قبا و پيرهن او که مي‌رسد به تنش
من از قباش به رشکم قبا ز پيرهنش قبا و پيرهن او که مي‌رسد به تنش ز نازکي بتوان ديد روح در بدنش عجب اگر نتوان نقش خاطرش دريافت
شنبه، 10 بهمن 1388
کرشمه‌هاي سر زلف در بنا گوشش
حديث درد دلم ره نداد در گوشش کرشمه‌هاي سر زلف در بنا گوشش چگونه عيب تو !نيم کرد بر نقاش ؟ اگر زخامه کج افتاد نقش ما چه کنيم که فراموش کرده...
شنبه، 10 بهمن 1388
رفت دل نيست روشنم حالش
برو اي جان تو هم بدنبالش رفت دل نيست روشنم حالش گريه‌يي واجبست بر حالش هر که بر حال عاشقان خندد کوه البرز و پشه حمالش ! من مسکين نه مرد...
شنبه، 10 بهمن 1388
دي مي‌گذشت و سوي او دلها روان ازهر طرف
صد عاشق گم کرده دل سويش دوان از هر طرف دي مي‌گذشت و سوي او دلها روان ازهر طرف مي‌مرد از ان پيکان کين پير و جوان از هر طرف گلگون نازش زير...
شنبه، 10 بهمن 1388
چندين شبم گذشت به کنج خراب خويش
نوري نداديم شبي از ماههتاب خويش چندين شبم گذشت به کنج خراب خويش از تشنگان دريغ ندارند آب خويش رويي چنان مپوش زعشاق کاهل دل آن مست را بحل...
شنبه، 10 بهمن 1388
ابري خوشست و وقت خوش است و هواي خوش
ساقي مست داده به مستان صلاي خوش ابري خوشست و وقت خوش است و هواي خوش گشت آشناي جان و زهي آشناي خوش باران خوش رسيد و حريفان عيش را گل گرچه...
شنبه، 10 بهمن 1388
گر اي نسيم ترا ره دهند درحرمش
ببوس از من خاکي نشانه‌ي قدمش گر اي نسيم ترا ره دهند درحرمش و ليک هم بنوشتيم ماجراي غمش ميان دلبر و دل حاجت رسالت نيست
شنبه، 10 بهمن 1388
ستمگري که دلم شاد نيست جز به غمش
به خامه راست نيايد شکايت ستمش ستمگري که دلم شاد نيست جز به غمش به خاک پاش که سر بر ندارم از قدمش اگر ز دست اجل چند که امان يابم به اين...
شنبه، 10 بهمن 1388
نام سرچشمه‌ي حيوان چه بري با دهنش
سخن قند مگو با لب شکر شکنش نام سرچشمه‌ي حيوان چه بري با دهنش هر که بيند شکند بالب و دندان دهنش گر زند با دهنش بسته ز بي‌مغزي لاف چيست آن...
شنبه، 10 بهمن 1388
آن سخن گفتن تو هست هنوزم در گوش
وان شکر خنده‌ي شيرين تو از چشمه‌ي نوش آن سخن گفتن تو هست هنوزم در گوش که از آن گريه نمي‌آيدم آواز به گوش گريه مي‌آيدم از دور به آواز بلند...
شنبه، 10 بهمن 1388
آنکه از جان دو ستر ميدارمش
گر مرا بگذاشت من نگذارمش آنکه از جان دو ستر ميدارمش من دو چشم خويش مي پندارمش آنکه در خون دل من تشنه است من کجا يارم که گويم يارمش گر...
شنبه، 10 بهمن 1388
دل من رفت نتوان يافت بازش
که دستي نيست بر زلف درازش دل من رفت نتوان يافت بازش باده در دست و گل اندر آغوش کي بود آنکه نشينم با تو حسن چندان که تواني بفروش هست بازار...
شنبه، 10 بهمن 1388
دزدانه در آمد از درم دوش
افگنده کمند زلف بردوش دزدانه در آمد از درم دوش چون او بنشست رفتم از هوش برخاستم و فتادم از پاي آهو بره‌يي به خواب خرگوش آن نرگس نيم مست...
شنبه، 10 بهمن 1388
سالها خون خورده‌ام ازبخت بي سامان خويش
تا زماني ديده‌ام روي خوش جانان خويش سالها خون خورده‌ام ازبخت بي سامان خويش من به خون خويش پروردم بلاي جان خويش از خيال او چه نالم رفت کارم...
شنبه، 10 بهمن 1388
گر مرا با بخت کاري نيست گو هرگز مباش
ور به سامان روزگاري نيست گو هرگز مباش گر مرا با بخت کاري نيست گو هرگز مباش گر مرا بوي بهاري نيست گو هرگز مباش هر خسي را از گلستان جهان گلها...
شنبه، 10 بهمن 1388
تن پير گشت و آرزوي دل جوان هنوز
دل خون شد و حديث بتان برزبان هنوز تن پير گشت و آرزوي دل جوان هنوز ترک مرا خدنگ بلا در کمان هنوز عالم تمام پر ز شهيدان کشته گشت
شنبه، 10 بهمن 1388
دل ز تن بردي و درجاني هنوز
دردها دادي و درماني هنوز دل ز تن بردي و درجاني هنوز نرخ بالا کن که ارزاني هنوز هر دو عالم قيمت خود گفته‌اي اندرين ويرانه سلطاني هنوز ملک...
شنبه، 10 بهمن 1388
مست من چون باده نوشي جرعه برمن بريز
درد جام خود برين رسواي تر دامن بريز مست من چون باده نوشي جرعه برمن بريز بردل تاريک خسرو و باده‌ي روشن بريز تيرگي عيش مشتاقان ترا چون رو شنست...
شنبه، 10 بهمن 1388
تعالي‌الله چه دولت داشتم دوش
که بود آن بخت بيدارم درآغوش تعالي‌الله چه دولت داشتم دوش دهانم بود نزديک بنا گوش خوش آن حالت که گاه گفتن راز بگو خوابي که ديدستم شب دوش...
شنبه، 10 بهمن 1388
مرا کاريست مشکل با دلي خويش
که گفتن مي نيارم مشکل خويش مرا کاريست مشکل با دلي خويش که هرشب در چه کارم با دل خويش خيالت داند و چشم من و غم چه راني تند جانا محمل خويش...
شنبه، 10 بهمن 1388