بگريست ابر تيره به دشت اندر

وز کوه خاست خنده‌ي کبک نر بگريست ابر تيره به دشت اندر ابر سيه چو رايت اسکندر خورشيد زرد چون کله دارا بر دوش نارون، سلب قيصر بر فرق ياسمين، کله خاقان
يکشنبه، 4 مرداد 1388
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
بگريست ابر تيره به دشت اندر
بگريست ابر تيره به دشت اندر
بگريست ابر تيره به دشت اندر

شاعر : ملک الشعرا بهار

وز کوه خاست خنده‌ي کبک نر بگريست ابر تيره به دشت اندر
ابر سيه چو رايت اسکندر خورشيد زرد چون کله دارا
بر دوش نارون، سلب قيصر بر فرق ياسمين، کله خاقان
بلبل به ناي برده يکي مزمر قمري به کام کرده يکي بربط
لاله به کف نهاده ز نو ساغر نسرين به سر ببسته ز نو دستار
در موکبش بهار خوش دلبر نوروز فر خجسته فراز آمد
اين يک طراز گلشن و دشت و در آن يک طراز مجلس و کاخ بزم
اين باغ را بسازد چون کشمر آن بزم را طرازد چون کشمير
وز روي گل به لطف کشد معجر هر بامداد، باد برآيد نرم
چون خوبرو عروس بر شوهر خوي کرده گل ز شرم همي خندد
چون آفتاب سر زند از خاور بر خار بن بخندد و سيصد گل
آنگه کشان پذيره شود مادر مانند کودکان که فرو خندند
اکنون همي ز خاک برآرد سر قارون هر آنچه کرد نهان در خاک
لل همي بغلتد در فرغر زمرد همي برآيد از هامون
باغ از شکوفه چون فلک از اختر پاسي ز شب چو درگذرد گردد
هر صبح کفتاب کشد خنجر برف از ستيغ کوه فرو غلتد


ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما