دانا و نادان

دو برادر بودند، یکی دانا و یکی نادان. برادر دانا از برادر نادان خیلی کار می‌کشید و اذیتش می‌کرد. آن قدر که روزی نادان، ناامید و ناراحت شد و گفت: «برادر، دیگر نمی‌خواهم با تو باشم، می‌خواهم از هم جدا بشویم. سهم
پنجشنبه، 7 ارديبهشت 1396
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: علی اکبر مظاهری
موارد بیشتر برای شما
دانا و نادان
 دانا و نادان

نویسنده: محمد رضا شمس

 
دو برادر بودند، یکی دانا و یکی نادان. برادر دانا از برادر نادان خیلی کار می‌کشید و اذیتش می‌کرد. آن قدر که روزی نادان، ناامید و ناراحت شد و گفت: «برادر، دیگر نمی‌خواهم با تو باشم، می‌خواهم از هم جدا بشویم. سهم مرا بده، بروم جدا زندگی کنم.»
دانا گفت: «باشد، امروز هم تو به گله آب بده، از آب که برشان گرداندی، هر کدام‌شان که توی طویله رفت مال من، هر کدام بیرون ماند مال تو.»
فصل، فصل زمستان بود.
نادان قبول کرد و گله را برای آب دادن برد و برگرداند. گوسفندان همین که به دم در طویله گرم رسیدند تندتند به داخل طویله دویدند. گوساله‌ی گر بیماری خود را به تیرچه‌ها می‌مالید بیرون ماند. همان گوساله، سهم نادان شد.
نادان گوساله را برد بفروشد: «آهای گوساله دارم، گوساله، آهای.»
رفت تا به خرابه‌ای رسید، داد زد: «آهای گوساله، گوساله، آهای.»
خرابه صدای او را انعکاس داد: «آهای‌ی‌ی‌ی‌ی!»
نادان ایستاد: «با من داری حرف می‌زنی، بله؟»
صدا گفت: «بله.»
نادان گفت: «گوساله را می‌خواهی، آره؟»
صدا گفت: «آره.»
نادان گفت: «چند سکه می‌خری؟ ده سکه؟»
صدا گفت: «ده سکه.»
نادان گفت: «پولش را الان می‌دهی یا نه؟»
صدا گفت: «نه.»
نادان گفت: «خوب باشد، پول را آماده کن، فردا می‌آیم می‌گیریم، باشد؟»
صدا گفت: «باشد.»
نادان گوساله را گوشه‌ای بست و سوت زنان به خانه برگشت.
صبح روز بعد به خرابه رفت تا پولش را بگیرد. شب، گرگ‌ها گوساله را خورده بودند.
استخوان‌های گوساله اطراف خرابه پراکنده شده بودند.
نادان پرسید: چیه؟ سرش را بریدی و خوردی؟ آره؟»
صدا گفت: «آره.»
نادان پرسید: «چاق بود یا لاغر؟»
صدا گفت: «لاغر.»
نادان ترسید، فکر کرد خرابه نمی‌خواهد پولش را بدهد. گفت: «این دیگر به من مربوط نیست، تو آن را خریدی، من هم پولم را می‌خواهم. برود ده سکه‌ام را بیاور، اصلاً هم شوخی ندارم.»
صدا گفت: «ندارم.»
نادان این را که شنید عصبانی شد و با چوب دستی‌اش به جان دیوار خرابه افتاد، حالا بزن کی بزن. یکی دو ضربه که زد، از دیوار چند تکه سنگ افتاد. گنجی از قدیم توی دیوار پنهان بود. سنگ‌ها که ریختند، جلوی پای نادان پر از سکه‌های طلا شد.
نادان گفت: «آهان، حالا شد... اما من این همه طلا را می‌خواهم چه کار کنم؟ ده سکه به من بدهکاری، ده سکه مرا بده، باقی‌اش مال خودت.» طلب خود را برداشت و به خانه آمد.
برادر دانا با دیدن برادرش باخنده پرسید: «چی شد، گوساله‌ات را فروختی؟»
نادان گفت: «بله، فروختم.»
دانا گفت: «به کی؟»
نادان گفت: «به خرابه.»
دانا گفت: «پول هم داد؟»
نادان گفت: «بله که داد. نمی‌خواست بدهد. چند تا چوب که زدم، هر چی داشت ریخت جلوی پاهام. من هم ده سکه‌ی خودم را برداشتم، آمدم.»
و سکه‌ها را به برادرش نشان داد. برادر دانا چهار چشمی به سکه‌ها نگاه کرد و پرسید: «آن خرابه کجاست؟»
نادان گفت: «اه، نشانت نمی‌دهم. تو آدم حریصی هستی، آن قدر جمع می‌کنی و روی کولم بار می‌کنی که کمرم خرد می‌شود.»
برادر دانا قسم خورد که خودش همه‌ی سکه‌ها را به کول بگیرد و از او خواست جای خرابه را نشان دهد.
دانا گفت: «ببین، اگر خرابه را به من نشان بدهی و سکه‌هایت را به من بدهی، من برایت لباس نو می‌خرم.»
برادر نادان سکه‌هایش را به برادر دانا داد و او را به خرابه برد. برادر دانا سکه‌ها را جمع کرد و پولدار شد. برای برادرش هم لباس نخرید.
برادر نادان هر چه تلاش کرد، حریف برادرش نشد و برای شکایت پیش قاضی رفت: «آقای قاضی، من گوساله‌ای داشتم که به یک خرابه فروختم.» قاضی خنده‌اش گرفت و گفت: «دیگر چیزی نگو، بس است! این احمق از کجا پیدا شد؟ چطور گوساله را به خرابه فروختی؟»
و مرد نادان را بیرون کرد.
نادان رفت و به دیگران هم شکایت برادرش را کرد، دیگران هم به او خندیدند.
می‌گویند تا امروز برادر نادان، نیمه برهنه است و به هر رهگذری شکایت برادرش را می‌کند، اما هیچ کس حرف او را باور نمی‌کند و همه به او می‌خندند.
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا، (1394)، افسانه‌های آن‌ور آب، تهران: نشر افق، چاپ اول
 
نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
برای حفظ زندگی مشترک چه دعاهایی بخوانیم؟
برای حفظ زندگی مشترک چه دعاهایی بخوانیم؟
برای آسان شدن ازدواج فرزند چه دعاهایی سفارش شده است؟
برای آسان شدن ازدواج فرزند چه دعاهایی سفارش شده است؟
آمریکا تصاویر جدیدی از اشیاء ناشناس پرنده در خاورمیانه منتشر کرد
play_arrow
آمریکا تصاویر جدیدی از اشیاء ناشناس پرنده در خاورمیانه منتشر کرد
آنچه از پهپادها و جنگنده‌های آمریکایی پس از انهدام باقی ماند
play_arrow
آنچه از پهپادها و جنگنده‌های آمریکایی پس از انهدام باقی ماند
مهران غفوریان: دوست دارم نقش شهید بازی کنم
play_arrow
مهران غفوریان: دوست دارم نقش شهید بازی کنم
تشکر آقای شهید ایران از موکب‌داران عراقی
play_arrow
تشکر آقای شهید ایران از موکب‌داران عراقی
پزشکیان: شکافی بین دولت و نیروهای مسلح نیست
play_arrow
پزشکیان: شکافی بین دولت و نیروهای مسلح نیست
ترامپ: نمی‌خواهیم چین در هوش مصنوعی و رمزارزها پیشتاز شود
play_arrow
ترامپ: نمی‌خواهیم چین در هوش مصنوعی و رمزارزها پیشتاز شود
راز ساختمان‌های ژاپن؛ چرا در زلزله‌های شدید فرو نمی‌ریزند؟
play_arrow
راز ساختمان‌های ژاپن؛ چرا در زلزله‌های شدید فرو نمی‌ریزند؟
پزشکیان: هیچ دولتی به اندازۀ ما در جهت سیاست‌های رهبری قدم برنداشت
play_arrow
پزشکیان: هیچ دولتی به اندازۀ ما در جهت سیاست‌های رهبری قدم برنداشت
پزشکیان: هرگز استعفا نداده‌ام و نخواهم داد
play_arrow
پزشکیان: هرگز استعفا نداده‌ام و نخواهم داد
بدون تعارف با پدر و پسر قهرمان
play_arrow
بدون تعارف با پدر و پسر قهرمان
توصیف مهم برنی سندرز سناتور کهنه‌کار آمریکایی از دونالد ترامپ
play_arrow
توصیف مهم برنی سندرز سناتور کهنه‌کار آمریکایی از دونالد ترامپ
رونمایی از مختصات جدید تنگۀ هرمز
play_arrow
رونمایی از مختصات جدید تنگۀ هرمز
بلاتکلیفی بیش از ۱۳۰۰ مهاجر خردسال در سئوتای اسپانیا
play_arrow
بلاتکلیفی بیش از ۱۳۰۰ مهاجر خردسال در سئوتای اسپانیا