نویسنده: غلامرضا معصومی
نام پسر پلئوس (Peleus) و تتیس (Thetis) در اساطیر یونان باستان میباشد. دربارهی پرورش آخیلس (Achilles)، روایات مختلفی نقل شده که بنابر یکی از روایات، وی در خانهی پدری، توسط مادر و به راهنمایی فوئنیکس (Phoenix) یا خیرون (Chiron) که هر کدام یکی از سنتورها (Centaurs) بودند، پرورش یافت. چنان که برخی دیگر نیز معتقدند، وی بدون آنکه خود بخواهد، موجب تیرگی روابط میان پدر و مادرش شده و هنگامی که آنها از یکدیگر جدا شدند، آخیلس را به خیرون که در کوههای پلیون (Pelion) میزیست، سپردند. در اصل وصلت تتیس، یکی از ربةالنّوعها با پلئوس که فردی فناپذیر بود، نمیتوانست دوامی داشته باشد و به همین دلیل میان آنها اختلافات فراوانی به وجود آمد. آخیلس چنان که از روایات بر میآید هفتمین فرزند از وصلت آنها بود. تتیس همیشه درصدد بود تا عوامل فانی وجود هر یک از فرزندانش را که از پدر به ارث میبردند، از میان بردارد و برای این کار آنها را در آتش فر میبرد که با این عمل موجب مرگ همهی آنها میشد. پس از تولد آخیلس، پلئوس که به دقت از وی مراقبت میکرد، مشاهده نمود تتیس در مورد او نیز به آزمایش خطرناک خود دست زد. بنابراین کودک را که فقط لبها و استخوان کوچک پای راستش سوخته بود، از دست وی بیرون کشید. تتیس از این عمل سخت رنجیده خاطر شده و بنابراین تصمیم گرفت به د ریا رفته و با خواهرانش زندگی کند. پلئوس پس از نجات فرزندش به خیرون که در طبابت، مهارت بسزایی داشت، متوسل شد تا استخوان سوختهی او را به نحوی تعویض و درمان نماید. خیرون نیز برای این کار، جسد یکی از ژئانها (Giants) را که در ایام حیات، بسیار سریع و تیز تگ بود، از خاک بیرون آورده، استخوان پای او را به جای استخوان پای آخیلس قرار داد و به همین سبب، آخیلس در دویدن قدرتی فوق العاده داشت. بنا به روایت دیگری تتیس، آخیلس را در اوان کودکی، در آب استیکس (Styx)، شستشو داد. منتها چون هنگام فرو بردن آخیلس در آب، پاشنهی پای او در دست تتیس بود، آب به آن قسمت نرسیده و به همین دلیل پاشنهی پای او آسیب پذیر باقی ماند. در کوهستان پلیون، آخیلس تحت مراقبت فیلیرا (Philyra)، مادر خیرون و کاریکلو (Chariclo) همسر خیرون قرار گرفت. آخیلس که به تدریج بزرگتر میشد، به تعلیم شکار، تربیت اسب و طبابت پرداخته و علاوه بر آن آواز خواندن و نواختن چنگ را نیز آموخت. خیرون هم او را به اصول پاسایی و تقوا از قبیل بیاعتنایی به مال دنیا، وحشت از دروغ، میانه روی و اعتدال، پایداری در برابر شهوات ناشایست، آلام و مصائب آشنا ساخت. غذای آخیلس در این مدت عبارت بود از امحاء و احشاء شیر و گراز، برای اینکه نیروی آن حیوانات به وی منتقل شود، عسل برای اینکه ملایمت و اعتماد در وی ایجاد شود و در آخر نیز از مغز استخوان خرس استفاده مینمود. نام آخیلس نیز از طرف خیرون بر وی گذاشته شد، چرا که پیش از آن وی را لیژیرون (Ligyron) میخواندند. در ایلیاد (Iliad) چنین نقل شده که بر اثر دعوت نستور (Nestor)، اودیسئوس (Odysseus) و پاتروکلوس (Patroclus)، آخیلس تصمیم به شرکت در اردوکشی تروا (Troy) گرفت. وی فرماندهی پنجاه کشتی را در حالی بر عهده گرفت که دوستش پاتروکلوس به همراه فوئنیکس، مربی و راهنمایش و میرمیدونها (Myrmidons) او را همراهی میکردند. هنگام حرکت، پلئوس نذر کرد که اگر پسرش به سلامت از این سفر باز گردد، گیسوان او را به رودخانهی اسپرکیوس (Sperchios) که در قلمرو وی جاری بود، نیاز کند. تتیس نیز آخیلس را از سرنوشتی که در انتظارش بود، آگاه ساخته و گفت که سفر او به تروا موجب شهرت، افتخار و سبب کوتاهی عمر وی خواهد شد، اما اگر در شهر خویش بماند عمری طولانی خواهد داشت، منتها به صورت فردی گمنام.
آخیلس بدون آنکه تردیدی به خود راه دهد، به عمر کوتاه و پر افتخار اظهار علاقه میکرد. شعرای دورهی بعد، به خصوص تراژدی نویسان، عزیمت وی را به ترتیبی کاملاً مغایر با روایت هومر (Homer) نقل کرده و میگویند که به پلئوس یا تتیس وحی رسیده بود که آخیلس باید در مقابل تروا هلاک شود. پس چون این صحبت به میان آمد که از بین جوانان یونانی عدهای به اسیا و به شهری که پریام (Priam) پادشاه آن بود، بروند. پلئوس یا تتیس به فکر افتادند تا لباس زنان را بر آخیلس پوشانده، وی را به دربار لیکومدس (Lycomedes)، پادشاه شهر اسکیروس (Scyros) بفرستند تا در آنجا با دختران وی به سر برد. به این ترتیب آخیلس نه سال در دربار لیکومدس با نام پیرا (Pyrrha) زندگی کرد. در همین ایام بود که آخیلس با یکی از دختران لیکومدس به نام دئیدامیا (Deidamia) درآمیخته و صاحب پسری به نام نئوپتولموس (Neoptolemus) شد که بعدهای را پیروس(2) (Pyrrhus) خواندند. با تمام این احوال، تغییر لباس نیز نتوانست مسیر سرنوشت وی را تغییر دهد. اودیسئوس از پیشگویی به نام کالخاس (Calchas) شنیده بود که تروا بدون شرکت آخیلس در جنگ، به چنگ یونانیان نخواهد افتاد. بنابراین به جست و جوی آخیلس پرداخته و محل اختفای او را کشف کرد. سپس به عنوان بازرگان به دربار اسکیروس راه یافته، خود را به جایگاه زنان رسانید و کالاهای خود را برای فروش به آنها عرضه کرد. زنان مقداری لوازم زنانه از جمله برودری (Broderie) و پارچه انتخاب کردند. اودیسئوس در بین کالاها، مقداری سلاح قیمتی گذاشته بود که توجه پیرا را به خود جلب کرده و بدین ترتیب اودیسئوس به آسانی وی را شناخت. بنابر روایتی دیگر، اودیسئوس برای شناختن پیرا به نیرنگ دیگری متوسل شده و دستور داد تا شیپوری را در حرم لیکومدس به صدا درآورند. با شنیدن این صدا زنان به وحشت افتاده، پا به فرار گذاشتند و تنها پیرا که روح سلحشوری فوق العادهای داشت در جای خویش ایستاده و برای مقابله با خطر تقاضای اسلحه کرد. پلئوس و تتیس با این