0
جستجوی عبارت   مادر   بیش از   54   نتیجه در بر داشت.
مادرم همیشه تحقیرم می کند، چه کنم؟

مادرم همیشه تحقیرم می کند، چه کنم؟

سلام من ۱۸ سالمه و از بچگی تا الان مادرم همش تحقیرم میکنه هی سرم داد میزنه اونم همش بخاطر چیزایی که زیاد مهم نیستن مثلا کارای خونه رو شاید زیاد انجام ندم و به پای اون نرسم ولی سعی خودمو کردم اما او هیچوقت کارایی که واسش میکنم نمی‌بینه و همش میگه تو هیچی نمیشی تو حتی اگه ازدواجم کنی هیچ کاری نمیکنی حالا این به کنار شاید بگین بخاطر صلاح خودم داره اینارو بهم میگه ولی همش منو با دخترای دیگه مقایسه میکنه همش میگه دختر فلان کس اینجوریه و توام هیچی نیستی خیلی ناراحت میشم میرم تنهایی گریه میکنم اون نمیفهمه که چقدر منو با حرفاش اذیت میکنه شایدم میفهمه و عمدا میخواد ناراحت شم و برعکس با برادرم خیلی خوب رفتار می‌کنه برادرم بعضی وقتا حرفای زشتی میزنه ولی مادرم همش قربون صدقش میره و تا حالا یه بارم به من محبت نشون نداده واقعا خیلی اذیت میشم خیلی وقتا خواستم دست به خودکشی بزنم ولی پشیمون شدم اول بخاطر اینکه خودکشی گناهه بعدشم میترسیدم وگرنه حتی یه درصدم دلخوشی برام نمونده لطفاً منو راهنمایی کنید پیشنهاد بدید که چه کاریو انجام بدم
عصبانیت

عصبانیت

سلام . مدتی هست با مادرم اختلاف دارم . این اختلاف سر خیلی از مسائل هست از مسائل خانوادگی تا مسائل شخصی ،سر تحصیلات که درس خوندی اما معرفت نداری تا خانوادگی که مثلاً تو فلان کارو کردی یا به خالت فلان چیزو گفتی و خلاصه خدا نکنه تعطیل باشیم و تو خونه مثلاً یه روز دندونم شدید درد می کرد تعطیل بودیم و من واقعا میخواستم استراحت کنم اما مادرم از قبل برنامه ریخته بود برای کارهای خونه .که آخرش هم دعوا شد . خلاصه ما سر هر چیزی دعوامون میشه . آخرین بار که دعوا مون شد اینقدر عصبانی شدم گفتم من خودم رو از دست شما میکشم . و این عصبانیت به حدی بود که هر چی که نباید گفته میشد گفته شد و حرمت ها از بین رفت. البته اگر بخواهیم منصف باشیم مادرم خیلی با نیش و کنایه صحبت می‌کنه این فقط مربوط به من نیست با کل اقوام ، فامیل کلا کنایه زیاد بلده منم فکر می کنم از بس خواستم جلوش وایستم مثل مادرم شدم و زبونم مثل اون شده‌، این وسط خواهرم که از من کوچکتر هست هم مدام نصیحتم می‌کنه در حالی که اولین بار من در دفاع از اون جلوی مادرم ایستادم . در واقع الان چندتا مشکل دارم : ۱. دیگه هرگز هرگز دلم نمی‌خواد وسط دعواهای دیگران باشم چون به خصوص در مورد مادر و خواهرم دیدم دوساعت بعد خوب میشن ( هر چند همیشه اینجوریه که یکیشون میگه تو بگو من درست نمی‌گم یا تو بگو کارش اشتباهه)من می‌خوام یه راهکاری بگید که با اعتماد به نفس ، این درخواستها رو رد کنم و زندگی خودم رو داشته باشم . ۲. واقعا شدت عصبانیتم به خصوص در مشاجره با مادرم اینقدر هست که به خودم و کسی آسیب بزنم ( هرچند زود پشیمان میشم و عذر میخواهم چون به هر حال مادرمه) ۳.میخوام خیلی منطقی رفتار کنم اینقدر که دیگه تو دور باطل رفتارها و کشمکش های روزمره و دیگران درگیر نشم . کتاب معرفی کنید راهکار عملی بگید فقط یه چیزی که منو نجات بدید . قبلش از اینکه با حوصله متنی که نوشتم رو می‌خونید سپاسگزارم .
مشکل کمردرد همسر و سختی تهیه غذا برای خانواده؛ چه باید کرد؟

مشکل کمردرد همسر و سختی تهیه غذا برای خانواده؛ چه باید کرد؟

سلام علیکم با عرض ادب احتراما در یک موضوع خاص یک راهنمایی میخواستم حدود15سال است زندگی مشترک داریم کم زیاد زندگی خوبی داریم مسئله خاص موردی این بود خانم به لحاظ جسمی کمر درد دارند و سخت است برایشان روی پای خود ایستاده باشند (طبعتا برایشان سخت است غذا تهیه کنند )در موردی غذای آماده شده بود نوجوان 15ساله ای در خانه بنام محمد داریم ایشان تا نوع غذا را فهمیدند اعتراض کردند که این اشغال ها چه است شما درست میکنید مادرشان هم ناراحت شده گفتند اشغال خودتی و ناراحتی دنبال شد (محمد تقریبا نابینا است بریل درس می خوانند جزئی بینای دارند پیتزا خوب است...)حقیر با ایما و اشاره گفتم این کلمه را دیگر تکرار نفرمایید تقاضای حقیر فایده نداشت و باز این کلمه تکرار شد که اشغال هستی بعد این حقیر به خانم گفتم حد خود را بشناسید و پای خود را به اندازه گلیم خود دراز بفرمایید ایشان ناراحت شده و ناراحتی ادامه پیدا کرد با من که قهر کردند حقیر معمولا از محمد میخواهم قانع باش و هرچه هست استفاده بفرمایید سعی هم میکنم اگر در یک روز مثلاهیچ وعده پختنی نبود یک الویه بگیرم که محمد هم ارضا شود روزها با شوخی به ایشان میگویم به تیپ تو نمیخورد بد اخلاق باشی تو مهربانی، این بد اخلاقی ها فیلم شماست... سوال به خصوص من اینست دیشب مقداری برنج آماده شد و یک کنسرو ماهی داغ شد تا با آن مصرف کنند محمد خوشحال شد وگفت چقدر خوب و چقدر خوشمزه. حقیر تعدادی سیب زمینی گذاشتم در آب تا بپزد و بخورم ایشان فرمودند من در قیامت تورا حلال نمیکنم (بعضا در کارهای زندگی این جمله را میفرمایند که تورا حلال نمیکنم)حقیر در پیش خود میگویم ایشان اگر فردا گفت بابت زحماتی که برای تو کشیدم تورا حلا ل نمیکنم چه کنم ؟بابت غذای که خوردم و ایشان پخته بودند یا هر زحمتی چکنم. حقیر از بابت اینکه از ایشان در خواست نداشته باشم در اطاق دیگری استراحت میکنم. انشا اله این از روی بد ذاتی نیست روی لج و لجبازی نیست، بلکه بابت اینکه غذا در نوبت بیشتری بماند و کمتر به غذای پخته نیاز باشد.مثلا مقدار کمی از آن غذا را هم می خورم حقیر عمدتا یک وعده غذا سیر می خورم که توان کار داشته باشم و ان شب است اگر آن وعده را هم سیر نخورم حقیت میگویم قوت و توان کار ندارم؟ حال آیا این از جنبه اخلاقی درست است میگوید من قیامت تورا مواخذه میکنم؟ چکنم؟سیر بشینم غذای پختخ شده ایشان را استفاده کنم؟ممنون میشوم یکی از مشاورین محترم پاسخ بفرمایند با تشکر
ازدواج

ازدواج

سام خسته نباشید من ۲۵ سالمه شش ماهه عقد کردم ی سری مشکلات باخانواده همسرم و خودش دارم نمیدونم واقعا چیکار کنم مادر شوهرم وقتی میرم پیششون همش میگه چرا طلا نمیندازی چرا ارایش نمیکنی شوهرت رفت بیرون برو بدرقه ش کن برو وسایلا رو ازش بگیر یا میگه جهیزیه گرفتی بگیر گرون میشه میگم نه نگرفتم میگه داری دروغ یاد میگیری کلا بعضی حرفا رو که میزنه عصبی میشم ی جوری حرف میزنه که انگار باید اون همه چیو بهم بگه پدر شوهرمم خوب بود ولی کلا ی کم دخالت میکنن که خیلی بدم میاد منو شوهرم هر کدوم ی کم پول گذاشتیم که ماشین بگیریم بعد شوهرم گفت به اسم خودت میکنم بعد اون خودش ی کم کار واسش پیش اومد که مدارکو داده بود باباش که بره کاراشو بکنه بعد چند روز بهم گف که بابام به اسم من زده گفتم چرا ؟ گفت بابام کرده دیگه گفته باید به اسم خودت باشه از این رفتارشونم خیلی ناراحت شدم گفتم خودت حداقل باید نصفشو بهم بدی گف من وقتشو ندارم که برم دنبال کاراش اگه میخوای خودت برو دنبالش شوهرم میخواد تو ی ساختمون که من ی طبقه خانواده شم تو ی طبقه باشن زندگی کنیم قبلش بهم میگف خودت واسه خودت همه چیت جداس الان میگه تو که سرکار میری کلا واسه استراحت میریم خونه خودمون اینجوری واسه خودت راحتتری ی برادر و ی خواهر داره میگه خواهرم و برادرم فوقش دوساله دیگه بااونا هستن اوناهم میرن ازدواج میکنن میمونیم منو تو مامان بابام کلا خیلی بدم میاد هر چی میگم میگه مامان بابام اینا رو که میگه کلا خیلی ناراحت میشم و از انتخابی که کردم پشیمون میشم عروسی پسر خاله شه بعد ما تو دو تا شهر جداگانه هم هستیم بهش میگم که یا شبش بیا خونه ما بعد اماده میشیم باهم میریم میگه نه باید بیای خونه ما از اونجا اماده بشی چون ما اگه جدا جدا بریم بعدا واسه ما حرف در میارن میگن از الان از پدر مادرش جدا شده با زنش اومده میگم چه فرقی میکنه اون موقع هم حتما همینو میگی میگه نه الان چون عقدیم و هنوز نیومدی تو خونه مون اینجوریه الان نمیشه باهم بریم هر چی میگم مثلا مشکلش چیه چه حرفی درست میکنن همش حرف خودشو میزنه دیگه اعصاب خیلی خورد میشه بعد بهم میگه تو سردی کلا ادم کم محبتی هستی کلا دارم کم کم ازش زده میشم دارم کم کم سرد میشم نسبت بهش بعضی وقتا میگم کلا تموم کنم همه چیو تروخدا کمکم کنین چیکار کنم ؟
چه جوری پدر رو راضی به خرید گوشی کنم ؟

چه جوری پدر رو راضی به خرید گوشی کنم ؟

سلام من 18 سالمه و تا الان هیچ گوشی نداشتم همه دوستان و دورو اطرافیان هم سن من و کوچک تر از من گوشی دارن و همه منو برای نداشتن گوشی مسخره میکنن وضع مال خودمون خوب هستش ولی پدر عقاید خودش داره اولش میگفت کوچیکی به دردت نمیخوره میخوای چی کار. بعدش که کمی یزرگ شدم گفت بری دانشگاه میخرم برات. و من دانشگاه ثبت نام کردم ولی الان زده زیرش میگه نمیخرم یا تا بحثش میشه هیچی نمیگه مادرم راضیه و میدونه لازم دارم شما بگین من چی کار کنم ؟
بی مهری پدر و مادر؛ رفتارم با چنین والدینی چگونه باشد؟

بی مهری پدر و مادر؛ رفتارم با چنین والدینی چگونه باشد؟

سلام و عرض ادب. بنده یک دختر 32 ساله و مجرد هستم. من در خانواده‌ای بزرگ شده ام که والدینم فکر میکنند تنها نیاز بشر نیاز به خوراک، پوشاک و مسکن است. پدر و مادر و به ویژه مادر فوق العاده بی مهر و محبتی دارم. مادرم حتی از یخچال های قطب هم سرد تر و بی مهر تر است. کلام و رفتار محبت آمیز و همدلی و دلگرمی دادن در خانه ما هیچ معنایی ندارد. جالب اینجاست که مادرم همیشه میگفت و میگوید که من زن سیاستمداری نیستم که چرب زبانی کنم و قربان صدقه همسر و فرزندانم بروم اما حرف هایی که باعث رنجش خاطر میشود را به راحتی به زبان می آورد. هروقت شاهد مکالمات دوستانم با پدر و مادرشان هستم برایم سوال هست که چطور آنها با محبت صحبت کردن را بلد هستند و ما نه... عباراتی مثل "جان"، "عزیزم" و ... هیچ وقت در مکالمات ما استفاده نمیشود در عوض جملاتی مثل "دهنت رو ببند"، :تو چی میفهمی...؟"، "خودت رو مسخره گیر آوردی..." و از این دست از جملات به راحتی شنیده میشود. به شخصه اینقدر محبت و گرمی در خانه ندیدم که خودم هم به هیچ عنوان "نمیتوانم" به پدر و مادرم محبت کنم و از کلام محبت آمیز استفاده کنم. پدر و مادر من همیشه ابراز به مظلوم بودن میکنند و حس قربانی شدن دارند و حتی از مادرم شنیدم بچه های دیگران چقدر به پدر و مادرشان محبت میکنندو انها را دوست دارند ولی بچه های ما نه ... و من اطمینان دارم که از من و خواهرانم ناراضی است. اما من معتقدم مهر و محبت باید دو طرفه باشد، وقتی من همیشه در خانه احساس تنهایی میکنم، وقتی نه تنها محبتی نمیبینم، بلکه اگر در رابطه با مشکلاتی که دارم در خانه صحبت کنم مورد سرزنش یا سرکوب شدن قرار میگیرم، چون اعضای خانواده من به هیچ عنوان همدلی کردن را بلد نیستن ولی سرکوب کردن رو خیلی خوب از بر هستند. همین عدم همدلی باعث شده که اکثر اواقات از مشکلاتم هیچ صحبتی نکنم و سکوت کنم.مشکل و سوال اصلی من این است که با رنجشی که از والدین دارم واقعا نمیتوانم قلباً به آنها محبت کنم، هدفم ظلم به آنها نیست و میدانم نباید رفتاری داشته باشم که موجب رنجش آنها شود ولی توانایی محبت کردن واقعی را ندارم. آیا با این وجودخدا از من ناراضی ست؟ آیا محبت نکردن به والدین موجب عذاب اخروی برای من است؟ آیا حق ندارم از پدر و مادرم دلگیر باشم...؟
احساس می کنم مادر خوبی نیستم، چه کار کنم؟

