آن دم که صبح بينش من بال برگشاد شاعر : خاقاني آن مرغ صبحگاه دلم تيز پر گشاد آن دم که صبح بينش من بال برگشاد هر هفت کرده بر دل من هشت در گشاد دولت نعم صباح کن نو عروسوار چون صبح ديد سر به مناجات برگشاد وان پير کو خليفه کتاب دل من است هر نامهاي را که داشت به منقار سر گشاد مرغي که نامه آور صبح سعادت است در بارگاه سينهي من رهگذر گشاد پيکي که او مبشر درگاه دولت است هر روزني که بستهترش يافت برگشاد هر پنجره که تنگترش ديد رخنه کرد کز...