فراقت ز خون‌ريز من در نماند

فراقت ز خون‌ريز من در نماند شاعر : خاقاني سر کويت از لاف زن در نماند فراقت ز خون‌ريز من در نماند ز هندوي گژمژ سخن درنماند من ار باشم ار نه سگ آستانت ز رندان لشکر شکن درنماند تو گر خواهي و گرنه ميدان عشقت که صيد از نگون‌سر شدن درنماند در آويزش زلفت آويخت جانم هم از چار ديوار تن درنماند دل از هشت باغ رخت درنيايد که شمع بهشت از لگن درنماند رخت را به پيوند چشمم چه حاجت که هجران خود از کار من درنماند ز خون چو من خاکيي دست درکش چو...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
فراقت ز خون‌ريز من در نماند
فراقت ز خون‌ريز من در نماند
فراقت ز خون‌ريز من در نماند

شاعر : خاقاني

سر کويت از لاف زن در نماندفراقت ز خون‌ريز من در نماند
ز هندوي گژمژ سخن درنماندمن ار باشم ار نه سگ آستانت
ز رندان لشکر شکن درنماندتو گر خواهي و گرنه ميدان عشقت
که صيد از نگون‌سر شدن درنمانددر آويزش زلفت آويخت جانم
هم از چار ديوار تن درنمانددل از هشت باغ رخت درنيايد
که شمع بهشت از لگن درنماندرخت را به پيوند چشمم چه حاجت
که هجران خود از کار من درنماندز خون چو من خاکيي دست درکش
چو من مرغي از بابزندر نماندچو در بيشه‌ي روزگار افتد آتش
دل از روزي خويشتن درنماندغم دل مخور کو غم تو ندارد
که ايام ازين انجمن درنماندبه خون ريز خاقاني انديشه کم کن


ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط