گروه بندی
برگزیده ها
تازه های مشاوره
افشای رازهای زندگی مشترک توسط همسر؛ بمانم یا جدا شوم؟
راز شوکهای قیمتی ۱۴۰۵؛ از واقعیت هزینههای حملونقل تا اثربخشی کالابرگ الکترونیک
هنگام ادار اگر ادار به پای من اصابت کند، چگونه تطهیر کنم؟
ناتوانی جنسی شوهر بعد از ازدواج؛ راهکارهای عملی، درمان و تصمیمگیری درباره ادامه زندگی
روش اصولی کاریابی برای تصویرگر و نقاش کارتونی
چگونه اسراف انرژی در ادارات و اماکن را گزارش کنیم؟ راهنمای ثبت شکایت در سامانه فؤاد (۱۲۸)
خشم از خانواده به خاطر وسواس نجاست؛ چگونه گذشته را بپذیریم و ذهنمان را آزاد کنیم؟
آیا تغییر نامی که برای فرزند نذر شده، جایز است؟
چرا وسط مسیر خسته میشویم؟ راهنمای کاربردی غلبه بر خستگی تغییر عادت
ابهام در رفتار دوست قدیمی؛ چگونه آرام و بالغ برخورد کنیم؟
ویژه نامه ها
بیشترین بازدید هفته
علاقه به کف پای زن
علت علاقه شدید به لیسیدن کف پای زنان چیه؟
با سلام دختری 12 ساله هستم از کودکی خود ارضایی می...
واژه جاری در کارنامه به چه معناست؟
مشاوره مذهبی: حکم خوردن میوه ی درختی که پای آن ادرار می شود، چیست؟
اگر خود ارضایی رو ترک کنم خدا منو می بخشه چکار کنم؟
دچار مشکل استفراغ عمدی هستم، بگین چیکار کنم؟
قضا شدن نماز صبح خللی در چهله ی زیارت عاشورا ایجاد می کند؟
مشاوره خانواده: بعد از ازدواج متوجه خیلی از کمبودهای شوهرم شدم و الان اصلا نمیتونم به زندگیم ادامه بدم" چه راهی هست؟
آیا آبی که حین دیدن فیلم و بعد از آن خارج میشود در صورت شهوتی شدن غسل دارد؟
جستجوی عبارت مادر بیش از 60 نتیجه در بر داشت.
مادرم با عکاسی موافق نیست، چه کنم؟
سلام خسته نباشید من 18 سالمه و عکاسم درآمد خوبی از عکاسی دارم و مامانم هردفعه باهام دعوا میکنه که عکاسی نکن بیرون نرو دوستاتو بزار کنار آرایش نکن این کارو نکن خواهرم دوست پسر داره من میگم میخوام با پسر حرف بزنم میگه لازم نکرده عصبی میشه داد میزنه الان 2 هفته اس با من دعوا کرده ک چرا رفتی عکاسی جلو منم هی قربون صدقه خواهر بزرگم میره خواهرمم حتی با من حرف نمیزنه میگ به پول نیاز داری میری کار میکنی ولی وقتی میگم به چیزی میخوام میگه داری خودشم فقط اینو اونو میزنه به سرم اعصابم خورده یه کلمه نمیاد به من بگه چرا این کارو میکنی6چته فقط قربون صدقه خواهرم میره الان دو هفته اس من از اتاق بیرون نمیرم نمیاد یه سر بزنه به خودکشی دارم فک میکنم چون داره میگ آبرومو میخوای ببری میخوای منو دق بدی هم خودش راحت میشه هم من
با رفتار اشتباه مادرم چگونه کنار بیایم؟
با سلام و وقت بخیر. من 37 سال سن دارم و دو فرزند. مادرم بازنشسته آموزش و پروش هستن. از دوران کودکی زیاد توجهی به ما نداشته و کلا صبح تا شب پا سریال های تلویزیون بوده و هست. مثلا خیلی پیش اومده که بخوام باهاش حرف بزنم ولی توجه نمی کنه و گاهی میگه نمیخوام بشنوم. کلا از دوران بچگی همینطور بودن تااااا الان که دیگه مسن شدن. بچه که بودم از مدرسه می اومدم همیشه میگفت ساکت باشین حرف نزنید اصلا نمیذاشت چیزی تعریف کنیم. خسته ام یا میگفت کاش تا شب سر کار بودم اصلا خونه نمی اومدم. من همیشه دوست داشتم با کسی حرف بزنم که گوش بده و یه چیز دیگه هم این هست که همیشه میخواسته حرف حرفه خودش باشه
با اینکه درسم خیلی خوب بود خودش برا من انتخاب رشته کرد به رشته که علاقه نداشتم دانشگاه آزاد توی شهر کوچیک خودمون. اصلا نمیدونستم که دفترچه برام پر کرده خلاصه من درس خوندم تا مقطع کارشناسی ارشد که اونم باز به میل اونا بوده. کلا همیشه درباره ی همه چیزم نظر میداده. اینو بپوش اینو نپوش حتی برای ارتباط دوستام که کلا از همه بریدم دیگه. الانم خیلی تنهام برا ازدواجم تصمیم گرفتن برای اینکه کی بچه بیارم و اینکه بعنوان یه دختر چیزایی که باید یه مادر برا زندگی آیندش بهش یاد بده اصلا چیز زیادی بلد نبودم و خیلی چیزها رو با تجربه های خودم که نتیجه ی شکست های زندگیم هست کسب کردم که واقعا بعضی هاشون چه فایده اون تجربه شکست برام سنگین تر بوده. یه جورایی احساس میکنم که زندگیم اون جوری که باید پیش میرفت نرفت و عمرم تباه شد. هنوز هم امر و نهی خیلی میکنه. خیلی دوست داشتم زندگیم رو با تصمیمات خودم بنا میکردم 😞
چطور میتونم همسرم رو تغییر بدم؟
سلام. من و همسرم حدود ده ماهه که باهم زندگى میکنیم. در دوران نامزدى ایشون رفتارش خیلى خوب بود ولى رفته رفته همش ایراد گیر و کینه اى شد. تا جایى که از کوچکترین کارهاى خانواده م کینه به دل میگرفت و بى احترامى میکرد، مادرش هم بى تاثیر در رفتارش نبوده، قبل از ایشون برادراى دیگه ازدواج کرده بودن و مدام درگوشش میخونه که تو اشتباهات اونها رو تکرار نکن. به قدرى از رفتاراش و کنترل کردنش و استرس اینکه الان و این دفعه میخواد چیکار کنه خسته م که حاضرم زندگی مشترکمون تموم شه و بتونم نفس راحتى بکشم. لطفا راهنمایى کنید که چطور میتونم همسرم رو با خودم همسو و همفکر کنم؟
چه جوری پدر رو راضی به خرید گوشی کنم ؟
سلام من 18 سالمه و تا الان هیچ گوشی نداشتم همه دوستان و دورو اطرافیان هم سن من و کوچک تر از من گوشی دارن و همه منو برای نداشتن گوشی مسخره میکنن وضع مال خودمون خوب هستش ولی پدر عقاید خودش داره اولش میگفت کوچیکی به دردت نمیخوره میخوای چی کار. بعدش که کمی یزرگ شدم گفت بری دانشگاه میخرم برات. و من دانشگاه ثبت نام کردم ولی الان زده زیرش میگه نمیخرم یا تا بحثش میشه هیچی نمیگه مادرم راضیه و میدونه لازم دارم شما بگین من چی کار کنم ؟
چگونه با بدقولی و انتظارات بی جای مادرم کنار بیایم؟
مادرم همیشه به من قول هایی میدهد که هیچوقت به ان عمل نمیکند. او خییییلی دروغگو هست. قرار بود بیشتر از یک هفته برایش در خانه کار کنم و هر روز خانه را تمیز کنم. در عوض او به من قول داده بود که بعد از ان مدت همیشه کیف خواهیم کرد و هر روز بیرون میرویم. ولی...
ان مدت که تمام شد مادرم به قول هایش عمل نکرد و هر روز سر من داد میزد و فحاشی می کرد که چرا مثلا اشپزخانه یا هر جای دیگر خانه کثیف است برو تمیز کن. خسته شدم از دروغ های مادرم و تمیز کردن خانه هر روز مثل یک کلفت.
بی مهری پدر و مادر؛ رفتارم با چنین والدینی چگونه باشد؟
سلام و عرض ادب.
