جواني خار کن بر خار مي‌خفت

جواني خار کن بر خار مي‌خفت شاعر : اوحدي مراغه اي کسي گل بر سرش کرد، آن جوان گفت جواني خار کن بر خار مي‌خفت گل اندر خاطرم کمتر گذشتست مرا تا خار دامن گير گشتست همان بهتر که: گل ديگر نچيند ز خاري هر که او پيوند بيند وصال گل به انبازي حرامست به تنهايي مرا خاري تمامست که دارد حسن او داغ دو رويي درين بستان گل رنگين چه جويي؟ بر افشان دامن گل را به آتش اگر خاري کند وقت ترا خوش که بر هرکس بخندد از دو رويي ز گل رويان تر دامن چه جويي؟ ...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
جواني خار کن بر خار مي‌خفت
جواني خار کن بر خار مي‌خفت
جواني خار کن بر خار مي‌خفت

شاعر : اوحدي مراغه اي

کسي گل بر سرش کرد، آن جوان گفتجواني خار کن بر خار مي‌خفت
گل اندر خاطرم کمتر گذشتستمرا تا خار دامن گير گشتست
همان بهتر که: گل ديگر نچيندز خاري هر که او پيوند بيند
وصال گل به انبازي حرامستبه تنهايي مرا خاري تمامست
که دارد حسن او داغ دو روييدرين بستان گل رنگين چه جويي؟
بر افشان دامن گل را به آتشاگر خاري کند وقت ترا خوش
که بر هرکس بخندد از دو روييز گل رويان تر دامن چه جويي؟
دليران اين چنين بتها شکستندبتان بي‌وفا خود را پرستند
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط