این آدم ­های حسرت­ برانگیز

مقاله «این آدم ­های حسرت­ برانگیز» نوشته سیده ­عذرا موسوی در مورد نوجوانان نمونه ای است که با فداکاری و رشادت، برای دفاع از جان و آبرو و دوستان و دین مردم سرزمینشان جان خود را فدا کرده اند. اعتزاز حسن، بهنام و قاسم ­بن الحسن علیه ­السلام سه تن از این نوجوانان حسرت برانگیزند.
جمعه، 30 فروردين 1398
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: ناهید اسدی
موارد بیشتر برای شما
این آدم ­های حسرت­ برانگیز
1. مرد عجله داشت تا هرچه زودتر به مدرسه برسد. «اعتزاز حسن» هم در راه مدرسه بود که مرد را دید. به نظرش رفتارهای مرد، عجیب و مشکوک بود. کمی که کنجکاو شد، ترس به جانش افتاد. ناگهان تصویر هزار دانش­آموز هم­مدرسه­ای­اش به ذهنش آمد و تپش قلبش بالا رفت. باید کاری می­کرد. فرصتی برای کمک خواستن و اطلاع به پلیس نبود؛ بنابراین پیش رفت و کوشید سدّ راه مرد شود؛ ولی مرد سماجت به خرج می ­داد و تلاش می­ کرد اعتزاز را پس بزند. روزها به نقشه ­ای که در سر داشت فکر کرده بود و نمی ­توانست قبول کند یک نوجوان پانزده ساله به همین راحتی همه­ی نقشه­ هایش را نقش بر آب کند.

سرانجام اعتزاز با مرد درگیر شد و مرد که می ­دید راه فراری ندارد، دکمه را فشار داد. ناگهان صدای انفجار، تمام منطقه­ ی اقیلم هانگو را لرزاند و به این ترتیب، بمبی که می­ توانست جان هزار دانش ­آموز پاکستانی را به خطر بیندازد، پیکر پاک اعتزاز را تکه ­تکه کرد.
 

2. سه سال فرصت خوبی است تا اگر تصمیم اشتباهی گرفته­ ای یا پشیمان شده ­ای، برگردی و بی­خیال همه چیز شوی؛ ولی حتماً «زی» به تصمیمی که گرفته ایمان دارد که در تمام این سه سال، دوست صمیمیِ معلولش را به دوش گرفته تا او بتواند به همه­ ی کلاس­ هایش برسد.

زیِ هجده ساله اراده کرده و در این مدت دوستش «ژانگ» را، که دچار نوعی بیماری اسکلتی است، حمل کرده، در شستن لباس ­ها و تهیه غذا به او کمک کرده و هر صبح او را برای صبحانه به بوفه­ ی مدرسه برده تا ژانگ بتواند درس بخواند. زی نه ­تنها برای بچه­ های چین، بلکه برای تمام بچه ­های دنیا الگو است.
 
3. شهریور1359 بود که حمله­ ی عراق به ایران، مردم کشورمان را غافل­گیر کرد. خیلی ­ها داشتند شهر را ترک می­ کردند که بهنام 13ساله تصمیم گرفت در خرمشهر بماند. او مردانه ایستاد، جنگید، به مردم کمک کرد و مجروحان بسیاری را نجات داد. با توان و جسارتی که داشت، اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن به دست آورد و در اختیار فرماندهان جنگ گذاشت. با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد ‌رساند و چندین بار به اسارت دشمن درآمد؛ اما هربار به شیوه‌ای از دست آن­ ها فرار کرد. یک­بار که برای شناسایی رفته بود، عراقی­ ها گیرش انداختند و چند سیلی آبدار به صورتش زدند. جای دست سنگین مأمور عراقی، روی صورت بهنام مانده بود. وقتی برگشت، دستش را روی سرخی صورتش گرفت و هیچ نگفت، فقط به بچه­ ها اشاره کرد که عراقی­ ها کجا هستند و بچه­ ها راه افتادند.

