دوباره حاجی را کشتید

محسن صالحی حاجی آبادی داستان زیر را با موضوع دفاع مقدس نگاشته است.
سه‌شنبه، 18 تير 1398
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: ناهید اسدی
موارد بیشتر برای شما
دوباره حاجی را کشتید
- «چه می زنه! انگار ارث پدرشو خوردیم!»

این را صادقی گفت.

یوسفی گفت: «ارث پدرشو؟ بدتر از ارث پدرشو! شلمچه رو ازشون گرفتیم! دارن دق می کنن!»

غلام حسین گفت: «مگه ندیدی دیشب چه پاتکی کردند! بیچاره مون کردند؟!»

هنوز حرفش تمام نشده بود که انگار زلزله شود، خمپاره ای صاف خورد نزدیک در سنگر. منفجر شد. چتری از آتش و دود به هوا پاشید و سنگر را پر از گرد و غبار کرد؛ انگار گهواره ای تکان بخورد. سنگر این طرف و آن طرف شد. صادقی نشست و گفت: «یا اباالفضل العباس علیه السلام! این دیگه چی بود؟!»

گفتم: «خمپاره بود! خمپاره ی120.»

حبیب گفت: «نه بابا! این کاتیوشا بود. ندیدی چه سر و صدایی راه انداخت؟!»

صادقی لیوانش را از داخل ساکش برداشت، رو به بچه ها کرد و گفت: «کسی چایی نمی خواد. می خوام برم چایی بیارم! اگه کسی چایی می خواد بگه تا براش بیارم!»

سعید که زیر پتو خوابیده بود، پتو را از روی صورتش کنار زد و گفت: «بیا بابا! بیا حالا نمی خواد چایی بخوری. حالا چایی نخوری از عمرت کم نمی شه!»

صادقی گفت: «مگه می خوام حق تو رو بخورم! دیگه چایی خوردنمم دست توست.»

اسماعیل از زیر پتو گفت: «راست می گه! چکار به تو داره سعید؟ بذار بره چایی بخوره.»

 بعد تند پتویش را از روی صورتش کنار زد. دستش را برد طرف ساکش و گفت: «بیا لیوان منو ببر، یه چایی هم برای داداش اسماعیل بیار.»

صادقی پایش را بلند کرد. آرام این طرف و آن طرف گذاشت. مارپیچ راه رفت که پایش روی پای کسی نرود و گفت: «بده! لیوانتو بده تا برات یه چای لب دوزه لب سوز بیارم! این اسماعیل یه چیزه دیگه است.»

اسماعیل لیوانش را از داخل ساکش بیرون آورد. داخلش را نگاه کرد و گفت: «اینم که پر از آشغاله! کثیفه!»

صادقی گفت: «غصه نخور داداش اسماعیل! خودم برات می شورَمش.»

لیوان را از اسماعیل گرفت. دوباره پاورچین پاورچین رفت طرف در سنگر. هنوز نرسیده بود دم در سنگر که دوباره گلوله ای صاف خورد دم سنگر. منفجر شد. یک دنیا دود و آتش به هوا پاشید. یک دنیا خاک و سنگ و ترکش پاشید داخل سنگر. سنگر پر از گرد و غبار شد. گلوله که زمین خورد و منفجر شد. صادقی سرپایی نشست و گفت: «یا اباالفضل علیه السلام!» نشسته سربرگرداند. اسماعیل و بچه ها را نگاه کرد و گفت: «اسماعیل! من جونم را مدیون توام. اگه نگفته بودی بیا لیوان منو ببر، حالا تکه و پاره شده بودم.»

سعید از زیر پتو گفت: «حالا دیدید سعید حرف بی خود نمی زنه! می گم وقت چایی خوردن نیست، مال اینه! اگه نه چایی ها که مال من نیست. بخورید تا بپُکید!» و بعد زیر پتو از خنده ریسه رفت.

حبیب گفت: «عجب خنده ای می کنه! خیلی دلش خوشه!»

انگار سعید را برق بگیرد. یک دفعه پرید بالا، پتو را از رویش انداخت پس. قاه قاه خندید و گفت: «صادقی می دونی به چی می خندیدم؟»

صادقی گفت: «نه به  خدا! به چی خندیدی؟»

سعید گفت: «یه دفعه یادم اومد به اون  روزی که توی فاو موجی شدی.»

هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای خنده مجید و غلام حسین سنگر را پر کرد. صادقی دست کشید به پیشانی اش و گفت: «بابا خجالتم نده!»

مجید گفت: «حاجی گفت بازش کنید! بچه ها گفتند حاجی موجیه!»

حاجی گفت: «اشکال نداره» و بعد از خنده ریسه رفت.

غلام حسین گفت: «طناب را که باز کردیم. اومد روبه روی حاجی و گفت: حاجی! من موجی ام؟ ها! و بعد چنان محکم کوبید توی صورت حاجی و دیگر نتوانست حرف بزند. افتاد روی پتویش. غلت زد و هِی خندید.»

گفتم: «حاجی دید حالاست که مثل یوسفی زیر دست و پای صادقی له و لورده بشه گفت: بگیریدش!»

صادقی نگاهم کرد و گفت: «بسه دیگه! حالا هی منو مسخره کنید.»

سعید گفت: «حالا می ترسم دوباره به خاطر یه چایی موجی بشی و همه ی ما را ببندی به باد کتک. به جای اون  روز، حالا همه رو بزنی!»

حبیب خودش را کشید زیر پتو و گفت: «بی خود می گن صادقی! پاشو! پاشو برو یه چایی بخور. یکی هم برای این اسماعیل بیار. پاشو!»

سعید گفت: «بچه ها! اگه این صادقی موجی شد همه فرار کنید. خلاصه گفته باشم! اگه موجی شد، دیگه چیزی حالیش نیست.»

صادقی نگاه تندی کرد و گفت: «خیر ندیده ها برا آدم حرف درست می کنند! حالا که در به این پاشنه می چرخه منم می رم یه چایی میارم. جلوتون می خورم تا دلتون آب شه! اصلا دق کنید!»

صادقی رفت دم سنگر. سرش را برد بیرون و گفت: «نه الحمدالله خبری نیست!» بعد خودش را از سنگر کشید بیرون و رفت. لحظه ای گذشت. هر کس چیزی می گفت.

یکی گفت: «حالا یه گلوله می خوره روی سرش. حسرت چایی تو دلش می مونه!»

ـ «بهتر! می ره بهشت!»

داشتیم حرفش را می زدیم که با دو تا چایی آمد. حرف می زد و می آمد.

- «داداش اسماعیل! پاشو که عجب چایی برات آوردم!»

اسماعیل نشست. بیرون سنگر را نگاه کرد و گفت: «بیا! بیا که دلم پر می زنه برای یکی از این چایی ها.»

غلام حسین گفت: «چه خوبه حالا یه گلوله بیاد پشت سر صادقی و در جا شهیدش کنه! اسماعیل هم بی چایی بمونه!»

اسماعیل گفت: «زبونتو گاز بگیر! چکار به داداش صادقی داری!»

داشتند حرف می زدند که صادقی آمد دم سنگر. سلام کرد. خندید. خواست چیزی بگوید که یک دفعه سنگر لرزید. خمپاره ای درست پشت سر صادقی به زمین خورد. منفجر شد. خمپاره که منفجر شد یک لحظه دیدیم صادقی مثل کبوتری که از روی زمین بلند شود و برود توی آسمان، بلند شد و آمد طرف ته سنگر. آمد و آمد و با کمر محکم خورد به دیوار ته سنگر و بعد افتاد روی غلام حسین.

سعید داد زد: «یا اباالفضل! صادقی دوباره موجی شد.» پرید بالا. خیره خیره صادقی را نگاه کرد و از سنگر پرید بیرون.

صادقی که افتاد روی اسماعیل، اسماعیل هِنی کرد و جیغش سنگر را پر کرد.

غلام حسین آب گلویش را به زور پایین داد و گفت: «یعنی شهید شد؟!»

لحظه ای گذشت. صادقی پرید بالا. خون چشمانش را گرفته بود. پشت پیراهنش پر از خون شده بود. رو کرد به بچه های داخل سنگر. تیز نگاهشان کرد. یک دفعه رو کرد طرف مجید و داد زد: «یا حسین! یا حسین! حاجی را کشتند!»

