آن دم که صبح بينش من بال برگشاد

آن دم که صبح بينش من بال برگشاد شاعر : خاقاني آن مرغ صبح‌گاه دلم تيز پر گشاد آن دم که صبح بينش من بال برگشاد هر هفت کرده بر دل من هشت در گشاد دولت نعم صباح کن نو عروس‌وار چون صبح ديد سر به مناجات برگشاد وان پير کو خليفه کتاب دل من است هر نامه‌اي را که داشت به منقار سر گشاد مرغي که نامه آور صبح سعادت است در بارگاه سينه‌ي من رهگذر گشاد پيکي که او مبشر درگاه دولت است هر روزني که بسته‌ترش يافت برگشاد هر پنجره که تنگترش ديد رخنه کرد کز...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
آن دم که صبح بينش من بال برگشاد
آن دم که صبح بينش من بال برگشاد
آن دم که صبح بينش من بال برگشاد

شاعر : خاقاني

آن مرغ صبح‌گاه دلم تيز پر گشادآن دم که صبح بينش من بال برگشاد
هر هفت کرده بر دل من هشت در گشاددولت نعم صباح کن نو عروس‌وار
چون صبح ديد سر به مناجات برگشادوان پير کو خليفه کتاب دل من است
هر نامه‌اي را که داشت به منقار سر گشادمرغي که نامه آور صبح سعادت است
در بارگاه سينه‌ي من رهگذر گشادپيکي که او مبشر درگاه دولت است
هر روزني که بسته‌ترش يافت برگشادهر پنجره که تنگترش ديد رخنه کرد
کز صبح بينش تو فتوحي دگر گشادآمد نداي عشق که خاقاني الصبوح
کز بهر تو صبوح دوصد کيسه زرگشادبي‌سيم و زر بشو تو و با سيم‌بر بساز


ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط