مسیر جاری :
رازداری سازمانی و حفظ اسرار همکاران؛ امانت اطلاعات در محیط کار
تبریک و تسلیت به همکاران؛ نقش همدلی در افزایش بهرهوری
وضعیت موجود وقف و امور خیریه در کشور مصر؛ از فرصتهای سرمایهگذاری اقتصادی تا چالشهای نهادی
روش محاسبه قیمت طلا برای فروش: فرمول ساده با مثال
اسکرول های بی پایان با روح و روان ما چه می کند؟
کارهایی که زمان سیل نباید انجام دهیم
هر آنچه باید درباره روانشناسی زرد بدانید
قبل از خرید لوازم التحریر به چه نکاتی توجه کنیم؟
راهکارهای ترویج حجاب؛ ضمانت اجرا
راهکارهای ترویج حجاب؛ آسانسازی انتخاب
فال حافظ
متن کامل زیارتنامه امام زاده صالح علیه السلام + صوت و ترجمه
دل از من برد و روی از من نهان کرد
چند داستان عبرت آموز پیرامون عاقبت شوم رابطه با نامحرم
پیش شماره شهر های استان گیلان
طریقه خواندن نماز شکسته و نیت آن
متن کامل سوره مزمل با خط درشت + صوت و ترجمه
ختم سوره کوثر در روز چهارشنبه چگونه است؟
طریقه خواندن نماز امام علی(ع) برای گرفتن حاجت
هنگام اذان، چه دعاهایی مستحب است که زمزمه شود؟
داستان
گوتو سلطان خشكی و دریا
سالها پیش سلطانی بود كه دو زن داشت. یكی از آنها «یاورو» نام داشت و دیگری «دانیاوو». اما افسوس كه او فرزندی نداشت، نه دختر و نه پسر و هرچه سنش بیشتر و توانگرتر میشد غم و نگرانیش بیشتر میشد. با خود
داستان
حسد هالابائو
سالها پیش مردی بود كه دو پسر داشت و با این كه پسرانش را از دل و جان دوست میداشت در حسرت و آرزوی دختری بود تا روزی زنش دختری زایید و او بسیار شاد و خوشحال شد. هیچ كاری نبود كه برای دخترش بتواند انجام
داستان
اژدرمار عجیب
رئیس قبیلهای بیمار شد و به ناچار همهی روز را در كلبهی خود در بستر افتاد و به استراحت پرداخت. او مرد محبوبی بود، همهی ساكنان دهكدهاش كوشیدند كه دارویی برای بهبود او پیدا كنند، اما از كوششهای خود سودی...
داستان
سوسمار سبز
روزی، روزگاری دختر زیبایی بود كه با پدر خود در دهكدهای در آفریقا زندگی میكرد.
یك روز صبح كه دختر برای پر كردن كوزهی آب خود كنار رودخانه رفته بود، چشمش بیاختیار به درختی در نزدیكی خود افتاد و سوسمار...
داستان
داستانی درباره دختر روغن خرما به قلم کتلین آرنوت
داستانی زیبا درباره زنی که دوست داشت دختری داشته باشد. تا او را در کارهای خانه کمک کند و مونس او باشد روزی از کوزه روغن خرما دخترکی زیبا به نام مانوبا بیرون آمد.
داستان
خرگوش باهوش
گروهی میمون گرسنه در جنگلی زندگی میكردند آنها همهی خوشهها و میوههای آنجا را خورده بودند و چون مدتی بارانی نیامده بود، درختان باری نداشتند تا میمونها شكم خود را سیر كنند. پس پیرترین میمونها گفت: «بیایید...
داستان
سگ و استخوان
روزی روزگاری یك دختر آفریقایی بود كه نه پدر داشت نه مادر و با نامادری خود زندگی میكرد. نامادری خودش هم دختری داشت، اما هرقدر به دختر خود مهربانی میكرد و لوسش بار میآورد همان قدر دخترخواندهاش را آزار...
داستان
سه پسر عجیب
شب كه كودكان آفریقایی دور آتش مینشینند، پدربزرگها اغلب این داستان را برای آنها نقل میكنند. روزی، روزگاری مردی بود كه سه پسر عجیب داشت.
نخستین پسر چنان شنوایی نیرومندی داشت كه حتی كوچكترین خش و خش
داستان
زورمندترین گنجشك جنگل
بامدادی گنجشك قهوهای رنگ كوچكی در آشیانهی پر از تخم خود، در میان شاخههای پر برگ درخت تمر هندی نشسته بود. جنگل بسیار خاموش و آرام بود و گنجشك داشت میخوابید كه تاپ تاپ پاهای فیلی كه به سوی او میآمد...
داستان
سلطان دارایی
در جزیره دورافتاده ای، نزدیك كرانههای آفریقا، جوان تنگ دستی زندگی میكرد. او نه پدر داشت نه مادر نه خواهری و نه برادری و تنها دوست و همدمش آهویی دست آموز بود.