حبیب که از ترس داشت زهره اش آب می شد، آب گلویش را پایین داد. دست هادی را گرفت. به بچه ها نگاه کرد و گفت: «بچه ها، فرار کنید که صادقی دوباره موجی شده!»
بعد همه از سنگر دویدیم بیرون و با هم دیگه داد زدیم: «حاجی! حاجی کجایی! صادقی دوباره موجی شده! زخمی شده!  حاجی کمک کن که حالا صادقی همه رو می کشه!»

صادقی  گفت: «حاجی را کشتید و حالا فرار می کنید!»

سعید گفت: «کِی ما حاجی را کشتیم؟! نگفتم حالا وقت چایی خوردن نیست. حالا دیدید چی شد!»

صادقی دوباره داد زد: «لامصبا! دوباره حاجی را کشتید و فرار کردید؟!»

داشت جیغ و داد می کرد که حاجی از سنگر آمد بیرون و گفت: «چه خبره؟ دوباره چی شده؟»

صادقی دوید طرف حاجی و گفت: «پس شما حاجیو کشتید، ها؟!»

داشت با سرعت می رفت طرف حاجی که همه با هم داد زدیم: «حاجی! فرار کن؛ فرار کن که صادقی موجی شده! فرار کن! حالاست که دوباره بزنه توی گوشت!»

حاجی نگاهش که به من افتاد با ناراحتی گفت: «آمبولانسو بیار!»

 

نویسنده: محسن صالحی حاجی آبادی
تصویرساز: فاطمه نیک جاه
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
بدون تعارف با نخبگان طلایی
play_arrow
بدون تعارف با نخبگان طلایی
لحظاتی از مراسم بزرگداشت چهلم «آقای شهید ایران»
play_arrow
لحظاتی از مراسم بزرگداشت چهلم «آقای شهید ایران»
حمله مجدد رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان
play_arrow
حمله مجدد رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان
حمله هوایی اوکراین به پالایشگاه نفت روسیه
play_arrow
حمله هوایی اوکراین به پالایشگاه نفت روسیه
حمله دقیق پهپادی ارتش یمن به تجمعات و خودروهای زرهی مزدوران سعودی
play_arrow
حمله دقیق پهپادی ارتش یمن به تجمعات و خودروهای زرهی مزدوران سعودی
نوه شهید طهرانی مقدم از لحن سخنگوی قرارگاه خاتم رمزگشایی کرد
play_arrow
نوه شهید طهرانی مقدم از لحن سخنگوی قرارگاه خاتم رمزگشایی کرد
بازی تراکتور و پرسپولیس ۱۰۰ درصد بدون تماشاگر است
play_arrow
بازی تراکتور و پرسپولیس ۱۰۰ درصد بدون تماشاگر است
هدیه هیئت پارلمانی ایران به آستان مقدس علوی
play_arrow
هدیه هیئت پارلمانی ایران به آستان مقدس علوی
آیا برای وثیقه گذاشتن حتما باید سند ملک و زمین داشته باشید؟
play_arrow
آیا برای وثیقه گذاشتن حتما باید سند ملک و زمین داشته باشید؟
تعریف گواهی عدم افزار از زبان آقای قاضی
play_arrow
تعریف گواهی عدم افزار از زبان آقای قاضی
تصاویر ماهواره‌ای از بمباران باند پایگاه هوایی ابوظهور ادلب توسط اسرائیل
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از بمباران باند پایگاه هوایی ابوظهور ادلب توسط اسرائیل
آیا این مادر می‌تواند فرزند خود را در آتش بیفکند؟
play_arrow
آیا این مادر می‌تواند فرزند خود را در آتش بیفکند؟
مراسم چهلمین روز خاکسپاری رهبر شهید در قشم
play_arrow
مراسم چهلمین روز خاکسپاری رهبر شهید در قشم
حضور داریوش ارجمند در رواق دارالذکر
play_arrow
حضور داریوش ارجمند در رواق دارالذکر
حضور رهبر شهید در مراسم غبارروبی حرم رضوی طی سال‌های گذشته
play_arrow
حضور رهبر شهید در مراسم غبارروبی حرم رضوی طی سال‌های گذشته