
نظریه لوین یا نظریه میدان
مقدمه
از جمله خصایص روان شناسی معاصر(جدید)، این است که در بعضی از یافته ها و حقایق خود از فیزیک و شیمی-مخصوصاً فیزیک-متأثر شده است. و بعضی از اصطلاحات خاص این علوم تجربی، وارد حوزه ی روان شناسی شده است. همین امر به پیدایش وحدتی میان علوم پایه، منجر شده و آنها را به همدیگر نزدیک ساخته است. پس جای تعجب نیست که مفهوم «میدان»(field)، که به وسیله فارادی (Faraday)، ماکسول (Maxwell) و هرتز (Hertz) در میدانهای الکترومغناطیس در قرن نوزده به کار رفت و با نظریه نسبیت آینشتاین (Einestein) در قرن بیستم به اوج خود رسید، در تفکر روان شناختی جدید، اثر گذاشت و روان شناسان به مطالعه رفتار فرد در میدان، یا حوزه ای که آن رفتار سر می زند، پرداختند و این اعتقاد را پیدا کردند که رفتار فرد نیز، مانند سایر پدیده ها، جنبه نسبی دارد نه مطلق. و هر رفتار در محیط خاص یا میدانی سر می زند که فرد در آن، قرار دارد. مثلاً، در مجلس جشن می گوییم، و می خندیم، شوخی می کنیم، خلاصه، به انواع عیش و نوش سرگرم می شویم، زیرا محیط خاص یا میدان موجود که ما در آن هستیم، چنین رفتاری را ایجاب می کند. برعکس، وقتی در مجلس سوگواری هستیم کاملاً ساکت می شویم و حتی از لبخند نیز پرهیز داریم، زیرا محیط روانی یا میدان موجود چنین می خواهد.نخستین مظهر مهم تأثیر و نفوذ نظریه میدان فیزیکی در روان شناسی در نهضت معروف روان شناسی گشتالت (Geshtalt)، که به وسیله سه روان شناس آلمانی، ورتایمر و کفکا و کولر بنیانگذاری شد، آشکار گردید. موضوع اساسی این روان شناسی، این است که ما یک موضوع را در حال ارتباطش با موضوع هایی که در اطراف آن قرار دارد، ادراک می کنیم. مثلاً وقتی چهره ای را ادراک می کنیم در واقع، ارتباط عناصر یا اجزای آن را که عبارت اند از: ابروها، چشمان، بینی، لبها، گونه ها، چانه، و پیشانی ادراک می کنیم و اگر آنها را از هم جدا کنند دیگر چیزی به نام «چهره»، ادراک نخواهد شد. یا کودک در ابتدای آشنایی با خواندن کلمات، آنها را به شکل کلی در می یابد و به اجزاء یا حرفهای تشکیل دهنده آنها متوجه نمی شود و اگر در آغاز زبان بازکردن، از تلفظ بیجا و صحیح حرفها عاجز است به علت توجه وی به کل کلمه ای است که می شنود.
از روان شناسان مکتب گشتالت آنکه کوشید «نظریه میدان»(field theory) را به همه ی جنبه های روان شناسی، از جمله «شخصیت»، تعمیم دهد لوین (1) است از این رو گاهی این نظریه را «نظریه لوین» نیز می نامند. این دانشمند بر اهمیت نیروهایی که رفتار را به وجود می آورند تأکید می کند. زیرا، به نظر روان شناسان گشتالتی، مطالعه و شناخت رفتار جدا از محیط خاص یا میدانی که رفتار در آن ظاهر می شود، ارزش علمی ندارد. خود میدان را چنین تعریف می کند: «مجموع وقایعی که با هم هستند و با هم ادراک می شوند برای اینکه به همدیگر بستگی دارند.» و منظور وی از «واقعه» یا «حقیقت»(fact) تنها آن چیزی نیست که می توان آن را دید مانند میز یا صندلی، بلکه به چیزهایی هم اطلاق می شود که مشاهده ی مستقیم آنها امکان ندارد و آنها را فقط می توان از روی اشیاء قابل مشاهده، استنتاج کرد مانند انرژی. به عبارت دیگر، به عقیده لوین دو نوع وقایع وجود دارند: وقایع تجربی یا پدیداری و وقایع فرضی یا دینامیک. هرچیزی که محسوس باشد یا از محسوسات، نتیجه گیری شده باشد به نظر لوین، یک «واقعه» است.