پیشامد به این نتیجه رسیدند که جلوگیری از تقدیر و مخالفت با قریحهی جنگجویی آخیلس نتیجهیی ندارد. بنابراین هنگام حرکت کشتیها از بندر اولیس (Aulis)، تتیس حربهی الهی هفائستوس (Hephaestus) و اسبهایی را که پوزئیدون (Poseidon) به عنوان هدیهی عروسی به پلئوس داده بودند، در اختیار آخیلس نهاد. سپس به منظور تغییر سرنوشت، کنیزی را که کارش اندرز دادن به آخیلس و ممانعت او از قتل پسران آپولو (Apollo) بود، همراه وی فرستاد. زیرا در این مورد نیز وحی رسیده بود که اگر آخیلس به قتل یکی از پسران آپولو مبادرت ورزد به وضع ناگواری هلاک خواهد شد. بنابر روایت ایلیاد، سپاهیان یونانی مستقیماً از بندر اولیس به تروا رفتند، اما در حکایاتی که بعدها از این اردوکشی نقل کردند، چنین بود که یونانیان قبل از رسیدن به تروا در بندر دیگری نیز توقف کردند. به این معنا که ناوگان یونان پس از حرکت از بندر اولیس، بر اثر اشتباهی راه را گم کرده، به میزی (Mysia) در جنوب تروا رسیدند و به تصور اینکه در ناحیهای از تروا هستند، به غارت و ویرانی آن ناحیه پرداختند. اما تلفوس (Telephus)، پسر هراکلس (Heracles) و پادشاه آن سرزمین، به جلوگیری از هجوم و غارت آنها شتافته و در حین جنگ به دست آخیلس مجروح گردید. پس از این زد و خورد، یونانیها متوجه خطای خود شده و به جانب تروا حرکت کردند، اما توفانی شدید کشتیهای آنها را متفرق کرده و هر کدام دوباره به سرزمین اصلی خویش رانده شدند. آخیلس نیز به اسکیروس و خانهی همسر و فرزند خود رسید.
یونانیان این بار در آرگوس (Argos) اجتماع کردند و در همان جا تلفوس به دستور هاتف معبد دلف به ملاقات آخیلس آمد و از وی درخواست کرد تا به معالجهی جراحتش بپردازد. زیرا طبق اظهار هاتف دلف، زخمهایی که بر اثر اصابت نیزهی آخیلس ایجاد شده بود، منحصراً توسط همان نیزه مداوا میشد. پس یونانیان برای دومین بار عازم تروا شدند. ناوگان یونان، از بندر آرگوس متوجه بندر اولیس شده و در آنجا به اشارهی کالخاس بر اثر وقفه و آرامشی از طرف ربةالنّوع آرتمیس (Artemis) که مأمور متوقف ساختن کشتیها بود، بیحرکت و متوقف ماند تا پس از قربانی کردن ایفیژنیا (Iphigenia)، دختر آگاممنون (Agamemnon) اجازهی حرکت صادر گردد. آگاممنون به این دستور رضا داده و برای آنکه دخترش را به بندر اولیس فرا بخواند، به نحوی که تردیدی در وی ایجاد نشود و مادر دختر نیز دچار بدگمانی نگردد، چنین وانمود کرد که قصد نامزدی وی با آخیلس را دارد. آخیلس از این نیرنگ اطلاعی نداشت و هنگامی مطلّع شد که ایفیژنیا به بندر اولیس رسیده بود. با این حال وی درصدد مخالفت با قربانی شدن ایفیژنیا برآمد، امکا مقاومت سپاهیان او را وادار به تسلیم کرد. پس از قربانی کردن ایفیژنیا، وزش بادهای موافق شروع شده و سپاه یونان به سرداری تلفوس به جزیرهی تندوس (Tendos) رسیدند و در آنجا طی ضیافتی، نخستین برخورد مخالف میان آخیلس و آگاممنون به وجود آمد. در همین جزیره آخیلس برای ربودن دختر آپولو، تنس (Tenes)، پسر آپولو را به قتل رساند و هنگامی به خطای خود پی برد که کار از کار گذشته و پیشگویی هاتف مبنی بر خودداری آخیلس از قتل فرزندان آپولو، صورت وقوع یافته بود. بنابراین آخیلس مراسم باشکوهی برای تشییع جنازهی تنس بر پا کرد و برای تنبیه، کنیزی را که موظف بود وی را از انجام چنین کارهائی برحذر دارد، به قتل رسانید. یونانیان به مدت نُه سال در مقابل شهر تروا به سر بردند که این مدت طولانی منجر به پیش آمدن حوادثی شد. ایلیاد به پارهای از آن حوادث اشاره کرده و برخی از آن وقایع را نیز نویسندگان بعد از هومر نقل کردهاند. بنابر روایت ایلیاد، کار مهاجمین در این مدت راهزنی و غارت در آسیای صغیر و به خصوص در شهر تبس (Thebes) بود که به تصرف آخیلس درآمد. همچنین ایتیون (Eetion)، پادشاه آن شهر و هفت پسرش توسط آخیلس کشته شدند و ملکه نیز به چنگ وی افتاد. در ضمن همین وقایع و اعمالی که علیه شهرهای تبس و لیرنسوس (Lymessus) انجام گرفت، به ترتیب بریزئیس (Briseis) و کریزئیس(3) (Chryseis)، دختران پادشاهان آن دو شهر، نصیب آخیلس و آگاممنون شدند. یکی از وقایعی که در آن نُه سال اتفاق افتاد، هنگام پیاده شدن سپاه آخیلس از کشتیهایشان بود. آن هنگام که سربازان تروا در آغاز کار فاتح بودند، از آخیلس شکست خوردند و سیکنوس (Cycnus)، پسر پوزئیدون نیز به دست آخیلس کشته شد. همچنین گفته میشود که آخیلس، ابتدا در عدادِ خواستگاران هلن (Helen) نبود، اما پس از منلائوس (Menelaus)، به شوهری هلن برگزیده شد، آخیلس به فکر ملاقات و دیدار با وی افتاد. به همین جهت آفرودیته (Aphrodite) و تتیس، وسیلهی ملاقات آن دو را در گوشهای دور افتاده فراهم ساختند. در این مورد، خبری که مبنی بر عشق آخیلس به هلن باشد، روایت نشده و حکایات مخصوص هومر و نزاع و بر سر بریزئیس از سال دهم جنگ شروع شد. در این زمان، طاعون صفوف سپاه یونانیان را فرا گرفته و کالخاس خبر داد که این بلا به دستور آپولو و به درخواست کریزس(3) (Chryses)که دخترش کریزئیس به عنوان غنیمت به تصرف آگاممنون درآمده بود، نازل شده است. آخیلس شورایی از فرماندهان تشکیل داد و آگاممنون را مجبور به استرداد دخترش کرد. آگاممنون در مقابل این تصمیم درخواست کرد تا آخیلس، غنیمت جنگ لیرنسوس، یعنی بریزئیس را به وی تسلیم کند. آخیلس از جلسهی شورا به خیمهی خود رفته و از قبول شرکت در جنگ تروا تا مادامی که آگاممنون مدعی بریزئیس باشد، خودداری نمود. لیکن موقعی که منادیان برای گرفتن دختر نزد وی آمدند، آخیلس ضمن اعتراض علیه این بیعدالتی، دختر را به آنها داده، سپس به کنار دریا رفت و دست حاجت به درگاه مادرش تتیس برداشت. تتیس به وی دستور داد که هنگام حملهی مردم تروا و پیشروی آنها به سوی کشتیهای یونانی هیچ اقدامی