28 مهر بود و رزمندگان در تمام این روزها تلاش کرده بودند شهر را حفظ کنند؛ ولی با تنگ ­تر شدن حلقه­ ی محاصره، خمپاره­ ها امان شهر را بریدند. اوضاع خیلی سخت شده بود. ناگهان بچه­ ها متوجه شدند بهنام گوشه­ ای افتاده و از سر و سینه ­اش خون می­ جوشد. سرانجام بهنام چند روز پیش از سقوط خرمشهر، به آسمان پر کشید.
 
نگویید که اعتزاز حسن، زی و بهنام، همه جوگیر شده بودند که خیلی دلگیر می­ شوم. مگر می ­شود کسی در پاکستان زندگی کند و هر روز با صحنه­ ی شهادت دوستانش روبه­ رو شود و آن­چنان با مسئله ترور آشنا باشد که بتواند یک تروریست را از رفتارش بشناسد و نداند که اگر با او درگیر شود، ممکن است جانش را از دست بدهد؟ یا سه سال، هر روز دوستش را کول بگیرد و از این طرف به آن طرف بکشد و جوگیر باشد؟ یا چند بار به اسارت دشمن دربیاید، سیلی بخورد و داغ باشد؟ فکرش خوب کار نکند؟

این آدم ­های حسرت ­برانگیز کم نیستند­؛ ولی زیاد هم نیستند. شاه بیت این شعر ناب، «قاسم ­بن الحسن علیه ­السلام» است؛ همان که وقتی در شب عاشورا امام علیه السلام فرمود: «بدانید که ما فردا، همه کشته خواهیم شد»، بلند شد و پرسید: «ای عمو­جان! آیا من هم فردا جزو کشته ­شدگان هستم؟»

یعنی ترسیده بود؟ با خودش گفته بود، «نکند من هم جزوشان باشم؟» دودوتا، چهارتا کرده بود که سیزده سال زندگی کم است و من هنوز اول راهم، پس چرا وقتی امام علیه ­السلام فرمود: «ای پسر برادر! مردن پیش تو چگونه است؟» پاسخ داد: «مُردن برای من از عسل شیرین‏ تر است!»

شاید جوگیر شده بود. شاید می­ خواست خودش را پیش عمو شیرین کند، غرورش را نشکند و نگوید کم آورده. پس چرا وقتی روز عاشورا دید پسرعمویش «علیِ اکبر علیه ­السلام» از اسب بر زمین افتاد و به شهادت رسید، پیش عمو رفت و اجازه مبارزه گرفت. می ­توانست خودش را گوشه­ ای مخفی کند و صدایش را درنیاورد که شب قبل چه گفته؛ ولی قاسم علیه ­السلام تصمیم خودش را گرفته بود؛ راهی که بازگشتی در آن نبود.

اسلحه ‏اى بر تن قاسم علیه­ السلام، راست نمى ‏آمد. زره ‏ها برایش بزرگ بودند و کلاه­ خودی به سرش اندازه نبود. امام گریه سر داد و قاسم علیه­ السلام را در آغوش گرفت. نمی ­توانست به این زودی ­ها به قاسم علیه ­السلام اجازه­ ی جنگ بدهد. قاسم علیه ­السلام دست ­ها و پاهای امام را بوسید و اشک ریخت. یک دفعه امام دست­ ها را گشود و گفت: «بیا فرزند برادر! مى‏ خواهم با تو خداحافظى کنم.»

و این چنین بود که قاسم علیه ­السلام با عمامه ­ای بر سر و بدون چکمه و زره، راهی میدان نبرد شد. هنوز دانه‏ هاى اشک از چشمانش جاری بود و به سوی دشمن می­ تاخت.

- ای مردم! اگر مرا نمى‏شناسید، من پسر حسن­ بن على ­بن ابیطالبم و این مردى که این­جا مى‏ بینید و گرفتار شماست، عموى من «حسین ­بن على ­بن ابیطالب علیه السلام » است.

