نویسنده: محمد رضا شمس
پیرمرد و پیرزنی یک گاو و گوسفند و غاز وخروس و بز داشتند. روزی پیرمرد به پیرزن گفت: «بیا خروس را برای روز عید سر ببُریم.»
خروس وقتی این را شنید به جنگل فرار کرد. پیرمرد هر چه گشت، نتوانست خروس را پیدا کند. به پیرزن گفت: «خروس را پیدا نکردم. مجبوریم بز را سر ببریم.»
بز شنید و به جنگل فرار کرد. پیرمرد خیلی گشت، ولی بز را پیدا نکرد.
بعد خواستند گوسفند وغاز و گاو را بکشند که آنها هم فرار کردند و به جنگل رفتند.
تابستان و پاییز به همهی حیوانات خوش گذشت. زمستان که رسید، گاو پیش گوسفند رفت و گفت: «هوا سرد است بیا با هم یک کلبه بسازیم.»
گوسفند گفت: «من بالاپوش گرمی دارم. با همین زمستان را سر میکنم.»
گاو پیش بز آمد: «بیا با هم کلبهای بسازیم.»
بز گفت: «من سرما را دوست دارم.»
گاو پیش غاز رفت. غاز گفت: «یک بال من تشک و بال دیگرم لحاف است. هیچ سرمایی مرا از پا در نمیآورد.»
گاو پیش خروس رفت. خروس گفت: «من زمستان را زیر درخت کاج مینشینم.»
گاو که دید کسی کمکش نمیکند، خودش یک کلبه ساخت.
زمستان آن سال، خیلی سخت بود. یخ همه جا را پوشانده بود گوسفند هر چه تلاش کرد، نتوانست خود را گرم کند. پیش گاو آمد و گفت: «سردم است، بگذار من هم بیایم تو.»
گاو گفت: «نه. نمیگذارم. تو پوست گرمی داری و احتیاجی به گرما نداری.»
گوسفند گفت: «اگر مرا راه ندهی، در کلبهات را خراب میکنم.»
گاو کمی فکر کرد و گفت: «عیبی ندارد، بیا تو.»
پشت سر گوسفند، غاز وارد شد: «بگذار من هم بیایم تو.»
گاو گفت: «نه. نمیگذارم. تو دو بال داری، یکی را تشک کن و یکی را لحاف و زمستان را بگذران.»
- اگر اجازه ندهی، بام کلبهات را خراب میکنم.
گاو قدری فکر کرد و گفت: «باشد، تو هم بیا تو.»
بعد به خروس و بز هم اجازه داد وارد کلبه شوند.
هر پنج حیوان، در کلبه زندگی میکردند و هیچ غم و غصهای نداشتند.
گرگ و خرس فهمیدند با هم گفتند: «برویم توی کلبه، هر پنج تا را بخوریم و خودمان آنجا زندگی کنیم.»
با هم به طرف کلبه آمدند. گرگ رو به خرس کرد و گفت: «تو برو جلو، چون که از من قویتری.»
خرس گفت: «نه، من تنبل هستم. تو چابکتری، تو برو جلو.»
همین که گرگ وارد کلبه شد، گاو با شاخهایش او را محکم به دیوار کوبید. گوسفند هم جلو و عقب رفت و شاخهایش را توی پهلوی گرگ فرو کرد.
بز گفت: «دارم کاردم را تیز میکنم، تبرم را تیز میکنم، میخواهم گرگ را زنده زنده بخورم.»
غاز تند تند گرگ را نوک میزد و خروس هم فریاد میزد: «بدهیدش دست من، کاردم تیز است، تبرم تیز است. همین جا کارش را تمام میکنم.»
خرس وقتی این هیاهو را شنید، پا به فرار گذاشت. گرگ هم به زحمت خودش را از چنگ آنها نجات داد. رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند.
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا، (1394)، افسانههای آنور آب، تهران: نشر افق، چاپ اول.
خروس وقتی این را شنید به جنگل فرار کرد. پیرمرد هر چه گشت، نتوانست خروس را پیدا کند. به پیرزن گفت: «خروس را پیدا نکردم. مجبوریم بز را سر ببریم.»
بز شنید و به جنگل فرار کرد. پیرمرد خیلی گشت، ولی بز را پیدا نکرد.
بعد خواستند گوسفند وغاز و گاو را بکشند که آنها هم فرار کردند و به جنگل رفتند.
تابستان و پاییز به همهی حیوانات خوش گذشت. زمستان که رسید، گاو پیش گوسفند رفت و گفت: «هوا سرد است بیا با هم یک کلبه بسازیم.»
گوسفند گفت: «من بالاپوش گرمی دارم. با همین زمستان را سر میکنم.»
گاو پیش بز آمد: «بیا با هم کلبهای بسازیم.»
بز گفت: «من سرما را دوست دارم.»
گاو پیش غاز رفت. غاز گفت: «یک بال من تشک و بال دیگرم لحاف است. هیچ سرمایی مرا از پا در نمیآورد.»
گاو پیش خروس رفت. خروس گفت: «من زمستان را زیر درخت کاج مینشینم.»
گاو که دید کسی کمکش نمیکند، خودش یک کلبه ساخت.
زمستان آن سال، خیلی سخت بود. یخ همه جا را پوشانده بود گوسفند هر چه تلاش کرد، نتوانست خود را گرم کند. پیش گاو آمد و گفت: «سردم است، بگذار من هم بیایم تو.»
گاو گفت: «نه. نمیگذارم. تو پوست گرمی داری و احتیاجی به گرما نداری.»
گوسفند گفت: «اگر مرا راه ندهی، در کلبهات را خراب میکنم.»
گاو کمی فکر کرد و گفت: «عیبی ندارد، بیا تو.»
پشت سر گوسفند، غاز وارد شد: «بگذار من هم بیایم تو.»
گاو گفت: «نه. نمیگذارم. تو دو بال داری، یکی را تشک کن و یکی را لحاف و زمستان را بگذران.»
- اگر اجازه ندهی، بام کلبهات را خراب میکنم.
گاو قدری فکر کرد و گفت: «باشد، تو هم بیا تو.»
بعد به خروس و بز هم اجازه داد وارد کلبه شوند.
هر پنج حیوان، در کلبه زندگی میکردند و هیچ غم و غصهای نداشتند.
گرگ و خرس فهمیدند با هم گفتند: «برویم توی کلبه، هر پنج تا را بخوریم و خودمان آنجا زندگی کنیم.»
با هم به طرف کلبه آمدند. گرگ رو به خرس کرد و گفت: «تو برو جلو، چون که از من قویتری.»
خرس گفت: «نه، من تنبل هستم. تو چابکتری، تو برو جلو.»
همین که گرگ وارد کلبه شد، گاو با شاخهایش او را محکم به دیوار کوبید. گوسفند هم جلو و عقب رفت و شاخهایش را توی پهلوی گرگ فرو کرد.
بز گفت: «دارم کاردم را تیز میکنم، تبرم را تیز میکنم، میخواهم گرگ را زنده زنده بخورم.»
غاز تند تند گرگ را نوک میزد و خروس هم فریاد میزد: «بدهیدش دست من، کاردم تیز است، تبرم تیز است. همین جا کارش را تمام میکنم.»
خرس وقتی این هیاهو را شنید، پا به فرار گذاشت. گرگ هم به زحمت خودش را از چنگ آنها نجات داد. رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند.
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا، (1394)، افسانههای آنور آب، تهران: نشر افق، چاپ اول.