نکند تا یونانیان متوجه شخصیت و اهمیت وی گردند. زیرا به طوری که تتیس آگاه بود، جنگجویان تروا فقط از آخیلس میترسیدند. تتیس پس از این راهنمایی به آسمان نزد زئوس (Zeus) رفته و از وی درخواست کرد تا مردم تروا را مادام که آخیلس از معرکه دور است،پیروز گرداند. زئوس این پیشنهاد را پذیرفته و در طی چند روز، شکستهای متوالی نصیب یونانیان گردید. تلاش آگاممنون برای جلب رضایت آخیلس، مبنی بر اینکه بریزئیس، به اضافهی غرامتی قابل ملاحظه و بیست تَن از زیباترین دختران تروا و همچنین همسری دخترش برای وی نیز به ثمر نرسید و آخیلس همچنان بر تصمیم خویش باقی ماند. پس دامنهی جنگ به نزدیکی اردوگاه یونانیان کشیده شد و آخیلس از عرشهی کشتی خود به صحنهی جنگ مینگریست. پاتروکلوس با مشاهدهی این منظره تاب مقاومت از دست داده و از وی درخواست کرد به او اجازه دهد تا به کمک یونانیان شتافته و کشتیهای آنها را که در حال حریق و نابودی بودند، نجات دهد. بنابراین آخیلس راضی شده و اسلحهاش را نیز در اختیار وی نهاد. اما پاتروکلوس پس از چند لحظه ابراز دلاوری و پیروزی، به دست اهالی تروا که وی را آخیلس میپنداشتند، بر اثر ضربات هکتور (Hector) از پای درآمد. آخیلس چنان از این حادثه سخت مغموم و متأثر گردید که بر اثر نالههایش، تتیس به زمین آمده و به جای اسلحهی او که پس از مرگ پاتروکلوس به دست هکتور افتاده بود، وعدهی سلاحی جدید را به فرزندش داد.
پس از این ماجرا آخیلس، بدون اسلحه به میدان جنگ قدم گذاشته و با فریادهای سهمناک خود، اهالی تروا را که برای تصاحب جسد پاتروکلوس با یونانیان میجنگیدند، مجبور به فرار کرد. صبح روز بعد، آخیلس از آگاممنون تقاضا کرد تا اختلاف گذشته را کنار بگذارند تا وی نیز برای کمک به او وارد جنگ شود. آگاممنون هم از او پوزش طلبیده و بریزئیس را که مدتی به احترام تمام نزد خود نگه داشته بود، به وی بازگرداند. آخیلس بدون درنگ وارد معرکه شد، اما در این لحظه اسب وی که زانتوس (Xanthus) یا خانتوس (Xanthus) نام داشت، قدرت تکلّم و پیشگویی پیدا کرده، از آینده و مرگ او خبر داد. آخیلس با بیاعتنایی به این خبر، خود را به صفوف دشمن زد، به طوری که جنگجویان تروا از مقابل وی گریختند و فقط آئنیاس (Aeneas) که از جانب آپولو الهام یافته بود، درصدد مقاومت در مقابلش برآمد. نیزهی آخیلس سپر حریف را سوراخ کرد و در لحظهای که آئنیاس آمادهی پرتاب سنگی بزرگ به سوی آخیلس بود، پوزئیدون، قطعه ابری را در میان آنها قرار داد و به این ترتیب هر دو از یکدیگر جدا شدند. هکتور نیز، چندین بار درصدد حمله به آخیلس برآمد، اما به مقصود نرسید. چرا که خدایان مخالفِ این اقدام بودند و تقدیر اجازه نمیداد تا این دو قهرمان با یکدیگر رو به رو شوند. آخیلس راه خویش را به جانب تروا ادامه داد و هنگام عبور از گداری در رودخانهی اسکاماندر (Scamander)، بیست جوان ترایی را دستگیر کرده و آنها را برای قربانی بر مزار پاتروکلوس اختصاص داد. خدای رودخانه که میخواست به خونریزیهای آخیلس که کشتههایش بستر رود را انباشته بود، خاتمه دهد، آب رودخانه را از حد معمول بالا آورده، از ساحل بیرون ریخت و آن را به تعقیب آخیلس فرستاد. اما هفتائستوس در این هنگام آب را به مسیر اصلی خود بازگرداند و آخیلس به دروازههای شهر حمله برد تا راه عقب نشینی اهالی تروا را ببندد. آپولو، آخیلس را از راه اصلی خود منحرف کرد، به طوری که وی چند مدتی سرگردان شد و موقعی راه خود را به جانب تروا باز شناخت که فرصت از دست رفته بود، زیرا هکتور را تنها در مقابل دروازهی اسکئا (Scaean) مشاهده کرد. در لحظهی شروع جنگ، هکتور هنگامی که دید آخیلس به او نزدیک میشود به وحشت افتاد. آخیلس سه مرتبه به کشتار اهالی در اطراف شهر پرداخت و هنگامی از این کار دست کشید که ترازوی سرنوشت، مورد بررسی زئوس قرار گرفت. زئوس مشاهده کرد که کفهی متعلق به هکتور به جانب هادس (Hades) پائین رفته است. بنابراین آپولو از حمایت هکتور دست برداشته و در این هنگام آتنا (Athena) وارد صحنه شد و با تلقین وی، مردم تروا به جنگ و مقابله با آخیلس اظهار تمایل کردند. آتنا برای انجام این کار به صورت دئیفوبوس (Deiphobus)، برادر هکتور درآمد، به طوری که برای هکتور مجسّم شد برادرش برای کمک به وی آمده است. اما هکتور خیلی زود کشته شد و در دم واپسین به آخیلس خبر داد که ساعت مرگ وی نیز نزدیک است. هکتور در حال مرگ از آخیلس درخواست کرد تا جنازهاش را به پدرش بسپارد. آخیلس این تقاضا را نپذیرفته و پس از آنکه پاشنههای او را سوراخ کرد، با تسمهای چرمین آنها را به هم بسته و جسد را به دنبال ارابهاش بر زمین کشید و با همین وضع وارد اردوگاه شده، مراسم تشییع جنازهی پاتروکلوس را برگزار کرد. روزها، آخیلس جسد هکتور را که موجب هلاکت پاتروکلوس، دوست عزیزش شده بود، به همان وضع دور شهر میگرداند. پس از دوازده روز که این کار را ادامه داد، زئوس به تتیس مأموریت داد تا آخیلس را از بیاحترامی نسبت به مردگان بر حذر دارد. بنابراین هنگامی که پریام برای دریافت جنازهی پسرش به آخیلس مراجعه کرد، وی پریام را به گرمی پذیرفته و جسد هکتور را در اختیارش قرار داد و در ازای آن غرامتی سنگین از وی گرفت. اودیسه (Odyssey) نیز به شرح زندگی آخیلس در میان اموات پرداخته و میگوید: «وی در آنجا با قدمهای بلند در گلزاری به گردش مشغول بود و دوستان قهرمانش آژاکس (Ajax)، آنتیلوخوس (Antilochus)، پاتروکلوس و آگاممنون که در جنگ همراه وی بودند، در کنارش حضور داشته و آگاممنون شرحِ درگذشت آخیلس را برای اودیسئوس حکایت میکند، بدون آنکه نامی از قاتل وی ببرد. مخصوصاً مراسمی را که در عزاداری آخیلس برپا داشته و اختلافاتی را که بر سر تصاحب سلاح او میان همراهان درگرفت، برای اودیسئوس شرح میدهد.
