مسیر جاری :
ستارهای در آسمان ادب؛ بزرگداشت استاد شهریار در روز شعر و ادب فارسی
وضعیت موجود وقف و امور خیریه در کشور مصر؛ از فرصتهای سرمایهگذاری اقتصادی تا چالشهای نهادی
رازداری سازمانی و حفظ اسرار همکاران؛ امانت اطلاعات در محیط کار
تبریک و تسلیت به همکاران؛ نقش همدلی در افزایش بهرهوری
روش محاسبه قیمت طلا برای فروش: فرمول ساده با مثال
اسکرول های بی پایان با روح و روان ما چه می کند؟
کارهایی که زمان سیل نباید انجام دهیم
هر آنچه باید درباره روانشناسی زرد بدانید
قبل از خرید لوازم التحریر به چه نکاتی توجه کنیم؟
راهکارهای ترویج حجاب؛ ضمانت اجرا
فال حافظ
متن کامل زیارتنامه امام زاده صالح علیه السلام + صوت و ترجمه
دل از من برد و روی از من نهان کرد
چند داستان عبرت آموز پیرامون عاقبت شوم رابطه با نامحرم
پیش شماره شهر های استان گیلان
طریقه خواندن نماز شکسته و نیت آن
متن کامل سوره مزمل با خط درشت + صوت و ترجمه
طریقه خواندن نماز امام علی(ع) برای گرفتن حاجت
هنگام اذان، چه دعاهایی مستحب است که زمزمه شود؟
ختم سوره کوثر در روز چهارشنبه چگونه است؟
سایر اشعار
شبیه ستاره
هر روز صبح، گرمِ طلوعی دوبارهاند / در جای جای شهر شبیه ستارهاند / این بقعهها پر از غزل و استعارهاند / آنان که خستهاند و به دنبال چارهاند / راهی به سمت خانه دلدار میشوند / چشم انتظار لحظه دیدار میشوند
سایر اشعار
هوای امامزاده
دفتر زندگی ورق میخورد / زرد و سبز و سپید و سرخ و کبود / گاه شیرین و شاد و روشن، گاه / تلخ و تاریک و سخت و رنج آلود / دفتر زندگی ورق میخورد / مادرم روی تخت بیماری / و پدر مردِ کارگر زاده / خسته از روزهای...
سایر اشعار
امامزاده عشق
میروم رو به سمت جادهی عشق / به طواف امامزادهی عشق / راه کوتاه و داغ و طولانیست / حس و حالم عجیب طوفانیست / هرکه از این مسیر رد شده است / راه خورشید را بلد شده است / ذره بودست و آفتاب شده / هر دعایی...
داستان
میزبان شروع بندگی
تولد هشت سالگی دخترم را با هزار بهانه پشت سر گذاشتیم. اما اون دلش یک جشن صمیمی با دوستان میخواست. با کلی اصرار برای گرفتن جشن تکلیف که مناسبت بعدی بود قول گرفت. دخترم بسیار مشتاق بود و برنامههای بسیاری...
داستان
ماندگارترین یادگاری
فقط بیست و پنج ساله بودم که در یک تصادف به شدت مجروح شدم. بعد از چندین عمل جراحی و روزها بستری بودن در بیمارستان، تازه وقتی به خانه آمدم، زمان رویارویی با تلخترین اتفاق زندگیام بود. صمیمیترین دوستم...
داستان
مأمن انس و آرامش
مهمانی خانه پدربزرگ با همه مهمانیها فرق داشت. تمام مشکلات هفته را به امید پنجشنبه پشت سر میگذاشتیم تا دور هم پای خاطرات آنها بنشینیم. این هفته هم بعد از خوردن شام، در حیاط دور هم جمع شدیم پای حرفهای...
داستان
قرار هر ساله
وقتی اولین پرچم عزای امام حسین علیه السلام در اول محرم به اهتزاز در میآمد، حال و هوای شهر عوض میشد. شعر محتشم، دل شهر را آشوب میکرد و اندوه، تمام آسمان و زمین را فرا میگرفت. اما طبق رسم هر ساله، برای...
داستان
عطر آش نذری
وقتی کل خانواده و فامیل و حتی زائران و مجاوران آن امامزاده، دوشنبهها و مراسم آش نذری مادربزرگ را فراموش نمیکنند، هر هفته این خاطره برای همه ما مرور میشود. من آن زمان خیلی کوچک بودم، اما مادربزرگ با...
داستان
ستارگانی در آسمان تاریک شهر
مدتها بود که همسرم حال خوبی نداشت. تمام دلگرمی هم بودیم، به او میگفتم چیز خاصی نیست، اما هر روز بد و بدتر میشد. وقتی برای گرفتن جواب آزمایش رفتم، تمام بدنم میلرزید. چندین بار متصدی اسم ما را صدا زد...
داستان
زیارت با پای دل
پدرم کارگر بود و وضع مالی خوبی نداشتیم. من کلاس چهارم ابتدایی بودم و هشت خواهر و برادر دیگر هم داشتم. یک روز در مدرسه، معلممان در مورد مسابقه خاطره نویسی با موضوع زیارت صحبت کرد. همه بچهها در مورد این...