با اين چنين بلايي، بعد از چنان عذابي شاعر : اوحدي مراغه اي راضي شدم که: بينم روي ترا به خوابي با اين چنين بلايي، بعد از چنان عذابي ناديده از تو هرگز يک نامه را جوابي صد نامه مشق کردم در شرح مهرباني خون مرا بريزي بر خاک در چو آبي هر گه که بر در تو من آب روي جويم هر حرف از آن شکايت فصلي شدست و بابي اندر غم تو رازم رمزي دو بود و اکنون مقصود هر حديثي، مضمون هر کتابي جز سر صورت تو چيزي دگر ندارم کي بينمک بماند بر آتشت کبابي؟ چندان نمک لبت...