حکایاتی که پس از منظومهی هومر انتشار یافت، این داستان را تکمیل کرد که نخستین آنها داستان جنگ با پنتزیلئا (Penthesilea)، ملکهی آمازونها (Amazons) میباشد. پنتزیلئا که برای کمک به اهالی تروا به محل جنگ رفته بود، در موقع مراسم تشییع هکتور به آنجا رسید. در آغاز کار، وی یونانیان را به اردوگاهشان راند، اما توسط آخیلس به سختی مجروح شد و در لحظات آخر حیاتش، آخیلس نقاب از چهرهی وی برداشته و از مشاهدهی زیبایی وی دچار اندوه و دردی فراون گشت. آخیلس چون قدرت پنهان کردن احساساتش را نداشت، تأثرش از این واقعه چنان محسوس بود که ترسیتس (Thersites) عشق ورزی او به یک مرده را به باد استهزاء گرفته و به همین دلیل آخیلس وی را با یک ضربه مشت به هلاکت رسانید. سپس داستان جنگ آخیلس با ممنون (Memnon) که در حضور مادرانشان تتیس و ائوس (Eos) صورت میگیرد، شرح داده و بالاخره از عشق آخیلس نسبت به پولیکسنا (Polyxena) بحث میکند. هنگام بازخرید جسد هکتور، آخیلس، پولیکسنا را دیده، گرفتار عشق وی میگردد و به پریام قول میدهد که اگر آن دختر را به همسری وی درآورد، از یونانیها روگردانده و به صف سپاه پریام داخل میشود. پریام نیز به این پیشنهاد رضایت داده و قرار میگذارند تا پیمانی در مورد موضوع مطرح شده در معبد آپولوتیمبرین (Apollo Thymbreen) به امضاء برسد. پس آخیلس بدون اسلحه وارد معبد میشود، اما پاریس (Paris) که خود را پشت مجسمهی رب النّوع پنهان کرده بود، او را به قتل میرساند. پس از این واقعه اهالی تروا جسد آخیلس را برداشته و برای پس دادن آن به یونانیان از آنها درخواست همان غرامتی را میکنند که آخیلس از آنها برای استرداد جسد هکتور دریافت کرده بود. این روایت ظاهراً بعدها جعل شده است. بنا به عقیدهای جمعی، آخیلس پس از آنکه بار دیگر سپاهیان تروا را به دروازههای شهرشان عقب راند، کشته میشود. همچنین روایت است که آپولو در مقابل او ظاهر شده، به او امر میکند تا از جنگ دست بکشد، اما آخیلس دستور وی را نپذیرفته، در نتیجه با تیر آپولو از پای در میآید.
به روایت دیگری نیز این تیر از طرف پاریس به جانب آخیلس رها میشود، اما به راهنمایی آپولو به تنها قسمت تأثیرپذیر بدن وی، یعنی پاشنهی پایش اصابت میکند. در اطراف جنازهی آخیلس نیز مانند واقعهی مرگ پاتروکلوس، جنگی خونین ایجاد میشود، به طوری که آژاکس و اودیسئوس به زحمت جسد او را به اردوگاه میبرند تا مانع بیاحترامی دشمن به وی بشوند. مراسم تشییع باشکوهی با شرکت تتیس و موزها (Muses) برپا شده و آتنا برای جلوگیری از فساد جسد، آن را به غذاهای آسمانی آغشته میکند. سپس یونانیها مقبرهای در کنار دریا برای آخیلس میسازند، اما چنان که معروف است، تتیس نعش وی را به جزیرهی ابیض، در دهانهی رود دانوب برده و آخیلس در آنجا به زندگی مرموزی ادامه میدهد. ملوانانی که از این جزیره میگذشتند، روزها صدای برخورد جامها و هیاهوی یک ضیافت دائمی را به گوش شنیده و معتقد بودند که آخیلس در شانزلیزه با یکی از زنانی که به آنها علاقهمند بود (مدئا (Medea)، ایفیژنیا، هلن، پولیکسنا)، وصلت کرده است. همچنین گفته میشد که هنگام عزیمت یونانیها، پس از آنکه یک بار تروا را به تصرف خود درآوردند، صدایی از قبر آخیلس برخاست که از آنها تقاضا کرد تا پولیکسنا را برای احیای خاطرهی آخیلس قربانی کنند. خاطرهی آخیلس، مدتها در ضمیر یونانیها زنده ماند و ستایش او در جزایر و همچنین در قارهی آسیا که صحنهی دلاوریهایش بود، رواج یافت. آخیلس به روایت هومر، دارای چهرهای جوان و زیبا با موهای بور، چشمانی درخشان و صدایی نافذ بود. وی به هیچ وجه قیافهی ترس به خود راه نداده و به جنگ بیش از هر چیز دیگری علاقه داشت. آخیلس مردی سخت گیر و طالب افتخار بود، اما طبعی ملایم و مهربان داشت و چون موسیقی میدانست با چنگ و آواز، غمها را برطرف میساخت. وی دوستش پاتروکلوس و همچنین بریزئیس را به شدت دوست میداشت. او گاهی چنان بیرحم میشد که به هیچ یک از زندانیان تروا رحم نمیکرد، اما مهمان نوازی و رقت قلبش از این جا آشکار میشود که هنگام مراجعهی پریام برای تحویل گرفتن جسد پسرش، با وی هم داستان شده و به گریه و زاری پرداخت. موقعی که وی در اقامتگاه ارواح به سر میبرد، از شنیدن این خبر که پسرش نئوپتولموس، جنگجو و دلیر شده، بسیار شاد گشت. آخیلس به پدر و مادرش بسیار احترام میگذاشت و به همین دلیل خود را به مادرش سپرد و به محض آنکه از مشیّت خدایان در مورد خود اطلاع یافت، بلادرنگ آن را اجرا کرد. با وجود تمام این صفات بشری، آخیلس به نظر فلاسفهی یونانی اسکندریه، به خصوص رواقیون (Stoicism)، نمونهی فردی خشن و غلام امیال و هوسهای خود بود که وی را نقطهی مقابل اودیسئوس، عالیترین نمونهی یک فرد حکیم و فرزانه میپنداشتند. اسکندر کبیر (Alexander Great) که آخیلس را به عنوان یک فرد نمونه میشناخت، ظاهراً ستایش مخصوصی برایش قائل بود. بعضی از مورخین، آخیلس را با نام آشیل (Achilles) که در افسانههای یونانی میخوانند، مانند داستان "آشیل و لاک پشت" که توسط زنون الیائی (Zenon Eliai) برای نفی حرکت آمده، بدین مضمون که: «اگر آخیلس و لاک پشت بر خطی در یک جهت به راه بیفتند و در شروع حرکت، آخیلس از لاک پشت عقب باشد، هرگز به او نمیرسد، زیرا برای این باید ابتدا راهی را که عقب مانده، طی کند. پس در این مدت، لاک پشت مقداری راه را پیموده و آخیلس هرگز به او نمیرسد، افسانهی آخیلس یکی از غنیترین و در عین حال قدیمیترین اساطیر یونانی است که تنظیم و انتشار ایلیاد، موجب شهرت آن گردید. موضوع این افسانه، تسخیر تروا نبود، بلکه خشم آخیلس این حادثه را که طی آن سپاهیان یونانی نابود شدند، به وجود آورد.