بنده یک دختر 32 ساله و مجرد هستم. من در خانوادهای بزرگ شده ام که والدینم فکر میکنند تنها نیاز بشر نیاز به خوراک، پوشاک و مسکن است. پدر و مادر و به ویژه مادر فوق العاده بی مهر و محبتی دارم. مادرم حتی از یخچال های قطب هم سرد تر و بی مهر تر است. کلام و رفتار محبت آمیز و همدلی و دلگرمی دادن در خانه ما هیچ معنایی ندارد. جالب اینجاست که مادرم همیشه میگفت و میگوید که من زن سیاستمداری نیستم که چرب زبانی کنم و قربان صدقه همسر و فرزندانم بروم اما حرف هایی که باعث رنجش خاطر میشود را به راحتی به زبان می آورد.
هروقت شاهد مکالمات دوستانم با پدر و مادرشان هستم برایم سوال هست که چطور آنها با محبت صحبت کردن را بلد هستند و ما نه... عباراتی مثل "جان"، "عزیزم" و ... هیچ وقت در مکالمات ما استفاده نمیشود در عوض جملاتی مثل "دهنت رو ببند"، :تو چی میفهمی...؟"، "خودت رو مسخره گیر آوردی..." و از این دست از جملات به راحتی شنیده میشود.
به شخصه اینقدر محبت و گرمی در خانه ندیدم که خودم هم به هیچ عنوان "نمیتوانم" به پدر و مادرم محبت کنم و از کلام محبت آمیز استفاده کنم.
پدر و مادر من همیشه ابراز به مظلوم بودن میکنند و حس قربانی شدن دارند و حتی از مادرم شنیدم بچه های دیگران چقدر به پدر و مادرشان محبت میکنندو انها را دوست دارند ولی بچه های ما نه ... و من اطمینان دارم که از من و خواهرانم ناراضی است. اما من معتقدم مهر و محبت باید دو طرفه باشد، وقتی من همیشه در خانه احساس تنهایی میکنم، وقتی نه تنها محبتی نمیبینم، بلکه اگر در رابطه با مشکلاتی که دارم در خانه صحبت کنم مورد سرزنش یا سرکوب شدن قرار میگیرم، چون اعضای خانواده من به هیچ عنوان همدلی کردن را بلد نیستن ولی سرکوب کردن رو خیلی خوب از بر هستند. همین عدم همدلی باعث شده که اکثر اواقات از مشکلاتم هیچ صحبتی نکنم و سکوت کنم.مشکل و سوال اصلی من این است که با رنجشی که از والدین دارم واقعا نمیتوانم قلباً به آنها محبت کنم، هدفم ظلم به آنها نیست و میدانم نباید رفتاری داشته باشم که موجب رنجش آنها شود ولی توانایی محبت کردن واقعی را ندارم. آیا با این وجودخدا از من ناراضی ست؟ آیا محبت نکردن به والدین موجب عذاب اخروی برای من است؟ آیا حق ندارم از پدر و مادرم دلگیر باشم...؟
احساس می کنم مادر خوبی نیستم، چه کار کنم؟
سلام وقت بخیر،مادر کودک ۲ ساله ای هستم که خیلی سختگیرم،همش اینکارو نکن به اون دست نزن و بیشتر این امر و نهی ها بخاطر ترس از آسیب دیدن فرزندمه،خیلی استرسی هستم همش میترسم آسیب ببینه همش مواظبشم
از بچگی کولیک و رفلاکس داشت کمکی نداشتم،همسرم اصلا و به هیچ وجه تو بچه داری کمکم نکرد،اصلا برای بچه وقت نمیذاره،خیلی دوسش داره ولی دریغ از ۲ دقیقه بازی کردن باهاش کلا در روز زیاد نمیبینتش ولی ببینه هم بهش توجه نمیکنه زیاد یا یه سره دعواش میکنه
وقتی به دنیا اومد کمک نداشتم بخاطر مشکلاتیم که داشت تا ۵ ماه نمیخوابید و فقط گریه میکرد به شدت افسرده بودم،حتی میترسیدم برم دستشویی یا غذا بخورم که بچم گریه نکنه فکر میکردم اگه بچم گریه کنه بدترین مادر دنیام،البته بیشتر از این میترسیدم که بگن چه مادر بدیه مخصوصا مادرشوهرم اینا که باهاشون تو یه آپارتمان زندگی میکنیم،
