گر چه در کوي وفا جا نگرفتي و سرايي شاعر : اوحدي مراغه اي ما نبرديم ز کوي طلبت رخت به جايي گر چه در کوي وفا جا نگرفتي و سرايي مکن اينها، که نکرديم نگاهت به خطايي بس خطا بود نگه باز نکردن که گذشتي ورنه من کيستم آخر؟ که سرم باشد و پايي بر تن اين سر شب و روز از هوس پاي تو دارم کم از آن کز کف عشق تو بپوشيم قبايي گر قبا شد ز غمت پيرهني حيف نباشد؟ تا نيفتند چو من شيفته در دام بلايي قيمت قامت و بالاي ترا کس بنداند بس بگفتيم و ندانست کسش هيچ دوايي...