منظومهی حماسی که به این طریق انتشار یافت، بیش از همهی سرگذشتها، مورد توجه و مطالعهی دنیای قدیم قرار گرفت و اقدامات قهرمان آن را به صورت یک داستان ملی در دسترس عموم گذاشت. اما دیگر سرایندگان و داستان نویسان، قهرمان منظومهی هومری را در اختیار گرفته و برای تکمیل داستان حیات او قطعاتی بر آن افزودند. به این ترتیب، به تدریج مجموعهای به وجود آمد که مخلوطی از حوادث و افسانههای متباین و الهام بخش شعرای تراژیک و حماسه سرایان دورهی قدیم تا دورهی رومی گردید.
منبع مقاله :
معصومی، غلامرضا؛ (1388) دایره المعارف اساطیر و آیین های باستانی جهان جلد اول، تهران: شرکت انتشارات سوره مهر؛ چاپ اول.
آخیلس بدون آنکه تردیدی به خود راه دهد، به عمر کوتاه و پر افتخار اظهار علاقه میکرد. شعرای دورهی بعد، به خصوص تراژدی نویسان، عزیمت وی را به ترتیبی کاملاً مغایر با روایت هومر (Homer) نقل کرده و میگویند که به پلئوس یا تتیس وحی رسیده بود که آخیلس باید در مقابل تروا هلاک شود. پس چون این صحبت به میان آمد که از بین جوانان یونانی عدهای به اسیا و به شهری که پریام (Priam) پادشاه آن بود، بروند. پلئوس یا تتیس به فکر افتادند تا لباس زنان را بر آخیلس پوشانده، وی را به دربار لیکومدس (Lycomedes)، پادشاه شهر اسکیروس (Scyros) بفرستند تا در آنجا با دختران وی به سر برد. به این ترتیب آخیلس نه سال در دربار لیکومدس با نام پیرا (Pyrrha) زندگی کرد. در همین ایام بود که آخیلس با یکی از دختران لیکومدس به نام دئیدامیا (Deidamia) درآمیخته و صاحب پسری به نام نئوپتولموس (Neoptolemus) شد که بعدهای را پیروس(2) (Pyrrhus) خواندند. با تمام این احوال، تغییر لباس نیز نتوانست مسیر سرنوشت وی را تغییر دهد. اودیسئوس از پیشگویی به نام کالخاس (Calchas) شنیده بود که تروا بدون شرکت آخیلس در جنگ، به چنگ یونانیان نخواهد افتاد. بنابراین به جست و جوی آخیلس پرداخته و محل اختفای او را کشف کرد. سپس به عنوان بازرگان به دربار اسکیروس راه یافته، خود را به جایگاه زنان رسانید و کالاهای خود را برای فروش به آنها عرضه کرد. زنان مقداری لوازم زنانه از جمله برودری (Broderie) و پارچه انتخاب کردند. اودیسئوس در بین کالاها، مقداری سلاح قیمتی گذاشته بود که توجه پیرا را به خود جلب کرده و بدین ترتیب اودیسئوس به آسانی وی را شناخت. بنابر روایتی دیگر، اودیسئوس برای شناختن پیرا به نیرنگ دیگری متوسل شده و دستور داد تا شیپوری را در حرم لیکومدس به صدا درآورند. با شنیدن این صدا زنان به وحشت افتاده، پا به فرار گذاشتند و تنها پیرا که روح سلحشوری فوق العادهای داشت در جای خویش ایستاده و برای مقابله با خطر تقاضای اسلحه کرد. پلئوس و تتیس با این پیشامد به این نتیجه رسیدند که جلوگیری از تقدیر و مخالفت با قریحهی جنگجویی آخیلس نتیجهیی ندارد. بنابراین هنگام حرکت کشتیها از بندر اولیس (Aulis)، تتیس حربهی الهی هفائستوس (Hephaestus) و اسبهایی را که پوزئیدون (Poseidon) به عنوان هدیهی عروسی به پلئوس داده بودند، در اختیار آخیلس نهاد. سپس به منظور تغییر سرنوشت، کنیزی را که کارش اندرز دادن به آخیلس و ممانعت او از قتل پسران آپولو (Apollo) بود، همراه وی فرستاد. زیرا در این مورد نیز وحی رسیده بود که اگر آخیلس به قتل یکی از پسران آپولو مبادرت ورزد به وضع ناگواری هلاک خواهد شد. بنابر روایت ایلیاد، سپاهیان یونانی مستقیماً از بندر اولیس به تروا رفتند، اما در حکایاتی که بعدها از این اردوکشی نقل کردند، چنین بود که یونانیان قبل از رسیدن به تروا در بندر دیگری نیز توقف کردند. به این معنا که ناوگان یونان پس از حرکت از بندر اولیس، بر اثر اشتباهی راه را گم کرده، به میزی (Mysia) در جنوب تروا رسیدند و به تصور اینکه در ناحیهای از تروا هستند، به غارت و ویرانی آن ناحیه پرداختند. اما تلفوس (Telephus)، پسر هراکلس (Heracles) و پادشاه آن سرزمین، به جلوگیری از هجوم و غارت آنها شتافته و در حین جنگ به دست آخیلس مجروح گردید. پس از این زد و خورد، یونانیها متوجه خطای خود شده و به جانب تروا حرکت کردند، اما توفانی شدید کشتیهای آنها را متفرق کرده و هر کدام دوباره به سرزمین اصلی خویش رانده شدند. آخیلس نیز به اسکیروس و خانهی همسر و فرزند خود رسید.