نظریه ی میدان را می توان در سه اصل زیر خلاصه کرد:
1. رفتار شخص، تابع چگونگی میدانی است که رفتار در آن، رخ می دهد. و منظور از «میدان»، مجموع اموری است که با هم در یک زمان موجودند و با یکدیگر تعامل (رابطه ی متقابل) دارند.
2. تجربه با کل وضعیت یا موقعیتی که اجزایش با آن متفاوت اند، آغاز می شود.
3. شخص معین در موقعیت یا وضعیت معین، ممکن است به یاری «موضع شناسی»(topology)، که رشته ای از ریاضیات است، مجسم و معین شود.
ساختار شخصیت
نخستین گام در تعریف شخص به صورت یک مفهوم ساختاری، این است که او را همچون یک موجود جدا و مستقل از سایر موجودات جهان، معرفی می کنیم و این تعریف به وسیله کلمات انجام می گیرد، همان طوری که در لغت نامه ها می بینیم. مثلاً شخص را یک موجود یا یک فرد انسان تعریف می کنیم؛ گاهی نیز همان شخص را می توان به وسیله روابط مکانی تعریف کرد که در این صورت، دیگر از الفاظ، استفاده نخواهیم کرد. مثلاً شخص را با ترسیم این شکل از سایر موجودات جهان جدا می کنیم:یعنی برای تعریف شخص از علامتهای ریاضی، که دقیق ترند، استفاده می کنیم. لوین می کوشد مفهومهای روان شناختی را به این صورت، تعریف کند زیرا ریاضیات را زبان اصیل بحث علمی می داند. در شکل بالا، محیط شکل، حدود موجودی را که شخص نامیده می شود، تعیین می کند و هرچه در داخل این حدود، پیدا می شود شخص است؛ و هر چه خارج از این حدود و مرز باشد غیرشخص است. البته، فرق نمی کند که شکل مذکور به صورت دایره یا مربع یا مثلث یا چند ضلعی دیگر باشد، زیرا در هر حال، حدود آن کاملاً بسته خواهد بود. چنین تصویر ذهنی از «شخص»، دو خاصیت را نشان می دهد:1) جداکردن شخص از بقیه ی جهان با یک مرکز و حدود مداوم، و 2) قراردادن او در یک حوزه یا منطقه بزرگتر. خاصیت اول، خاصیت «تمایز»(differentation) است که موجب امتیاز یا جدایی شخص از موجودات دیگر جهان می شود؛ خاصیت دوم خاصیت «ارتباط جزء به کل»(part-whole relationship) است، یعنی شخص در همان آن از جهان، مستقل و جدا می باشد در داخل این کل (شکل) قرار دارد.
