
عفريته هاي شيطاني
ماريناي بيست وسه ساله مدت زيادي به علت بيماري اعصاب و هذيان گويي هاي فراوان تحت نظر روانشناسان حاذق قرار داشت. علت بيماري او ترس شديد به دنبال وارد آمدن شوک در اثر يک حادثه ي ناشناخته بود. هيچ کس توضيحات خود مارينا را جدي نمي گرفت، چون آنچه که او مي گفت ديده است، بر هيچ عقل و منطقي منطبق نبود. پزشکان معالج او مطمئن بودند که مشاهدات مارينا، تنها زاييده ي تخيلات ذهن بيمارش بود. آنها اين حقيقت را در نظر نمي گرفتند که مارينا قبل از آن مشاهدات عجيبش، از سلامت روحي کامل برخوردار بوده و درست از همان شب مارينا ديگر نتوانست به حالت عادي باز گردد. آنچه به عنوان گفته هاي مارينا در مورد آن شب خوفناک ثبت شده، در ذيل مي آيد:
«فکر مي کنم ساعت دو يا سه صبح بود که با صداي غيژغيژ لولاي کمد از خواب پريدم. آن شب من در خانه تنها بودم و پدرم به مسافرت رفته بود. مادرم هم هفت سال پيش از دنيا رفته و خواهر بزرگترم نيز ازدواج کرده بود. در سايه روشن اتاق متوجه چند سايه شدم که بطور خميده و دولا به طرف کمد لباس هايم مي رفتند. به نظر مي رسيد آنها انسان هاي بسيار کوتاه قامتي هستند. ابتدا فقط به آنها نگاه کردم.مطمئن بودم که هنوز خواب هستم و آنها را در خواب مي بينم. اما ناگهان يکي از آنها به سمت من چرخيد و من توانستم صورت پر از چين و چروک پيرزني زشت را ببينم. موهاي سفيدش در هم گره خورده بود و زماني که به من لبخندي خوفناک زد. جاي چند دندان افتاده اش سياه بود. قلبم از حرکت ايستاد .آنها که بودند و در اتاق من چه مي کردند؟ پيرزن به سرعت رويش را برگرداند و با چابکي به طرف ديگران جست زد. حالا مي فهميدم چرا درآن فضاي نيمه تاريک قد همه ي آنها بسيار کوتاه نشان مي داد. در واقع آنها چهار تا پنج پيرزن بودند که قامتي کاملاً خميده داشتند و تقريباً دولا راه مي رفتند. آن که از همه جلوتر بود يکي از لباس هاي مرا از کمد خارج کرد و در حالي که ريز ريز مي خنديد آن را از دو طرف محکم کشيد و پاره کرد. بعد نوبت نفر دوم بود. او نيز به جلو جست زده و کار پيرزن اول را تکرار کرد. به هيچ وجه نمي توانستم از جايم تکان بخورم. احساس مي کردم که دانه هاي سرد عرق از صورت و گردنم سرازير شده اند. عجيب اينجا بود که نمي توانستم دهانم را باز کرده و فرياد بزنم. حتي نمي توانستم پلک بزنم، درست مثل اين بود که نيرويي مرا سرجايم ميخکوب کرده بود. پيرزن ها به کارشان ادامه دادند. هر از گاهي يکي از آنها مي چرخيد و با نگاهي وحشتناک به من زل مي زد. همه شبيه هم بودند، قد و قامت شان، موهاي شان، لباس هاي شان و حتي لبخندشان.
نمي توانم براي تان توصيف کنم که آن لحظه چه حس و حالي داشتم. دچار تنگي نفس شده بودم و از شدت وحشت رو به مرگ بودم.سرانجام، شايد پس از گذشت يک ربع يا بيشتر، يکي از آنها بالاي سر من آمد و موذيانه به صورتم فوت کرد.
تکان سختي خوردم و نفسم آزاد شد. فريادي که کشيدم آنچنان بلند بود که همسايه هاي بغلي را از خواب بيدار کرد. تنها چيزي که بعد از آن به ياد دارم ضربه هايي بود که ديگران به صورتم مي زدند و فريادهايي که مرتب نام مرا صدا مي کردند. همسايه ها در خانه را شکسته و وارد شده بودند، چون هر چه در مي زدند فقط صداي جيغ هاي خوفناک مرا مي شنيدند. در آن لحظه مي شنيدم که آنها، در حالي که به صورتم مي زدند، مي گفتند: «طفلک مارينا... ديوونه شده... چرا همه ي لباس هاش رو پاره کرده ؟! مثل جن زده ها شده ... بايد ببريمش بيمارستان ...» بله ! همه ي لباس هاي من پاره پاره بودند و البته نه بنا به گفته ي پزشکان به دست خودم، بلکه به دست پيرزن هايي که آن شب در اتاق من حضور داشتند. من هرگز و هرگز چهره هاي کريه و نفس بدبوي شان را فراموش نخواهم کرد. نمي دانم آنها که بودند، از کجا آمده بودند و با من و لباس هايم چه کار داشتند. همه مي گويند آنها وجود خارجي نداشته و فقط و فقط کابوس هاي من بوده اند، اما اين غيرممکن است، من خودم آنها را ديدم. مطمئن هستم که آن شب من حتي براي يک ثانيه از تخت پايين نيامدم. تمام آن کارها به دست آن عفريته هاي شيطاني انجام شده بود.