یونانیان این بار در آرگوس (Argos) اجتماع کردند و در همان جا تلفوس به دستور هاتف معبد دلف به ملاقات آخیلس آمد و از وی درخواست کرد تا به معالجهی جراحتش بپردازد. زیرا طبق اظهار هاتف دلف، زخمهایی که بر اثر اصابت نیزهی آخیلس ایجاد شده بود، منحصراً توسط همان نیزه مداوا میشد. پس یونانیان برای دومین بار عازم تروا شدند. ناوگان یونان، از بندر آرگوس متوجه بندر اولیس شده و در آنجا به اشارهی کالخاس بر اثر وقفه و آرامشی از طرف ربةالنّوع آرتمیس (Artemis) که مأمور متوقف ساختن کشتیها بود، بیحرکت و متوقف ماند تا پس از قربانی کردن ایفیژنیا (Iphigenia)، دختر آگاممنون (Agamemnon) اجازهی حرکت صادر گردد. آگاممنون به این دستور رضا داده و برای آنکه دخترش را به بندر اولیس فرا بخواند، به نحوی که تردیدی در وی ایجاد نشود و مادر دختر نیز دچار بدگمانی نگردد، چنین وانمود کرد که قصد نامزدی وی با آخیلس را دارد. آخیلس از این نیرنگ اطلاعی نداشت و هنگامی مطلّع شد که ایفیژنیا به بندر اولیس رسیده بود. با این حال وی درصدد مخالفت با قربانی شدن ایفیژنیا برآمد، امکا مقاومت سپاهیان او را وادار به تسلیم کرد. پس از قربانی کردن ایفیژنیا، وزش بادهای موافق شروع شده و سپاه یونان به سرداری تلفوس به جزیرهی تندوس (Tendos) رسیدند و در آنجا طی ضیافتی، نخستین برخورد مخالف میان آخیلس و آگاممنون به وجود آمد. در همین جزیره آخیلس برای ربودن دختر آپولو، تنس (Tenes)، پسر آپولو را به قتل رساند و هنگامی به خطای خود پی برد که کار از کار گذشته و پیشگویی هاتف مبنی بر خودداری آخیلس از قتل فرزندان آپولو، صورت وقوع یافته بود. بنابراین آخیلس مراسم باشکوهی برای تشییع جنازهی تنس بر پا کرد و برای تنبیه، کنیزی را که موظف بود وی را از انجام چنین کارهائی برحذر دارد، به قتل رسانید. یونانیان به مدت نُه سال در مقابل شهر تروا به سر بردند که این مدت طولانی منجر به پیش آمدن حوادثی شد. ایلیاد به پارهای از آن حوادث اشاره کرده و برخی از آن وقایع را نیز نویسندگان بعد از هومر نقل کردهاند. بنابر روایت ایلیاد، کار مهاجمین در این مدت راهزنی و غارت در آسیای صغیر و به خصوص در شهر تبس (Thebes) بود که به تصرف آخیلس درآمد. همچنین ایتیون (Eetion)، پادشاه آن شهر و هفت پسرش توسط آخیلس کشته شدند و ملکه نیز به چنگ وی افتاد. در ضمن همین وقایع و اعمالی که علیه شهرهای تبس و لیرنسوس (Lymessus) انجام گرفت، به ترتیب بریزئیس (Briseis) و کریزئیس(3) (Chryseis)، دختران پادشاهان آن دو شهر، نصیب آخیلس و آگاممنون شدند. یکی از وقایعی که در آن نُه سال اتفاق افتاد، هنگام پیاده شدن سپاه آخیلس از کشتیهایشان بود. آن هنگام که سربازان تروا در آغاز کار فاتح بودند، از آخیلس شکست خوردند و سیکنوس (Cycnus)، پسر پوزئیدون نیز به دست آخیلس کشته شد. همچنین گفته میشود که آخیلس، ابتدا در عدادِ خواستگاران هلن (Helen) نبود، اما پس از منلائوس (Menelaus)، به شوهری هلن برگزیده شد، آخیلس به فکر ملاقات و دیدار با وی افتاد. به همین جهت آفرودیته (Aphrodite) و تتیس، وسیلهی ملاقات آن دو را در گوشهای دور افتاده فراهم ساختند. در این مورد، خبری که مبنی بر عشق آخیلس به هلن باشد، روایت نشده و حکایات مخصوص هومر و نزاع و بر سر بریزئیس از سال دهم جنگ شروع شد. در این زمان، طاعون صفوف سپاه یونانیان را فرا گرفته و کالخاس خبر داد که این بلا به دستور آپولو و به درخواست کریزس(3) (Chryses)که دخترش کریزئیس به عنوان غنیمت به تصرف آگاممنون درآمده بود، نازل شده است. آخیلس شورایی از فرماندهان تشکیل داد و آگاممنون را مجبور به استرداد دخترش کرد. آگاممنون در مقابل این تصمیم درخواست کرد تا آخیلس، غنیمت جنگ لیرنسوس، یعنی بریزئیس را به وی تسلیم کند. آخیلس از جلسهی شورا به خیمهی خود رفته و از قبول شرکت در جنگ تروا تا مادامی که آگاممنون مدعی بریزئیس باشد، خودداری نمود. لیکن موقعی که منادیان برای گرفتن دختر نزد وی آمدند، آخیلس ضمن اعتراض علیه این بیعدالتی، دختر را به آنها داده، سپس به کنار دریا رفت و دست حاجت به درگاه مادرش تتیس برداشت. تتیس به وی دستور داد که هنگام حملهی مردم تروا و پیشروی آنها به سوی کشتیهای یونانی هیچ اقدامی نکند تا یونانیان متوجه شخصیت و اهمیت وی گردند. زیرا به طوری که تتیس آگاه بود، جنگجویان تروا فقط از آخیلس میترسیدند. تتیس پس از این راهنمایی به آسمان نزد زئوس (Zeus) رفته و از وی درخواست کرد تا مردم تروا را مادام که آخیلس از معرکه دور است،پیروز گرداند. زئوس این پیشنهاد را پذیرفته و در طی چند روز، شکستهای متوالی نصیب یونانیان گردید. تلاش آگاممنون برای جلب رضایت آخیلس، مبنی بر اینکه بریزئیس، به اضافهی غرامتی قابل ملاحظه و بیست تَن از زیباترین دختران تروا و همچنین همسری دخترش برای وی نیز به ثمر نرسید و آخیلس همچنان بر تصمیم خویش باقی ماند. پس دامنهی جنگ به نزدیکی اردوگاه یونانیان کشیده شد و آخیلس از عرشهی کشتی خود به صحنهی جنگ مینگریست. پاتروکلوس با مشاهدهی این منظره تاب مقاومت از دست داده و از وی درخواست کرد به او اجازه دهد تا به کمک یونانیان شتافته و کشتیهای آنها را که در حال حریق و نابودی بودند، نجات دهد. بنابراین آخیلس راضی شده و اسلحهاش را نیز در اختیار وی نهاد. اما پاتروکلوس پس از چند لحظه ابراز دلاوری و پیروزی، به دست اهالی تروا که وی را آخیلس میپنداشتند، بر اثر ضربات هکتور (Hector) از پای درآمد. آخیلس چنان از این حادثه سخت مغموم و متأثر گردید که بر اثر نالههایش، تتیس به زمین آمده و به جای اسلحهی او که پس از مرگ پاتروکلوس به دست هکتور افتاده بود، وعدهی سلاحی جدید را به فرزندش داد.
