بررسي ادبي سفرنامه دوم مظفرالدين شاه به اروپا
ممکن است بررسي جنبه هاي ادبي سفرنامه ي دوم مظفرالدين شاه به فرنگ، در نظر کساني چندان مهم نباشد و يا بررسي آن را فاقد ارزش علمي بدانند. اين نظر...
سه‌شنبه، 9 آذر 1389
ترجمه و تحرير جامي از خمريه ي ابن فارض
پيوند و داد و ستد و تاثير و تأثر دو زبان و فرهنگ عربي و فارسي که از همان روزگار انگيزش نبي اکرم صلي الله عليه و آله- به پيمبري و حتي دير زماني...
سه‌شنبه، 9 آذر 1389
عشق وبستني توت فرنگي
الينور نمي دانست چه مشکلي براي مادربزرگ پيش آمده، او تاز گي ها همه چيز را فراموش مي کرد. مثلاً يادش مي رفت شکر را کجا گذاشته، کي بايد قبص ها...
سه‌شنبه، 9 آذر 1389
آرزو
اسدالله خان، با آن هيکل تنومند و چاقش روي کاناپه لم داده بود. ميوه مي خورد و صفحه نيازمندي هاي روزنامه ها را با دقت مطالعه مي کرد. او باچشمان...
سه‌شنبه، 9 آذر 1389
يکه سوار نجات بخش
مردي تنها در بيابان و زير درختي ، خوابيده بود . در حالي که دهانش باز بود ، ماري به سويش آمد وسر در دهان او گذارد تا در آن فرو رود . در همين...
دوشنبه، 8 آذر 1389
چاه کن ته چاه است
«معتصم باا...» خليفه ي عباسي ، با مردي اعرابي ، طرح دوستي ريخت و از مصاحبت با او لذت مي برد . خليفه را نديمي بود که متاسفانه از صفت مذموم و نکوهيده...
دوشنبه، 8 آذر 1389
با گذشتگان قدمي بزنيم
ناصرالدين شاه به قدري با عظمت و ابهت مقام سلطنت اهميت مي داد که دستمال هاي جيب خود را که طبعاً چرک مي شد، از جيب خود خارج نمي کرد که مبادا متصدي...
دوشنبه، 8 آذر 1389
مهستي گنجوي
مهستي گنجوي از شاعران دوره ي سلجوقي، در قرن ششم هجري است.بعضي نام او را «منيژه »و تخلص او را «مهستي »مي دانند، از زندگي اش، بخصوص ابتداي آن چندان...
دوشنبه، 8 آذر 1389
ده توماني ها
1شيخ ابراهيم آخرين سطر را پاک نويس کرد.کاغذ را مرتب تا زد، با دقت در جيب جليقه اش گذاشت و از جا بلند شد.نگاهش دور اتاق چرخيد و روي لباس هايش...
دوشنبه، 8 آذر 1389
آدم هاي پير در پارک
بعد از ظهر يک روز آفتابي در پاييز خشک و برگ ريز، من براي مطالعه به پارک رفته بودم.روي نيمکت هميشگي ام نشسته بودم و نگاهم به کتابم بود.از دور...
دوشنبه، 8 آذر 1389
هيزم تر
ديشب خاله نرگس و خانواده اش آمده بودند خانه ما. پيش از شام، حسابي با دختر خاله هايم بازي کردم. بهاره يک سال از من بزرگتر است و شراره هم دو سال...
دوشنبه، 8 آذر 1389
به دست باد مي سپارد
بيرون آمد. دور و برش را حسابي نگاه کرد. بهترين راه را انتخاب کرد.به سمت سقف رفت. سرش را يک لحظه برگرداند و نگاهي به پايين انداخت. زنداني هنوز...
دوشنبه، 8 آذر 1389
آقاي سليمي
- ببخشيد آقا! مي شه يک لحظه موبايل تون رو بدين يه زنگ کوتاه بزنم؟ -شارژش تموم شده. تلفن عمومي که هست. - مرد گفت:« خيلي ممنون!» آقاي سليمي...
دوشنبه، 8 آذر 1389
غذا را اين جوري بخور
در اطراف ما پر از چيزهايي است که براي ادامه حيات مان نياز به مصرف کردن آن داريم.از آب و هوا و غذا بگير تا مسائل روحي و رواني.اگر اين ها نباشد،...
دوشنبه، 8 آذر 1389
يخچال
روي زمين جلو باد کولر دراز کشيده ام. انگشت هايم را دور چشمم حلقه کرده و عينک درست کرده ام و از لاي انگشت هايم تلويزيون تماشا مي کنم. باد کولر...
دوشنبه، 8 آذر 1389
هديه آسماني
نگاهش به آسمان بود، به ابر تيره‌اي كه آرام در حركت بود. قطرات خيس باران بر صورت غمزده‌اش نشست و انگار در لابلاي ابرها گم شد. رؤياي زيباي پرواز...
يکشنبه، 7 آذر 1389
قلبي به وسعت دريا
پيرزن، با ابرواني گره كرده در چارچوب در ايستاده و با تحكم داشت. با زن و شوهر، مستأصل و درمانده اتمام حجت مي‌كرد: «بهرحال، تا به امروز به خاطر...
يکشنبه، 7 آذر 1389
تصميم آخر
چشمانش دو دو مي‌زد. مدام اين پا و آن پا مي‌كرد و ساعتش را نگاه مي‌كرد. مثل هميشه تأخير داشت. ياد روزهاي اول آشنايي‌شان افتاد: - ماشينم خراب...
يکشنبه، 7 آذر 1389
مهمان‌هاي ناخوانده
براي هزارمين بار، بليت‌هاي سفر ماه‌عسل را از توي جيبم درآوردم و وقتي از بودن‌شان مطمئن شدم، نفس راحتي كشيدم. وقتي از اتوبوس پياده شدم و چشمم...
يکشنبه، 7 آذر 1389
داستان پليسي
در واپسين ساعات اداري يك روز شنبه، در دفتر كارم نشسته و درحال تنظيم گزارش پرونده‌ي سرقتي بزرگ بودم كه توسط يكي از مأمورين، از حضور ارباب رجعي...
يکشنبه، 7 آذر 1389