حال اگر ما توجه خود را فقط به خود شخص، محدود کنیم بدون توجه به جهانی که وی جزئی از آن است فقط درون شکل دایره را در نظر گرفته ایم و از حدود آن و آنچه در خارج از آن، وجود دارد غافل مانده ایم. و هرگاه این وضع را ادامه دهیم یعنی همواره فقط خود شخصی را مورد توجه قرار دهیم در این صورت، تأثیرات متقابل یا تعامل میان شخص و محیط او را از یاد خواهیم برد. پس برای معرفی حقیقت یا واقعه ی روان شناختی باید شکل بسته دیگری رسم کنیم که حدودش بزرگتر است و شخص را احاطه می کند. لوین برای این منظور، شکل تقریباً بیضی را ترجیح می دهد. به عبارت دیگر، شکل دایره ای قبلی، که شخص در آن قرار دارد، در محیط وسیع تر بیضی قرار می گیرد و اطراف شخص را محیط روان شاختی یا محیطی که روی رفتار فرد، اثر می گذارد فرا می گیرد و ترکیب شخص و این محیط روان شناختی، «فضای زندگی»(life space) آن شخص را به وجود می آورد. به عبارت دیگر، «فضای زندگی» به شرایط و عواملی اطلاق می شود که در یک زمان/مکان معین روی رفتار یک فرد، اثر می گذارند:
L=حرف اول (Life space)(فضای زندگی)، p=حرف اول کلمه person(شخص) و E=حرف اول (psychological environment)(محیط روان شناختی) است که ما در زبان فارسی می توانیم به این صورت بنویسیم:
ف=م + ش (فضای زندگی =محیط روان شناختی+شخص) به نظر مؤلف، علامت × ترجیح دارد چون آن دو باهم جمع نمی شوند بلکه در هم می آمیزند و یکی می شوند. پس اگر ما بخواهیم رفتاری را خوب بشناسیم باید «فضای زندگی» شخص را مطالعه کنیم. یعنی بدانیم چه عوامل خارجی روی او اثر گذاشته اند یا اثر می گذارند؛ زیرا رفتار، تابع فضای زندگی است که می توان آن را به این صورت نشان داد: (L) B=F. فضای زندگی. فضای زندگی یک شخص، متضمن خودش، اشخاص دیگر، و اشیایی است که او دریافته است و نیز افکار و عقاید او را شامل می شود.(2)
فضای زندگی، نقطه اساسی در نظریه میدان لوین است که به ما امکان می دهد رفتار عینی شخص را در یک محیط روان شناختی معین، و در یک زمان معین بشناسیم. باید دانست که وقایع موجود در منطقه ی خارج از فضای زندگی، یعنی غیرمحیط روان شناختی، گاهی ممکن است در محیط روان شناختی اثر بگذارد و رفتار فرد را تغییر دهد؛ که در این صورت، می گوییم محیط مادی (غیر روان شناختی) در محیط روان شناختی شخص، نفوذ کرده و آن را تغییر داده است، در نتیجه، جزو محیط روان شناختی شخص شده است. این محیط خارج از محیط روان شناختی را لوین «قشر بیگانه فضای زندگی» (the foreign hall of the life space) می نامد که ممکن است، چنان که گفته شد، وارد محیط روان شناختی شود همان طوری که امکان دارد شخص در آن، تغییراتی به وجود آورد و آن را جزو محیط روان شناختی خویش گرداند. لوین، مطالعه حقایق یا وقایع موجود در قشر خارجی را «محیط شناسی روانی» یا «محیط شناسی روان شناختی» (psychological ecology) نامگذاری کرده است. و این مطالعه به ما نشان می دهد که میان دو منطقه یعنی محیط روان شناختی و غیر محیط روان شناختی یا جهان فیزیکی، ارتباط وجود دارد و هر کدام باعث پیدایش تغییر در دیگری می شود.
لوین از ین بحثهای مفصل و به شکل ریاضی خود، این نتیجه را درباره شخصیت می گیرد که نمی توان شخصی را با یک صفت دایمی مانند عادتها یا ویژگی ها توصیف کرد؛ زیرا محیط روان شاختی و حتی غیر روان شناختی شخص، پیوسته در حال تغییرند و رفتار فرد که نتیجه تأثیر همین متغیرها می باشد، نمی تواند ثابت بماند و ما شخصیت را به وسیله این رفتار ثابت، تعریف کنیم. در رشد و تکامل شخصیت، لوین هر چند نقش وراثت و نضج را انکار نمی کند ولی آنها در منطقه یا محیط خارج از فضای زندگی می داند و در ردیف پدیده های فیزیکی و اجتماعی قرار می دهد؛ زیرا او ترجیح می دهد که نظریه اش صرفاً روان شناختی باشد.
به طور کلی، به نظر لوین برای شناخت یک فرد در یک لحظه ی معین، باید به ارتباط و درگیریهای او با میدان روان شناختی و جهان فیزیکی توجه کرد. زیرا، خصوصیات شخصیتی او را نمی توان به طور قطعی بیان کرد مگر اینکه به موقعیت فرد در «فضای زندگی»(life space) و تأثیر عوامل و نیروهای خاص بر او در آن لحظه، توجه شود.