پس از این ماجرا آخیلس، بدون اسلحه به میدان جنگ قدم گذاشته و با فریادهای سهمناک خود، اهالی تروا را که برای تصاحب جسد پاتروکلوس با یونانیان میجنگیدند، مجبور به فرار کرد. صبح روز بعد، آخیلس از آگاممنون تقاضا کرد تا اختلاف گذشته را کنار بگذارند تا وی نیز برای کمک به او وارد جنگ شود. آگاممنون هم از او پوزش طلبیده و بریزئیس را که مدتی به احترام تمام نزد خود نگه داشته بود، به وی بازگرداند. آخیلس بدون درنگ وارد معرکه شد، اما در این لحظه اسب وی که زانتوس (Xanthus) یا خانتوس (Xanthus) نام داشت، قدرت تکلّم و پیشگویی پیدا کرده، از آینده و مرگ او خبر داد. آخیلس با بیاعتنایی به این خبر، خود را به صفوف دشمن زد، به طوری که جنگجویان تروا از مقابل وی گریختند و فقط آئنیاس (Aeneas) که از جانب آپولو الهام یافته بود، درصدد مقاومت در مقابلش برآمد. نیزهی آخیلس سپر حریف را سوراخ کرد و در لحظهای که آئنیاس آمادهی پرتاب سنگی بزرگ به سوی آخیلس بود، پوزئیدون، قطعه ابری را در میان آنها قرار داد و به این ترتیب هر دو از یکدیگر جدا شدند. هکتور نیز، چندین بار درصدد حمله به آخیلس برآمد، اما به مقصود نرسید. چرا که خدایان مخالفِ این اقدام بودند و تقدیر اجازه نمیداد تا این دو قهرمان با یکدیگر رو به رو شوند. آخیلس راه خویش را به جانب تروا ادامه داد و هنگام عبور از گداری در رودخانهی اسکاماندر (Scamander)، بیست جوان ترایی را دستگیر کرده و آنها را برای قربانی بر مزار پاتروکلوس اختصاص داد. خدای رودخانه که میخواست به خونریزیهای آخیلس که کشتههایش بستر رود را انباشته بود، خاتمه دهد، آب رودخانه را از حد معمول بالا آورده، از ساحل بیرون ریخت و آن را به تعقیب آخیلس فرستاد. اما هفتائستوس در این هنگام آب را به مسیر اصلی خود بازگرداند و آخیلس به دروازههای شهر حمله برد تا راه عقب نشینی اهالی تروا را ببندد. آپولو، آخیلس را از راه اصلی خود منحرف کرد، به طوری که وی چند مدتی سرگردان شد و موقعی راه خود را به جانب تروا باز شناخت که فرصت از دست رفته بود، زیرا هکتور را تنها در مقابل دروازهی اسکئا (Scaean) مشاهده کرد. در لحظهی شروع جنگ، هکتور هنگامی که دید آخیلس به او نزدیک میشود به وحشت افتاد. آخیلس سه مرتبه به کشتار اهالی در اطراف شهر پرداخت و هنگامی از این کار دست کشید که ترازوی سرنوشت، مورد بررسی زئوس قرار گرفت. زئوس مشاهده کرد که کفهی متعلق به هکتور به جانب هادس (Hades) پائین رفته است. بنابراین آپولو از حمایت هکتور دست برداشته و در این هنگام آتنا (Athena) وارد صحنه شد و با تلقین وی، مردم تروا به جنگ و مقابله با آخیلس اظهار تمایل کردند. آتنا برای انجام این کار به صورت دئیفوبوس (Deiphobus)، برادر هکتور درآمد، به طوری که برای هکتور مجسّم شد برادرش برای کمک به وی آمده است. اما هکتور خیلی زود کشته شد و در دم واپسین به آخیلس خبر داد که ساعت مرگ وی نیز نزدیک است. هکتور در حال مرگ از آخیلس درخواست کرد تا جنازهاش را به پدرش بسپارد. آخیلس این تقاضا را نپذیرفته و پس از آنکه پاشنههای او را سوراخ کرد، با تسمهای چرمین آنها را به هم بسته و جسد را به دنبال ارابهاش بر زمین کشید و با همین وضع وارد اردوگاه شده، مراسم تشییع جنازهی پاتروکلوس را برگزار کرد. روزها، آخیلس جسد هکتور را که موجب هلاکت پاتروکلوس، دوست عزیزش شده بود، به همان وضع دور شهر میگرداند. پس از دوازده روز که این کار را ادامه داد، زئوس به تتیس مأموریت داد تا آخیلس را از بیاحترامی نسبت به مردگان بر حذر دارد. بنابراین هنگامی که پریام برای دریافت جنازهی پسرش به آخیلس مراجعه کرد، وی پریام را به گرمی پذیرفته و جسد هکتور را در اختیارش قرار داد و در ازای آن غرامتی سنگین از وی گرفت. اودیسه (Odyssey) نیز به شرح زندگی آخیلس در میان اموات پرداخته و میگوید: «وی در آنجا با قدمهای بلند در گلزاری به گردش مشغول بود و دوستان قهرمانش آژاکس (Ajax)، آنتیلوخوس (Antilochus)، پاتروکلوس و آگاممنون که در جنگ همراه وی بودند، در کنارش حضور داشته و آگاممنون شرحِ درگذشت آخیلس را برای اودیسئوس حکایت میکند، بدون آنکه نامی از قاتل وی ببرد. مخصوصاً مراسمی را که در عزاداری آخیلس برپا داشته و اختلافاتی را که بر سر تصاحب سلاح او میان همراهان درگرفت، برای اودیسئوس شرح میدهد.
