مجمع خوبي و لطف است عذار چو مهش
مجمع خوبي و لطف است عذار چو مهش
شاعر : حافظ
ليکنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش |
|
مجمع خوبي و لطف است عذار چو مهش |
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش |
|
دلبرم شاهد و طفل است و به بازي روزي |
که بد و نيک نديدهست و ندارد نگهش |
|
من همان به که از او نيک نگه دارم دل |
گر چه خون ميچکد از شيوه چشم سيهش |
|
بوي شير از لب همچون شکرش ميآيد |
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش |
|
چارده ساله بتي چابک شيرين دارم |
خود کجا شد که نديديم در اين چند گهش |
|
از پي آن گل نورسته دل ما يا رب |
ببرد زود به جانداري خود پادشهش |
|
يار دلدار من ار قلب بدين سان شکند |
صدف سينه حافظ بود آرامگهش |
|
جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در |
|