ما نتوانيم و عشق پنجه درانداختن شاعر : سعدي قوت او ميکند بر سر ما تاختن ما نتوانيم و عشق پنجه درانداختن هر دو به دستت درست کشتن و بنواختن گر دهيم ره به خويش يا نگذاري به پيش چاره ما هيچ نيست جز سپر انداختن گر تو به شمشير و تير حمله بياري رواست يا همه سود اي حکيم يا همه درباختن کشتي در آب را از دو برون حال نيست دل که نظرگاه اوست از همه پرداختن مذهب اگر عاشقيست سنت عشاق چيست يا قد و بالاي سرو پيش تو افراختن پايه خورشيد نيست پيش تو افروختن...