ دوربین‌دار شیائومی با قابلیت‌های عجیب!
play_arrow
ویدیویی از لپ‌تاپ دوربین‌دار شیائومی با قابلیت‌های عجیب!
خواهر عمران خان: برادرم در زندان تحت شکنجه است
play_arrow
خواهر عمران خان: برادرم در زندان تحت شکنجه است
عدد شوکه‌کننده برای بازسازی انستیتو پاستور
play_arrow
عدد شوکه‌کننده برای بازسازی انستیتو پاستور
ناکامی گروهک مسلح در ورود به مرزهای جنوب شرق کشور
play_arrow
ناکامی گروهک مسلح در ورود به مرزهای جنوب شرق کشور
ادعای ایلان ماسک : کمتر از یکسال تا بازگرداندن بینایی با تراشه مغزی
play_arrow
ادعای ایلان ماسک : کمتر از یکسال تا بازگرداندن بینایی با تراشه مغزی
رای‌دهنده قدیمی جمهوری‌خواه خطاب به ترامپ: «استعفا بده؛ داری کشور را نابود می‌کنی»
play_arrow
رای‌دهنده قدیمی جمهوری‌خواه خطاب به ترامپ: «استعفا بده؛ داری کشور را نابود می‌کنی»
لحظه عجیب تشنج یک ربات انسان‌نما
play_arrow
لحظه عجیب تشنج یک ربات انسان‌نما
حضور معنادار قالیباف بر سر مزار شهید رئیسعلی دلواری
play_arrow
حضور معنادار قالیباف بر سر مزار شهید رئیسعلی دلواری
تصاویری از معارفه رسمی رونالدینیو در راونا ایتالیا
play_arrow
تصاویری از معارفه رسمی رونالدینیو در راونا ایتالیا
نمای خیره‌کننده فضانوردان در حال راهپیمایی فضایی
play_arrow
نمای خیره‌کننده فضانوردان در حال راهپیمایی فضایی
سیمای امام زمان(عج) از دیدگاه قرآن
سیمای امام زمان(عج) از دیدگاه قرآن