ارزش یابی نظریه میدان لوین
آنچه معمولاً به یک نظریه علمی، حیات می بخشد، مقدار بحث و جدالی است که میان طرفداران و مخالفانش ایجاد می کند مانند نظریه رفتارگرایی واتسن و روانکاوی فروید. نظریه لوین نیز در بیست سال اخیر مورد بحث زیاد قرار گرفته است. گروهی آن را تأیید کرده و عده ای از آن انتقاد کرده اند. مزایای این نظریه را می توان چنین خلاصه کرد:1)به افزایش جنبه علمی روان شناسی کمک کرد زیرا کوشید رفتار و اصول آن را با نشانه های دقیق ریاضی بیان کند هرچند که مفاهیم ریاضی مورد استفاده لوین جنبه اختصاصی داشتند، 2) توجه را به این نکته مهم، جلب کرد که شناخت شخص، بدون مطالعه عوامل مؤثر در اولین محیط روان شناختی یا فضای زندگی و غیرمحیط روان شناختی یا قشر خارجی فضای زندگی، امکان ندارد، و 3) همین نکته دوم می تواند پایه یک نوع تربیت سالم باشد. یعنی در تربیت یک فرد نباید از عوامل مؤثر در و، که ممکن است زحمات مربی را خنثی کنند، غافل بود. انتقادهایی که از لوین شده اند به اختصار از این قرارند: 1) لوین مفاهیم فیزیکی و ریاضی را درست به کار نبرده است.2) در مطالعه رفتار فرد از سرگذشت یا تاریخ حیات او غفلت کرده است و همه توجه خود را به عواملی که فعلاً در رفتار فرد اثر می گذارند و فضای زندگی او می باشند، معطوف داشته است، 3) روان شناسی، برخلاف تصور لوین، نمی تواند محیط عینی (objective environment) را نادیده بگیرد؛ زیرا فضای زندگی، یک دستگاه بسته نیست، بلکه از یک طرف تحت تأثیر جهان خارج می باشد، و از طرف دیگر، تغییراتی را در جهان عینی به وجود می آورد.نظریه مورفی
مطالعه در روان شناسی شخصیت و نظریه های آن، نشان می دهد که تنها روان شناسان نیستند که به تحقیق درباره ی شخصیت، پرداخته و نظریه ای یا نظریاتی اظهار داشته اند بلکه دانشمندان دیگری نیز به بررسی این پدیده مهم، پرداخته اند و نظریه هایی عرضه داشته اند که در رأس آنها زیست شناسان را می توان نام برد.مورفی(3) نیز از جمله دانشمندان علوم رفتاری است که «نظریه زیست اجتماعی» (biosocial theory) یا زیستی اجتماعی را بنیان گذاشت که بشدت یک نظریه التقاطی است. چنانکه خود در کتابش به نام «شخصیت: یک بحث زیست اجتماعی درباره ریشه ها و ساختار آن»(1947) اشاره می کند، نظریه زیست اجتماعی شامل بسیاری -نه همه-مفاهیم مشترک و آشنا، اصول، و امور مسلم روان شناسی جدید است. مورفی ساختار شخصیت را اجزایی می داند که با هم درآمیخته اند و هر جزء یا قسمت، در محدوده اجزا یا بخشهای دیگر قرار دارد. به این ترتیب، دو پرسش مطرح می شود: یکی اینکه این اجزاء چیستند یا کدام اند؟ دوم اینکه این اجزاء چگونه با همدیگر درآمیخته و قرار گرفته اند؟ در پرسش اول به تعیین اجزای تشکیل دهنده شخصیت توجه است؛ و دومی به طریقه تنظیم و سازمان یابی این اجزاء اختصاص دارد.