قاسم پیش می ­رفت و بی­ باک، دشمنان امام را از دم تیغ می­ گذراند. امام اسب خود را حاضر کرد و افسارش را به دست گرفت، انگار که منتظر بود. ناگهان فریاد «یا عماه‏» قاسم بلند شد. امام مانند یک باز شکارى خودش را به صحنه­ ی جنگ رساند و در این وقت بود که «ز سُم ستوران در آن پهن دشت/ زمین شد شش و آسمان گشت هشت».

غبارها که نشست، حسین علیه ­السلام را دیدند که سر قاسم را به دامن گرفته است. قاسم از شدت درد، پاهایش را به زمین مى‏ک وبد و امام مى ‏فرماید: «پسر برادرم! چقدر بر من ناگوار است که تو فریاد کنى یا عماه و عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد. چقدر بر من ناگوار است که به بالین تو برسم و نتوانم کارى براى تو انجام بدهم.»

نه! قاسم علیه­ السلام جوگیر و هیجان­ زده و بی­ گدار به آب نزده بود. قاسم علیه ­السلام وظیفه ­اش را فهمیده و راهش را انتخاب کرده بود. قاسم علیه­ السلام بزرگ شده بود.
نویسنده: سیده­عذرا موسوی
تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
تحلیل ابعادی از روانشناسی زن در قرآن و روایات اهل بیت(ع)
تحلیل ابعادی از روانشناسی زن در قرآن و روایات اهل بیت(ع)
تحلیل راهبردی پیام ۱۳ آبان رهبر انقلاب: از «ایران هرچه قوی‌تر» تا «نظم جدید جهانی»
تحلیل راهبردی پیام ۱۳ آبان رهبر انقلاب: از «ایران هرچه قوی‌تر» تا «نظم جدید جهانی»
خاطراتی از حمید علیدوستی از جنگ عراق با ایران و از دست رفتن قهرمانی جام ملتهای آسیا ۱۹۸۰
play_arrow
خاطراتی از حمید علیدوستی از جنگ عراق با ایران و از دست رفتن قهرمانی جام ملتهای آسیا ۱۹۸۰
آقا حساب کردند...
play_arrow
آقا حساب کردند...
انقلاب دوم؛ «روایت تسخیر»
play_arrow
انقلاب دوم؛ «روایت تسخیر»
جزئیات جدیدی از پرونده جنایت میدان علیخانی اصفهان
play_arrow
جزئیات جدیدی از پرونده جنایت میدان علیخانی اصفهان
صیدگاه هرمز؛ ثبت لحظه انهدام پنجاه‌وپنجمین پهپاد پیشرفته MQ-۹
play_arrow
صیدگاه هرمز؛ ثبت لحظه انهدام پنجاه‌وپنجمین پهپاد پیشرفته MQ-۹
بازدید نماینده ولی‌فقیه در سپاه از تونل‌های موشکی جنوب
play_arrow
بازدید نماینده ولی‌فقیه در سپاه از تونل‌های موشکی جنوب
آخرین وضعیت پرونده پلتفرم زرپاد، فروش آنلاین طلا
play_arrow
آخرین وضعیت پرونده پلتفرم زرپاد، فروش آنلاین طلا
علت توقف اجرای حکم اعدام متهم خانه وحشت چه بود؟
play_arrow
علت توقف اجرای حکم اعدام متهم خانه وحشت چه بود؟
حمله وحشیانه پلیس آلمان به دختر معترض
play_arrow
حمله وحشیانه پلیس آلمان به دختر معترض
تصاویری از حمله رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان
play_arrow
تصاویری از حمله رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان
اینترنشنال توجیه‌گر حمله به زیرساخت‌های ایران
play_arrow
اینترنشنال توجیه‌گر حمله به زیرساخت‌های ایران
لحظه رهگیری و انهدام پهپاد MQ۹ آمریکایی در شرق تنگه هرمز
play_arrow
لحظه رهگیری و انهدام پهپاد MQ۹ آمریکایی در شرق تنگه هرمز
دردسرهای انتخاباتی ترامپ
play_arrow
دردسرهای انتخاباتی ترامپ