حکایاتی که پس از منظومهی هومر انتشار یافت، این داستان را تکمیل کرد که نخستین آنها داستان جنگ با پنتزیلئا (Penthesilea)، ملکهی آمازونها (Amazons) میباشد. پنتزیلئا که برای کمک به اهالی تروا به محل جنگ رفته بود، در موقع مراسم تشییع هکتور به آنجا رسید. در آغاز کار، وی یونانیان را به اردوگاهشان راند، اما توسط آخیلس به سختی مجروح شد و در لحظات آخر حیاتش، آخیلس نقاب از چهرهی وی برداشته و از مشاهدهی زیبایی وی دچار اندوه و دردی فراون گشت. آخیلس چون قدرت پنهان کردن احساساتش را نداشت، تأثرش از این واقعه چنان محسوس بود که ترسیتس (Thersites) عشق ورزی او به یک مرده را به باد استهزاء گرفته و به همین دلیل آخیلس وی را با یک ضربه مشت به هلاکت رسانید. سپس داستان جنگ آخیلس با ممنون (Memnon) که در حضور مادرانشان تتیس و ائوس (Eos) صورت میگیرد، شرح داده و بالاخره از عشق آخیلس نسبت به پولیکسنا (Polyxena) بحث میکند. هنگام بازخرید جسد هکتور، آخیلس، پولیکسنا را دیده، گرفتار عشق وی میگردد و به پریام قول میدهد که اگر آن دختر را به همسری وی درآورد، از یونانیها روگردانده و به صف سپاه پریام داخل میشود. پریام نیز به این پیشنهاد رضایت داده و قرار میگذارند تا پیمانی در مورد موضوع مطرح شده در معبد آپولوتیمبرین (Apollo Thymbreen) به امضاء برسد. پس آخیلس بدون اسلحه وارد معبد میشود، اما پاریس (Paris) که خود را پشت مجسمهی رب النّوع پنهان کرده بود، او را به قتل میرساند. پس از این واقعه اهالی تروا جسد آخیلس را برداشته و برای پس دادن آن به یونانیان از آنها درخواست همان غرامتی را میکنند که آخیلس از آنها برای استرداد جسد هکتور دریافت کرده بود. این روایت ظاهراً بعدها جعل شده است. بنا به عقیدهای جمعی، آخیلس پس از آنکه بار دیگر سپاهیان تروا را به دروازههای شهرشان عقب راند، کشته میشود. همچنین روایت است که آپولو در مقابل او ظاهر شده، به او امر میکند تا از جنگ دست بکشد، اما آخیلس دستور وی را نپذیرفته، در نتیجه با تیر آپولو از پای در میآید.
به روایت دیگری نیز این تیر از طرف پاریس به جانب آخیلس رها میشود، اما به راهنمایی آپولو به تنها قسمت تأثیرپذیر بدن وی، یعنی پاشنهی پایش اصابت میکند. در اطراف جنازهی آخیلس نیز مانند واقعهی مرگ پاتروکلوس، جنگی خونین ایجاد میشود، به طوری که آژاکس و اودیسئوس به زحمت جسد او را به اردوگاه میبرند تا مانع بیاحترامی دشمن به وی بشوند. مراسم تشییع باشکوهی با شرکت تتیس و موزها (Muses) برپا شده و آتنا برای جلوگیری از فساد جسد، آن را به غذاهای آسمانی آغشته میکند. سپس یونانیها مقبرهای در کنار دریا برای آخیلس میسازند، اما چنان که معروف است، تتیس نعش وی را به جزیرهی ابیض، در دهانهی رود دانوب برده و آخیلس در آنجا به زندگی مرموزی ادامه میدهد. ملوانانی که از این جزیره میگذشتند، روزها صدای برخورد جامها و هیاهوی یک ضیافت دائمی را به گوش شنیده و معتقد بودند که آخیلس در شانزلیزه با یکی از زنانی که به آنها علاقهمند بود (مدئا (Medea)، ایفیژنیا، هلن، پولیکسنا)، وصلت کرده است. همچنین گفته میشد که هنگام عزیمت یونانیها، پس از آنکه یک بار تروا را به تصرف خود درآوردند، صدایی از قبر آخیلس برخاست که از آنها تقاضا کرد تا پولیکسنا را برای احیای خاطرهی آخیلس قربانی کنند. خاطرهی آخیلس، مدتها در ضمیر یونانیها زنده ماند و ستایش او در جزایر و همچنین در قارهی آسیا که صحنهی دلاوریهایش بود، رواج یافت. آخیلس به روایت هومر، دارای چهرهای جوان و زیبا با موهای بور، چشمانی درخشان و صدایی نافذ بود. وی به هیچ وجه قیافهی ترس به خود راه نداده و به جنگ بیش از هر چیز دیگری علاقه داشت. آخیلس مردی سخت گیر و طالب افتخار بود، اما طبعی ملایم و مهربان داشت و چون موسیقی میدانست با چنگ و آواز، غمها را برطرف میساخت. وی دوستش پاتروکلوس و همچنین بریزئیس را به شدت دوست میداشت. او گاهی چنان بیرحم میشد که به هیچ یک از زندانیان تروا رحم نمیکرد، اما مهمان نوازی و رقت قلبش از این جا آشکار میشود که هنگام مراجعهی پریام برای تحویل گرفتن جسد پسرش، با وی هم داستان شده و به گریه و زاری پرداخت. موقعی که وی در اقامتگاه ارواح به سر میبرد، از شنیدن این خبر که پسرش نئوپتولموس، جنگجو و دلیر شده، بسیار شاد گشت. آخیلس به پدر و مادرش بسیار احترام میگذاشت و به همین دلیل خود را به مادرش سپرد و به محض آنکه از مشیّت خدایان در مورد خود اطلاع یافت، بلادرنگ آن را اجرا کرد. با وجود تمام این صفات بشری، آخیلس به نظر فلاسفهی یونانی اسکندریه، به خصوص رواقیون (Stoicism)، نمونهی فردی خشن و غلام امیال و هوسهای خود بود که وی را نقطهی مقابل اودیسئوس، عالیترین نمونهی یک فرد حکیم و فرزانه میپنداشتند. اسکندر کبیر (Alexander Great) که آخیلس را به عنوان یک فرد نمونه میشناخت، ظاهراً ستایش مخصوصی برایش قائل بود. بعضی از مورخین، آخیلس را با نام آشیل (Achilles) که در افسانههای یونانی میخوانند، مانند داستان "آشیل و لاک پشت" که توسط زنون الیائی (Zenon Eliai) برای نفی حرکت آمده، بدین مضمون که: «اگر آخیلس و لاک پشت بر خطی در یک جهت به راه بیفتند و در شروع حرکت، آخیلس از لاک پشت عقب باشد، هرگز به او نمیرسد، زیرا برای این باید ابتدا راهی را که عقب مانده، طی کند. پس در این مدت، لاک پشت مقداری راه را پیموده و آخیلس هرگز به او نمیرسد، افسانهی آخیلس یکی از غنیترین و در عین حال قدیمیترین اساطیر یونانی است که تنظیم و انتشار ایلیاد، موجب شهرت آن گردید. موضوع این افسانه، تسخیر تروا نبود، بلکه خشم آخیلس این حادثه را که طی آن سپاهیان یونانی نابود شدند، به وجود آورد.
منظومهی حماسی که به این طریق انتشار یافت، بیش از همهی سرگذشتها، مورد توجه و مطالعهی دنیای قدیم قرار گرفت و اقدامات قهرمان آن را به صورت یک داستان ملی در دسترس عموم گذاشت. اما دیگر سرایندگان و داستان نویسان، قهرمان منظومهی هومری را در اختیار گرفته و برای تکمیل داستان حیات او قطعاتی بر آن افزودند. به این ترتیب، به تدریج مجموعهای به وجود آمد که مخلوطی از حوادث و افسانههای متباین و الهام بخش شعرای تراژیک و حماسه سرایان دورهی قدیم تا دورهی رومی گردید.
منبع مقاله :
معصومی، غلامرضا؛ (1388) دایره المعارف اساطیر و آیین های باستانی جهان جلد اول، تهران: شرکت انتشارات سوره مهر؛ چاپ اول.