حسن خوبان عزيز چندانست شاعر : اوحدي مراغه اي که رخ يوسفم به زندانست حسن خوبان عزيز چندانست که بخندد لبي که خندانست باش، تا او به تخت مصر آيد گر چه مانند سنگ و سندانست بگذارد ز دل زليخا را مرو آنجا، که شهر بندانست گر چه باشد به شهر او راهت گر ببيني هزار چندانست آن يکي را، که وصف ميگويم داروي جان دردمندانست ياد آن زلف و ياد آن رخسار بعد ازين همنشين رندانست طلب او ز ما کنيد، که او دشمن خويشتن پسندانست مپسند آبروي خويش، که دوست...