چه سود خاطر ما را به جانبت نگراني؟ شاعر : اوحدي مراغه اي که ما ز عشق تو زار و تو عاشق دگراني چه سود خاطر ما را به جانبت نگراني؟ مگر به روز بياييم و گرنه کي تو بخواني؟ نشستهام که بجويي مرا، خيال نگه کن که گر ز دور ببيني مرا، تو باز نداني ز دوري تو چنان گشتهام ضعيف و شکسته که از دريچه درآيم، گرم ز کوچه براني تو آفتاب و من آن ذرهام ز پرتو مهرت گناه چيست کسي را؟ محبتست و جواني مرا به عشق تو دشمن چرا معاف ندارد؟ غريبم آيد از آن رخ، که بر غريب...