منبع: هفت روز زندگي شماره(90)
«فکر مي کنم ساعت دو يا سه صبح بود که با صداي غيژغيژ لولاي کمد از خواب پريدم. آن شب من در خانه تنها بودم و پدرم به مسافرت رفته بود. مادرم هم هفت سال پيش از دنيا رفته و خواهر بزرگترم نيز ازدواج کرده بود. در سايه روشن اتاق متوجه چند سايه شدم که بطور خميده و دولا به طرف کمد لباس هايم مي رفتند. به نظر مي رسيد آنها انسان هاي بسيار کوتاه قامتي هستند. ابتدا فقط به آنها نگاه کردم.مطمئن بودم که هنوز خواب هستم و آنها را در خواب مي بينم. اما ناگهان يکي از آنها به سمت من چرخيد و من توانستم صورت پر از چين و چروک پيرزني زشت را ببينم. موهاي سفيدش در هم گره خورده بود و زماني که به من لبخندي خوفناک زد. جاي چند دندان افتاده اش سياه بود. قلبم از حرکت ايستاد .آنها که بودند و در اتاق من چه مي کردند؟ پيرزن به سرعت رويش را برگرداند و با چابکي به طرف ديگران جست زد. حالا مي فهميدم چرا درآن فضاي نيمه تاريک قد همه ي آنها بسيار کوتاه نشان مي داد. در واقع آنها چهار تا پنج پيرزن بودند که قامتي کاملاً خميده داشتند و تقريباً دولا راه مي رفتند. آن که از همه جلوتر بود يکي از لباس هاي مرا از کمد خارج کرد و در حالي که ريز ريز مي خنديد آن را از دو طرف محکم کشيد و پاره کرد. بعد نوبت نفر دوم بود. او نيز به جلو جست زده و کار پيرزن اول را تکرار کرد. به هيچ وجه نمي توانستم از جايم تکان بخورم. احساس مي کردم که دانه هاي سرد عرق از صورت و گردنم سرازير شده اند. عجيب اينجا بود که نمي توانستم دهانم را باز کرده و فرياد بزنم. حتي نمي توانستم پلک بزنم، درست مثل اين بود که نيرويي مرا سرجايم ميخکوب کرده بود. پيرزن ها به کارشان ادامه دادند. هر از گاهي يکي از آنها مي چرخيد و با نگاهي وحشتناک به من زل مي زد. همه شبيه هم بودند، قد و قامت شان، موهاي شان، لباس هاي شان و حتي لبخندشان.
نمي توانم براي تان توصيف کنم که آن لحظه چه حس و حالي داشتم. دچار تنگي نفس شده بودم و از شدت وحشت رو به مرگ بودم.سرانجام، شايد پس از گذشت يک ربع يا بيشتر، يکي از آنها بالاي سر من آمد و موذيانه به صورتم فوت کرد.
تکان سختي خوردم و نفسم آزاد شد. فريادي که کشيدم آنچنان بلند بود که همسايه هاي بغلي را از خواب بيدار کرد. تنها چيزي که بعد از آن به ياد دارم ضربه هايي بود که ديگران به صورتم مي زدند و فريادهايي که مرتب نام مرا صدا مي کردند. همسايه ها در خانه را شکسته و وارد شده بودند، چون هر چه در مي زدند فقط صداي جيغ هاي خوفناک مرا مي شنيدند. در آن لحظه مي شنيدم که آنها، در حالي که به صورتم مي زدند، مي گفتند: «طفلک مارينا... ديوونه شده... چرا همه ي لباس هاش رو پاره کرده ؟! مثل جن زده ها شده ... بايد ببريمش بيمارستان ...» بله ! همه ي لباس هاي من پاره پاره بودند و البته نه بنا به گفته ي پزشکان به دست خودم، بلکه به دست پيرزن هايي که آن شب در اتاق من حضور داشتند. من هرگز و هرگز چهره هاي کريه و نفس بدبوي شان را فراموش نخواهم کرد. نمي دانم آنها که بودند، از کجا آمده بودند و با من و لباس هايم چه کار داشتند. همه مي گويند آنها وجود خارجي نداشته و فقط و فقط کابوس هاي من بوده اند، اما اين غيرممکن است، من خودم آنها را ديدم. مطمئن هستم که آن شب من حتي براي يک ثانيه از تخت پايين نيامدم. تمام آن کارها به دست آن عفريته هاي شيطاني انجام شده بود.
منبع: هفت روز زندگي شماره(90)