به عقیده مورفی عوامل و عناصر پایه ای و اصلی شخصیت عبارت اند از: 1) استعدادها یا آمادگی های فیزیولوژیک که از استعدادهای تکوینی (ژنتیک و جنینی) ناشی می شوند، 2) ره گزینی هایی (canalizations) که در آغاز زندگی، تشکیل شده اند، 3)پاسخهای شرطی (مشروط) که در نتیجه تقویت مکرر، پیدا و عمقی شده اند، و 4)عادتهای شناختی و ادراکی که محصول پیوسته ره گزینی و شرطی کردن هستند. این عوامل یا عناصر، با وجود تغییرپذیری، از ثبات نسبی برخوردارند؛ و در صورت اثبات نسبی محیط به استمرار شخصیت می انجامند. استعدادهای فیزیولوژیک سه نوع اند:1) استعدادهای عمومی بافتها (نسج ها) از قبیل میزان سوخت و ساز (متابولیک)، 2) استعدادهای بافتهای خاص از قبیل خاصیت انقباض عضله و 3) استعدادهای ناشی از سازمان و ترتیب بافتهای متمایز از قبیل گرسنگی، به عبارت دیگر، خصایص عضوی از تنشهای بافت به وجود می آیند. فرایند شرطی کردن، این خصایص عضوی (ارگانیک) را به صورت «ویژگی های رمزی»(سمبولیک) در می آورد.
از آنچه اشاره کردیم معلوم می شود که مورفی در بحث از ساختار شخصیت به جنبه های زیستی و عضوی آن، بیشتر می پردازد و آنها را کم اهمیت تر از جنبه های اجتماعی یا محیطی نمی داند. زیرا انسان را یک پدیده زیستی و هم یک پدیده اجتماعی می داند و معتقد است که ارگانیسم و محیط را نباید در برابر هم قرار داد زیرا آن دو، پیوستگی و تکامل کامل دارند. خصایص بدنی (ارگانیک) که پایه و زیربنای شخصیت هستند بتدریج به «ره گزینی ها» و به پاسخهای شرطی (مشروط) تبدیل می شوند و عادتهای حسی و ادراکی را تشکیل می دهند و در این «تبدیل»، محیط اجتماعی، نقش مهمی ایفا می کند. به این ترتیب، جنبه های زیستی و اجتماعی چنان با همدیگر پیوستگی و آمیختگی پیدا می کنند که تفکیک آنها در بحث از شخصیت، فقط یک انتزاغ ذهنی است. به همین سبب است که نظریه ی مورفی را «نظریه زیستی اجتماعی» یا «زیست اجتماعی» می خواند.
نکته ی دیگری، که در بحث از شخصیت برای مورفی، اهمیت بیشتری دارد، «انگیزش» است. زیرا او همیشه خواسته است که پاسخ این پرسش مهم را، که «علت یا علل کارهای آدمی چیست؟»، روشن کند. به بیان دیگر، او برای کشف انگیزه های رفتار آدمی می کوشد. همین توجه خاص به امر انگیزش رفتار، سبب شده است که او را در انگیزش صاحب نظر بدانند. چهره ی مشخص نظریه ی مورفی درباره انگیزش، تأکید او روی نیازهای حسی و فعالیتی است.
مورفی درباره ی رشد و تکامل شخصیت، برخلاف روان شناسانی که عامل وراثت یا عامل محیط را مهم تر می پندارند، آن دو را لازمه ی رشد و تکامل شخصیت می داند و آن دو را آنچنان به هم پیوسته و در هم آمیخته می داند که می گوید: «هیچ چیز به ارث نرسیده و هیچ چیز کسب نشده است، بلکه همه چیز را محیط می سازد، لکن به شکلی و در حدودی که استعدادهای بالقوه (نهانی) ناشی از ژن ها اجازه می دهند.» و یا اگر ترجیح می دهید، گوییم همه چیز را ژن ها می سازند اما در حدودی و به صورتی که عوامل و مقتضیات محیط، اجازه می دهند. تجربه ی شخصی من این است که هیچ چیز صرفاً ناشی از ذات من نیست، و هیچ چیز صرفاً ناشی از محیط نیست؛ بلکه آنچه هست ناشی از عمل متقابل آن هر دو است، از «فضای زندگی» است که من به عنوان یک فرد آدمی در آن شناور هستم.»(4)
نکته ی دیگر نظریه شخصیتی مورفی، این است که او یادگیری را فرایند تکامل موجود زنده با محیط خاص می داند؛ و نتیجه ی این تعامل، روابطی است که میان نیازها و پاسخها، میان تنشها و راههای تغییر آنها تشکیل می شوند. روابط میان شرایط بافت درونی و شکل های خاص رفتار، به وسیله ی دو فرایند برقرار می شوند که عبارت اند از: ره گزینی و شرطی کردن. همه تغییرات محیطی رفتار به آن دو بستگی دارد. منظور مورفی از اصطلاح «ره گزینی»(کانالیزه کردن) پاسخی است که فرد برای ارضای نیازهای خود شخصاً انتخاب می کند. نیروی یک ره گزینی یعنی انتخاب پاسخ مطلوب، به چهار عامل بستگی دارد:1) نیروی نیاز، یعنی تراکم انرژی در بافت(نسج)، 2) شدت لذت و خوشحالی، یعنی مقدار تغییر تنش، 3) مرحله رشدی خاص شخص، و 4) فراوانی دفعات پاداش و لذت.