تا قبل به دنیا اومدن پسرم مشکلی باهاشون نداشتم ولی بعد از اون مادرشوهرم سوهان روحم شد تقریبا از اون اول که من شیر نداشتم و همش میگفت بچه همیشه گشنست و من زار زار گریه میکردم تا بعدها که تربیت فرزندمو مختل کرد و ... از همون اوایل به دنیا اومدنش مثلا یک ماهش بود سر بچم داد میزدم و میگفتم ساکت شو یا خب بگو چته،اینکه نمیدونستم بچم چشه دیوونم میکرد
گاهی پیش میومد از عصبانیت وقتی مینداختمش رو تشک ،نه اینکه پرتش کنم و حواسم خیلی بود که یواش بندازمش ولی خیلی دوست داشتم که پرتش کنم چون من از صداهای بلند بیزارم و چندتا صدا که با هم باشه اعصابم بهم میریزه طاقت صدا رو ندارم،خیلی دوست داشتم از اون وضعیت فرار کنم و بذارم برم
بیخوابی ذهنم رو مختل کرده بود،بزرگتر که شد میزدمش😭 هنوزم که یادم میاد دیوونه میشم،اونموقعم خیلی حواسم بود که مثلا تو سر یا صورتش نزنم و بیشتر پشتش میزدم چونومیدونستم پوشک داره و کمتر دردش میگیره،ولی این اواخر شده که محکم تو کمرشم زدم یا سیلی بهش میزنم که دستم بشکنه ایشالا، که یه بار زدمش اومد بغلم از ترس بهم بوس داد😭😭
خیلی دوست دارم بمیرم و راحت شم که بچه رو موقهی بدنیا آورد که روان خودم بهم ریخته بود،من آدم به شدت صبوری بودم ولی الان با کوچکترین چیزی بهم میریزم و نمیتونم خشممو کنترل کنم،
حتی غذا رو که میریزه رو لباسش عصبی میشم،با خودم میگم بچه باید بریز و بپاش کنه چرا دعواش میکنم و دفعه دیگه چیزی نمیگم ولی نمیتونم و باز دعواش میکنم😭 بچم خیلی ترسو شده،از صداهای بلند یا یهویی مثل باز کردن در میترسه
،از بعضی کاراکترای کارتونا میترسه و میاد بغلم،از بچگی از برف پاک کن میترسید و کلا خشکش میزد و میگفتم دورازجونش سکته کرد،قلبش تند تند میزد و جوری که دستاش رو هوا میموند و اصلا نمیذاشت دستاشو بیارم پایین،بچم داره بخاطر من روانش بهم میریزه توروخدا کمکم کنید نمیخوام اینجوری باشم،نمیخوام سالهای طلایی عمرش که تعیین کننده سلامت روانش رو اینطوری بگذرونه به دادم برسین
مخالفت مادر خواستگار با ازدواج، چه کنم؟
سلام وقت بخیر من 27 سالمه.به یکی از همکلاسی هام علاقه مند شدم ایشونم همینطور.ما چهار سالی هست که همو میشناسیم از حدود یکسال که رابطمون عاطفی شده.ایشون قصدشون از ارتباط با من و به خانوادشون گفتن و گفتن که قصد ازدواج دارن اما مادرشون مخالفن به چن دلیل اول اینکه من 5 ماه از پسرشون بزرگترم و دوم اینکه اعتقاد دارن ازدواج سنتی خوبه و دختری که با یه پسر در ارتباطه مناسب ازدواج و زندگی نیست. این مسئله روح و روان منو بهم ریخته توروخدا بگین چیکار کنم من این اقا رو خیلی دوس دارم تو خیلی مواردم باهم تفاهم داریم برنامه های مشترکی هم برا اینده با هم داریم اما مادرشون داره همه چیو به هم میریزه تورو خدا کمکم کنین
اصلا روم نمیشه مادر همسرم رو مامان صدا کنم
کمک کنید چطور مادرهمسرم رو صدا بزنم مامان روم نمیشه
نذر نام فرزند توسط مادر شوهر
سلام من سه ساله ازدواج کردم و بچه دار نمیشم، خودم خیلی نذر کردم که به شیرخوارگاه کمک کنم اگه بجه دار شم، اسمی رو نذر نکردم،اما چند تا اسم در ذهن دارم. مادر شوهرم گفته نذر کردم اگه پسردار بشی اسمش رو امیرعلی یا امیرعباس بذاری، با احترامی که براشون قائلم اما من نمیخوام، نمیدونم چجوری بگم این موضوع رو. خواستم بپرسم اگر هم اتفاقی افتاد، گناهه که من این اسامی رو روی فرزندم نذارم؟