احساس می کنم مادر خوبی نیستم، چه کار کنم؟

سلام وقت بخیر،مادر کودک ۲ ساله ای هستم که خیلی سختگیرم،همش اینکارو نکن به اون دست نزن و بیشتر این امر و نهی ها بخاطر ترس از آسیب دیدن فرزندمه،خیلی استرسی هستم همش میترسم آسیب ببینه همش مواظبشم از بچگی کولیک و رفلاکس داشت کمکی نداشتم،همسرم اصلا و به هیچ وجه تو بچه داری کمکم نکرد،اصلا برای بچه وقت نمیذاره،خیلی دوسش داره ولی دریغ از ۲ دقیقه بازی کردن باهاش کلا در روز زیاد نمیبینتش ولی ببینه هم بهش توجه نمیکنه زیاد یا یه سره دعواش میکنه وقتی به دنیا اومد کمک نداشتم بخاطر مشکلاتیم که داشت تا ۵ ماه نمیخوابید و فقط گریه میکرد به شدت افسرده بودم،حتی میترسیدم برم دستشویی یا غذا بخورم که بچم گریه نکنه فکر میکردم اگه بچم گریه کنه بدترین مادر دنیام،البته بیشتر از این میترسیدم که بگن چه مادر بدیه مخصوصا مادرشوهرم اینا که باهاشون تو یه آپارتمان زندگی میکنیم، تا قبل به دنیا اومدن پسرم مشکلی باهاشون نداشتم ولی بعد از اون مادرشوهرم سوهان روحم شد تقریبا از اون اول که من شیر نداشتم و همش میگفت بچه همیشه گشنست و من زار زار گریه میکردم تا بعدها که تربیت فرزندمو مختل کرد و ... از همون اوایل به دنیا اومدنش مثلا یک ماهش بود سر بچم داد میزدم و میگفتم ساکت شو یا خب بگو چته،اینکه نمیدونستم بچم چشه دیوونم میکرد گاهی پیش میومد از عصبانیت وقتی مینداختمش رو تشک ،نه اینکه پرتش کنم و حواسم خیلی بود که یواش بندازمش ولی خیلی دوست داشتم که پرتش کنم چون من از صداهای بلند بیزارم و چندتا صدا که با هم باشه اعصابم بهم میریزه طاقت صدا رو ندارم،خیلی دوست داشتم از اون وضعیت فرار کنم و بذارم برم بیخوابی ذهنم رو مختل کرده بود،بزرگتر که شد میزدمش😭 هنوزم که یادم میاد دیوونه میشم،اونموقعم خیلی حواسم بود که مثلا تو سر یا صورتش نزنم و بیشتر پشتش میزدم چونومیدونستم پوشک داره و کمتر دردش میگیره،ولی این اواخر شده که محکم تو کمرشم زدم یا سیلی بهش میزنم که دستم بشکنه ایشالا، که یه بار زدمش اومد بغلم از ترس بهم بوس داد😭😭 خیلی دوست دارم بمیرم و راحت شم که بچه رو موقهی بدنیا آورد که روان خودم بهم ریخته بود،من آدم به شدت صبوری بودم ولی الان با کوچکترین چیزی بهم میریزم و نمیتونم خشممو کنترل کنم، حتی غذا رو که میریزه رو لباسش عصبی میشم،با خودم میگم بچه باید بریز و بپاش کنه چرا دعواش میکنم و دفعه دیگه چیزی نمیگم ولی نمیتونم و باز دعواش میکنم😭 بچم خیلی ترسو شده،از صداهای بلند یا یهویی مثل باز کردن در میترسه ،از بعضی کاراکترای کارتونا میترسه و میاد بغلم،از بچگی از برف پاک کن میترسید و کلا خشکش میزد و میگفتم دورازجونش سکته کرد،قلبش تند تند میزد و جوری که دستاش رو هوا میموند و اصلا نمیذاشت دستاشو بیارم پایین،بچم داره بخاطر من روانش بهم میریزه توروخدا کمکم کنید نمیخوام اینجوری باشم،نمیخوام سالهای طلایی عمرش که تعیین کننده سلامت روانش رو اینطوری بگذرونه به دادم برسین
مخالفت مادر خواستگار با ازدواج، چه کنم؟

مخالفت مادر خواستگار با ازدواج، چه کنم؟

سلام وقت بخیر من 27 سالمه.به یکی از همکلاسی هام علاقه مند شدم ایشونم همینطور.ما چهار سالی هست که همو میشناسیم از حدود یکسال که رابطمون عاطفی شده.ایشون قصدشون از ارتباط با من و به خانوادشون گفتن و گفتن که قصد ازدواج دارن اما مادرشون مخالفن به چن دلیل اول اینکه من 5 ماه از پسرشون بزرگترم و دوم اینکه اعتقاد دارن ازدواج سنتی خوبه و دختری که با یه پسر در ارتباطه مناسب ازدواج و زندگی نیست. این مسئله روح و روان منو بهم ریخته توروخدا بگین چیکار کنم من این اقا رو خیلی دوس دارم تو خیلی مواردم باهم تفاهم داریم برنامه های مشترکی هم برا اینده با هم داریم اما مادرشون داره همه چیو به هم میریزه تورو خدا کمکم کنین
اصلا روم نمیشه مادر همسرم رو مامان صدا کنم

اصلا روم نمیشه مادر همسرم رو مامان صدا کنم

کمک کنید چطور مادرهمسرم رو صدا بزنم مامان روم نمیشه
نذر نام فرزند توسط مادر شوهر

نذر نام فرزند توسط مادر شوهر

سلام من سه ساله ازدواج کردم و بچه دار نمیشم، خودم خیلی نذر کردم که به شیرخوارگاه کمک کنم اگه بجه دار شم، اسمی رو نذر نکردم،اما چند تا اسم در ذهن دارم. مادر شوهرم گفته نذر کردم اگه پسردار بشی اسمش رو امیرعلی یا امیرعباس بذاری، با احترامی که براشون قائلم اما من نمیخوام، نمیدونم چجوری بگم این موضوع رو. خواستم بپرسم اگر هم اتفاقی افتاد، گناهه که من این اسامی رو روی فرزندم نذارم؟