فراقت ز خونريز من در نماند شاعر : خاقاني سر کويت از لاف زن در نماند فراقت ز خونريز من در نماند ز هندوي گژمژ سخن درنماند من ار باشم ار نه سگ آستانت ز رندان لشکر شکن درنماند تو گر خواهي و گرنه ميدان عشقت که صيد از نگونسر شدن درنماند در آويزش زلفت آويخت جانم هم از چار ديوار تن درنماند دل از هشت باغ رخت درنيايد که شمع بهشت از لگن درنماند رخت را به پيوند چشمم چه حاجت که هجران خود از کار من درنماند ز خون چو من خاکيي دست درکش چو...