مورفی روی اهمیت ره گزینی در دوران نخستین زندگی تأکید می کند و معتقد است که این ره گزینی ها پایه و اساس علم انسان به ذات خودش است. «پاسخهای شرطی» بخش مهم دیگری از رفتار انسان را تشکیل می دهند که ممکن است بر اساس نظریه مورفی مربوط به «شخصیت»، این است که نه تنها نقش فرهنگ را در شکل دادن به شخصیت انکار نمی کند، بلکه معتقد است که فرهنگ از چهار راه، روی شخصیت نفوذ می کند: 1) هر جامعه، دارای علایم و رموز سنتی است که کودک به آنها شرطی می شود. کودک یاد می گیرد که جامعه ی خاص او، او را به سوی چه چیز هدایت می کند. مثلاً اگر کودک به سبب گریه اش مجازات شود یاد خواهد گرفت که کمتر گریه کند. 2) جامعه با تجویز مواردی برای صرف انرژی و منع مواردی که به شکل گیری شخصیت، کمک می کند. به عبارت دیگر، جامعه به وسیله نهادهای مختلف، خصوصاً خانواده، به کودکان و نوجوانان خود یاری می کند که انرژی های خود را ره گزینی (کانالیزه) کنند.3) ممکن است انگیزه های موجود زنده به وسیله ی پاداش و کیفر تا حدی تغییر کیفی یابند. انگیزه ای که به سبب کیفر، سرکوب شده است از بین نمی رود بلکه در فرصت مناسب با تغییر شکل، خودنمایی می کند.4) جامعه می تواند فرایندهای ادراکی و شناختی اعضایش را شکل دهد و آنها یاد بگیرند که طبق معیارهای جامعه، بیندیشند؛ و علاقه مند خواهند بود که گرایشها و احساسات مشترک و عمومی را کسب کنند. خلاصه، مورفی فرهنگ، جامعه، و شخصیت را سه پدیده ی جدا و مستقل از هم نمی داند و معتقد است که آنها چنان درهم آمیخته اند که جز در ذهن نمی توان جدا از هم تصور کرد.
پی نوشت ها :
1. kurt Lewin(1947-1890) از جمله پیروان مکتب گشتالت در آلمان بود که بعد به آمریکا مهاجرت کرد و به تدریس پرداخت. سه اثر عمده ی او عبارت اند از: نظریه دینامیک شخصیت، اصول روان شناسی توپولوژیک، نظریه ی میدان در علوم اجتماعی.
2. Behavior=Function (Life space)
3. Gardner Murphy(1976-1895) روان شناس زیست اجتماعی آمریکایی است که آثار ارزنده ای درباره ی تاریخ روان شناسی و روان شناسی اجتماعی دارد. آثار معروفش عبارتند از: مقدمه ی تاریخی روان شناسی جدید، روان شناسی اجتماعی تجربی، روان شناسی عمومی، شخصیت: یک بحث زیست اجتماعی درباره ی ریشه ها و ساختار آن و استعدادهای بالقوه انسان.
4. سیاسی، علی اکبر(مرحوم)، نظریه های مربوط به شخصیت، ص 165.