دُهل زن

مردی بود دهل زن که سه تا پسر داشت. دهل زن، پیر و زمین‌گیر شده بود و چیزی از عمرش باقی نمانده بود. یک روز که حالش خیلی بد بود، پسرانش را صدا زد و گفت: «من تو این دنیا غیر از شما، هیچ کس رو ندارم.
سه‌شنبه، 23 خرداد 1396
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: علی اکبر مظاهری
موارد بیشتر برای شما
دُهل زن
دُهل زن

نویسنده: محمدرضا شمس

 
مردی بود دهل زن که سه تا پسر داشت. دهل زن، پیر و زمین‌گیر شده بود و چیزی از عمرش باقی نمانده بود. یک روز که حالش خیلی بد بود، پسرانش را صدا زد و گفت: «من تو این دنیا غیر از شما، هیچ کس رو ندارم. دلم می‌خواد بعد از من با هم خوب و مهربون باشید و قدر هم رو بدونید.»
بعد به گوشه‌ی اتاق اشاره کرد و گفت: «اونجا یک آسیاب دستی و یک دهل هست. یک گربه‌ی کوچک هم دارم. غیر از این‌ها چیز دیگه‌ای ندارم به شما بدم. این‌ها رو بین خودتون تقسیم کنید.»
این را گفت، سرش را زمین گذاشت و از دنیا رفت.
سه برادر، اموال پدر را تقسیم کردند؛ پسر بزرگ آسیاب دستی را برداشت، پسر وسطی دهل را، گربه هم به پسر کوچک رسید.
چند روز گذشت. پسر بزرگ، آسیاب دستی را به پشتش بست و به دنبال سرنوشت رفت. تمام روز راه رفت. شب شد و همه جا تاریک شد. از دور درختی دید، رفت و کنار آن نشست. ناگهان زوزه‌ی چند گرگ بلند شد. از ترس گرگ‌ها، آسیاب دستی را برداشت و رفت بالای درخت. همان‌طور که بالای درخت نشسته بود، خوابش برد. نیمه‌های شب از خواب پرید. پایین را نگاه کرد؛ چند دزد زیر درخت با هم حرف می‌زدند. خوب گوش کرد. فهمید دزدها از خزانه‌ی پادشاه پول و طلای زیادی دزدیده‌اند و آن‌ها را بین خودشان تقسیم می‌کنند. ناگهان فکری به خاطرش رسید؛ شاخه‌های درخت را محکم تکان داد. قطره‌های شبنم، روی دزدها ریختند. دزدها با تعجب به هم نگاه کردند و گفتند: «هوا که ابری نیست... چطور بارون می‌باره؟»
برادر بزرگ، این بار آسیاب دستی را آرام چرخاند. صدای عجیبی بلند شد. دزدها دوباره به هم نگاه کردند. انگار کمی ترسیده بودند. ناگهان برادر بزرگ فریاد وحشتناکی کشید: «دزدهای بدجنس! شما باید به سزای کارتون برسید.»
دزدها از جا پریدند و پا به فرار گذاشتند. برادر بزرگ فوری از درخت پایین رفت و پول و جواهرات را برداشت و با سرعت به دهکده برگشت. خانه‌ی زیبایی خرید و با یکی از دختران دهکده عروسی کرد.
برادر وسطی که دید برادر بزرگ با دست پر برگشته، دهل‌اش را برداشت و رفت به دنبال سرنوشت. شب، به آسیاب خرابه‌ای رسید. از ترس جانوران وحشی وارد آسیاب شد. بالای تاقچه‌ی آسیاب، برای خودش جایی درست کرد و خوابید. هنوز چشمانش گرم نشده بودند که چند گرگ وارد آسیاب شدند. باد تندی هم وزید و در آسیاب محکم به هم خورد و بسته شد. برادر وسطی با ترس از جا پرید و دستش محکم به دهل خورد. صدای دهل توی آسیاب پیچید. گرگ‌ها از صدای دهل ترسیدند و به طرف در فرار کردند. برادر وسطی که دید گرگ‌ها از صدای دهل‌اش ترسیده‌اند، خوشحال شد. دهل را برداشت و شروع کرد به زدن. گرگ‌ها از ترس به این طرف و آن طرف می‌دویدند و خود را به در و دیوار می‌زدند.
کاروانی بزرگ از آنجا می‌گذشت. چند بازرگان معروف و ثروتمند صاحب آن بودند. بازرگان تا سر و صدا را شنیدند، به طرف آسیاب رفتند و در آن را باز کردند. در که باز شد، گرگ‌ها بیرون پریدند و پا به فرار گذاشتند. یک دفعه فکری به خاطر برادر وسطی رسید. به بازرگانان گفت: «چی کار کردید؟ اگر پادشاه بفهمه گردن من رو می‌زنه!»
بازرگانان پرسیدند: «چرا؟ ما که کاری نکردیم؟»
برادر وسطی گفت: «پادشاه این گرگ‌ها رو به من داده بود که رقص یادشون بدم. اما شما همه‌ی اون‌ها رو فراری دادید. حالا من چه خاکی به سرم بریزم؟ به پادشاه چه جوابی بدم؟»
بازرگانان به فکر فرو رفتند. برادر وسطی گفت: «شما باید پیش پادشاه بیایید و همه چیز رو براش تعریف کنید.»
رنگ از روی بازرگانان پرید و به التماس افتادند. بعد، پول زیادی به او دادند و با سرعت دور شدند. برادر وسطی هم با خوشحالی به ده برگشت. خانه‌ی زیبایی خرید و با یکی از دختران دهکده عروسی کرد.
برادر کوچک که دید دو برادر با دست پر برگشتند، با خودش گفت: «بهتره من هم برم دنبال سرنوشتم.»
گربه‌اش را برداشت و چند شبانه روز رفت تا به دیاری رسید که در هر چند قدم، یک نفر چوب به دست ایستاده بود. با تعجب پرسید: «چرا چوب به دست‌اید؟»
گفتند: «اینجا موش خیلی زیاده. ما از دست موش‌ها خواب و خوراک نداریم. برای همین ایستاده‌ایم موش‌ها رو بکشیم.»
برادر کوچک تا این حرف را شنید، خوشحال شد و گفت: «از امروز دیگه خیال‌تون راحت باشد، من کاری می‌کنم که یک دونه موش هم این طرف‌ها پیدا نشه.»
مردم با تعجب پرسیدند: «راست می‌گی؟»
برادر کوچک گفت: «بله، حالا خودتون می‌بینید.»
بعد از آن‌ها خواست چوب‌هاشان را کنار بگذارند و منتظر بمانند. کمی بعد موش‌ها مثل مور و ملخ از هر طرف بیرون آمدند. برادر کوچک، گربه را وسط موش‌ها انداخت. گربه، در یک چشم به هم زدن، همه‌ی موش‌ها را تار و مار کرد. مردم خوشحال شدند.
این خبر خیلی زود به گوش پادشاه رسید. پادشاه برادر کوچک را خواست. برادر کوچک گربه‌ی خود را به پادشاه پیشکش کرد. پادشاه هم به او هدایای بسیاری گران‌بهایی داد.
برادر کوچک چند روزی در آن دیار ماند. بعد به ده بازگشت. خانه‌ی زیبایی خرید و با یکی از دختران دهکده عروسی کرد.
سه برادر همان‌طور که پدرشان وصیت کرده بود با هم خوب و مهربان بودند و سال‌های سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می‌کردند.
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا؛ (1394)، افسانه‌های این‌ورآب، تهران: نشر افق، چاپ اول.
 
تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
تنگه هرمز؛ میراث راهبردی مجاهد شهید آیت‌الله خامنه‌ای (اعلی الله مقامه الشریف)
تنگه هرمز؛ میراث راهبردی مجاهد شهید آیت‌الله خامنه‌ای (اعلی الله مقامه الشریف)
دوره آموزشی مدیریت کسب‌وکار در جنگ و بحران
دوره آموزشی مدیریت کسب‌وکار در جنگ و بحران
ضربه کاری یمن به مزدوران سعودی در جنوب استان مأرب
play_arrow
ضربه کاری یمن به مزدوران سعودی در جنوب استان مأرب
انیمیشن/ پاسخ سخت یمن به تجاوزات سعودی
play_arrow
انیمیشن/ پاسخ سخت یمن به تجاوزات سعودی
حملات پهپادی به مواضع تروریست‌های تجزیه‌طلب در کردستان عراق
play_arrow
حملات پهپادی به مواضع تروریست‌های تجزیه‌طلب در کردستان عراق
لحظه برخورد نفتکش متخلف با مین دریایی در اطراف تنگه هرمز
play_arrow
لحظه برخورد نفتکش متخلف با مین دریایی در اطراف تنگه هرمز
تعویض گلبرگ‌های اطراف مزار رهبر شهید در رواق دارالذکر
play_arrow
تعویض گلبرگ‌های اطراف مزار رهبر شهید در رواق دارالذکر
لحظاتی از حضور رهبر انقلاب در منزل علامه مصباح یزدی
play_arrow
لحظاتی از حضور رهبر انقلاب در منزل علامه مصباح یزدی
پزشکیان: اگر شهید شویم از ما بهترها راه را ادامه می‌دهند
play_arrow
پزشکیان: اگر شهید شویم از ما بهترها راه را ادامه می‌دهند
انیمیشن لگویی جدید با مداحی انگلیسی حاج محمود کریمی
play_arrow
انیمیشن لگویی جدید با مداحی انگلیسی حاج محمود کریمی
اولین تصاویر از اعترافات عضو گروهک جیش‌الظلم که اعدام شد
play_arrow
اولین تصاویر از اعترافات عضو گروهک جیش‌الظلم که اعدام شد
توصیه بقایی به وزیر خارجه آمریکا
play_arrow
توصیه بقایی به وزیر خارجه آمریکا
راز ناپدیدشدن مردی در ری فاش شد؛ پدرزن به قتل دامادش اعتراف کرد
play_arrow
راز ناپدیدشدن مردی در ری فاش شد؛ پدرزن به قتل دامادش اعتراف کرد
بازگشت ژیان افسانه‌ای در قامت خودروی برقی مدرن! + فیلم
play_arrow
بازگشت ژیان افسانه‌ای در قامت خودروی برقی مدرن! + فیلم
واکنش غافلگیرکننده پیک موتوری به سارقین مسلح؛ قمه از کوله‌پشتی بیرون آمد + فیلم
play_arrow
واکنش غافلگیرکننده پیک موتوری به سارقین مسلح؛ قمه از کوله‌پشتی بیرون آمد + فیلم