مسیر جاری :
رازداری سازمانی و حفظ اسرار همکاران؛ امانت اطلاعات در محیط کار
تبریک و تسلیت به همکاران؛ نقش همدلی در افزایش بهرهوری
وضعیت موجود وقف و امور خیریه در کشور مصر؛ از فرصتهای سرمایهگذاری اقتصادی تا چالشهای نهادی
روش محاسبه قیمت طلا برای فروش: فرمول ساده با مثال
اسکرول های بی پایان با روح و روان ما چه می کند؟
کارهایی که زمان سیل نباید انجام دهیم
هر آنچه باید درباره روانشناسی زرد بدانید
قبل از خرید لوازم التحریر به چه نکاتی توجه کنیم؟
راهکارهای ترویج حجاب؛ ضمانت اجرا
راهکارهای ترویج حجاب؛ آسانسازی انتخاب
فال حافظ
متن کامل زیارتنامه امام زاده صالح علیه السلام + صوت و ترجمه
دل از من برد و روی از من نهان کرد
چند داستان عبرت آموز پیرامون عاقبت شوم رابطه با نامحرم
پیش شماره شهر های استان گیلان
طریقه خواندن نماز شکسته و نیت آن
متن کامل سوره مزمل با خط درشت + صوت و ترجمه
ختم سوره کوثر در روز چهارشنبه چگونه است؟
طریقه خواندن نماز امام علی(ع) برای گرفتن حاجت
هنگام اذان، چه دعاهایی مستحب است که زمزمه شود؟
داستان
تمساح و گراز
فوئه در میانهی رود شنا میکرد تا شکاری پیدا کند، ناگهان از دور چشمش به جانور عجیبی افتاد که به طرف رود میآمد. با خود گفت: «خدا را شکر! طعمهی خوبی برای من میرسد. اما باید احتیاط کرد و تدبیر به کار برد.»...
داستان
تمساح و خارپشت
تاندراکا، (خارپشت) روزی در ساحل رودی میگشت. اندکی دورتر از او، گاوچرانان خردسال ساکالاوی در چراگاه گاو میچرانیدند و آواز میخواندند و با گل رس بازیچههایی برای خود میساختند.
داستان
راکانگا و رامامبا
میگویند: «کند همجنس با همجنس پرواز!» لیکن این ضرب المثل در زمانی که همهی جانوران به یک زبان حرف میزدند و هنوز ضرب المثلها ابداع نشده بودند، درست نبوده است.
داستان
غوک و هفت دیو
هوا تازه روشن میشد و دو مسافر بدشواری ستیغ درختان را از دور تمیز میدادند. ایماهاتسانا و تسیماتیامباوانی ساعتهای درازی بود که راه میسپردند.
داستان
کایمان بزرگ
داستانسرای پیر مالگاشی گفت: «باور میکنی، بکن، باور نمیکنی، مکن! اگر باور بکنی هوا خوب میشود و اگر باور نکنی باران میبارد، زیرا دروغگو من نیستم، پیشینیانند.»
داستان
برزگر
سپیده دمان تسیتانانتسوا حصیر خود را لوله کرد و روی به راه نهاد. پیش از آن که خورشید پرتو زرین خود را بر برنجزارها بتابد، تسیتانانتسوا، که مردی برزگر بود، دهکدهی خود را، که در کنار رودخانه به خواب رفته...
داستان
شکم پرست
رالامب پیرمردی بود تنگدست و بیچیز لیکن بسیار شکم پرست. در روز یک یا دو بار برنج بینمک خوردن او را خشنود نمیکرد. در دهکده نمک پیدا نمیشد و تنها کسانی که دستشان به دهانشان میرسید میتوانستند مقداری...
داستان
دله
آنان سه خواهر بودند و چون از آن زمان مدتی دراز گذشته است کسی نامشان را به یاد ندارد، لیکن خواهر کوچک که اشتهایی عجیب و فرو ننشستنی داشت لقب «دله» یافته بود و بدین گونه، در سایهی این عیب، از گمنامی و فراموشی...
داستان
خاکستر فروش
هر بار که جشنی در دهکده برپا میشد بانائوازی امیدوار میشد و آرزو میکرد که چیز دیگری جز کله و پاچهی گاوی که قربانی میکردند نصیبش بشود، لیکن همیشه در هر سیکی فارایی همین چیزها را به او میدادند.
داستان
نگانو یا چهار ابله
حوصلهی امیر در کپر بزرگ خود سر رفته بود. گوشش چندان تعریف و تمجید ستایش آمیز دربارهی زیبایی و توانایی و هوش و خرد خود شنیده بود که خسته شده بود. از شنیدن گفت و گوهای لوس و بیمزه و بدگوییها و غیبت یکی...